به فرزندی که آرزومند چیزی است که به دست نیاید ( به فرزندی که چیزی را آرزو می کند که آن را نخواهد یافت ) ، رونده ی راهی است که به جهان نیستی در آید ( رهرو راه از بین رفتگان ) . فرزندی که بیماری ها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه ( گروگان روزگاران ) . تیر مصیبت ها بدو پران است و خود دنیا را بنده گوش به فرمان ( هدف ناگواری ها و بنده ی دنیا ) سوداگر فریب است ( سوداگر فریبنده هاست ) و فنا را وامدار و بندی مردن است ( در بند اسارت مرگ ) و هم سوگند اندوه های - جان آزار - و غمها را همنشین است و آسیب ها را نشان و به خاک افکنده ی شهوتهاست ( زمین خورده ی شهوات ) و جانشین مردگان .
آن چه در بالا آمده است ترجمه بخش ابتدایی نامه حضرت امیرالمومنین به فرزندش امام حسن مجتبی است ( ترجمه نامه از دکتر شهیدی و قسمت های داخل پرانتز ترجمه از علامه جعفری است که به منظور تفاوت در نوع بیان آن ها و توجه بیشتر آورده شده است ) البته این نامه در حقیقت به تمام فرزندان آن امام بزرگوار در تمام طول تاریخ و تمام دوران نگارش یافته است که مگر پیامبر(ص) نفرمود : « حق علی بن ابی طالب علی هذه الامة لحق الوالد علی ولده » و یا مگر همچنین نفرمودند که : « انا و علی ابوا هذه الامة » که در نهایت همه ی مسلمین و شیعیان فرزندان معنوی امیرالمومنین محسوب می شوند و این سخنان خطاب به ماست .
و از آنجا که این نامه برای ما نگارش یافته است حضرت در ابتدای نامه به بیان اوصافی از ما ( فرزندانشان ) پرداخته اند که البته با در نظر گرفتن اینکه اصل این وصیت نامه برای حضرت امام حسن(ع) است بسیار قابل تامل خواهد بود که حضرت امیر این توصیفات را برای امام حسن بکار برده اند و وجه بیشتری از فوق بشر نبودن امامان آشکار می گردد .
اگر با نگاهی دقیق تر به اوصاف امام علی از فرزندانشان بنگریم و آنها را در خود جستجو کنیم می بینیم که براستی این انسان کامل و اوج خلقت خداوندی چه بینش و طرز نگاه بالایی در زمینه انسان شناسی داراست و به عنوان پدری دلسوز می تواند بهترین نصایح را برای فرزندان قدرناشناسش داشته باشد .
البته بالاتر از آن خود خالق این انسان نیز بارها در کلام خود ، قرآن به بیان اوصاف خلایق خود دست زده و آنها را برای خودشان معرفی نموده است .
به طور مثال :
ـ خلق الانسان ضعیفا ( النساء ، ۲۸ )
ـ ان الانسان خلق هلوعآ ( المعارج ، ۱۹ ) « انسان موجود حریصی است »
ـ اذا مسه الشر جزوعآ و اذا مسه الخیر منوعآ ( المعارج ، ۲۰ و ۲۱ ) « اگر حادثه ناگواری به او برسد بی تابی و جزع می کند و اگر خیر و نعمتی به او برسد آن را از دیگران دریغ می دارد .»
ـ و کان الانسان اکثر شی ء جدلآ ( الکهف ، ۵۴ ) «لکن آدمی بیش از همه به جدل بر می خیزد »
ـ فاما الانسان اذا ما ابتله ربه ، فاکرمه و نعمه فیقول ربی اکرمن و اما اذا ابتله فقدر علیه رزقه فیقول ربی اهانن ( الفجر ، ۱۵ و ۱۶ )
« اما انسان چون خداوند او را ( به رنج و غمی ) مبتلا سازد سپس گرامی داشته و نعمتش دهد ، انسان گوید :« خدا گرامی ام داشت » ( من در چشم خداوند عزیزم !) و چون او را باز برای آزمودن ، تنگ روزی ( فقیر) کند ، ( دلتنگ و غمین شود ) و گوید : خدا مرا خوار گردانید ( و با من بی مهری کرد !) »
در حقیقت با بیان این چند مثال و بسیاری مثال های دیگر که در قرآن وجود دارد می توان به انسان شناسی جامع و کامل دین و نهج البلاغه پی برد و نیز به این نکته اشاره داشت که این اوصاف مذموم جزو فطرت انسان محسوب می شوند و و بدی های انسان همیشه معلول محیط و اجتماع وی نیست و در حقیقت مفهوم فطرت پاک بشری از ابتدا زیر سوال خواهد رفت و این ویژگی ها جزو طبیعیات بشری خواهد بود ! ( اصل این مطلب به یاری بحث کتاب « حکمت و معیشت » دکتر عبدالکریم سروش بیان گردیده است .)
البته از زاویه ی دیگری نیز می توان به این موضوع نگریست و آن آنجاست که دکتر شریعتی نیز در کتاب« فلسفه انسان » خود و در فصل خودسازی اینچنین بیان می دارند که : « انسان ـ به معنی فرد و هم به معنی گروه ـ همیشه و مطلقآ زائیده و پرورده ی محیط نیست ، مقصودم از محیط ، هم محیط طبیعی است و هم محیط جغرافیائی و اقلیمی است و هم محیط تاریخی است و هم محیط اجتماعی است و هم محیط طبقاتی است و نیز مخلوق جبری خصوصیات ارثی و ژنتیکی نیست و در عین حال نمی خواهیم همه ی این عوامل اجتماعی و مادی و طبقاتی را نفی کنیم بلکه با اثبات این همه معتقدیم انسان می تواند ساخته خودش باشد یعنی در ساختمان خود سهیم گردد .
تلقی ای که قرآن از انسان دارد با این برداشت هماهنگ است که قرآن انسان را نه یک ایده ی مجرد و مطلق و خارج از نظام مادی و علل و عوامل عینی و علمی تلقی می کند و نه صرفآ یک پدیده ی ناخودآگاهی که در تسلسل جبری تاریخ یا طبیعت یا وراثت پدید می آید : لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ، ثم رددناه اسفل سافلین ( التین ، ۴ و ۵ ) »
(( به صورت اجمالی پیرامون بیان دکتر نیز اشاره ای می کنم به ۳ نظریه جبرگرایی که استفان کاوی در کتاب « هفت عادت مردمان موثر » به آن پرداخته است : ۱ـ جبرگرایی ژنتیک ( تو آنچه که هستی حاصل اجدادت است ! ) ۲ـ جبرگرایی روانی ( تو حاصل تربیت دوران کودکیت هستی ! ) ۳ـ جبرگرایی محیطی ( شخصی یا چیزی در محیط مسئول وضعیت توست ! ) که البته بعد از آن به نقد آنها و بحث آزادی انتخاب می پردازد که از حوصله این کلام خارج است . ))
در نهایت اینکه از وصیت نامه حضرت مولا برای نسل های بعد از خود شروع کردیم و به بحث انسان شناسی ( و شاید فطرت و جبرگرایی رسیدیم ! ) که صد البته این مبحث بسیار طولانی است که امیدوارم بتوانم در آینده به آن به تفصیل بپردازم و دوستان نیز در این زمینه مرا یاری کنند !
کاش فرزندان خلفی برای پدرمان حضرت امیر بوده باشیم و تنها جزو میراث خواران مکتب تشیع نگردیم !
گرم شده بود، هم سرش هم فکّش، داشت نطق می کرد، یه مشت اراجیف اگزیستانسیل. اصلا توجهی به من نداشت. منو تنها پا در هوا ول می کرد. انگار اصلا وجود نداشتم، حافظه اش گازشو گرفته بود رفته بود به گذشته، هیچ توجهی به الان نداشت، فراموش کرده بود این منم که هی دارم بهش ثابت می کنم که وجود داره. ناخودآگاه داشت باهام بازی می کرد، مثل یه کش که دور دست می پیچونن بدون اینکه هدفی داشته باشن، مثل یه بچه منو بالا می انداخت بعد اون پایین مایینا می گرفت. داشتم سرگیجه می گرفتم خودمم دیگه نمی فهمیدم چی ام، برا همین داد زدم: تایم اوت! این آخر کارم بود.
من بعدا فهمیدم؛ یهو خفه شد. تو چشه تک تک مخاطباش نگاه کرد، انگار دنبال رد پای من بود. ولی هیچی پیدا نکرد. منتظر شد یکی اسمی از من ببره یا حداقل اشاره ای کنه. باز هم هیچی، هر کی رفته بود دنبال مال خودش. تنها مونده بود، اونقد که داشت باور می کرد اصلا وجود نداره. تقصیر خودش بود، زیاده روی کرده بود. ولی دلم براش سوخت، یعنی برا خودم سوخت، آخه قرار بود من همیشه وجود داشته باشم. پس آروم از لای لباش گفتم: تنها صدا است که می ماند!
اشتفان زواگ نویسنده ای اتریشی ست که در دوره امپراتوری بزرگ اتریش در پایتخت این کشور به دنیا آمد. او نویسنده ایست که کار های مهمی را از خود در سالهای میانی جنگ جهانی اول و دوم برجای گذاشته است.او بسیار تحت تاثیر اندیشه های زیگموند فروید قرار داشته است.
در میان آثار او می توان به شطرنج باز که آخرین اثر او هم هست اشاره کرد. در این داستان او با در مقابل هم قرار دادن دو قهرمان کتاب که یکی کزنتوویچ مرد مغرور و خشنی که می تواند نماد فاشیزم باشد و دیگری آقای ب که با فروتنی و نزاکت همیشگی خود یک روشنفکر لیبرال را معرفی می کند در واقع می خواهد زاویه ای از ابعاد آرمانی و سیاسی خویش را نمایان سازد.
زوایگ در این داستان ضعف لیبراایسم را که بر شالوده اندیشه آزاد استوار است در برابر قدرت فاشیسم که با صلابت عملگراست به عنوان نمومنه بارزی از غلبه باطل بر حق تلقی می کند و همین ارزیابی آنچنان او را مایوس و به اینده جهان بد بین می سازد که پیش از اینکه در پایان جنگ شاهد پیروزی جبهه متفقین بر نازی ها باشد دست به خودکشی می زند.
در بخشی از زندگی نامه این نویسنده که به دست خودش نوشته شده می خوانیم :"من خود شاهد دو تا از خونین ترین جنگ های تاریخ بشر گردیده ام و قبل از آغار این جنگ ُ من ناظر بالاترین شکل آزادی افراد بشر بوده ام و در جریان جنگها پست ترین نوع اسارت همین افراد بشر را مشاهده کرده ام. من مانند میلیونها نفر انسان، نوبت به نوبت، آزاد و برده ، محبوب و منفور، متمول و فقیر شده ام و در غرقاب توفان حوادث بدون اینکه اختیار بر کنار ماندن را داشته باشم اجبارا فرو افتادم. " "انچه شگفت آور است آنست که با وجود سقوط اخلاق و معنویت در دنیای حاضر که نمایشگر عقب ماندگی فکری و فلاکت بشر می باشد ، به قدرت اندیشه های پویا همین بشر در قسمت های علوم و فنون پیشرفتهای زیادی حاصل شده است. با اختراع هواپیما آسمانها فتح گردیده و با انتقال صدا فضا مسخر شده است، معما اینست که در هیچ دوره ای از تاریخ بشریت چنین حقارت معنوی توام با ترقیات درخشان دیده نشده است."
احتمالا تو فیلم ها و کارتون ها دیده باشید که گروهی بازیگر دوره گرد راه می افتند شهر به شهر و روستا به روستا در میدان ها نمایش های کمدی اجرا می کنند و صدها نفر تماشاگر دارند. مشهور ترین آنها در کشور شوخ و شلخته ایتالیا اجرا می شده و به آن "کمدی دلارته" می گفتند. شاید فکر کنید آن ها مربوط به گذشته بوده اند، زمانی که تمام گروه را با متعلقاتش بار یک درشکه می کردند و این ور و آن می رفتند. ولی جالب است بدانید نوبل ادبیات 1997 را به بزرگترین نمایشنامه نویس کمدی دلارته مدرن داده اند. کسی که سراسر ایتالیا و اروپا را زیر پاگذاشت تا در میادین عمومی، کارخانه ها، ورزشگاه ها و بازار های تره بار ده ها هزار انسان را بخنداند. داریو فو به عنوان نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر یکی از بزرگترین شخصیت هنری-سیاسی دهه 60 به بعد است. طنز محض سیاسی اش که امان دست راستی ها و آنارشیست ها را بریده در سال 1975 بیش از هفتصد هزار نفر تماشاگر داشت. این رویداد، انقلابی غیر منتطره در جهان تئاتر معاصر بود و کمدی دلارته ایتالیا هرگز چنین استقبال بی نظیری را به خاطر نداشت و جالب تر از همه این که ایتالیایی های شیفته فوتبال، هر بار که از اجرای فو مطلع می گشتند آن را بر بازی فوتبال ترجیح می دادند، و این تاییدی بود بر قدرت و خلاقیت داریو فو که تا چه حد در دل های مردم جا گرفته است.
متاسفانه داریو فو در ایران کمتر شناخته شده است. تا جایی که می دانم تنها نمایش نامه های "حساب پرداخت نمیشه" و "مرگ تصادفی یک آنارشیست" توسط نشر های "نشر دیگر" و "نشر قطره" به فارسی ترجمه و چاپ شده اند.
-------------------------------------------
پ.ن: آه بلاخره یادم اومد اون چیزی رو که فراموش کرده بودم بگم:
داریو فو معتقد به تئاتر مردمی مطلق است. از بحث کردن گرفته با مردم در سر صحنه اجرا گرفته تا کمک گرفتن از آنها در بازی در نمایش هایش. او حتی برای نمایش هایی که می خواست اجرا کند از مردم مشورت می گرفت. هر جا شلوغی به پا می شد و تظاهراتی بر زد دولت و کارفرمایان رخ می داد فو خودش را وسط می انداخت و یک نمایش جدید طنز و مربوط به حادثه را در اسرع وقت اجرا می کرد.
نشریه ادبی دوات دو نمونه از کارهای فو، افسانه ببر و همان داستان همیشگی، را به صورت اینترنتی منتشر کرده است.
"زمانی رسیده است که ما اهل قلم تعیین کننده نیز خواهیم بود. عصر انفورماتیک است و ما روزنامهنگاران به احترام واژه، به احترام آزادی، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعیین میکنی"
این جملات نویسنده داستان سمفونی مردگان است.مردی که چون بسیار هنرمند دیگر از این کشور گریخت.اما سمفنی مردگان داستان مردمان همین خاک است. داستان تیره روزی فرهیختگان و متفکران است. داستان خانواده های ایرانی ست. داستان اورهان ، آیدین و آیدا . داستان مادری که سوخت. داستان پدری که نتوانست آنچه می خواست باشد.
داستان سبک نوشتاری جذابی دارد. بصورت روایت های چند راوی از یک زندگی خانواده ای که از هم پاشیده است. داستان روایت آدم های مرده است از زندگی ای که رنگ باخته است.
به نظر من نویسنده در استفاده از شیوه راوی های متغیر به خوبی استفاده برده است. فضا سازی داستان بسیار خوب انجام شده . گرچه در شخصیت پردازی چندان عمیق نشده است ، اما این موضوع از ارزش های کتاب کم نمی کند.
داستان بخوبی خانواده ایرانی را تصویر می کند . بزرگنمایی ضعف های خانواده های مرد سالار
و ارائه یک تصویر کاملا سیاه از موقعیت روشنفکران در جامعه ایرانی از دیگر نکات این داستان است. ایاز پاسبان که نماد مخالفت حکومت با روشنفکران و هنر مندان است و پدر نمادی از طبقه متوسط مذهبی است که توسط حکومت استحماق می شود . مادر نماد وجدان آگاه جامعه است کاری جز حسرت خوردن از دستش بر نمی آید. آیدین نماد طبقه روشنفکر است که هم جامعه مخصوصا طبقه متوسط مذهبی او را از خود می راند و هم حکومت آزارش می دهد.اورهان نمایانگر افراد نان به نرخ روز خور است که جز منافع خود چیز دیگری را نمی بینند. و آیدا شاید جامعه زنان باشد که در این نظام مردسالار می سوزد. و می توان یوسف را هم نمادی از افراد بی تفاوت به حوادث روزگار خود دانست.
من به شخصه اعتقاد دارم عباس معروفی کمی در نوشتن این داستان به دور از انصاف بوده است و داستانش خیلی سیاه است! اما در هر صورت داستان قابل احترامی را برای مخاطبانش ارائه کرده است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر یعنی چه ؟! …غزل چیست ؟!…نظم یعنی چه ؟! …و مانند این .
برای توضیح این موضوع به گمان من باید به تعریفی مناسب از شعر و نثر برسیم . از آنجا که شعر را هیچ شاعر و منتقدی به شکل اکمل تعریف نکرده است ، کار شاید مشکل باشد . نزار قبانی گفته است : کسی که می سوزد از ماهیت آتش آگاه نیست !… و در جایی دیگر نیز گفته است که سخن گفتن درباره ماهیت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاکستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت دیگر تعریف کردن خاکستر ، ارتباط چندانی با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعریفی مناسب برای شعر ناممکن است !
از سوی دیگر شاعری چون نرودا ، در یکی از شعرهایش به نام شاعری ، آنگاه که به نخستین تجربه شاعرانه اش اشاره می کند برای توصیف شعر به شعر پناه می برد !! در حقیقت او تلاش دارد که به قول قبانی در حال سوختن از آتش بگوید !درست همان کاری که اتوود نیز کرده است و لحظه سرایش را با یک روایت شاعرانه در یکی از مصاحبه هایش توصیف کرده است !
بهترین تعریفی که از شعر و تفاوت آن با نثر شنیده ام مربوط به والری ست آنجا که می گوید : شعر به رقصیدن می ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه می رویم تا به جایی برسیم حال آنکه رقصیدن حرکتی ست برخاسته از شور درونی و نه برای رسیدن به جایی مشخص !
با این تعریف مشخص می شود که چرا آثاری از قبیل داستانهای عرفان آموز مولانا یا داستانهای حماسی شاهنامه و یا داستانهای حکمت آموز بوستان در زمره شعر نیستند . در حقیقت در این آثار شاعر با به نظم در اوردن یک داستان که آغاز و پایان از پیش طراحی شده ای دارد ، به سمت یک موقعیت از پیش تعیین شده می رود حال آنکه به گفته نزار قبانی : شعر انتظار چیزیست که انتظار نمی رود ! البته عکس این قضیه نیز صادق است . نقل می کنند که روزی داستایوسکی در هنگام دیکته یکی از رمانهایش به همسرش ، که تایپیستش هم بوده ، شروع به گریه می کند ! زن از او می پرسد که چرا ؟ و او پاسخ می دهد که امروز یکی از کاراکترهای داستانی ام می میرد و من نمی توانم کاری برای او بکنم !
در حقیقت این نشان می دهد که داستایوسکی خود پا به پای داستان جلو می رود و این موقعیت داستانی ست که خالق داستان است نه نویسنده . به عبارت دیگر نویسنده در یک کشف و شهود درونی ،خود اولین شنونده و خواننده داستان است !
حال باید بدانیم که تعریف ما از غزل چیست !
آیا غزل یک قالب عروضی همراه با تعدادی وزن از پیش مشخص است و چارچوبهای غیرقابل تخطی مصراع و قافیه و … که اگر کمی کلاسیک تر باشیم به استقلال ابیات هم قائلیم ؟!
یا نه ! غزل را دریایی می بینیم که اگر چه حدود نسبتا مشخصی دارد اما رفت و آمد موجهاش و طوفانهای گاه و بیگاهش ، هر لحظه مرزی جدید برایش تعریف می کنند ؟!
به نظر من تعریف دوم بیشتر مبتنی بر اصول کاشفانه شعر است و غزل نیز به نظر من عصاره شاعرانگی ست !
من فکر می کنم که با تفکراتی از این دست - که البته دیگر خیلی هم جدید محسوب نمی شود ! - می شود روایت را در دامان غزل دید چنانکه نمونه های بسیار موفقی را نیز در قسمت قبلی بحث نام بردم .
ایرادی که معمولا گرفته می شود این است که غزل به واسطه وزن و قافیه و احیانا ردیفی که دارد و دائما تکرار هم می شود تاب مانورهای فراتری را ندارد .
من به این معنی معتقد نیستم ! چرا که اصولا به دیوار بودن وزن و قافیه و ردیف معتقد نیستم !
به نظر من وزن و قافیه و ردیف - یا در یک کلام موسیقی شعر کلاسیک - حکم جریان رودخانه را دارند برای آنکه شناگری را می داند !
جریان رودخانه می تواند همراهی کننده باشد و حتی بر سرعت و کیفیت شناگری هم بیافزاید . از سوی دیگر اگر شما جریان صحیحی را دنبال کرده باشید - همان که الهام شاعرانه نامیده می شود - مسیر آن شما را جز به سوی هدف نخواهد برد !
اما آنکه یا جریان صحیح را برنگزیده - شعرهای کوششی - یا شناگری نمی داند ، تنها وقت و انرژی تلف می کند و آخرش هم به هیچ جایی نمی رسد ! گیرم که شالاپ شولوپی بکند و هزاران نفر را نیز در اطراف خود خیس و گل آلود کند !!
البته همه اینها به این معنا نیست که شعر فاقد وزن و قافیه و ردیف و حتی کاملا فاقد موسیقی ، قابلیت شاعرانه ندارد !
مقصود این است که اینها همه ابزارهایی یاریگرند نه مزاحم ! …یار سفرند نه بار سفر !! قبلا به این معنی اشاره کرده ام که استفاده از شیوه هایی که به حذف طنین قافیه و ردیف و وزن تکیه دارند ،به نظر من نوعی عقب نشینی به نفع حریف است !! …یعنی اینکه شما مرعوب منتقدان ( آن هم از نوع غیرکلاسیک سرای خیلی مدرن و فرا پست مدرن البته آن هم با تعاریف وطنی !!! ) شده اید و پا پس کشید اید !
اگر قرار باشد که ما شعری بگوییم که وزن و قافیه و ردیفش اصولا حس نشود ، چه ضرورتی دارد اصلا از این ابزارها استفاده کنیم ؟!… خوب برویم شعر سپید بگوییم !
در آخر یک غزل ناب : ( الم تری ... ! )
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...
مقاله ( گزیده شده ! ) و شعر ( به طور کامل ! ) از : سیامک بهرام پرور
مقالهی پیشرو یکی از چند نوشتهای است که هیچوقت فرصتِ انتشار آن در محفل دست نداد. اکنون که گویی کمی از رکود سابق به در آمدهایم و فرصتِ بیشتری برای خواندن داریم، گامهایی برای دقیق و تحلیلی نوشتن در محفل میتوان برداشت. امیدوارم این نوشته بتواند در این وادی کمکی -هرچند ناچیز- به پویاتر شدنمان بکند.
برآنیم چندی به مسئلهی اخلاق و نسبت آن با دین بپردازیم. سعی خواهد شد ابتدا ضرورت و اهمیت بحث دربارهی اخلاق کمی روشن شود. سپس همراه با ارائهی محدودههای مختلف اخلاق، رویکردِ مورد نظرمان از اخلاق را مشخص کنیم. سپس با توجه به اهمیتِ دین در فرهنگهای بشری و جایگاه خداوند در اندیشهی انسان، به موشکافیِ رابطهی دین و اخلاق میپردازیم؛ سوالاتی نظیر «اصول اخلاقی متکی به دین چیست؟» و «منشاء صدور این اصول؟» یا «چگونگی اعتباربخشی به این دسته اصول اخلاقی؟» اهمّ پرسشهاییست که همّت به پاسخ آن گماردهایم. در نهایت، مسئلهی تنوّع در نظامهای اخلاقی دینی را مطرح کرده و عوامل آن را بررسی میکنیم.
اما باید توجه داشت داعیهی این مقاله به هیچ وجه حل مسائل بنیادین و پاسخ سوالات دیرین در زمینهی فلسفهی اخلاق نیست. بلکه تنها بنا دارد به معرّفیِ مبحثی به نام اخلاق دینی و چالشهای پیرامون آن بپردازد. از همین رو واژهی جستار را برای عنوان آن مناسبتر یافتم.
مقدمه؛ درآمدی بر ضرورت بحث از اخلاق دینی
امروزه دیگر سخن از فراگیر شدن بحرانهای اخلاقی میان جوامع مختلف بدل به امری رایج نزد روشنفکران و علما شده است. این مباحث فارغ از جناحهای فکری مختلف مطرح میشود و موضوعیست که همهی فرزانگانِ واقعبین و دلسوز جهان دربارهی آن اظهار نگرانی کردهاند. و هر یک از این اندیشمندان نیز به فراخورِ زاویهی نگاه خود و میزان اهمیتی که برای این موضوع قائلاند، نسبت به حل آن اقدام کردهاند.
جامعهی ایران میان سایر جوامع وضع خاصی دارد؛ چارچوبهای به نسبت محکم دینی در متن جامعه و علاوه بر آن شکل دینی حکومت، این شائبه را در ذهن میپروراند که ایران به لحاظ اخلاقی در اوضاع بهتری به سر میبرد. ولی حداقل از مشاهدات چنین برمیآید که متأسفانه این شائبه چندان بویی از واقعیت نبرده است. طبق آماری که چند سال پیش به شکلی غیرمنتظره انتشار یافت – و شگفتی همگان را در پی داشت! – یکی از قطبهای مذهبی عالَم تشیع و دینیترین شهر ایران رتبهی اول روابط نامشروع جنسی را از آن خود کرد. این آمار باعث میشود کمی به خود آییم و بیشتر در باب نسبت میان اخلاق و دین تأمل کنیم. آیا دین و شریعت عامل تحدید و تهدید اخلاق است یا میتواند سبب گسترش آن شود؟ آیا میتوان دین را مورد ارزیابی اخلاق انسانی قرار داد، یا این اخلاق است که باید با عیارهای دینیِ ماورای این جهان محک بخورد؟ معنای این که بسیاری گفتهاند اخلاق مبحثیست فرادینی چیست؟ اینها و مانند این سوالات، پرسشهاییست که در مواجهه با وضعیتی مطرح میشود که هم دین حضور دارد، هم نیاز به اخلاق احساس میشود.
به زعم من، ایران کنونی با چنین وضعیتِ استثنایی و حادّی که یافته است، نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت و یکی از راههای پرداخت به این موضوع این است که باید به هر ترتیب نسبت میان دین و اخلاق مشخص شود. برای روشنتر شدن موضوع باید مشخص شود مرادمان از «اخلاق» چیست و میخواهیم با کدام رویکرد به اخلاق بپردازیم.
ادامه مطلب ...