محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

مادر ما... مادر تموم عالمه...

للحق








اگر اوج زنانگی «مادری» باشد و کمال هدایت «ولایت».



و کلیدواژه مادری «حمایت» و کلیدواژه ولایت «علی».






چه بهتر که روشنفکر بازی را بگذاریم کنار؛


سرمان را بگذاریم روی خاک غم فاطمیه،


تا به لیله القدرش احیا شویم...







احیا شویم...




----------------------------------------


بعدن نوشت:



سلام هی حتی مطلع الفجر...


من که عربی ام تعریفی ندارد. ولی به نظرم آدم احیا می گیرد(بیدار می ماند) که احیا شود(زنده شود). آدمی که چشمم بسته باشد، مرده. زنده ها چشمهاشان باز است.


و این زبان عربی هم از آن چیزهای عجیب است که حسابی به شگفتی وامیداردم. حقیقت این است که نمیدانستم این احیا آن احیا نیست. فکر میکردم یک کلمه(با یک تلفظ) است که دو معنا دارد.


حالا این بار لیلای بی پایانمان را احیا بگیریم، شاید دیدی احیا شدیم... شاید مطلع فجرمان دمید، شاید سلامش را شنیدیم. ببینم ندیده اید یحیی بعد موت را که ابرو بالا انداخته اید از تعجب!؟


عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...




پاسخ نوشتم.


نظرها به این نتیجه مهم رساندم که همه شما یک چیز را یادتان رفته. و من که آن را پیش فرض نوشته قرار میدهم، حرفم با حساب کتاب شما جور در نمی آید.


... فتکون لهم قلوب یعقلون بها ...



مرد ناتمام !

برای اینکه بدانیم آنچه و آنکه دوستش داریم، چه داشته که راغب و عاشقش شدیم سال‌ها باید بگذرد و صیقل زمان که بر حافظه‌مان خورد و لحظات نزدیک که مندرس شد و جلوه و چهره آن عزیز دوست‌داشتنی در غبار گذشتن فرو رفت، آنگاه تکه حقیقتی که محوش بودیم و جذبش، مثل خرده‌های طلا بر الک زمانه نمایان می‌شود و یکباره ما را به خود می‌آورد. ما عاشق تصوری بودیم که حدسش را نمی‌زدیم.

این رسم روزگار است می‌توان این رسم ناخوشایند را درباره دکتر علی شریعتی هم به اجرا گذاشت. از شریعتی اسطوره سال‌ها انقلاب و سخنور توانای دوران دور مبارزه چه مانده است، در این ربع قرنی که نبود در دیارمان آنقدر اتفاق افتاده است و زمین و زمان چنان زیر و زبر شده تا بگوییم صد سال گذشته و نه سی‌سال. امپراتوری چپ پاشیده است.

انقلاب ایران از سازندگی و اصلاحات به اصولگرایی رسیده و ارتباطات، دنیایی را منفجر کرده، سلاح‌ها بر ضامن مانده و انقلاب‌ها به انتخاب‌ها جامه داده و مردم از انگشتانشان استفاده می‌کنند و نه از مشت. در این اوضاع و احوال از آن دویست و اندی باقیات و صالحات شریعتی و آن صدای تند و بغض‌آلود چه مانده است.


هرساله در این روزها بانگ برمی‌آید و از رفتن معلم شهید، سخن به میان، اما جایگاهی که این سال‌ها و سالیان بعد به شریعتی واگذار می‌شود، آن جایی نیست که او نشست و برخاست.


مخاطب شریعتی در حسینیه ارشاد نسل دانشگاه برو و جوانان بودند، اما حالا گویندگان که از او می‌گویند و نظراتش را نقد و اصلاح و بعضا به‌روز می‌کنند پا به سن گذاشتگان و جوانان حسینیه‌دیده دیروزاند، شریعتی آهسته و آرام از نسلی به نسلی عقب می‌نشیند.


برای جوانانی که در سن و سال مخاطبان زمان زیستن شریعتی هستند، کتاب‌های تک‌رنگ شریعتی در حد و حدود نگاهی به تکنام‌ها وقت می‌برد: هبوط، بازگشت به خویشتن، کویر... شریعتی در این زمانه ما به کارت‌پستال‌های عاشقانه تبدیل شده حتی اگر این جمله باشد: «دوست داشتن از عشق برتر است.» شریعتی که در کتابفروشی‌ها آمده است کنار سهراب سپهری، فروغ، شاملو و حتی مریم حیدرزاده، این گلایه نیست.

بحث فراتر از این ماجراهاست. شریعتی زمانی شعر می‌گفت اما هیچ‌وقت منتشرش نکرد. شاید برای اینکه آنقدر حرف داشت تا به شعر نرسد و در سکوت شاعری نیاید و هویتش و مسوولیت تعهدش را به محاق نکشد. اما حالا آن روح شعر که بر آن همه ایدئولوژی دمیده بود مانده و کالبدی که از رمق افتاده به تاریخ پیوسته.


شریعتی خاطره‌ای است از مردی میانه‌اندام خوش‌تیپ با خنده‌ای جذاب و سیگاری به دست که دست‌به دست با کارت‌پستال ترویج می‌شود. عقوبت شعر دامن دکتر را گرفته وقتی ایدئولوژی جان داده است.


شریعتی زمانی رودی خروشان بود که خیلی‌ها با دیدنش تن به آب زدند و رفتند، حالا آبگیری است با چشم‌انداز خاطره‌های دور. کنارش می‌ایستند و تماشایی و می‌روند. حاصل عمر انگار همین رفتند و می‌روند بود و بس .


می توان از شریعتی انتقاد کرد اما نمی توان او را دوست نداشت. او که در گستره تاریخ معاصر، خوانی گسترد به فراخی دیروز تا امروز، خوانی که هم یک چریک را برای کارزار مهیا می کند و هم لحظات یک عزلت نشین در غم دوست داشتن را سرشار می کند، او که هم از ابوذر می گوید هم از سلمان، هم از مردن و میراندن، هم از بودن و چگونه بودن؛ اینک 30 سال از رفتن شریعتی گذشته است. رفتنی که مانند بودنش پررمز و راز باقی ماند و ناگشوده، 30 سال است که می توان از او گفت، هرچندگاه معلم انقلاب می شود و شایسته تکریم، گاه التقاطی و بایسته تحریم، در کتاب هایش هم آن قدر جملات پر از ایهام هست که هیچ «غارتگری» را دست خالی بازنگرداند .


و در نهایت شریعتی را طی این سال ها با قطعیت هایش می شناسیم. با قطعیت هایش و چند کلید- واژه؛ ایدئولوژی، آرمان گرایی، رادیکالیسم و... در ستایش یا در ذم او اگر سخنی گفته و شنیده شده حول و حوش همین سه گانه بوده است. سه گانه ای که اکثراً در ذیل سیاست و شاخه های آن و نیز معرفت و شاخ و برگ آن تعریف می شده. با این وجود شناخت ًمخاطب متغیر سه دهه اخیر از شریعتی، شناخت از طومار بسته ای بوده است که طی این سی سال آرام آرام گشوده شد. آثار شریعتی، اندک اندک طی سال ها به چاپ رسیده اند - آخرین اش در همین ماه اخیر - و از همین رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «این است و جز این نیست» با چاپ کتاب جدید غافلگیر شده و دستخوش تلنگری دیگر گشته است. مگر نه اینکه راز ماندگاری یک متفکر، همین قابلیت غافلگیر کردن است؟

اندیشه های شریعتی را، یکدست باشد یا پرتناقض، باید در ذیل زندگی اش شناخت. او از نادر متفکرانی است که زندگی اش درست شبیه اندیشه هایش است و برعکس. تعبیری که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نیز صادق است؛ زندگی اش مرکب رسالتش بود.



یاد و خاطره اش تا همیشه پا برجا و روانش شاد !



تصویری از دیروز و امروز مقبره مظلومانه استاد در زینبیه( جای عجیبی بود برای دفن او : و تو ای زینب ، ای زبان علی در کام ... ) ! سالهاست آنجا امانت است ، خود وصیت کرده بود که او را در پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند ولی امروز قبر او در معرض تعریض خیابان در دمشق قرار دارد !


------------------------------------------------------------------


پی نوشت : با توجه به ایام برگزاری امتحانات خود فرصت نکردم تا از خود در رسای او بنویسم و دیدم در سومین دهه نبودنش جای یادش در محفل ما خالیست و خیلی حیف می شود در نتیجه چند پاره از مقالاتی که درباره ایشان امروز در دو روزنامه « هم میهن » و « شرق » منتشر شده بود آوردم و برای انتخاب آنها مجبور شدم اکثر آنها را بخوانم که زیاد وقت گرفت ،شاید اگر خود می نوشتم کمتر وقت می گرفت ! و اینها همه جدای از مصاحبه شخصیت ها و شاگردان استاد بود . اگر خواستید کاملش در سایت هر دو روزنامه هست !!! و خیلی حرفای تازه ای دارند !

به نام خدا

به نام خدا
به نام دین
به نام عدالت
به نام سنت


به نام تاریخ
به نام کلمات فراموش شده
به نام کاغذ های پوسیده


به نام انسانیت
انسان محکوم است به محکوم بودن
به نام انسان
محکوم است به بودن آنچه نمی تواند باشد
تا ابد
به نام خدا

معرفی کتاب: سرخ و سیاه

رمان سرخ و سیاه اثر استاندال نویسنده ی فرانسوی قرن نوزدهم یکی از رمان های بزرگ و مشهور جهان است که در ایران کمتر شناخته شده است. استاندال در سه چهار جای کتابش رمان را به آیینه تشبیه می کند و خود از عهده این کار به خوبی برآمده. رمان او آیینه تمام قد فرانسه ی بعد از ناپلئون است.
داستان همراه با ژولین نوجوان، قهرمان داستان، از کارگاه چوب بری شروع شده، وارد خانه ی شهردار شهرستان کوچکی می شود، به مدرسه طلاب می رود، به سالون های اشراف راه می یابد، در دسیسه های سیاسی شرکت می کند و ... و بدین گونه به تمام زوایای پنهان زندگی آن عصر سرک می کشد و همچون آینه ای آنها را بازتاب می دهد.
استاندال به زیبایی سیر داستان خود را از خلال حادثه های رمانتیک دنبال می کند و بدون کم کردن از جذابیت رمان، در همه جا جامعه ی فرانسه را به تمسخر می گیرید. طنز زیبای استاندال در توصیف شهرستان وریر در همان ابتدا مخاطب را پایبند کتاب می کند.
ولی جالب ترین و قابل تامل ترین وجه داستان شخصیت عجیب قهرمان است. ژولین روستا زاده ای است که از طبقه ی خود جدا شده و وارد محافل اشراف می شود ولی در این طبقه نیز به طور کامل پذیرفته نمی شود. ژولین با جامعه ی خود بیگانه است. از مردم متنفر است ولی جاه طلبی بی حدش او را وابسته به جامعه می کند. و همین باعث تباهی او می شود. آخر داستان استاندال شباهت عجیبی به بیگانه ی کامو دارد. و به عقیده ی من بیگانه ی کامو نسخه ی قرن بیستمی "سرخ و سیاه" است.



ترجمه کتاب قدیمی است و بعضی لغات ناآشنا هستند که البته به علت کثرت استفاده خواننده به آنها عادت می کند. اخیرا نشر نیلوفر آن را با همان حروفچینی قدیمی در یک مجلد و تقریبا 700 صفحه به چاپ رسانده است.

آزادی، برابری، برادری


Liberty, Equality, Fraternity


Liberté, égalité, fraternité


یکی از شعار (slogan)های انقلاب فرانسه و شعار (motto)جمهوری فرانسه فعلی .که می توان از آن به عنوان آرمان جامعه های مدنی یاد کرد.



آزادی و برابری مفاهیم آشنایی هستند و لزوم آنها در یک جامعه مدنی قابل درک است. در اینجا می خواهم به واژه ی "برادری(fraternity)" بپردازم که مفهومی اخلاقی است و در نتیجه نمی توان تعریف دقیقی از آن ارایه داد. و برخلاف آزادی و برابری جنبه ی قانونی(حقوقی) ندارد. از طرف دیگر بخاطر جنبه ی انسانی بیشتری که دارد در حرکت های اجتماعی همبستگی بیشتری ایجاد می کند. البته من در اینجا قصد نقد دلیل وجود این واژه در این شعار را ندارم و این نکات را فقط برای نشان دادن جایگاه ویژه این واژه ذکر کردم. مساله ی مورد توجه من ارزش مفهوم برادری در یک جامعه ی مدنی است.


قبل از ورود به بحث دو نکته را باید متذکر بشوم:


1. به عقیده ی من این شعار و مفاهیم آزادی، برابری، برادری فقط در جامعه ای مدنی (مبتنی بر قانون) قابل بررسی می باشند. و در جوامعی که در آنها مرجعیت و مشروعیت با چیزی غیر از قانون باشد این مفاهیم نیاز به بازنگری دارند. بنابر این من برای راحتی بجای واژه ی "جامعه ی مدنی"، واژه ی "جامعه" را به تنهایی استفاده می کنم.


2. برادری یک مفهوم اخلاقی فراگیر است و به مردها مختص نمی شود و بهیچوجه مردسالارنه نیست. پس با عرض پوزش از فمینیست ها برای سهولت از همان کلمه بظاهر مردسالارانه ی "برادری" استفاده می کنم.


برای شروع باید برادری را تعریف کرد. من از تعریفی استفاده می کنم که در انقلاب کبیر فرانسه برای برادری صورت گرفته:

“Do not do with others what you would not like that one made you; constantly do with the others it although you would like to receive some”

"با دیگران کاری نکن که خود دوست نداری و کسی مجبورت کرده است؛ دایما بی چشم داشت کار کن، هر چند که مایل باشی چیزی هم نصیبت شود"

می بینید که بسیار آشنا است. نکته ی جالب برای من این است که قسمت اول این تعریف به عقیده ی دکتر سروش بهترین تعریف برای "عدالت" است. کلمه ای که در بطن جامعه وجود دارد و اساس قانون است. در بسیاری موارد عدالت معادل "برابری" دانسته می شود. این کلید معما است. در این برداشت برادری مکمل و ضامن اخلاقی اجرای عدالت است و به برابری جنبه ی انسانی می دهد.


از طرف دیگر برادری در این تعریف تعدیل کننده ی آزادی است. آزادی که برای دیگران نمی پسندی برای خود نیز نپسند و کسی را مجبور به کاری

نکن که خود دوست نداری. برای آزادی محدوده ای اخلاقی مشخص می کند که بدون آن استمرار آزادی امکان پذیر نخواهد بود.

همان طور که می بینید برادری در بطن و روح جوامع وجود دارد و عامل تشکیل جامعه و اساس مدارای اجتماعی است. و برای تحقق آزادی و برابری از پیش برادری باید در جامعه پذیرفته شده باشد.


در پایان خارج از تحلیل فلسفی یادآوری می کنم که در سه گانه ی آبی، سفید، قرمز ساخته ی کیشلوفسکی که بر اساس رنگ های پرچم فرانسه نام گذاری شده اند و هر فیلم را به یکی از کلمات آزادی، برابری، برادری ربط می دهند، فیلم قرمز، معادل برادری، زیباترین فیلم است!

جلسات شورای کل (1)

شرح یک جلسه

آقای دبیر کل : آقایان خوب است که در مورد مکانیزه کردن سیستم آموزش دبیران تصمیم گیری کنیم!

همه ی اعضاء یک صدا : بله، خیلی خوب است... همگی موافقیم...

آقای منشی کل جلسات : آقای دبیر کل، خاطر نشان می کنم که الان پنجاه و پنج جلسه (یعنی به تعداد کل جلسات) است که این موضوع ، دستور جلسه بوده است.

آقای معاون کل : نظر من این است که اصولا مکانیزه شدن به ترقی و تعالی یک سازمان کمک قابل توجهی می کند!

آقای مشاور کل : بله، من هم در مقام مشاور، با نظر آقای معاون کل کاملا موافقم ... اصولا تعالی و رشد به مکانیزه شدن کمک می کند!

آقای دبیر کل : آقای ناظر کل، آیا شما نظری در این باره ندارید؟

آقای ناظر کل : آقای دبیرکل، اصولا نظر دادن کار شماهاست و نظارت هم کار من. پس در کار من مداخله نکنید و بگذارید که به کار خودم برسم.

آقای مشاور کل : اگر نظر مشورتی بنده را جویا باشید، اصولا نظر و ناظر هم خانواده هستند ...

آقای منشی کل جلسات : آقای دبیرکل، خواهشمندم توجه کنید که جلسات محل فلسفه بافی نیست...

آقای دبیر کل : بله، نظر بنده هم این است که اصولا بافتن را باید به بافندگان واگذار کنیم.

آقای ناظر کل [سکوت]

آقای دبیر کل : به هر حال استفاده از رایانه می تواند ما را به سمت هدفمان سوق بدهد...

همه اعضاء یک صدا : بله، درست می فرمایید ...

آقای معاون کل : بله، من هم درست مثل شما فکر می کنم که مکانیزه شدن کمک شایان توجهی به رشد فرهنگ می کند!

آقای مشاور کل : کاملا درست می فرمایید ... دقیقا همان طور که گفتید، رشد فرهنگ به مکانیزه شدن کمک می کند!

آقای منشی کل جلسات : ...

:

:

:

تصویری از یک مقاله

ویرایش PurePersian: لینک فایل صوتی سخنرانی دکتر علی شریعتی با عنوان "فاطمه، فاطمه است" به مناسبت ورود به ایام مبارک فاطمیه، جهت دریافت در قسمت "حاشیه" قرار داده شد.

مصطفی ملکیان از جمله کسانی‌ست که در چند سال اخیر نامش تا حدودی در مجامع روشن‌فکری طنین‌انداز شده است و مقالاتش که بیش‌تر در حوزه‌ی دین و جامعه‌شناسی‌ست خواننده‌ی فراوانی به خود دیده است. برای آشنایی بیشتر با این استاد دانشگاه، که به جد معتقدم آشنایی با او بسیار ضروری‌ست، شما را ارجاع می‌دهم به این‌جا.

اما در این جا قصد دارم ضمن معرفی یکی از مقالات آقای ملکیان و ارائه‌ی چکیده‌ای از آن، که جذابیت‌های خوانش مقاله را پررنگ جلوه می‌دهد، شرحی بر آداب روشن‌فکری در اوضاع فعلی به دست بیاورم. و سپس سوال مهمی را مطرح کنم که فکر می‌کنم چندی‌ست گریبان جامعه‌ی نخبه‌ی معاصر ایران را، از طلبه تا دانش‌جو و از روحانی تا روشن‌فکر، گرفته بود و چه بسا همچنان می‌فشارد.

عنوان: تقریر حقیقت و تقلیل مرارت وجه اخلاقی و تراژیک زندگی روشنفکری

منبع: مصطفی ملکیان ؛ راهی به رهایی ـ جستارهایی در باب عقلانیت و معنویت، نشر نگاه معاصر

دریافت متن کامل مقاله


مقاله در 4 بند تالیف و تدوین شده است؛ هر بند ارتباط معناداری با بندهای پیشین دارد:

 

بند اول: یک نظریه‌ی فلسفه اخلاق

نگارنده‌ی مقاله نخست از باب مقدمه، نظریه‌ی یکی از فیلسوفان اخلاق انگلیسی به نام سر ویلیام دیوید راس (Sir William David Ross) را می‌آورد. این نظریه سعی دارد با ارائه ‌ی فهرستی از وظایف که باید در نگاه نخست به آن‌ها توجه کرد، بگوید "در مقام عمل، اگر وظیفه‌ی در نگاه نخست با هیچ وظیفه‌ی در نگاه نخست دیگری متعارض نشود باید همان وظیفه انجام گیرد و، در این صورت، وظیفه‌ی در نگاه نخست تبدیل به وظیفه‌ی واقعی (یا: فعلی، یا: فی مقام‌العمل) (actual duty) می‌شود؛ و اگر با وظیفه‌ی در نگاه نخست دیگری متعارض شود باید از میان آن دو وظیفه آن وظیفه‌ای که سنگین‌تر و مهم‌تر است انجام گیرد و دیگری وانهاده شود و، در این صورت، وظیفه در نگاه نخست مهم‌تر تبدیل به وظیفه‌ی واقعی می‌شود و وظیفه‌ی در نگاه نخست کم‌اهمیت از وصول به مرتبه‌ی وظیفه‌ی واقعی فرو می‌ماند."

ارجاعات فراوان متن به این نظریه‌ی فلسفه‌ی اخلاق حاکی از اهمیت فهم آن در برقراری ارتباط با سایر بندهای مقاله است.

 

بند دوم: وظایف روشن‌فکر

نگارنده ادعا می‌کند بهروزی هر جامعه، در گرو وجود نهادی است که حتی‌المقدور دو کارکرد داشته باشد: یکی اینکه، (در مقام نظر) حقایق (یعنی باورهای درست‌تر) را به آستانه‌ی آگاهی شهروندان برساند، و دیگر آن‌که، (در مقام عمل) از درد و رنج شهروندان بکاهد؛ و به نظر می‌رسد که نهضت یا قشر روشنفکری، هم از آغاز، تلویحاً یا تصریحاً، و به وجهی کم یا بیش آشکار، همین دو داعیه را داشته است.


پس در واقع در این بند دو وظیفه‌ی اصلی برای جریان روشن‌فکری تبیین می‌شود که در عنوان مقاله هم آن‌ها را می‌بینیم:

1. تقریر حقیقت: تعلیم، تفهیم، و ترویج و اشاعه‌ی باورهای درست‌تر، و پیرایش و پالایش اذهان و نفوس آدمیان از همه مصادیق جهل و خطا.


2. تقلیل مرارت: یعنی سامان یافتن درست جامعه همیشه نیازمند کسانی است که، در کمال صداقت و جدیت، و با آگاهی و ژرف‌نگری هرچه بیشتر، مراقب باشند که امور اجتماعی در جهت کاستن از درد و رنج‌های شهروندان سیر کند. و این کار به خصوص با نقد صاحبان قدرت ممکن می‌شود.


بند سوم: وجه اخلاقی روشن‌فکر

در این‌جا ملکیان با اثبات این که این دو وظیفه، یعنی تقریر حقیقت و تقلیل مرارت، وظایفی اخلاقی‌اند، به این پرسش پاسخ می‌دهد که روشنفکر کیست و از کدام سنخ و مقوله است؟

"روشنفکر کسی است که به دو وظیفه‌ی اخلاقی که، به اقتضای داناییها و تواناییهای خود، بر عهده‌ی خود دیده است عملاً ملتزم شده است؛ یعنی به شهود و وجدان اخلاقی خود، در مقام عمل، بی‌اعتنایی نکرده و درصدد برآمده است که، حتی‌المقدور، آنچه را اخلاقاً باید انجام دهد به انجام رساند."

و این‌گونه است که او مقام روشن‌فکر را از جایگاه‌هایی مثل متخصص رشته‌ی علمی( خواه عقلی، فلسفی و شهودی یا دینی و تعبدی)، حرفه و شغل، ایدئولوگ، طراح آرمان‌شهر (utopianist) و بالاخره دولت‌مرد و رجل سیاسی جدا می‌سازد، (و به زعم بنده ترفیع می‌بخشد.)


اما روشنفکری در ساحت زندگی اجتماعی لوازمی دارد، که ملکیان التزام به همه آنها را با عنوان آداب روشنفکری بیان می‌کند. مهمترین (و نه همه‌ی) این آداب را عبارت می‌داند از:


1. عقلانیت

2. شک‌ورزی

3. نقادی

4. عدم تعلق به یک ایدئولوژی

5. سعی در جهت کاستن از آثار و نتایج منفی تخصص‌گرایی

6. استفاده از گفتار عاری از ابهام ، ایهام و غموض

7. تمیز مسائل (problems) از مسأله‌نماها (pseudo-problems)

8. توجه به سلسله مراتب نیازها

9. علت‌یابی و ریشه‌شناسی درد و رنج‌ها

10. سیر تدریجی و پرهیز از هرگونه محافظه‌کاری و انقلابیگری

11. صداقت

12. انصاف در مقام نقد و داوری

13. آمادگی برای تحمل هرگونه محرومیت و درد و رنج

برای هر یک از این آداب توضیحات مبسوطی آمده است که باید به اصل مقاله ارجاع‌تان دهم.

بند چهارم: وجه تراژیک زندگی روشن‌فکری

"اینک، مسأله این است که اگر، در اوضاع و احوالی، دو وظیفه‌ی تقریر حقیقت و تقلیل مرارت با یکدیگر تعارض یافتند چه باید کرد و کدام یک را بر دیگری ترجیح باید داد."

جواب ملکیان به این سوال بسیار قابل تامل است؛ وی با ارائه‌ی 5 شاهد، تقریر حقیقت را مقدم بر تقلیل مرارت می‌داند و البته اذعان می‌کند که دلیل قاطعی برای این مدعا ندارد.


با این همه، براین نکته تأکید دارد که هر چه التزام روشنفکر به اخلاق و معنویت بیشتر می‌شود میزان اهمیت و فوریت این مسأله‌ی (ظاهراً) لاینحل در نظرش فزونی می‌گیرد. و این است وجه تراژیک زندگی روشنفکری.


باید توجه داشته باشید که این خلاصه‌ی دست و پا شکسته که همانا تصویر ناقصی از آن مقاله‌‌ی ستبر عرضه می کند، نباید جای خواندن کل نظریه را بگیرد. چراکه خواندن متن کامل مقاله کمک زیادی به رفع ابهام‌ها می‌کند.

 

ولی سوالی که می‌خواستم پیش از خواندن دلایل آقای ملکیان به آن پاسخ دهید همان سوال آخر است، اگر به احوال و اوضاعی برخورد کردید که دو راه پیش روی شما بود؛ که یکی به روشن شدن حقیقت منتج می‌شد و دیگری سعی در کاهش رنج کسانی می‌شد که به نوعی در مسئله دخیلند (توجه کنید که پیدایش چنین موقعیتی هرگز نادر نیست.) حال شما کدام یک از دو راه را برمی‌گزینید؟


آیا تلخی حقیقت را به کام شهروندان می ریختید و اینگونه آه سردشان را به نظاره می نشستید، یا شیرینی کاهش رنج ایشان را اولی تر بر افشای حقیقت قلمداد می کردید؟