در احوال حاج ملا مهدی فراتی گویند: روزی بر دختری گذر کرد. از قضا دختر همان بود که شیخنا، حافظ بزرگ، در بابش می فرماید که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان...
بسیاریِ دنیا را به گوشه ای هلید و در مرام او شد . سال ها از او خبری نشد. چه بسیار برنایان و دانایان که در مرگ او یقین کرده حکم به زاری دادند، مگر اصحاب وفادارش.
مشتاقی و مهجوری مریدان به نقطه ای واثق آمد که نامه ای در قدح گذاشته و در چاه انداختند. به روزی چند پیام آمد که:
کمتر از ذره نبودم/ تا به خلوتگه خورشید رسیدم
شادی زهره جبینان خوردم/صحبت پیمان شکنان بشکستم
دامن دوست بدست آوردم/ مرد یزدان شدم و فارغ از این شادی ها
شیخنا بسیار برنجید که این پسرک پا در موزه ما کرده است و غزل فخیم ما را به خفت کشیده است.
و ای بسا شیادانی که فقط به صرف شباهت نام ها در این مکتوب به کسی ظن بردند.
راوی پس از مدتها سوار تاکسی شد. زیرا می خواست سر وقت به سخنرانی یک منتقد بزرگ تازه از خارج برگشته برسد. اما چون نمی توانست روایت کند از کسالت خوابش برد. وقتی بیدار شد خودش را وسط ترافیک یافت. قبلا هیچ وقت به این جنبه زندگی مدرن برنخورده بود. پس اول موضع حق به جانب گرفت که اسب ها در قدیم سریع تر از ماشین های امروزی حرکت می کردند. ولی کم کم عادت کرد و کوتاه آمد و حتی توانست یک روایت خوب از ترافیک انجام دهد. اما دوباره حوصله اش سر رفت و غر زد که چرا شهرداری اتوبان های دوطبقه نمی سازد و مهندسان مکانیک ماشینه ای پرنده اختراع نمی کنند...
بالاخره پس از چند ساعت به آخر سخنرانی رسید و موفق شد تنها جملهی پایانی سخنران را بشنود: فراتر از هر چیز، اگر نقد می کنید لطف... (کنید علامت تعجب نگذارید) اما کف و سوت حضار نگذاشتند این انتهای صحبت را بشنود. و راوی به سادگی یک نتیجه گرفت: ... لطف می کنید!
دو بحران اقتصادی فراگیر و جهانی گذشته در قرن بیستم، هر یک اثری ژرف در کشورهای جهان به جا گذاشتند. در پی رکود بزرگ(Great Desperation) سال 1932 سیاست مالی کشورها به تاثیر از نظریه های جان مینارد کینز به سمت سوسیال دموکراسی و نوع خاصی از لیبرالیسم سوق داده شد، که معتقد به دخالت دولت در بازار برای مبارزه با بیکاری بود. اما رکود تورمی دهه 70 به ظهور نوع جدیدی از دولت ها منجر شد که عقاید لیبرالی خاصی را دنبال می کردند. این عقاید که از آن ها به نئولیبرالیسم یاد می شود، گرایش فزاینده ای به کاهش هزینه های عمومی و از بین بردن دخالت دولت ها در فعالیت های اقتصادی دارد. این موج تا به امروز ادامه داشته است و تکامل آن را می توان در سیاست های بوش دید. اما اکنون در مرز تحول دیگری قرار گرفته ایم. بحران اقتصادی جدید ضعف نظریه های نئولیبرالی را نشان داده و آمدن اوباما، با شعار های اقتصادی جدید که آشکارا متفاوت با نظریه های کنونی اقتصای هستند، امید به ایجاد این تحول را افزایش داده است.
برای درک تحول احتمالی آینده ابتدا باید درک درستی از وضع موجود داشته باشیم. زیرا همانطور که بررسی ها نشان می دهد نئولیبرالیسم نتیجه ی یک سلسله عملیات هدفمند بوده است. و چیزی که بدست عده ای بشر ساخته شده است، می تواند بدست عده دیگری تغییر داده شود، به شرط آنکه ساختار موجود را بشناسند. بنابراین کوشش این مقاله بیش از هر چیز معرفی مختصر تاریخ نئولیبرالیسم است.
در سال 1978 دنگ شیائوپینگ نخستین گام های خطرناک را برای آزادسازی اقتصادی کشوری برداشت که یک پنجم جمعیت جهان را به خود اختصاص داده بود. پل ولکر در ژوییه 1979 به ریاست بانک مرکزی امریکا منصوب شد و طی چند ماه سیاست پولی آن را کاملا تغییر داد و رهبری مبارزه با تورم را بدون توجه به پیامدهای آن(بویژه در مورد بیکاری) بدست گرفت. در مه همان سال، مارگارت تاچر برای پایان دادن به وضعیت رکود تورمی بوسیله ی محدود کردن قدرت اتحادیه های کارگری به نخست وزیری بریتانیا انتخاب شد. در سال بعد، رونالد ریگان به ریاست جمهوری امریکا رسید و با حمایت از اقدامات ولکر، قدرت کارگری را محدود کرد و موانع دولتی را از سر راه صنعت کشاورزی و استخراج منابع برداشت. تمام این سیاست ها منجر به خروج این کشورها از رکود تورمی دهه 70 شد و در طی سال های بعد نرخ های رشد پایداری را برای آنها پدید آورد. تکانه های انقلابی ظاهرا از این چند مرکز آغاز و به سایر نقاط جهان گسترش یافتند تا جهان پیرامون ما را به شکلی کاملا متفاوت در آورند.
از دهه ی 70 به بعد چرخشی آشکار در شیوه های اقتصادی سیاسی جهان به سوی نئولیبرالیسم وجود داشته است. مقررات زدایی، خصوصی سازی و کناره گیری دولت از بسیاری از حوزه های تامین اجتماعی اموری بسیار متداول بوده اند. هرچند در طول دهه 1990 بود که با بهم پیوستن و یکی شدن تجربه ها و چرخش های نئولیبرالی در قالب «اجماع واشنگتن»، نئولیبرالیسم تبدیل به یک سنت و مکتب جدید شد. آن وقت دیگر حتی کلینتون دموکرات و بلر حزب کارگر، هر دو به آسانی می توانستند بگویند اکنون همه ما نئولیبرال هستیم. اما چگونه و چرا چنین چرخشی رخ داد؟ درحالی که در اوایل دهه 70 ریچارد نیکسون گفته بود «اکنون همه ما پیرو سیاست های کینزی هستیم.» و کنگره تحت کنترل حزب دموکرات موج عظیمی از مقررات اصلاحی – از مقررات مربوط به محیط زیست تا سلامت و ایمنی شغلی، حقوق مدنی و حمایت از مصرف کننده- را به تصویب رسانده بود.
هر چند مستنداتی وجود دارد که ثابت می کند این تحولات بیش از آنکه به محتوای نظریات نئولیبرالی مربوط باشد به دلارهایی ارتباط دارد که سرمایه داران و شرکت های بزرگ صرف این منظور کرده اند(که البته مقدار آن در مقابل چیزی که بدست آورده اند اندک است). اما برای درک شرائطی که در آن زندگی می کنیم دانستن مبانی نظری نئولیبرالیسم لازم است.
نظریه پردازان اصلی نئولیبرالیسم در سال 1947 گروه کوچک و منحصر بفردی متشکل از اقتصاددانان، مورخین و فیلسوفان دانشگاهی، را گرد فردریش فن هایک تشکیل دادند، که به گروه مونت پِلِرین(محل تشکیل اولین جلسه شان) معروف شد. آنها مانند لیبرال های قرن 19 اعتقاد داشتند بازار آزاد خود نظم درونی خود را می یابد و به تعبیر آدام اسمیت، بوسیله «دست نامرئی بازار» کنترل می شود. بنابراین آنها به شدت مخالف نظریه های مداخله گرایانه دولت، مانند نظریات کینز، هستند. آنها استدلال می کردند که تمایلات سیاسی ناگزیر در تصمیمات دولت دخالت دارند و میزان این مداخله به قدرت گروه های ذینفع بستگی دارد. از طرف دیگر تصمیمات دولتی درباره مسائلی مانند سرمایه گذاری و انباشت سرمایه، مسلما نادرست هستند زیرا اطلاعاتی که در اختیار دولت است نمی تواند با اطلاعاتی که در علایم بازار وجود دارد رقابت کند.
این نظریات که اغلب در دانشگاه شیکاگو و بواسطه هایک و میلتون فریدمن آموزش داده می شد، هر چند از حمایت مالی و نفوذ سیاسی افراد ثروتمند و مدیران شرکت هایی که به طور غیر منطقی مخالف هرگونه دخالت دولت بودند برخوردار می شد، اما تا سال های دشوار دهه 70 به صورت جنبشی مهجور در حاشیه محافل دانشگاهی و سیاستگذاری باقی ماند. تنها با آمدن مارگارت تاچر و رونالد ریگان بود که به جهانیان معرفی شد و به پای عمل رسید.
نئولیبرالیسم در وهله نخست نظریه ای در مورد شیوه هایی در اقتصاد سیاسی است، که بر اساس آنها با گشودن راه برای تحقق آزادی های کارآفرینانه و مهارت های فردی در چارچوبی نهادی(که ویژگی آن حقوق مالکیت خصوصی قدرتمند، بازارهای آزاد و تجارت آزاد است) می توان رفاه و بهروزی را افزایش داد. نئولیبرالیسم معتقد است که با به حداکثر رساندن دامنه دستاورد های ناشی از معاملات مبتنی بر بازار و افزایش تعداد این معاملات، خیر اجتماع به حداکثر خواهد رسید و می کوشد تمام کنش های انسانی را وارد قلمرو بازار کند. ایده ی اصلی نئولیبرالیسم رقابت است، رقابت بین ملت ها، شرکت ها و البته آدم ها. زیرا در رقابت است که کارآیی سنجیده می شود و بیشترین سود(که هدف بازار آزاد است) خود را نشان می دهد.
در سال 1944، کارل پولانیی در یک پیشگویی شگفت انگیز گفت: «اجازه دادن به مکانیسم بازار، برای تبدیل شدن به تنها هدایت کننده ی سرنوشت بشریت و محیط پیرامون او ... نتیجه اش انهدام جامعه است.» هرچند خود او اعتقاد داشت که این اتفاق زیر چتر قانونی مناسب رخ نمی دهد. اما 40 سال بعد بود که مارگارت تاچر آشکارا اعلام کرد «چیزی به عنوان جامعه وجود ندارد، بلکه فقط مردان و زنان منفرد» و بعدا اضافه کرد، «و خانواده آنها» وجود دارند. بنابراین همه ی انواع همبستگی اجتماعی باید به نفع فردگرایی، مالکیت خصوصی، مسئولیت شخصی و ارزش های خانوادگی منحل شوند. این فرض که آزادی بازار و تجارت ضامن آزادی های فردی اند یکی از مشخصه های مهم اندیشه نئولیبرالی بوده است.
در ظاهر نئولیبرالیسم پاسدار آرمان آزادی فردی از بند دولت و جامعه بود. اما در واقعیت، بازار به وسیله ای برای تحکیم و تثبیت قدرت انحصاری مبدل شد. مالیات شرکت ها به طور چشمگیری کاهش یافت و نرخ مالیات شخصی گروه فوقانی جامعه از 70 به 28 درصد تقلیل پیدا کرد. به این ترتیب تغییر جهتی جدی به سوی نابرابری اجتماعی بیشتر و احیای قدرت اقتصادی طبقه ی بالا شروع شد. از طرف دیگر یک جابجایی قدرت از تولید به جهان امور مالی صورت گرفت. سود در بخش تولید دیگر لزوما به معنای افزایش درآمد سرانه نبود، اما تمرکز بر خدمات مالی قطعا همین معنا را داشت. به طور خلاصه، نئولیبرال سازی به معنای مالی سازی همه چیز بوده است. بنابراین نئولیبرال سازی منجر به پیکربندی مجدد طبقه ی بالا شد و احیای قدرت طبقات بالا لزوما به معنای قدرتمند شدن همان افراد سابق نبوده است.
اهمیت این موضوعات هنگامی روشن می شود که به سخنرانی انتخاباتی اوباما در 8 سپتامبر سال پیش، در مورد سیاست های اقتصادی اش گوش فرا دهیم: «این دست نامرئی بازار نیست که کارها را سامان می دهد، بلکه عملکرد موفق تمایلاتی خاص است. برای دهه های متمادی، استراتژی موفقی را برای جهت دهی تمایلات ضد مالیاتی را در این کشور شاهد بوده ایم که بجای حمایت از تخفیف های مالیاتی بر کار و تولید، از تخفیف های مالیاتی بر ثروت حمایت کرده اند. و برای دهه ها شاهد بزرگتر شدن شکاف ثروت بوده ایم، در حالی که مردمانی که کار می کنند هزینه بیشتری پرداخته اند.» اوباما در ادامه، تخفیف مالیاتی برای کارگران را بعنوان اولین اقدام اقتصادی خود عنوان می کند.
اما او در عین حالیکه نشان داده است به مشکلات نئولیبرالیسم واقف است از طرف دیگر جانب احتیاط را نگاه می دارد: « ما داستان های موفقیت آدم ها را اینجا، در آمریکا ارج می نهیم. ما آنهایی را که از نردبان ترقی بالا رفته اند تحسین می کنیم. ما فقط می خواهیم مطمئن شویم که نردبان برای بقیه ی ما به کناری گذاشته نمی شود. ما خواستار سیستمی بر پایه ی عدالت و انصاف هستیم - نه تمایلات خاص.»
اکنون با انتخاب شدن اوباما، شاید به جایی رسیده باشیم که با امیدواری به سخنان پولانیی گوش فرا دهیم که سال ها پیش گفت: «پایان اقتصاد بازار می تواند شروع دورانی از آزادی بی سابقه باشد. آزادی حقوقی و قانونی را می توان فراگیر تر و عمومی تر از گذشته ساخت. نظم و کنترل می توانند آزادی را نه تنها برای چند نفر، بلکه برای همه، کسب کنند. آزادی می تواند نه به عنوان یک حق تجویزی، فراتر از محدوده های تنگ حوزه سیاسی، به درون سازمان عمیق خود اجتماع گسترش یابد. بنابراین، آزادی ها و حقوق مدنی پیشین به موجودی آزادی های جدیدی افزوده خواهند شد که فراغت و امنیتی به وجود آورده اند که جامعه صنعتی به همه ما عرضه می کند. چنین جامعه ای می تواند هم عادل باشد و هم آزاد.»
در آخر، مقاله ام را با همان کلماتی تمام می کنم که لائو-تسه حکیم، کتاب «تائو-ته چینگ» اش را به پایان رساند: «بالاتر از هر چیز، رقابت نکنید.»
ساعت 6 بعد از ظهری در اوایل پاییز بود. تازه از سالن سینمای فیلم سه زن آمده بودم بیرون که تو گرگ و میش هوا و درخشش نورافکن های سینما به یک مکاشفه رسیدم، دختران و زنان ایرانی با وجود حجاب، باز هم صد بار دلفریب تر از خارجی های بی حجاب هستند ...
ساعت 10 همان شب داخل پارک بود که زیر نور چراغی تک و دور افتاده... بنگ! ... واقعیت مثل لنگه کفش زنانه خورد تو سرم و هر چی توهم رویایی توش بود رو ریخت بیرون. زیبایی زنان و دختران ایرانی همش حقه است و نتیجه استثمار همان کشورهای بی حجاب خدانشناس خارجی که کشور معصومان را کرده اند زباله دانی لوازم آرایش ...
ساعت 10 صبح فردایش، تو ایستگاه اتوبوس وایستادم. آفتاب انقدر رو مغزم راه می ره تا این حقیقت رو تو مخم فرو کنه، که همون جوریکه آسمون صبح ها همه جای جهان یه رنگه، زنای جهان هم همه یه جوری ان!!!
" آدمهای نابغه به ندرت نابود میشوند، مگر به دست خودشان. " - ساموئل جانسون -
اغلب شاهکارهای سینما جزو مشهورترین و شناختهشدهترین آثار قلمروِ فیلم و فیلمنامه محسوب میشوند. این گونه فیلمنامهها که یا به لحاظ فنی و تکنیکی از سایر آثار این عرصه شاخـ(ص)ـتر هستند، (مثل پدرخوانده/ ماریو پوزو و یا اغلب شاهکارهای بیلی وایلدر) یا این که برخی شرایط اجتماعی یا سیاسی سبب میشود که یک فیلمنامه ،با توجه به مسایلی که به آن پرداخته است، در ردیف جاودانههای سینما قرار بگیرد (مانند سرپیکو/سیدنی لومت، که مسئلهی پلیس فاسد را دستمایه قرار میدهد).
اما چه بسا یک فیلمنامهی خوب در شرایطی قرار بگیرد و به گونهای عرضه شود که هرگز مجالی برای ظهور نیابد و به هیچ رقم شهرت یا جاودانگی نرسد. مثلا اگر فیلمی که از روی فیلمنامه ساخته میشود کمی از لحاظ تکنیکی ضعف داشته باشد، مسلم بدانید توجه چندانی از سوی داور، منتقد و یا تماشاگر بدان نخواهد شد. پس چه بسیارند فیلمنامههای شاهکاری که کاملا گمنامند و به غیر از عدهی کمی از متخصصین آنها را نمیشناسند.
قصد دارم در این یادداشت به معرفیِ یکی از گمنامترین شاهکارهای فیلمنامهنویسی دههی 90 ِسینمای هالیوود بپردازم؛ فیلمنامهای که با همهی ظرایف، جزییات و جذابیتش نتوانست به جایگاه درخوری در میان مخاطبان و منتقدان دست یابد؛ مگنولیا، نوشتهی پل توماس اندرسن. فیلمنامهای که ساختاری به شدت پیچیده و ثقیل دارد ولی با پرداختی جذاب و دلنشین همراه شده است که میتواند به سادگی مخاطب را مسحور کند.
نخستین سکانس مگنولیا (پیش از تیتراژ افتتاحیه) با نمایش مرگ 5 نفر آغاز میشود؛ مرگهایی که گویی هیچ ربطی به هم ندارند. اما با کمی تحمل در همان سکانس به ارتباط بسیار جزیی آنها پی میبریم. همین رویه در بقیهی فیلمنامه نیز ادامه مییابد. با این تفاوت که در کل ادامهی فیلم ما شاهد روایت چندین داستان جزیی و به ظاهر بیربط به هم هستیم و هرچه در فیلمنامه به پیش میرویم ربط اجزای مختلف داستانها به همدیگر آشکارتر میشود.
انتخاب این تم و سبک برای نوشتن فیلمنامه ریسک بالایی را به همراه دارد و در این میان هنر فیلمنامهنویس این است که بتواند عناصر تشکیلدهندهی هر داستان، که قرار است در کل فیلمنامه با هم روایت شود را به نحو ماهرانهای روایت کند تا خواننده/ بیننده ارتباط اجزای داستان را از دست نداده و بتواند ریتم مناسب و یکدستی لحن را در هر داستان حفظ نماید. این گونه است که گویی در ابتدای فیلمنامه ما با آشفتگی و بیثباتیِ مشهودی مواجه میشویم. ولی در انتها با خود میاندیشیم که این منسجمترین فیلمنامهای بود که تا به حال خوانده بودم. از این لحاظ شاید بتوان گفت از نظر ساختاری «استخوانهای خوک و دستهای جذامیِ» مصطفی مستور بسیار به مگنولیا شبیه است و کسانی که هردو را خواندهاند به این تشابه پی خواهند برد.
داستانهای جزییِ مگنولیا در لسآنجلس میگذرد و در مورد آدمهایی است که در فضای رسانهای و هالیوودی این شهر روزگار میگذرانند. طنزِ پنهانِ به کار رفته در فیلمنامه هم از جمله درخشانترین نکاتی است که در مگنولیا به چشم میخورد. طنزی آغشته به گروتسک که تهمایههای فلسفی نیز در آن به دیده میشود.
شاید تنها نقصی که بتوان به بخش محتوایی فیلمنامه گرفت آن است که با وجودی که داستانها در محیط چندفرهنگی و پر از مهاجر لسآنجلس میگذرد، ما هیچ اشاره یا توجهی به این فرهنگهای متفاوت نمیبینیم. یعنی حتی نژادهای رنگارنگی که در امریکا حضور دارند مجالی برای حضور در فیلمنامه نمییابند. نپرداختن به چالشهای نژادی و اجتماعی در مگنولیا را شاید بتوان عمدهترین عاملی دانست که این فیلم در میان جامعهی سینماروها جایی برای خود باز نکرده است. پل هگیس در تصادف (Crash/ چاپشده در فیلمنگار 51) توانسته است با گذر از این نقص و اصلا با تکیه بر تفاوتهای فرهنگی موجود در جامعهی امریکا توجه منتقدان را به خود جلب کند. البته از نظر ساختاری تصادف و مگنولیا در یک سبک هستند و آن پیش بردن چند داستان موازی به صورت همزمان است. اما تم محتوایی مگنولیا بیشتر بر امری ماورایی و سابژکتیو سوار است در حالی که تصادف با تکیه بر مسایل اجتماعی جامعهی امریکا داستانها را به پیش میبرد و از این رهگذر است که جایزههای معتبری از جمله اسکار 2005 را نیز از آن خود میکند.
دریافت فیلمنامهی مگنولیا، به ترجمهی آراز بارسقیان
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت؛ ضمنا چارلی کافمن (خالق درخشش ابدی...) اخیرا اولین فیلم سینمایی اش را روانه ی پرده های نقره ای سینمای امریکا کرده است. نام فیلم چیز عجیبی است؛ Synecdoche, New York (موجز، نیویورک)
نکته ی دیگری که یادم رفته بود درباره ی مگنولیا بگویم، وابستگی شدید فیلمنامه به موسیقی و ترانه است. البته می دانم که عموما این فیلم ها هستند که ممکن است با همراهیِ موسیقی به اوج تأثیرگذاری و بلوغ هنری دست پیدا کنند (مانند آثار کیشلوفسکی). اما این که نویسنده ی مگنولیا معتقد است این ترانه و موسیقی بود که او را تشویق به نوشتن فیلمنامه کرد و در خود فیلمنامه هم اثرهای محسوسی گذاشت جای بسی تعجب دارد.
اتفاقا موسیقی فیلم جدید کافمن و مگنولیا و حتی درخشش ابدی... همه از یک نفر است؛ جان بریون.
واژه جامعه مدنی(Civil Society) هر چند قدمتی به اندازه تاریخ تمدن انسانی دارد اما تنها در معنای کنونی اش است که بیشترین نزدیکی را با کلمات سازنده اش پیدا کرده است، یعنی جامعه ای متمدن که خودش روابط میان اعضا خود را تعریف می کند و برای بقایش نیازی به هیچ قدرتی خارج از اعضا خود ندارد.
جامعه مدنی در دوران معاصر به حوزه ای از روابط اجتماعی اطلاق می شود که فارغ از دخالت قدرت سیاسی حاکم است. به عبارت دیگر مجموعه ای متشکل از افرادی است که با اراده و انتخاب خود و مستقل از دولت، گروه ها و انجمن هایی را برای تعامل با یکدیگر و پیگیری خواسته هایشان تشکیل می دهند.
هر چند خواستگاه اولیه جامعه مدنی لیبرالیسم بوده است، اما امروزه با الهام از نظریات هابرماس(تفکیک جامعه به حوزه عمومی و حوزه خصوصی)، به مهمترین آرمان جوامعی که برای آزادی سیاسی تلاش می کنند تبدیل شده است. مفهوم کنونی جامعه مدنی دیگر در قید ایدئولوژی مشخصی نمی گنجد. بلکه به عنوان پایه اصلی حیات اجتماعی مردم، زمینه رقابت آزادانه ایدئولوژی ها را فراهم می کند. این دیدگاه تا آنجا برد پیدا کرده است که حتی رادیکال های چپ نو شوروی در دوران گورباچف هم، بیان می کردند «مفهوم جامعه مدنی آشکارا گسترده تر از مفهوم جامعه بورژوایی است.»
جامعه مدنی بستری است که در آن تمام گرایشات متکثر جامعه تجلی پیدا می کنند و خارج از روابط معمول قدرت، می توانند مطالباتشان را به دولت تحمیل کنند. در این معنا، جامعه مدنی مهمترین تضمین کننده اصالت وجودی دولت ها، یعنی خدمت به مردم است. بنابراین جامعه مدنی در مقابل جامعه ای آرمانی قرار می گیرد که مدعی است راه سعادت همه را می شناسد.
با این اوصاف جامعه مدنی بیش از آنکه یک آرمان باشد، یک فرایند است. فرایندی که انتهایش آرمان «دموکراسی بی واسطه» است. این آرمان بر خلاف آرمان های دیگر، به هیچ وجه به صورت انفجاری یا قهر آمیز بدست نمی آید. زیرا جامعه مدنی ارتباط تنگاتنگی با افراد جامعه دارد و تا زمانی که این افراد خود را به صورت جمعی احساس نکنند که دولت ها باید تابع آنها باشند، جامعه همچنان توده ای بی شکل خواهد بود در دست حکومت های اقتدارگرا.
این فرایند در تمام جوامع، اعم از توسعه یافته یا در حال توسعه، وجود دارد. تفاوتشان در شتاب تحولاتشان است. برای مثال در کشور پیشرفته فرانسه، یک سال گذشت تا شورش دانشجویی مه 1968 به ثمر برسد و ژنرال دوگل (نماد پدرسالاری حکومت و کسی که تنها یک هفته پس از شورش خود را پادشاه فرانسه نامیده بود) اقتدار خود را از دست بدهد و مجبور به استعفا شود. و این تازه شروع حرکت پر شتاب فرانسه به سمت جامعه مدنی بود. اما در ایران با سپری شدن تقریبا 10 سال از دوم خرداد به نظر می رسد تازه از خواب غفلت بیدار شده باشیم.
البته نمی توان از دولت ها انتظار تحقق جامعه مدنی را داشت. این کار به معنی نفی علت وجودی جامعه مدنی است. دولت تنها می تواند بستر لازم را فراهم کند. اما از آنجا که مهمترین بازوی اجرایی دولت های مدرن، بوروکراسی(دیوان سالاری) است، نه تنها به فرایند ایجاد جامعه مدنی شتاب نمی بخشد بلکه به راحتی می تواند تبدیل به مهمترین عامل کند کردن آن باشد. ساختار سلسله مراتبی، توزیع قدرت هرمی و قوانین بی روح بوروکراسی ها هیچ گونه تناسبی با جامعه مدنی ندارند. بنابراین جای تعجب نیست که به طور معمول، تکنوکرات ها و مدیران نخبه دولتی تبدیل به تنها نیروهای اصلاح طلبی می شوند که در جهت جامعه مدنی گام بر نمی دارند و حتی از آن بیم دارند. به همین دلیل است که در فرانسه دهه 60 و روسیه دهه 80 خواست جامعه مدنی به خواست از میان رفتن پدرسالاری و بوروکراسی گسترده تبدیل می شود.
اما نباید فراموش کرد که بزرگترین دشمنان جامعه مدنی، نه تکنوکرات ها، بلکه ایدئولوگ ها هستند، کسانی که ادعا می کنند قادرند تمام انسان ها را به سعادت برسانند و در این راه از پرداخت هیچ هزینه ای ابایی ندارند. جامعه مدنی بیان عملی این واقعیت است که حکومت ها نمی توانند به زور مردم را وارد بهشت کنند.طرح مسئله
ایران در سده بیستم شاهد وقوع دو انقلاب تمام عیار بوده که تحلیل گرانی را که عادت به کاربست مدل های اروپایی دارند با معماهای مهم و متعددی روبرو کرده است. با بررسی واقعیت های اساسی که درباره شرکت کنندگان ،مخالفان (یا نبود مخالفان) ، شعار ها و اهداف ، و پیامد های این دو انقلاب وجود دارد نمی توان هیچ یک از آن دو را انقلابی بورژوایی ، و مسلما نه انقلابی پرولتاریایی و صد البته نه انقلابی دهقانی خواند. وانگهی ، از منظر نظریه های موجود درباره تحولات اروپا ، به هیچ وجه روشن نیست که چرا و چگونه انقلاب نخست ، ملهم از ارزش های اجتماعی و سیاسی غرب بوده ، حال آنکه انقلاب دوم – که هفتاد سال پس از انقلاب اول رخ داد – آشکارا سر ستیز با غرب داشت.
مقدمه
بی گمان توضیح واضجات است اگر بگوییم هر جا در جامعه انسان ها ساختاری از اقتدار یعنی گونه ای از حکومت حتی در سطح تدبیر منزل وجود داشته باشد امکان – و در واقع احتمال - قیام و شورش بر ضد آن نیز وجود دارد.
درباره انقلاب ها هیچ گونه نظریه جهان روایی وجود ندارد . کم ترین دلیل این امر آن است که هیچ نظریه علمی ای نمی تواند جهان روا باشد. از این گذشته هیچ نظریه عمومی حتی درباره انقلاب اروپا هم در دست نیست. البته عناصر چنین نظریه ای را در اختیار داریم.
قیام ها و انقلاب ها در ایران
اگر در مورد همه انقلاب های اروپا تنها یک حکم بتوان صادر کرد این است که آنها قیام بخشی از جامعه در برابر بقیه جامعه یعنی بر ضد بخشی بوده اند که طبقات اجتماعی مرفه تر و قدرتمند تر را تشکیل می داده است. جوامع اروپایی از طبقات اجتماعی ماهوی و خودمختاری تشکیل شده یودند که دولت های اروپایی به آنها تکیه داشتند. از دوران باستان – از زمان یونانی ها و رومی ها- دولت های اروپایی پای بند قانون یعنی رفتار نامه ، سنت یا قراردادی بوده اند که نقض آن دشوار و تعبیر آن مشکل بوده است. طبقات اجتماعی ماهوی و خود مختار ، دولت های متکی به آنها ، و قانون یا سنتی ظاهرا غیر قابل نقض ، خاستگاه های توسعه بلند مدت در اروپا را تشکیل می دهند.
توسعه تنها نیازمند فراگیری و نوآوری نیست با که به ویژه به انباشت و نگهداری ثروت ، حقوق و امتیازات ، یا دانش و علوم نیاز دارد. جوامع اروپایی جوامعی بلند مدت بودند . وقوع دگرگونی های بزرگ ، نیازمند گذشت مدت زمانی طولانی و انجام تلاش قابل ملاحظه بود. ولی وقتی سرانجام این دگرگونی ها عملی می شد دیگر نمی شد اوضاع تغییر یافته را به وضع سابق بازگرداند.
ایران جامعه ای کوتاه مدت بود. حتی در حاضر هم چنین است. برای نمونه هر ساختمان محکم و بی عیب و نقصی را همین که سی یا حتی بیست سال از عمرش می گذرد کلنگی می خواند. ویژگی های تاریخی چنین جامعه ای درست نقطه مقابل جامعه بلند مدت است. در اینجا تنها این نکته را خاطر نشان می کنم که در چنین جامعه ای ، این نه طبقات اجتماعی بلکه دولت بود که ماهوی و اصل شناخته می شد ، و طبقات هرچه بلند پایه تر بودند به دولت وابسته تر بودند. اگرچه هم ثروت و هم امتیازات ، و نیز دانش ، علوم و تکنولوژی گاه در سطوحی بسیار بالا ولی آ ن اندازه دوام نمی آورد که به کار توسعه بلند مدت بیاید. هیچ قانونی وجود نداشت یعنی از هیچ رفتار نامه یا سنت بلند مدتی که بر روابط میان دولت و جامعه یا بر مناسبات درون خود جامعه حاکم باشد نشانی نبود.
تنها به عنوان یک نمونه مهم می توان خاطر نشان ساخت در هر لحظه از زمان ، کسانی بودند که از امتیازات ، قدرت و دارایی چشم گیری بهره داشتند ولی عملا قطعی بود که نوه ها و حتی شاید فرزندان آنها از ذره ای از آن قدرت ، امتیازات و دارایی ها بهره نخواهند برد.
بر پایه مفهوم باستانی فره ایزدی یا عنایت خداوندی ، خداوند است که فرمانراوایان را برای فرمان راندن در زمین تعیین می کند. فرض این بود که آنان گوهری والاتر از همه اتباع خود داشتند و در نتیجه از بابت کارهایی که می کردند به آنان پاسخگو نبودند. تنها مرز اختیارات آنها این بود که باید داد گرانه حکم می راندند. اگر چنین نمی کردند خداوند عنایت خویش را از آنان دریغ می داشت که در این صورت به دست مردم از تخت شاهی سرنگون می شدند. مفهوم انتزاعی حاکم دادگر – که مشهور ترین مصداق آن انوشیروان و شاه عباس اول است – اشاره به حاکمی نیرومندی داشت که مرز های کشور را امن نگه می داشت ، ثبات زندگی اجتماعی را تضمین می کرد ، و از همین رو ، امنیت و رفاه را امکان پذیر می ساخت.
چون قانون یا سنتی وجود برای مشروعیت وجود نداشت سقوط دولت خودکامه نیروهای نهفته جامعه را آزاد می کرد . در پی آن هرج و مرج حاکم می شد. هرج و مرج عمیق و پایداری که حاکم می شد تنها اثر مفیدی را که دولت مطلقه و خودکامه تا پیش از سقوطش داشت ، یعنی ثبات معمول جامعه را از بیت می برد. بدین ترتیب مردم عادی دلتنگ بازگشت و احیای دولت خودکامه می شدند. این روشن می سازد که چرا مردم ، به ویژه مدم معمولی که آن اندازه در طول سالهای قتل و غارت داخلی صدمه دیده بودند ، از اقا محمدخان قاجار استقبال کردند.
انقلاب های قرن بیستم
دو انقلاب اخیر ایران در ظاهر – یعنی از نظر برخی شعار ها و واژگان و غیره – تقریبا بی کم و کاست شبیه انقلاب هایی بود که جوامع اروپایی تجربه کردند.. با این حال اگر با نگاهی واقع بینانه جویای جزئیات شویم در خواهیم یافت که این انقلاب ها هم از لحاظ ویژگی اساسی شان تقریبا بی کم و کاست شبیه قیام های سنتی ایران بوده اند. در هر دوی این انقلاب ها می توان مشاهده کرد که تمام طبقات جامعه علیه حکومت خودکامه وقت کردند.
در انقلاب مشروطه هدف اساسی – در واقع مطلوب همگان و نقل همه مجالس – مشروطه بود یعنی حکومتی که مشروط و مقید به قانون باشد. اما این نیز حقیقتی است که در انقلاب مشروطه جامعه بجای ایجاد نظامی مبتنی بر قانون اساسی بدان گونه که از تاریخ اروپا با آن آشنا شده بود آرام آرام نشانه های هرچه بیشتری را از هرج و مرج از خود نشان داد. درست همانند همیشه پس از سقوط یک دولت خودکامه چنین می کرد.
درست در همان زمان مردم هرج و مرج پس از مشروطه را با ثبات نسبی زمان ناصرالدین شاه قیاس می کردند. بدین گنه بو که عمیقا از انقلابی که خود به وجود آورده بودند نومید و سر خورده شدند و رفته رفته آ ن را نتیجه دسیسه های انگلیس دانستند. و نیز به همین گونه بود که ناصرالدین شاه منفور ، شاه شهید نام گرفت و دهه های بعد محمد رضا شاه بعد از سپری شدن چندی از پیروزی انقلابی بسیار مردمی که به سرنگونی اش انجامید به شاه خدا بیامرز تبدیل شد و برخی از شرکت کنندگان در انقلاب یاد شده هم ، رفته رفته آن را ساخته دست آمریکا دانستند.
تا صد و پنجاه سال پیش هیچ کس بیداد ملموس در جامعه را به دسیسه های قدرت های غربی یا دست نشاندگان ایرانی آنها نسبت نمی داد. ولی از آن زمان به این سو ، به دلیل ضعف فزاینده ایران در برابر قدرت های امپریالیستی ، تقریبا هر بیدادی را که سر منشا آن دولت خودکامه بود به امپریالیسم نسبت داده شده است. امپریالیسم ، واقعیتی مسلم است ولی نظام خودکامه را در ایران امپریالیسم ایجاد نکرده است.
در انقلاب سال 57 نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت که مردم از ایالات متحده شدیدا خشمگین بودند، و این خود دلیل بسیار داشت. اما دلیل اصلی آن این بود که ایرانیان ، آن کشور را قدرت واقعی پشت صحنه می دانستند که هر روز به دولت مطلقه و خودکامه پهلوی دستورات لازم را می دهد.
انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی از حیث بسیاری از اهداف و شعار هایشان با یکدیگر تفاوت داشتند. ولی هر دوی این انقلاب ها ویژگی های اساسی قیام های سنتی ایران را در خود داشتند زیرا هر دو می خواستند به هر قیمت که شده دولت - در واقع شخص فرمانروا را بر اندازد – هر دو تقریبا از پشتیبانی کل جامعه برخوردار بودند، و هیچ یک از طبقات جامعه در برابر آنها نایستاد. همچنین در پی هر دوی این انقلاب ها ستیز های شدیدی در گرفت که پیدایش حکومت پهلوی نتیجه یکی از آنها بود. اما نتیجه نهایی انقلاب دوم را هنوز نمی توان با هیچ درجه ای از قطعیت پیش بینی کرد ، البته حرکتی که امروز (این متن در سال 80 نگارش شده است !) به هواداری از قانون ف دموکراسی ، جامعه مدنی و تساهل پا گرفته است ، به ویژه با توجه به حمایت چشمگیری که از آن به عمل می آید(اشاره به رای بیست و یک میلیونی سید محمد خاتمی دارد در دور دوم انتخابش به عنوان رئیس جمهور) شاید موجب گسست چرخه های تاریخی گذشته شود.
خلاصه ای از فصل دوم کتاب "تضاد دولت و ملت نظریه تاریخ و سیاست در ایران" نوشته همایون کاتوزیان