محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

زروان؛ خدای زمان

« باری، آیین زرتشت که اسلام آن را به خطر افکنده بود، جنبه‌ی ثنوی داشت. درین آیین مبدا خیر از مبدا شر جدا بود. هر آن چه نیکی و روشنی و زیبایی بود آن را به مبدا خیر منسوب می‌داشت و هر آن چه زشتی و تیرگی و پستی بود آن را به مبدا شر نسبت می‌داد. در کشاکشی که میان نیکی و بدی هست، تکلیف آدمی را چنین می‌دانست که نیکی را در وجود هرمزد یاری کند.


این تکلیف که برای آدمی‌زاد مقرّر بود، از آزادی و اختیاری که انسان در کارهای خویش می‌داشت حکایت می‌کرد. بنابراین جبر و سرنوشت نیز که اسباب عمده‌ی انحطاط دین‌ها است در آیین زرتشت راه نداشت. [در نتیجه] انسان یارای آن را داشت که که نیکی را یا بدی را برگزیند و یاری کند. رهایی و رست‌گاری او نیز به همین خواست بستگی داشت.


در چنین آیینی، کسی نمی‌تواند گناه کاهلی و کناره جویی خویش را بر گردن تقدیر نامعلوم بی‌فرجام بگذارد، پس به خوبی می‌توانست راه روشنی و پاکی را به مردم نشان دهدو شوق به معرفت و عمل را در دل‌ها برانگیزد. » ( دو قرن سکوت، ص 270و271 )



ولی این آیین از آن قاعده‌ی کهن که همه‌ی ادیان را محکوم می‌کند به تفرقه و پاره‌پاره شدن بین چند مذهب ، مستثنا نیست. آن خوش‌بینی و ساده‌دلی که خاص آیین زرتشتی بود، در اواخر عهد ساسانی، تحت تاثیر فلسفه و زندقه، اندک اندک درهم فروریخت. نشر عقاید مانی و تعالیم عیسی و بودا، همه از اسبابی بود که علاقه به زهد و کناره‌جویی را در بین مردم بیش وکم رایج می‌کرد. اما مهم‌ترین‌شان آیین زُروان ( Zurvan ) است که در دوره‌ی ساسانی بر دیگر مذاهب و ادیان برتری داشت، اندیشه‌ی سرنوشت و تقدیر را که برای آیین و مُلک زهری کشنده بود ترویج کرد.



زروان


« زُروان، خدای دیرین، که پدر هرمزد و اهریمن به شمار می‌آمد تنها زمان بی‌کران نبود، مظهر تقدیر و سرنوشت نیز محسوب می‌شد. در آیین زُروان، جهد تمام رفته بود که خیر و شر، هردو را به مبدا واحد که زُروان است منسوب بدارند. بدین گونه آیین زُروان ثنویت زرتشتی را به یک نوع توحید نزدیک می‌کرد. از آن جا که زُروان پروردگار زمان بود، مختار مطلق و جبار مقتدر گردید و دیگر جایی برای قدرت و اختیار انسان نماند.


اما چرا باید آیین زُروان در عهد ساسانی گسترش یابد؟ آن هم چنان گسترده که برخی محققان برین باورند که این مذهب رایج‌ترین مذهب بین عامه‌ی مردم آن روزگار بوده است. در حالی که اعتقاد به زُروان البته قبل از عهد ساسانیان در ایران وجود داشته است. نه‌فقط در اوستا، ذکر زُروان آمده است بلکه در مآخذ نسبتا قدیم یونانی هم به وجود آن اشارت رفته است. چنان‌که یکی از شاگردان ارسطو به نام اِدموس اشارت به انتشار اعتقاد به خدای زمان در بین پارسیان کرده است. »



چنین به نظر می‌رسد که دولت‌مردان آن دورانِ ایران تلاش مضاعفی را برای ترویج این مذهب بین عامه‌ی مردم می‌کردند؛ چرا که این مذهب می‌توانست ریشه‌های اختیار را در تفکر ایرانیان بخشکاند و راه سلطه و استثمار را برای حاکمان هموار کند.



اکنون خوب است کمی راجع به این موضوع بحث کنیم که واقعا چه چیز سبب اصلی انحطاط ادیان است؛ زرین کوب معتقد است جبر و سرنوشت از اسباب عمده ی آن است. در تاریخ معروف است که جبراندیشی را معاویه در اسلام بدعت نهاد و همانطور که می دانید اکثریت مسلمانان جهان اشعری مسلکند و اعتزالیون نسلی رو به انقراض محسوب می شوند.



به نظر شما اکنون تشیع در چه وضعی به سر می برد؟ جبر را حاکم می داند و وظیفه ی ما را تنها انتظار برای منجی و تن دادن به سرنوشت می داند؟ یا رسالت ما را تلاش برای رسیدن به منبع خیر لایزال ایزدی می داند؟ فقط دقت کنید که می گویم اکنون در چه وضعی به سر می برد. نمی گویم اندیشمندان و عالمان قرن ۱۰ و ۱۱ یا حتی شیخ مفید و سید مرتضی چه معارفی را برای این مذهب تبیین کرده اند.





ویرایش۱: به نظرات مطرح شده تا تاریخ میمون ۲ خرداد ۸۶ پاسخ دادم. دوستان حتما ببینند چراکه چنین بحث هایی در قسمت نظرات ابعاد جدیدتر و جالب تری به خود می گیرند. مثلا برخی علل دیگری که موجب انحطاط دین می شود را می توانید آنجا ببینید.


ویرایش۲: ادامه‌ی حماسه‌ی پاسخ‌گویی ...

تایمز

به دیوار تکیه داد و آخرین سیگارش را روشن کرد. تنها بازمانده بهشت روز های قبل. از آن جز خاطره ای محو چیزی برایش نمانده بود که آن هم با سیگار به آرامی دود می شد و ناپدید می گشت. مثل رویا بود، شیرین ولی ناپایدار. زمان با سنگدلی و بدون لحظه ای توقف گذشته بود. شاید تقصیر خودش بود، شاید تقصیر هوای همیشه ابری لندن.
زمان همچنان می گذشت و آخرین امید او را با خود می برد. می خواست برای آخرین بار "لورا" را ببیند. فرشته ای که خود بهشت بود. فرشته ای که بال زد و رفت و جهنم را بجا گذاشت. او را مقصر نمی دانست، نمی توانست در معصومیتش شک کند. تقصیر هوا بود و آن یک گیلاس اضافه.
سیگارش تمام شد و افکار به مغزش هجوم آوردند. خاطره های دور و غبار آلود گذشته ای نزدیک. یک گیلاس اضافه، به سلامتی لورا، به سلامتی خوشبختی اش. و بعد همه چیز محو شد و در گذر زمان گم شد. دیگر چیزی یادش نمی آمد. صبح با سر درد بلند شده بود و خود را روی صندلی کافه ی تایمز یافته بود. همیشه قرارهایش را با لورا آنجا می گذاشت. قهوه داغ خود را مزه مزه می کردند و از همه چیز صحبت می کردند غیر از هوای خاکستری و گذر زمان.
حالا به دیوار کافه تکیه داده بود و باد موهایش را آشفته می کرد. زمان می گذشت ولی لورا را با خود نمی آورد. سرش درد می کرد. دیشب زیاده روی کرده بود. در همه چیز، در خوشبختی. دیگر تحمل نمی کرد به مردم خاکستری پوشی که با عجله زمان را بدوش می کشند نگاه کند و لورا را بین آنها نبیند. زمان منتظر امید نمی ماند.
شروع کرد به قدم زدن. می خواست فرار کند، از مردم، از لورا، از زمان، از خودش. خیابان های شلوغ لندن را به سرعت می پیمود و بی اعتنا تر از مردم از کنارشان رد می شد. دیگر اختیار اعمال خود را نداشت. اراده اش در اتفاقاتی که افتاده بود دخالتی نداشت. نمی توانست درک کند چگونه به اینجا رسیده. این پایانی بود که شروعی نداشت. مغزش سریعتر از پاهایش کار می کرد ولی به جایی نمی رسید.
فقط صدای بم ساعت قدیمی بیگ بن بود که او را به خود آورد. ولی ضربه های ساعت دیگر معنایی برایش نداشت. زمان او را وسط پل به حال خود گذاشته و رفته بود. فقط رود تایمز بود که همچون همیشه بی توجه به موانع به راه خود ادامه می داد. هر لحظه به پیش می رفت ولی همیشه آنجا بود و با حرکتی ممتد و خروشان بر جای خود ایستاده بود.
دست هایش را همچون رهبر ارکستر بالا برد. می خواست خود این آکورد کامل مداوم را رهبری کند. می خواست قسمتی از آن باشد. دست هایش را بالا تر برد، ولی اوجی در کار نبود، فقط سقوط...

نامه پدر

للحق




از: پدری


که در آستانه‌ی فناست. و چیرگی زمان را پذیراست، زندگی را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده. نکوهنده‌ی جهان است و آرمنده‌ی سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن.



به: فرزندی


که آرزومند چیزی‌ست که بدست نیاید، رونده ی راهی‌ست که به جهان نیستی درآید. فرزندی که بیماری‌ها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تیر مصیبت‌ها بدو پران است و خود، دنیا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فریب است و فنا را وامدار، بنده‌ی مردن و هم‌سوگند اندوه‌های جان‌آزار. غم‌ها را همنشین است و آسیب‌ها را نشان. به خاک افکنده خواسته‌هاست و جانشین مردگان.



اما بعد؛ ...




این نامه‌ای است از امیرمومنان به هر کس که برای او بر خود حق پدری قائل است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گفته‌اند این امت فرزندان علی(علیه‌السلام) حساب می‌شوند.


نامه‌ی پدر را که نخوانده نمی‌شود گذاشت! -پدری که بر ما از خود ما مستحق‌تر است-




بیشتر نامه ها را باید تنها خواند. ولی بعضی‌هایشان هستند که باید در جمع خوانده شوند.


نامه‌ی امیرالمومنین علیه‌السلام به امام حسن علیه‌السلام، از این دست است. نامه‌ی سرگشاده‌ای که مخاطبش تمام کسانی ست که طالب کلام هادی اویند.


هم از لحاظ مخاطب عام داشتن باید جمعی مطالعه شود و هم از این لحاظ که نامه‌ی یک امام معصوم به امام معصوم دیگر در پایان عمرش به اندازه‌ای قابل تامل است که نیاز به فکر جمعی دارد -انشاالله که تمام جمع از برکات آن بهره ببرند-



برای همین، از همه‌ی شما دعوت می‌کنم اگرتحت جذبه‌ی کلام پدر قرار گرفته‌اید بیایید برای خواندن نامه ی 31 نهج البلاغه یک حلقه مطالعه تشکیل بدهیم.



فلسفه وجودی «حلقه» تقریبا همان است که گفتم. به این روش که در جلسات هفتگی با دوهفته‌ای اعضای حلقه بخش معینی از نامه را می‌خوانند و بعد جمع می‌شوند به بحث. از بیان قسمت‌هایی که برای هر کس جالب و خاص بوده، تا درک فردی از پیام نامه، یا مطرح کردن سوال و ابهام و...(مثل همین بحث زمان که چند روزی‌ست مطرح شده)



دعوت کردن استادانی که راهگشای نقاط توقف یا سوالهای بحث انگیز بی‌پاسخ ما باشند، ضروری ست که کانون مطالعات و تحقیقات فرهنگی دانشگاه هماهنگی آن را برای هر چند جلسه یکبار به عهده خواهد داشت.



منبع اصلی مطالعه، کتاب «حکمت و معیشت» است از دکتر سروش که به حق خیلی خوب شرح کرده‌اند. البته نباید به همین اکتفا کرد. و حتما باید دنبال تفسیرهای دیگر مثل ابن‌ابی‌الحدید (که در پست زمان‌داران نام برده‌اند) هم بود.



ارتباط با «بنیاد نهج البلاغه» هم در برنامه است، اگر پاسخ مثبت بدهند.



لطفا حضورتان را خبر بدهید.


eg.motaleat.aut@gmail.com


اگر هستید، بسم الله.




حافظ اگر قدم نهی در ره خاندان به صدق


بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

یک هفته تلاش

سلام.
تعجب نکنید من هستم که می نوسیم.من که مدت ها از حال و هوای وبلاگ ها دور بودم.خوشحالم که دوباره وبلاگ گروهی رو تجربه می کنم.در دنیایی که تکثر در آن موج می زند دوستانی یافتم که خودم را به آنها نزدیک می دانم.امیدوارم که بتوانیم در رشد و پیشرفت همدیگر به هم کمک کنیم.

یک هفته در گیری ،یک هفته اضطراب،یک هفته تلاش برای تنفس و بقا، یک هفته تلاش برای آزادی خود و دوستان جدید.
این خلاصه ای بود از وقایع دانشگاه پلی تکنیک تهران ،قلب تپنده جنبش دانشجویی ایران.

در فرصت های آینده تحلیلم(درباره وقایع دانشگاه ) را که مربوط به فلسفه وجودی این وبلاگ می شود ،بیان می کنم.
تنها یک سئوال مطزح می کنم:
رای و نظر مردم(در مورد حاکمیت) از نظر شما مقبولیت است یا مشروعیت؟

با یک بیت اولین پستم را تمام می کنم:
یاد باد آن وعده های انقلاب
قول و آزادی و رای و انتخاب

زمان‌داران

« هو السلام »


مِنَ الوالِدِ الفان. اَلمُقِّرِ لِلزِّمان، المُدبِرِ العُمُر، المُستَسلِمِ لِلدََّهر، الذّامِّ لِلدُّنیا، السَّاکِنِ مَساکِنِ المَوتَی، و الظاعِنِ عنها غداً. _نامه‌ی 31 نهج البلاغه_


از پدری که در آستانه‌ی فناست، و چیرگی زمان را پذیراست، زندگی را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نکوهنده‌ی جهان است. و آرمنده‌ی سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن. _ترجمه سید جعفر شهیدی_



متن بالا اولین جملات از نامه‌ای است که امام علی به عنوان وصیت به پسر ارشدشان امام حسن –علیهماالسلام- نوشته‌اند. در این‌جا امیرالمومنین هفت صفت برای خود آورده‌اند، (و در ادامه چهارده صفت برای فرزندشان) که این تعبیرات از ایشان بسیار گویا و بسیار شنیدنی است. در حقیقت در اینجا بشر بودن و خاکی بودن خود را بیان کرده‌اند و به رخ کشیده‌اند. یا به تعبیر دیگر، با تذکار این اوصاف به فرزندشان (یا اصلا بهتر است بگویم به فرزندان‌شان؛ که همانا ما جوانان قرن بیست و یک نشینِ هستیم.) یادآور می‌شود که مهم‌ترین وصف من در مقام یک نصیحت‌گو آن است که یک انسان هستم و محکوم به احکام سرپیچی‌ناپذیر این جهان.



با این مقدمه می‌پرسم که زمان چیست؟


اصلِ مقصود من هم همان عبارتی است که در متن به آن تاکید کرده‌ام: المقرّ للزّمان؛ «ابن ابی الحدید» در شرح این عبارت نوشته است که حضرت گویی زمان را به منزله‌ی هم‌آورد خود گرفته است، و آنگاه می‌گوید که من در برابر این هم‌آورد سپر انداخته‌ام، و اعتراف می‌کنم که او بر من چیره شده و من در برابرش به زمین خورده‌ام. پس حق می‌دهید بپرسم این چه رقیبی است که علی بن ابی‌طالب، پهلوان جبهه‌هایی چون بدر، خیبر، احزاب و صفین این چنین معترف به زمین خوردن در برابر اوست و به این صراحت به پیروزی‌اش اقرار می‌کند؟



پاسخی که عبدالکریم سروش در کتاب «حکمت و معیشت» به این سوال داده‌اند، نمی‌گویم بهترین و کامل‌ترین جواب است، بلکه می‌گویم می‌تواند شروع خوبی برای تفکر به آن باشد:



« حیات ما آدمیان با این گونه امور (منظورش همان صفات است.) گره خورده است. ما با غم، با مرگ، و با رنج هم‌پیمانیم، و از آنها رهایی نداریم. تمام این امور نتیجه‌ی آن است که ما موجوداتی زمانی هستیم. یعنی «زمان‌دار» بودن به معنای دقیق کلمه در عمق وجود ما نهاده شده است.


زمان از روی ما نمی‌گذرد، بلکه چون ما می‌گذریم، زمان می‌گذرد. در حقیقت ما می‌گذریم و فرسوده می‌شویم و زمان عبارت است از انتزاعی که از این فرسودگی می کنیم.


در عالم خارج، زمان چیزی مستقل از موجودات زمان‌دار نیست. زمان همچون نسیمی نیست که از روی موجودات بگذرد، یا هم‌چون نوری نیست که بر آن‌ها بتابد. بلکه زمان در عمق ساختمان موجودات مادی نهفته است و آن جاست که در گذر است. لذا چاره‌ای نیست جز آنکه این موجودات رفته رفته فرسوده شوند و زوال بپذیرند.


همه‌ی ما باید اعتراف کنیم که به این معنا تسلیم روزگار و زمین خورده‌ی زمانیم و در مقابله‌ی با این هماورد سپر انداخته‌ایم. امام علی(ع) در ابتدای این نامه کاملا به این سپر انداختن تصریح کرده‌اند. و با این تصریح کامل، تمام آن تئوری‌های موهوم و بی‌اساس در خصوص زوال‌ناپذیری و بیمار نشدن ابدان ائمه و اولیا را ابطال نموده‌اند.» _حکمت و معیشت، ص 41 _



اذعان می‌کنید که چنین شرحی بر چنان نامه‌ای جای بسی خواندن و اندیشه کردن دارد. شاید چنین کتابی بیش از آن‌که برای پرسش‌هایمان پاسخ‌های قانع کننده بیاورد، کمی انگیزه و زمینه‌ی فکر کردن می‌آفریند و همان طور که گفتم شروع خوبی برای یافتن قسمتی از سوال‌هایمان را پیش می‌کشد.



در ضمن نمی‌دانم در مورد "زروان" چیزی شنیده‌اید یا خیر؛ همین قدر بدانید که از خدایان باستانی ایرانیان است و ربط خوبی به زمان دارد و من می‌خواهم پست بعدی‌ام را در مورد آن بدهم.






ویرایش: به نظر ها پاسخ دادم. هرچند سال هاست از سال پاسخ گویی می گذرد...


برداشت آزاد





پ.ن: در راستای نشر اکاذیب کمتر، از سخن کوتاه کرده به عکس روی آورده ام. در همین راست آ وبلاگی (نیمچه فوتوبلاگی) ایجاد کردم: http://dystopia.blogsky.com. منتظر نظراتتان هستم.

معرفی کتاب

این دفعه قصد دارم کاملا غیر سیاسی بنویسم و به هیچ چیزی غر نزنم. بالاخره تصمیم گرفتم که در راستای booksociety هم یک پستی بدهم/.

نام کتاب: کلی ها
نویسنده: هیلری استنیلند
مترجم: نجف دریابندری
ناشر: نشر کارنامه
از سری کتاب های کارنامه فلسفه و عرفان، شماره 1
قیمت: 39500 ریال (حداقل وقتی من خریدمش قیمتش این قدر بود!!!)
سال چاپ: 1383

قسمتی از پیش گفتار کتاب را هم برایتان می نویسم که بیشتر با آن آشنا شوید:
فرض این کتاب آن است که خواننده را با مجموعه ی مسائل فلسفی که به نام «مسأله ی کلی ها» شناخته می شوند آشنا کند. خود کتاب نظریه ای درباره کلی ها مطرح نمی کند؛ تاریخ این بحث را هم به معنای جدی کلمه پیش نمی کشد. در عوض، طرح هایی پیش می کشد از برخی روش های گوناگون پرداختن به این مسأله، چنان که در کار فلاسفه ی مختلف از افلاطون تا امروز دیده می شود، به این امید که خواننده در وضعی قرار گیرد که برای خود شروع به اندیشیدن درباره ی مسأله بکند. خواننده باید در نظر داشته باشد که خلاصه ای از نظریه ی یک فیلسوف جانشین خود آن نظریه نیست، و نکاتی که به نظر تاریک یا مغشوش می آیند گاهی با مراجعه به متن اصلی روشن می شوند (یا، اگر متن اصلی هم به همان اندازه تاریک بود، با مراجعه به آثار مرتبط فلاسفه ی دیگر).


کتاب در کل کتاب جالبی است که نوعی نگاه دیگر به مسایل را به آدم هدیه می کند. دوستانی که با لحن ترجمه های نجف دریابندری آشنا هستند می دانند که برای مطالعه این کتاب باید صبر و حوصله زیادی به خرج دهند.
کتاب یک کتاب کاملا کلاسیک است که شش فصل و یک واژه نامه دوزبانه دارد. همچنین کتاب منابعی برای مطالعه بیشتر ارائه می کند. بهتر است خودتان نگاهی به آن بیاندازید.