روی تخت نشسته بود. به چوب لباسی خیره نگاه می کرد. این روز ها از بس رویش لباس آویزان کرده بود ، دیگر تن لخت و لاغر چوب لباسی پیدا نبود. هرروز صبح طبق عادت تمام لباس های روی چوب را می پوشید ، با خودش می گفت شاید به یکی از آنها در طول روز احتیاج داشته باشم. اما امروز احساس می کردم که باید لخت باشد. لخت به رستوران برود و لخت با او ملاقات کند . البته خوب می دانست که این فکری احمقانه است . لخت بودن در جامعه گناه نا بخشودنی است. از آن بدتر لخت نشستن بر سرمیز رستوران در برابر یک خانم با شخصیت !
پس با خودش فکر کرد که کمترین تعداد لباس را بپوشد. آنهایی که مناسب ترند ، آنهایی که جذاب ترند. لباس جدیدی ساخت از لباس های قبلی اش که همه آنها بود اما هیچ یک از آنها را به طور کامل نمی نمود. اسم لباس جدیدش را گذاشت ، لباس دامادی!
راستی; کیرکگور درجایی از یادداشت هاش نوشته : "بارها شنیده ایم که فقط و فقط باید خدا را دوست داشته باشی تا خالص باشی ، اما چگونه می توان بدون دوست داشتن چیزی یا کسی زندگی کرد آیا می توان دختری را دوست داشت و با ایمان هم بود ؟ به نظر غیر ممکن می آید ، اما حقیقت ایمان و عشق به خدا ، ایمان به نا متناهی است."
یکی از آن یکشنبه هایی بود که شنبه اش تعطیل رسمی بوده است. ظهر شده بود و من هم که به آبگوشت های روزهای تعطیل مادرم عادت کرده بودم با ولع منتظر بودم کلاس درس تمام شود تا با جوجه کباب های همیشگی یکشنبه های سلفمان دلی از عزا درآورم. با اشتهایی که می توانست تمام استخوان های جوجه کباب را یکجا بخورد، وارد سلف شدم. صف بی انتهای دانشجویان را شکافتم و رفتم طبقه ی دوم. سرم پایین بود و به تنها چیزی که فکر می کردم تکه های لطیف گوشت مرغ اشباع شده با لیموی تازه بود. اما وقتی سینی را جلو گرفتم تنها چیزی که به استقبالم آمد یک ملاقه آب قرمز رنگ با چند برآمدگی بی شکل بود. با وجود تعطیلی دیروز، سلف لطف کرده بود و ما را از قیمه و قیمه را از ما دریغ نکرده بود و برنامه را یک روز شیفت داده بود. راه برگشتی نبود، گشنه ام بود و سینی غذا با مایع آبکی اش روی دستم مانده بود. بنابراین از فرط استیصال به گدایی روی آوردم. یعنی از قابلیتم در زمینه ی گدایی نمره از استادها در زندگی واقعی استفاده کردم و از مرد ملاقه بدست لیمو عمانی خواستم. دستم را با سینی جلو بردم و نگاهی ملتمسانه به مرد ملاقه ای انداختم و گفتم اگر دین ندارید، آزاده باشید! اما جوابم یک مشت سیب زمینی بود، که آنها را هم با یک جور بیاعتنایی ریخت که انگار دارد برای مرغ های جوجه کباب یکشنبه ها، دانه می ریزد.
در احوال حاج ملا مهدی فراتی گویند: روزی بر دختری گذر کرد. از قضا دختر همان بود که شیخنا، حافظ بزرگ، در بابش می فرماید که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان...
بسیاریِ دنیا را به گوشه ای هلید و در مرام او شد . سال ها از او خبری نشد. چه بسیار برنایان و دانایان که در مرگ او یقین کرده حکم به زاری دادند، مگر اصحاب وفادارش.
مشتاقی و مهجوری مریدان به نقطه ای واثق آمد که نامه ای در قدح گذاشته و در چاه انداختند. به روزی چند پیام آمد که:
کمتر از ذره نبودم/ تا به خلوتگه خورشید رسیدم
شادی زهره جبینان خوردم/صحبت پیمان شکنان بشکستم
دامن دوست بدست آوردم/ مرد یزدان شدم و فارغ از این شادی ها
شیخنا بسیار برنجید که این پسرک پا در موزه ما کرده است و غزل فخیم ما را به خفت کشیده است.
و ای بسا شیادانی که فقط به صرف شباهت نام ها در این مکتوب به کسی ظن بردند.
آخر تابستون بود و هوا هنوز گرم، ولی درخت های خسیس برگ هاشونو همچنان حفظ کرده بودن تا مایه دلخوشی رهگذارن باشن. بعد از ظهر بود که خسته، کوفته، تشنه، سرخورده و هزار و یک درد دیگه داشتم بر می گشتم خونه. برای فرار از سلطه مطلق آفتاب راهم رو کج کردم و طبق اصل حمار، که همیشه ی خدا از وسط چمن رد می شه، صاف از وسط پارک سر در آوردم.
اعتدال پاییزی به جای درخت ها به زمین حمله کرده بود. پارک شبیه میدان جنگ شده بود، با خاکریزهایی که بچه ها پشتشون سنگر می گرفتن. یکی بعد از کلی سال تصمیم گرفته بود زیر ساخت پارک رو درست کنه شاید هم روبنا شو. چون زورش فقط به سنگفرش ها، این مظلومان همیشه تاریخ، رسیده بود. ولی منظره پارک بدون سنگفرش تنها یک هشدار بود برای شگفتی های بیشتر، باید منتظر انقلاب می بودم!
درست وسط پارک کنار فواره جلبک گرفته، 15،20 تا پیرمرد، قد و نیم قد، کچل و موفرفری، سیاه سفید مثل فیلم های لاله زار، دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن. منظره جالبی بود، نزدیک بود ناخودآگاه موبایلم رو در بیارم و جیره بلوتوث ماهم رو ببندم. رهگذرا پا شل می کردن و مثل وقتایی که شاهد یه تصادفن، ترافیک شده بود.
قضیه از این قرار بود که در حین زیر و رو سازی پارک ناچار به نیمکت ها آزادی مشروط داده بودن تا هر کجا می خوان برن. حتمن می دونید که آزادی هم مسریه، خلاصه پیرمردها اوضاع رو مناسب می بینن و چند تا نیمکت کنار هم می ذارن تا کنگره سراسری پیری های پارک (کپک) رو برپا کنن. یه نمونه کوچک و مامانی از جامعه مدنی مشارکتی برای اداره یک پارک. در آن واحد فقط یه نفر حرف می زد و بقیه با صبوری ناشی از پیری گوش می کردن، وسط حرف هم نمی پریدن. خلاصه رفتارشون دموکراتیک دموکراتیک بود.
ولی وقتی نزدیک شدم صداشون منو از توهم اورد بیرون، یکی از کچلاشون از لای لبای بی دندونش با صدایی که از ته چاه می اومد می گفت –موندم بقیه با اون گوشای بیرون زده و چشای خیره اشون اصلا چیزی می شنیدن؟- "جوون که بودیم از این قرطی بازیا نبود، پارک نداشتیم که. یه زمین زمین خاکی بود با دو تا گل کوچیک. سه تام درخت کنارش در اومده ..." سرفه امانش نداد وگرنه لابد می گفت 4تا موش و 5 تا دختر همسایه هم بودن!
توهم خودم بود که به مخم نرسید که اونا از زندگی مدرن همون قدر می فهمن که بچه های کوچولوی پشت خاکریزها از جنگ می فهمن. پس سرخورده تر از قبل سرمو پایین تر انداختم تا فقط جلو پای خودمو ببینم و بس.
هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سمعِ عاریت دهد که طَرفی از اندوه خویش با او بگویم , مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟
به حکم صِغَرِ سن و خودکامگی ِ کامی که هنوز عطرِ شیر آن شیر زن را می دهد, مجازم تاسخنی در اقتضای سنم برانم. لیک مگر نه آنکه موانست ِ شباب با رویا را در آسمانها بسته اند؟
اینک ای برادران حقیقت, دانم که درکش بر شما بسی صعب افتد, لیک به فریاد برآمدم که : این بند از پای من برآرید. دانی که چه بود پاسخم؟ شخصی از راه برآمد و گفت برو که تو در فهم نیستی.
دیم فرزانه ای بود که ندا داد: آرزو هایت در وهم نیز نیاید, رهرو مباش که این مسیر ترکستان است.
سیم مرا به گوشه ای خواند و او پیری صادق بود : جوان من نیز این آرزوی بکردم , لیک بینی که چگونه خوارم کردند؟
دانم که مرا در پیش راه های دراز است و منزل های سهمناک ومخوف که از آن ایمن نتوان بودن, اما دریغ از زبان آمرزیده ای که بهر تفنن مرهمی شود بر ریش دلم.
شیخی را در گذر افتاد , بر او عرضه داشتم:" کس باشد که از بند هر چه دارد برخیزد؟
شیخ گفت: کس ،آن کس بود.
گفتم چون هیچ ندارد, زندگانی به کدام اسباب کند؟
شیخ گفت: آن کس که این اندیشد , هیچ ندهد, اما آن کس که همه بدهد , این نیندیشد. عالم توکل خوش عالمی ست و ذوق آن به هر کس نرسد.
این گفت و برفت.
دانش جویی بودم که هوس شغل موسی نبی هوشم را ببرد, لیک دانم که دامِ جامعه و عزیزان عاقبت غرقه ام سازد, ولی مرا علم افتاده است که ذوق آن به هر کس نرسد. شیخ ما که لِلهِ دَرُهُم نیکو نفسی داشت. من نیز همان کنم.
***
این نوشته که متعلق به قرن چهارم خورشیدی است در لوحی مندرس که گویا محفل نامی ست , در کنار جسد شخصی به نام مهدی یافت شد.
نکته جالب اینجاست که جسد هنوز جوان مانده است!!!
گرم شده بود، هم سرش هم فکّش، داشت نطق می کرد، یه مشت اراجیف اگزیستانسیل. اصلا توجهی به من نداشت. منو تنها پا در هوا ول می کرد. انگار اصلا وجود نداشتم، حافظه اش گازشو گرفته بود رفته بود به گذشته، هیچ توجهی به الان نداشت، فراموش کرده بود این منم که هی دارم بهش ثابت می کنم که وجود داره. ناخودآگاه داشت باهام بازی می کرد، مثل یه کش که دور دست می پیچونن بدون اینکه هدفی داشته باشن، مثل یه بچه منو بالا می انداخت بعد اون پایین مایینا می گرفت. داشتم سرگیجه می گرفتم خودمم دیگه نمی فهمیدم چی ام، برا همین داد زدم: تایم اوت! این آخر کارم بود.
من بعدا فهمیدم؛ یهو خفه شد. تو چشه تک تک مخاطباش نگاه کرد، انگار دنبال رد پای من بود. ولی هیچی پیدا نکرد. منتظر شد یکی اسمی از من ببره یا حداقل اشاره ای کنه. باز هم هیچی، هر کی رفته بود دنبال مال خودش. تنها مونده بود، اونقد که داشت باور می کرد اصلا وجود نداره. تقصیر خودش بود، زیاده روی کرده بود. ولی دلم براش سوخت، یعنی برا خودم سوخت، آخه قرار بود من همیشه وجود داشته باشم. پس آروم از لای لباش گفتم: تنها صدا است که می ماند!
خاک کتاب فروشی
چند مدتی ست که نمی دانم می دانید یا نه، در کلاس های داستان کوتاه شرکت می کنم. تعریف از کلاس و مکان آن یعنی شهر کتاب مرکزی که به نظر من یکی از بهترین اماکن روشنگری ست باشد طلبتان.
اینکه شهر کتاب از اسفند خرید نداشته و آخرین بار که رفتم آخرین صندلی های آنجا را سوار وانت کردند و بردند و بزرگترین کتاب فروشی تهران را تعطیل کردند هم به من ربطی ندارد.
حتی به من ربطی ندارد که علت تعطیل کردن آنجا حرص صاحب ملک در افزایش کرایه بوده و یا فقر شهرداری در دادن آن.
فکر نمی کنم مهم باشد که کتاب قطور تحلیل فیلم اشک ها و لبخند ها که به دلیل قیمتش سالها با حال و هوای کتاب فروشی آشنا بود، اکنون کجاست و به چه فکر می کند.
می دانم به من ربطی ندارد اما خیلی دوست دارم بدانم خاک کتاب فروشی از این پس خود را به چه کسی خواهد فروخت. چه حریف سختی خواهد داشت از این پس خاک کتاب فروشی. نی از این پس حریف اوست. تمام بار ساختمان بر دوش خاک کتاب فروشی بود، که اکنون بیوه شده است و نمی دانم که به چه چیز امید دارد...
شایعه در تمام شهر پراکنده شده است: همه می گویند این زمین ، زمین خدایان است. عده ای می گویند که غار اصحاب کهف به روایتی در این مکان بوده است، عده ای می گویند که تمام افسانه ها در بستر این خاک صورت گرفته است. اما کسی بدرستی نمی داند علت چیست که بعد از خشکسالی در تمام دنیا تنها این قطعه زمین چند صد متری همچنان سبز مانده است. هیچ کس نمی داند که چرا تمام شب از این زمین صدای گریه می آید. هیچ کس نمی داند که چرا گندمزار این زمین همیشه محصول دارد اما همه می دانند که زندگی خود را مدیون این زمین هستند.
اداره حفاظت از بقایای طبیعت تمام قدرت خود را در حفظ این زمین مرموز به کار گرفته است. می گویند این اداره هفته آینده در جلسه ای مشترک با تمام دانشمندان بزرگ دنیا به بحث در مورد اسرار این زمین خواهند پرداخت. البته سال هاست که این جلسات برگزار می شود. اما می گویند این بار جلسه متفاوت خواهد بود. گویا پیرمردی در ارثیه پدرانش یک قطعه کاغذ پیدا کرده است که در مورد این زمین مرموز اطلاعاتی دارد.
روز موعود فرا رسید ، مردم از سراسر زمین جلسه را به دقت نگاه می کردند. ابتدا پیرمرد که به سختی سخن می گفت نامه خود را به رییس جلسه تحویل داد. پس از اینکه تمام حضار نامه را خواندند. همهمه بزرگی به راه افتاد. هیچ کس باور نمی کرد، البته غیر قابل باور هم بود که زمینی این چنین در پی معشوقش زنده مانده باشد. این کار از انسان ها هم بعید بود. سرانجام تصمیم بر آن شد که گروهی مشتمل بر تعدادی دانشمند ,مسئول این شوند که آیا صحت دارد که این زمین صد ها سال قبل یک کتابفروشی بوده یا خیر.
ابتدا تحقیقات وسیعی روی کتاب شد و معنی آن در اسناد قدیمی یافت شد. دستگاه تاریخ نگار روی 498 سال پیش تنظیم شد و زمان را نشان داد ، آنجا سبزی فروشی بود، 499 سال پیش آنجا رستوران بود. دستگاه روی 500 سال پیش یعنی سال 1387 تنظیم شد، دستگاه صدای غریبی داد. تکانی خورد و ناخود آگاه خاموش شد.
در جلسه بعدی که دانشمندان گزارش کار خود را ارائه می کردند. دستگاه تاریخ نگار هم ضمیمه گزارش بود. و رییس دادگاه همانند جلسات قبلی موضوع را ناتمام اعلام کرد و آن را تا پیدا کردن سندی محکم تر به تعویق انداخت...