"خوشبخت فراموشکاران هستند، که میتوانند حتی با اشتباهِ بزرگشان نیز خودشان را بهتر کنند." - نیچه -
پیش از این دربارهی جدایی طولانیمدتم با دنیای رمان با شما گفته بودم. همان حرفها به شکلی حادّتر و تراژیکتر در رابطه با فراقی بس بزرگ با عوالم سینما و فیلمنامه صادق است. نمیدانم چه چیزی سبب این گسستهای طولانی میشود. اصلا برایم قابل هضم نیست چهگونه میشود من، که بسیاری از بهترین فیلمنامههای تاریخ سینما را به این و آن معرفی میکردم و یکی از بزرگترین آرشیوهای فیلمنامه را در کتابخانهام دارم، این چنین نسبت به خواندن فیلمنامه بیرغبت و کمانگیزه شدهام.
جالب این جاست تنها وقتی به این جداییها و تلخیِ این فراق آگاه میشوم که وصالی کوتاه حاصل شود؛ دوباره پس از مدت زیادی یک فیلمنامه به دستم برسد و آن را با لذتی بیمانند بخوانم و آن موقع است که افسوس میخورم به زمانهایی طولانی و دراز که از فیلمنامه به دور بودم. حال فرض کنید اگر آن فیلمنامهای که به دستم رسیده است جزو یکی از زیباترین و کاملترین فیلمنامههای چند دههی اخیر باشد، سوز آن فراق و گرمی این وصال چندینبرابر خواهد شد.
باری، یکی از زیباترین و کاملترین فیلمنامههای چند دههی اخیر و تحسین شده در بسیاری از جشنوارههای امریکایی و اروپایی، که نوشتهی یکی از نوابغ فیلمنامهنویسی دوران است، را به شکلی اتفاقی روی دسکتاپِ کامپیوترم یافتم. به دلیل فونت افتضاحی که داشت، ابدا قصدِ خواندنش به سرم نزد. اما نامش برایم جاذبهای افسونگرانه داشت؛ «درخشش ابدی ذهن بیآلایش» (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) ، نوشتهی چارلی کافمن، ترجمهی آراز بارسقیان. وقتی حکایت مترجم از نحوهی ترجمه و انتشارِ آن را خواندم و دیدم چند روزی هم از انتشارش نمیگذرد، بد ندیدم نگاهی به چند سکانسِ آن بیندازم؛ و باز هم شبی از شبهای رمضان و تهجّد و شور و وجد و ...
آوازهی چارلی کافمن را بارها با عنوان «نابغه» شنیده بودم. نسخهی پرسانسور و بیکیفیتی از «درخشش ابدی...» نیز به دستم رسیده بود. با این همه انتظار نداشتم این فیلمنامه از ساختاری چنین دقیق، منسجم و عمیق برخوردار باشد. جوری که خواننده را هنگام خواندنش به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و پس از اتمام آن نیز تا مدتها او را به فکر وا میدارد.
فیلمنامه، از عشقی ابدی حکایت دارد. عشقی که با خاطراتی خرد و جزیی آمیخته شده است و گویی خود نیز جزیی از این خاطرات شده است. قرار است این خاطرات به یکباره از ذهن عاشق زدوده شود، بلکه عشق هم فراموش شود.
این ایدهی ناب، که انسان را یاد کمدی-رمانتیکهای بیلی وایلدر میاندازد، برگرفته از تضادّی است که ما در دوران مدرن بدان دچار شدهایم؛ تضادّی که حاصلِ نگاهِ ناقصِ فرویدی به عواطف و احساسات انسان است. نگاهی که سبب میشود عواطفِ عالیهای چون عشق، نفرت، ایمان، بندگی و غیره را بیتوجه به روحِ بلند انسان، تنها برخاسته از انباشتههای ذهن و ضمیرِ ناخودآگاه بدانیم. اینجاست که عدهای، که در فیلمنامه با نام شرکت لوکونا مشخص شدهاند، تلاش میکنند با نفی بُعدِ ماوراییِ نفس، مشتریها را از خشونتِ عشقی که به آن دچار هستند برهانند. تلاشی که البته به جایی نمیرسد و باید فیلمنامه را بخوانید تا به سرانجام داستان پی ببرید و فهم درستی از عمق اشتباه اینان به دست آورید.
فرویدیسم یکی از ارکان اساسیِ جهانبینیِ متجدّدانه محسوب میشود و به نظر میرسد عمدهی تئوریهای حاکم بر سنّتِ انسانشناسی و روانشناسیِ امروزِ جهان، که برگرفته از ایدههای فروید و یونگ است، گرفتار چنین تضادهای فاحشی از این دست میباشد. تضادی که کافمن به زیبایی پوچی آن را باز میکند.
کافی است به یادداشتهای پرویز نوری در نشریهی شهروند امروز نگاهی کنید تا پی ببرید که چه بدبینیهایی گرفتار فضای سنتیِ منتقدان ایران و جهان است. به زعم من ، و البته حسین معززینیا (که به سختی در حال مقابله با گسترش بدبینیهای پرویزخان نوری در باب سینمای روز است)، تنها آدمهایی مثل «چارلی کافمن» در روزگاری که بعضی از منتقدین قدیمی سینما از مرگ این هنر و پایان عصر فیلمهای درخشان سخن می گویند، می تواند باطل السحر تمام این ادعاها باشد.
در باب ترجمهی خوبِ آراز بارسقیان و نامگذاریِ او بر فیلمنامه نیز گفتنی بسیار است که البته اینجا مجالش نیست. همین قدر بدانید که قرار است او به زودی آخرین اثر چارلی کافمن را نیز در اختیار علاقهمندان قرار دهد. برای جزییات این خبر و برای آگاهی از دغدغهها و دیدگاههای او بد نیست نگاهی به لینکهای زیر بیندازید:
یادداشت مترجم در وبلاگ شخصیِ آراز بارسقیان
با تشکر از سایت هفتان که خبر انتشار این گونه آثار را به نحوی مطلوب منتشر میکند.
سلام
خوبید ؟ سوال سختیه برای جواب دادن حداقل برای من !
خیلی نمیخوام وقت گیر شه حرفام چون چندیست حرف زدن یادم رفته اما نقد عطا رو خوندم خوشم اومد یکم درد و دل کنم بد نیست ، البته چون به شدت خسته ام از زمان و زمانه و گذر بی امانش پس نمی خوام گوشاتون درد بگیره !
بگذریم ...
در مورد کتاب بیوتن می خوام چند جمله بگم ، نثر گیرای امیرخانی همون طور که عطا گفت بسیار بسیار زیبا و جذابه به طوری که من کتاب رو که دستم گرفتم نتونستم پایین بذارم (البته عادت دارم کلا به این کار...) اما این دفعه انصافا مجذوب نثر پیوسته و وحشتناک گیرای امیرخانی شدم...
یکی از شگردهای امیرخانی ناپیوستگی ظاهری در موضوعات در یک جمله ، هست . یعنی وقتی جمله ای در مورد یه چیزی می گه وسط جمله یهو می زنه تو خاکی و یه چیزی می پرونه که البته این برا اونایی که این نوع روایت رو دوست ندارن تلخ و زنندست مثل سبک روایت Memento ساخته ی کریستوفر نولان ه ، یادمه یه رفیقی می گفت خیلی بدش می یاد از اون فیلم ، که البته فقط سلیقه است ! اما در حقیقت امیرخانی در این رمان بر خلاف "من او" به طرز معجزه آسایی به جا و زیبا از این شیوه نوشتار بهره جسته .
اما موضوع دیگه ،که سخت اعصاب منو خرد کرده بحث پررنگ تقابل سنت و مدرنیته ه! بحث ه بی سر و تهی که فکر نکنم کسی خیلی چیزی ازش حالیش بشه ! مثلا اون جا که امیرخانی شب قدر می شینه کنار درخت و یه ذکر عجیب می گه (یادم نیست دقیق ! با عرض معذرت ، حال ندارم پاشم از جام برم چک کنم ! اونایی که خوندن می دونن چی میگم، بقیه هم برن بخونن کتاب و بعد می فهمن چی می گم !) منظورش عاشق دور از خدا نبوده، شاید منظورش متفاوت شدن ارزش ها بوده . به نظر دغدغه امیرخانی بیوتن با امیرخانی "من او" فرق داره ، "من او " مانیفست عشق سنتی بود ، عشقی که در برخورد با مدرنیته ، در برخورد با جنگ ،در برخورد با مصائب باید صبور می بود تا بگذرد زمان و وصال (چه بعد از مرگ) فرا رسد ، اما عشق، موضوع بیوتن نیست ، سردرگمی و بی وطنی ما ایرانی هاست که در میان دنیای مدرن و باورهای سنتی لنگ در هوا مانده ایم !
دغدغه امیرخانی ایرانیست که دیگر وطن خیلی ها نیست، چون دیگر وطنی نمانده ، بی وطن ها بسیارند ، حاج کاظم هایی که با طیاره پریدن اون ور آب برای راننده تاکسی شدن ، سعیدهایی که کرخه ی بی آب رو دیدن رفتن تا از راین آب وارد کنن ... دغدغه امیرخانی در بیوتن ، نزاع ماست بین عشق مدرن و آن عشق "من او" که همش صبر بود و صبر بود و صبر...اینجا عاشق به معشوق رسید اما خیال کرد که رسید، تازه وقتی رسید اول بدبختی بود ، چون نمی دونست خطبه ی عقد رو اگه یه مسیحی ه عرق خور درس فقه خونده بخونه قبوله... آره حتی "درویش مصطفی" که یا علی گویان توی کلیسا راه می رفت ، دیگه توی آمریکا نبود ، حتی خبری از رفیق لوتی ارمیا هم نبود...نمی دانم امیرخانی چه می خواست بگوید ، اما آن احساس کرختی و افسردگی ه آشنایی که عطا از آن صحبت کرد بخاطر رمانس نبودن کتاب نبود ، بلکه برای این بود که سخت است باور این حقیقت که ما نیز بیوتن ایم !
آخر تابستون بود و هوا هنوز گرم، ولی درخت های خسیس برگ هاشونو همچنان حفظ کرده بودن تا مایه دلخوشی رهگذارن باشن. بعد از ظهر بود که خسته، کوفته، تشنه، سرخورده و هزار و یک درد دیگه داشتم بر می گشتم خونه. برای فرار از سلطه مطلق آفتاب راهم رو کج کردم و طبق اصل حمار، که همیشه ی خدا از وسط چمن رد می شه، صاف از وسط پارک سر در آوردم.
اعتدال پاییزی به جای درخت ها به زمین حمله کرده بود. پارک شبیه میدان جنگ شده بود، با خاکریزهایی که بچه ها پشتشون سنگر می گرفتن. یکی بعد از کلی سال تصمیم گرفته بود زیر ساخت پارک رو درست کنه شاید هم روبنا شو. چون زورش فقط به سنگفرش ها، این مظلومان همیشه تاریخ، رسیده بود. ولی منظره پارک بدون سنگفرش تنها یک هشدار بود برای شگفتی های بیشتر، باید منتظر انقلاب می بودم!
درست وسط پارک کنار فواره جلبک گرفته، 15،20 تا پیرمرد، قد و نیم قد، کچل و موفرفری، سیاه سفید مثل فیلم های لاله زار، دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن. منظره جالبی بود، نزدیک بود ناخودآگاه موبایلم رو در بیارم و جیره بلوتوث ماهم رو ببندم. رهگذرا پا شل می کردن و مثل وقتایی که شاهد یه تصادفن، ترافیک شده بود.
قضیه از این قرار بود که در حین زیر و رو سازی پارک ناچار به نیمکت ها آزادی مشروط داده بودن تا هر کجا می خوان برن. حتمن می دونید که آزادی هم مسریه، خلاصه پیرمردها اوضاع رو مناسب می بینن و چند تا نیمکت کنار هم می ذارن تا کنگره سراسری پیری های پارک (کپک) رو برپا کنن. یه نمونه کوچک و مامانی از جامعه مدنی مشارکتی برای اداره یک پارک. در آن واحد فقط یه نفر حرف می زد و بقیه با صبوری ناشی از پیری گوش می کردن، وسط حرف هم نمی پریدن. خلاصه رفتارشون دموکراتیک دموکراتیک بود.
ولی وقتی نزدیک شدم صداشون منو از توهم اورد بیرون، یکی از کچلاشون از لای لبای بی دندونش با صدایی که از ته چاه می اومد می گفت –موندم بقیه با اون گوشای بیرون زده و چشای خیره اشون اصلا چیزی می شنیدن؟- "جوون که بودیم از این قرطی بازیا نبود، پارک نداشتیم که. یه زمین زمین خاکی بود با دو تا گل کوچیک. سه تام درخت کنارش در اومده ..." سرفه امانش نداد وگرنه لابد می گفت 4تا موش و 5 تا دختر همسایه هم بودن!
توهم خودم بود که به مخم نرسید که اونا از زندگی مدرن همون قدر می فهمن که بچه های کوچولوی پشت خاکریزها از جنگ می فهمن. پس سرخورده تر از قبل سرمو پایین تر انداختم تا فقط جلو پای خودمو ببینم و بس.
شش جهت است این وطن قبله و ره یکی مجو
بیوطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن - Rumi -
پیش از کتابی که قصدِ معرفیِ آن را دارم، آخرین رمانی که خواندم مربوط میشود به تابستانِ سالِ گذشته که اثر بینظیری بود از داستایفسکی. البته باید بگویم آخرین داستانِ ایرانیای که دست به خواندناش زدم برمیگردد به خیلی پیشتر از آن. زمانه میگذشت و ما هم اشتهای ادبیمان را با داستانِ کوتاه و شعر اطفاء میکردیم و سرخوش نبودیم از بیرغبتیمان به رمان. تا اینکه انتظارها به سر رسید و نمایشگاه بیست و یکم کتابِ تهران آمد. به شکلی ناپلئونی و با امتیازهای دولتی و ارشادی، آخرین رمانِ رضا امیرخانی در غرفهی «نشر علم» با حجمی گزاف و قیمتی گزافتر عرضه شد و ملتی آن را خریدند و نگه داشتند تا دست روزگار آن را به دستِ ما برساند و شبی از شبهای رمضان را برای خواندنش احیا بگیریم.
بیوتن رمانی است به شدت جذاب و گیرا. این اولین نکتهای است که باید به آن اعتراف کرد. البته مخاطبِ تیزهوشِ این یادداشت باید از بندِ بالایی به این نکته پی میبرد؛ مطمئنا کسی که 1 سال رمان نمیخوانده، با 1 رمانِ ایرانی - آن هم با رسمالخط امیرخانی! - به تهجّد نمینشیند و شبِ خود را هدر نمیدهد. جذابیتِ بیوتن بیش از آن که برخاسته از محتوا و موضوعِ اثر باشد، بیشتر به نثر روان، مستحکم و پختهی امیرخانی برمیگردد. این نثر را کمتر میتوان در آثارِ اولِ امیرخانی جست و جو کرد. البته موضوع و زمینهای که بیوتن در آن قرار دارد و بکری و تازگیِ سوژهی آن نیز میتواند عامل مهمِ دیگری باشد تا خواننده، با وجدانی آسودهتر کتاب را به دست بگیرد و شروع به خواندنش کند؛
بیوتن شرح حضور یک جانباز جنگی است در نیویورک. سفری که بر اثر عشقی عجیب انجام شده و قهرمانِ امیرخانی، اِرمیا، را به ینگه دنیا آورده است. رنجها، تنهاییها، امیدها و خاطرات ارمیا به همراه شخصیتهای دیگر داستان و مناسبات نامأنوس آنان، دستمایهی خوبی است برای پیشبرد داستان و به اوج رساندن آن و به سرانجام رساندنش. کاری که امیرخانی از انجامش طفره میرود؛ ارمیا در طول داستان با بسیاری از شخصیتهایی، که با فرهنگ او کمترین سنخیتی ندارند، درگیر میشود. در اغلب موارد این درگیریهاست که سبب میشود داستان، در مسیری چند خطی، طیّ طریق کند و راه باز کند. شروع خوب و ادامهی خوبتر داستان، به همراه خردهروایتهای بدیع و جذاب و همچنین ارائهای دقیق و بهجا از اطلاعاتی، که امیرخانی در سفر 1.5 سالهاش به امریکا کسب کرده است، همه نوید پایانی مناسب و موزون میدهند. کاری که بسیاری معتقدند امیرخانی از انجامش طفره رفته است. البته من معتقدم این شکل پایان یافتن بیوتن بیشتر به سود رمان تمام شده است.
افراطی که نویسنده برای به تصویر کشیدن مناسباتِ سردِ انسانها در غرب به خرج میدهد و اصراری که او بر تعهد انقلابی نشان میدهد، به او این اجازه را نمیدهد که احساسات و عواطفِ ارمیا را به جهتی معقولتر و مورد انتظارتر سوق دهد. بهتر بگویم؛ ارمیا مردی است که به خاطر آرمیتا از ایران به امریکا آمده است ولی در رفتار و احساسش هیچ نشانی از آن عشق نمیبینیم. تنها بازخوردِ عاطفیای که در افکار و احساس ارمیا وجود دارد، نوستالژیِ دوران جنگ و تا حدی هم نوستالژیِ وطن است. احساس غربت و حسرتی که امیرخانی آن را به خوبی روایت میکند، اصلا چیز جدیدی نیست و در برخی فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا میتوان نظایر آن را دید. «حاج کاظمِ آژانس» و البته «سعیدِ از کرخه تا راین» نزدیکترین پسرخالههای سینمایی ارمیا به حساب میآیند. هرچند باز هم معتقدم تکلیفِ عواطفِ رمانتیکِ آن دو شخصیت نسبتا مشخصتر است تا ارمیای بیوتن. این نکته به عقیدهی من افت محسوسی است که امیرخانی از «منِاو» به «بیوتن» داشته است. مناو با این که به لحاظ پختگیِ مضمون و لحن به پای بیوتن نمیرسید اما رمانی بود که بر پایهی برخی روابط خانوادگی و روابط عاطفیِ حاصل از عشق علی به مهتاب شکل گرفته بود و البته از این رهگذر بود که وقایع در آن چیده شده بود. از این لحاظ است که به نظرم مناو رمان شادابتری نسبت به بیوتن است. احساس کرختیای که بعد از تمام کردن رمان در من پدید آمد بیش از آن که به علت خوابآلودگی و شبزندهداری باشد، بیشتر به خاطر آن بود که بیوتن رمانس نبود.
موسیقی , عجب واژه غریبی است این واژه . چرا غریب؟ چون اکثر ما در طول زندگی وقت زیادی برای گوش دادن به موسیقی صرف می کنیم. ولی کمتر به فکر بالا بردن آگاهی خود در این بار ه هستیم. تا لذتی غیر قابل وصف از این هنر متعالی بریم. در این مقاله سعی شده راجع به موسیقی کلاسیک (سنتی) ایران و اساتید این فن صحبت شود.
موسیقی ایران از دیدگاه های زیادی قابل بررسی است. مثلا فرم های رایج مثل پیش درآمد , 4 مضراب , رِنگ , تصنیف و ... یا ردیف و موسیقی دستگاهی و فولکوریک ایران یا تاریخ موسیقی در ایران و ... ولی قصد من در این مقاله بررسی انواع فعالیت های موسیقاییست که در این سرزمین انجام شده و می شود و مقایسه این فنون و هنر ها با هم.
<!--[if !supportLists]-->1) <!--[endif]-->آهنگ سازی: در موسیقی به کسی آهنگ ساز گفته می شود که با استفاده از نبوغ و استعداد و استفاده از علم موسیقی دست به خلق یک ملودی و قطعه موسیقی می زند. سازندگان آهنگ بر دو نوع اند. دسته اول کسانی که بدون علم موسیقی تنها با استفاده از ذوق و قریحه خود یا فن نوازندگی دست به خلق ملودی می زنند. مثل بسیاری از قطعات فولکوریک (محلی) ایران. این دسته در طول تاریخ غالبا ناشناخته اند. اما با این وجود در بسیاری از موارد کارهای خارق العاده ای ارائه داده اند. دسته دوم اساتیدی هستند که با علم موسیقی آشنایی دارند که با ترکیب استعداد و ذوق و علم دست به خلق اثر می زنند. در ایران ساخت آهنگ بیشتر شامل قطعاتی مثل پیش درآمد , 4 مضراب , رِنگ , تصنیف و نیز قطعات ضربی و در مواردی قطعات سمفونی و غیره است. از اساتید به نام ایرانی که در زمینه آهنگ سازی فعالیت بیشتر و بهتری داشته اند می توان به عارف قزوینی و علی اکبر شیدا(ساخت تصنیف) جواد معروفی, فرامرز پایور, محمد رضا لطفی , پرویز مشکاتیان و حسین علیزاده نام برد.
<!--[if !supportLists]-->2) <!--[endif]-->نوازندگی : فن نوازندگی را تبحر در اجرای یک ساز می نامند. اولین نکته قابل بحث این است که آیا هر استاد نوازنده ای آهنگ ساز است؟ مسلما پاسخ این سوال منفی است چون بسیاری از اساتید در فن نوازندگی چیره دست بوده اند ولی آهنگ ساز نبوده اند. مثل استاد عبادی, علی اصغر بهاری ولی نکته مهم این است که در موسیقی ایران طیف بیشتری از نوازندگان دست به آهنگ سازی می زنند. در حالی که در اروپا اکثر نوازندگان فقط در همین زمینه کار می کنند. سوال دومی که مطرح می شود این است که آیا هر آهنگسازی باید نوازنده ی ماهری نیز باشد؟ این سوال هم پاسخ منفی دارد. چون در دسته اولِ آهنگ سازان که علم موسیقی نمی دانند بسیاری افراد تنها با ذوق و قریحه خود خلق ملودی کرده اند. و در دسته دوم هم آهنگ سازانی مانند عارف و شیدا بوده اند که با این که خود ساز می زدند اما در نوازندگی تبحر بالایی نداشته اند. از اساتید معاصر ایران که نوازندگان به نام هستند می توان از جلیل شهناز ,حسن کسایی, فرامرز پایور,جواد معروفی , پرویز یاحقی, پرویز مشکاتیان, محمد رضا لطفی , حسین علیزاده , محمد موسوی , حسین تهرانی , ناصر فرهنگفر و ... نام برد.
<!--[if !supportLists]-->3) <!--[endif]-->بداهه نوازی: این هنر یکی از نقاط قوت موسیقی ایران است. بداهه نوازی یعنی فردی پس از اینکه در زمینه نوازندگی به درجه استادی رسید در چارچوب موسیقی ای خاص در آن ِ واحد دست به خلق اثر موسیقایی بزند. فرق این هنر با آهنگ سازی در این است که آهنگ ساز در طول مدت زمانی بر روی قطعه خود کار می کند و آن را اصلاح و کامل می کند ولی در بداهه نوازی موسیقی در لحظه خلق می شود مثلا در اول کاست "عشق داند" استاد محمد رضا لطفی پیش درآمد ابوعطا را بداهه اجرا کرده اند ولی این کار به حدی قویست که اگر یک موسیقی دانِ غربی آن را گوش کند. تصور می کند حداقل چند ماه روی این قطعه کار شده یا قطعه بیات کُرد اثر استاد پرویز مشکاتیان (در کاست آستان جانان) . اساتیدی هستند که آهنگ سازانِ موفقی هستند ولی در بداهه نوازی کمتر موفق بوده اند مثل استاد حسین علیزاده .
از اساتید به نام این فن, استاد جلیل شهناز (خداوندگار بداهه نوازی در موسیقی ایران) , فردی که 90درصد قطعاتی که اجرا کرده اند بداهه بوده و در عین حال سرشار از ملودی های ناب و زیباست. استاد حسن کسایی, استاد فرامرز پایور, استاد محمد رضا لطفی و استاد پرویز مشکاتیان می توان نام برد.
(( * با توجه به تذکر عطا جان
** مطلب از دوست عزیزم هادی
***ادامه دارد...
استاد مصطفا ملکیان طی یک سخنرانی در سومین شب از شبهای قدر در دفتر جبهه مشارکت به بررسی زندگی اخلاقی و ارزش عقلانیِ آن پرداخت. با توجه به حضور معنوی و غیرمعنوی محفل در اینگونه جلسات، بد ندیدم چکیدهی این سخنرانیِ تحلیلی را ارائه کنم. این میتواند فرصتِ خوبی باشد تا نگاهی دقیقتر به کلیت مطلب بیندازیم. و نیز میتواند محملی باشد تا برخی از اعضای محفل، که نقدها و طعنهایی بر ملکیان داشتند، در پی این یادداشت (در قسمت نظرات) و یا در یادداشتی جداگانه مطرح کنند. ذکر این نکته ضروری است که این چکیده به مدد گزارشی تهیه شده است که روزنامهی کارگزاران آن را در شماره 599 ، پنجشنبه، 4 مهر ، 1387 منتشر کرده است؛ لینک گزارش.
ورود به بحث
آیا عقلانی است که اخلاقی زندگی کنیم؟
منظور از عقلانیت عقلانیت عملی است نه عقلانیت نظری؛ بدین معنا که هزینهی اعمال فرد در زندگی از سود آن بیشتر نباشد. نه فقط هر عمل اخلاقی بلکه کل زندگی انسان اگر قرار است اخلاقی باشد، بایستی هزینه و سودی متناسب داشته باشد. هزینه و سود زندگیِ اخلاقی وابسته به این سه عامل است:
پنج دیدگاه عمده درباره «سود اخلاقی زیستن»
هر یک این دیدگاهها سودِ اخلاقی زیستن را در معیارهای مختلفی میبینند و عمل اخلاقی را به لحاظ عقلانی موجه میکنند:
1. دیدگاه دینباوران؛ که بیشترین طرفدار را در طول تاریخ داشته است. مطابق این دیدگاه هزینههای اخلاقی زیستن همه دنیوی است و سودِ آن همه اخروی. این دیدگاه مبتنی بر سه پیشفرض است:
نکته: جملاتی همچون «الدنیا مزرعهالاخره» و یا «دنیا متجر و تجارتخانه است» همه متعلق به همین دیدگاه هستند.
2. اخلاقی زیستن از منظر قائلان به این دیدگاه یک سلسله سودهای «فردی» متحقق در «جامعه» را عائدِ فرد میکند. سودهای فردی که در عرصه جامعه به منصه ظهور میرسند «مطلوبهای اجتماعی» نامیده میشوند، 6 عدد است و عبارتند از: ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت و محبوبیت.
نکات:
3. دیدگاه سوم معتقد است سود اخلاقی زیستن سودی «اجتماعی» است که در ظرف «جامعه» متحقق میشود. بدین معنا که با رعایت زندگی اخلاقی «جامعه» دارای پنج ویژگی میشود که بدون اخلاقی زیستن کسب آنها ممکن نیست: نظم، امنیت، رفاه، عدالت، و آزادی.
نکات و نقدها
4. در این دیدگاه سود اخلاقی زیستن امری «فردی» است. اخلاقی زیستن با یک سلسله «مطلوبهای روانشناختی» همراه است که عبارتند از: آرامش، امیدواری، احساس معناداری و عدمنزاع درونی. [در تعداد این مطلوبها اختلاف نظر دیده میشود.]
نکات و نقدها: این دیدگاه، [که خود ملکیان هم زمانی بدان گرایش داشت]، نیز قابل دفاع نیست زیرا:
5. در این دیدگاه نفسِ اخلاقی زیستن جذاب و لذتبخش است. برای مثال راست گفتن ابزار و آلتی نیست برای غایتی دیگر همچون سود فردی و اجتماعی.
نکات:
الف) حقیقت: که عاشقانِ آن همان «فیلسوفان»اند.
ب) خیر: که عاشقان آن «اخلاقیان»اند.
ج) جمال: که دوستداران آن همان «شاعران» و «عشاق»اند.