راوی در یکی از پیاده روی روزانه اش برای خودش در حال روایت بود که به یک دوره گرد تنه زد. دوره گرد زمین افتاد و چند بسته از تخمه های فروشی اش روی زمین پخش شدند. راوی برای عذرخواهی از او کمی تخمه خرید. اما چون دهانش را برای روایت احتیاج داشت مجبور شد با دست هایش تخمه ها را بشکند. نتیجه ردی ممتد از تخمه و پوست تخمه در پشت سرش بود. ابتدا از اینکه ممکن است تعقیب شود، مخصوصا توسط دوره گرد، ترسید. اما هنگامی که برگشت و پشت سرش را دید و توانست روایتش را از اول دنبال کند، از کارش راضی بود.
راوی بیدار شد. چشم هایش را شست. ساعت را نگاه کرد. فهمید دیر شده. قهوه اش را سر کشید. بی خیال تُست شد. کتش را پوشید. خودنویسی همراهش برد. به اتوبوس نرسید. روایتش تمام شد.
با الهام از آهنگ A Day in the Life گروه Beatles
راوی خواب دید بی خوابی بیدارش کرده است. شبیه جغدی شده بود در یک غروب گرم و آفتابی در بهار 1968 در خیابان های سنگربندی شده ی پاریس. روایتش خبر از آینده ای با نمک تر می داد: جغد های جهان روزی بیدار خواهند شد!
راوی راهش را گم کرد. اما به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. فقط برای جلوگیری از بدتر شدن اوضاع، چراغ قرمزهایی که رد می کرد را می شمرد. و به عنوان نشانه، روی هر تیر چراغ قرمز آدامسی می چسباند. پشت چهارمین چراغ، راوی فهمید تنها نیست. دخترکی یویو به دست هم منتظر سبز شدن چراغ بود. همزمان با شمارشگر چراغ یویو اش را پایین می انداخت و همزمان آدامسش را در دهان می چرخاند. وقتی راوی آدامسش را برای نشانه گذاری به تیر چسباند، دخترک هم تقلید کرد و در حالی که نخ یویو را دور انگشتش می پیچاند از راوی پرسید راهش را گم کرده است؟ راوی برای این که روایتش خراب نشود دروغ گفت، اما دخترک سه آدامس قبلی راوی را از لای دستمالی بیرون آورد و به هم چسباندشان، کشیدشان و مانند یویو بالا پایین انداختشان. راوی که حالا واقعا گم شده بود، از شدت استیصال تنها می توانست چهار راه چهارم را بالا پایین کند.
راوی در پارک به دنبال روایتی سفید می گشت. وقتی چیزی روی زمین پیدا نکرد سر به آسمان بلند کرد و بادبادکی دید که مثل ابر سفیدی تلوتلو خوران با باد استُپ هوایی بازی می کرد. راوی از خوشحالی بال در آورد ولی به بادبادک نرسید. روایتش ناقص بود. مثل عروسکی خیمه شب بازی در روز بود، به دست دخترکی شوخ و شنگ، لی لی کنان، آب نبات خوران بر روی جدولی، شطرنجی، گرگم به هوا بازی می کرد. راوی سعی کرد در بازی شریک شود تا روایتش کامل شود. اما دخترک بدون توجه به راوی، آب نبات طلایی اش را از دهان در آورد، لیسی زد، جلو خودش نگه داشت و انگار آدمی کچل با موهای بور باشد، برایش توضیح داد هیچ راوی ای هر چقدر گرگ باشد نمی تواند از پس بادبادک بر آید.
راوی پس از مدتها سوار تاکسی شد. زیرا می خواست سر وقت به سخنرانی یک منتقد بزرگ تازه از خارج برگشته برسد. اما چون نمی توانست روایت کند از کسالت خوابش برد. وقتی بیدار شد خودش را وسط ترافیک یافت. قبلا هیچ وقت به این جنبه زندگی مدرن برنخورده بود. پس اول موضع حق به جانب گرفت که اسب ها در قدیم سریع تر از ماشین های امروزی حرکت می کردند. ولی کم کم عادت کرد و کوتاه آمد و حتی توانست یک روایت خوب از ترافیک انجام دهد. اما دوباره حوصله اش سر رفت و غر زد که چرا شهرداری اتوبان های دوطبقه نمی سازد و مهندسان مکانیک ماشینه ای پرنده اختراع نمی کنند...
بالاخره پس از چند ساعت به آخر سخنرانی رسید و موفق شد تنها جملهی پایانی سخنران را بشنود: فراتر از هر چیز، اگر نقد می کنید لطف... (کنید علامت تعجب نگذارید) اما کف و سوت حضار نگذاشتند این انتهای صحبت را بشنود. و راوی به سادگی یک نتیجه گرفت: ... لطف می کنید!