محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

به همین سادگی

سال 86 تمام شد!
چقدر جمله ساده ای به نظر می رسد! داشتم مطلبی ، درواقع پرسشی را مطرح می کردم در وبلاگ که چرا بعضی دوستان با شنیدن نام افرادی مثل دکتر سروش داغ می کنند و می خواهند هر آنچه حرف زشت در تمام عمر خود آموخته اند را نثار این افراد بکنند! نوشتم و نوشتم تا اینکه حوصله ام سر رفت و نوشتن این مطلب را رها کردم !
کمی فکر کردم دیدم من هم به همین درد مبتلا هستم ! البته شاید دردی که من بدان مبتلا هستم با دردی که عده ای از دوستان گرفتارش هستند تفاوت هایی داشته باشد. بگذریم. الان که این متن را تایپ می کنم شهر مثل منطقه جنگی شده!
چند وقتی بود که از نابسامانی های اجتماعی مملکت دلم گرفته بود! امروز دونفر به شکل وحشیانه ای به جان هم افتادند ! دردم تشدید شد. (نشنیده بگیرید ولی خدایی این حکومت که ادعای اسلامی بودن را دارد در این 30 سال چقدر در ارتقای فرهنگ جامعه و مخصوصا گسترش اخلاق موفق بوده ؟) این روز های آخر که از دانشگاه به خانه برمی گشتم با خودم کمی فکر کردم و یک مقایسه ای بین وضعیت کنونی در ایستگاه میرداماد و وضعیت 5 سال پیش آن انجام دادم . دلم گرفت چون خوش بینانه ترین حالتش این بود که تغییری نکرده!
دیشب صفحه آخر روزنامه را خواندم . اعتراض سینما گران به تعطیلی نشریه هفت و دنیای تصویر ! یک متن تند نوشتم (البته روی کاغذ!) گفتم فردا تایپش می کنم. اما بی خیالش شدم.این مسائل دیگر تکراری شده اند. چه فایده ای دارد به آنها بپردازیم! زندگیت را بکن برادر من ، چه چیز را می خواهی درست کنی . به قول یکی " اینقدر دستکاریش نکنید ، بدتر می شه!!"
امیدوارم سال 87 مثل سال 86 باشد بدتر نشود (البته وضع مملکت را می گویم!)
و برای شما سالی پر برکت تر را آرزو مندم!

خلاصه ای از مدل انقلاب مارکس

مدل انقلاب مارکس مدل نسبتا ساده ای است چرا که به جای مدلی چند علتی، یک مدل تک علتی است. مارکس تنها عامل انقلاب را ترتیبات خاص اجتماعی می داند. ساختار اجتماعی باعث توسعه روابط اجتماعی معینی می شود که از آن ترتیبات طبقاتی خاصی منبعث می گردد.[1] در ادامه مارکس تضاد طبقاتی را مطرح می کند و می گوید: «تاریخ همه جوامع تا این زمان تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است. » [2] این اندیشه که مستقیما از ماتریالیسم دیالکتیک گرفته شده، اساس نظریه انقلاب مارکس است. تئوری انقلاب مارکس ماهیتا از مدل جدلی وی در مورد جامعه استنتاج می شود. یک مدل جدلی بر این فرض پایه می گیرد که وجه مشخصه جامعه، مبارزه ی مداوم میان گروه ها است و تخاصم و جدل برحسب روابط اجتماعی واقعی و مشخص تبیین می شود. [3]


هانا آرنت معتقد است مارکس در جوانی به این باور رسید که علت شکست انقلاب فرانسه در استقرار آزادی، نامرادی آن در حل مساله اجتماعی بود. مارکس از انقلاب فرانسه این درس را گرفت که انقلاب نه بخاطر آزادی بلکه ناشی از فقر، انقلابی موفق خواهد بود. او تبدیل مساله اجتماعی به نیروی سیاسی را در مفهوم استثمار یا بهره کشی مندرج کرد، یعنی در این تصور که فقر نتیجه ی استثمار توسط طبقه حاکم است. [4]


بنابراین مارکس در مدل خود، روابط اجتماعی را بر مبنای اقتصاد و شیوه تولید پایه ریزی کرد و ساختار اجتماعی ناشی از آن را به صورت دو طبقه اصلی معرفی کرد. طبقه ی حاکم یا استثمارگر و طبقه ی حکومت شونده یا استثمار شده. [5] طبقه ی حکومت شونده در جریان استثمار شدن از خود بیگانه می گردند و بواسطه ی آگاهی از موقعیت مشترک خویش با هم متحد می شوند. هر گاه این طبقه به حد کافی نیرومند گردد طبقه حاکم را بر خواهد انداخت و خود به جای قدرت را بدست خواهد گرفت و گروه حاکم جدیدی را تشکیل خواه داد.


این تحولات انقلابی را می توان به ترتیب زیر رسم کرد:



1. آلوین استانفورد کوهن، تئوری های انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، تهران، نشر قومش؛ 1386، ص85


2.کارل مارکس و فرد انگلس، مانیفست حزب کمونیست، ترجمه محمد پورهرمزان، برلین، انتشارات حزب توده ایران؛ 1385، ص25


3.کوهن، ص87


4.هانا آرنت، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمی؛ 1377، ص84


5.مصطفی ملکوتیان، سیری در نظریه های انقلاب، تهران، نشر قومش؛ 1372، ص48

رکوئیم برای اجساد ۲۲ اسفند

Requiem for march 13 Corpses

صدای خستگی ناپذیر ساعت مداوم تر از خواب بود. عقربه های ساعت به کندی واقعیتی تلخ را بیان می کردند. دیرم شده بود و باید عجله می کردم. اولین ضررش ایستادن در اتوبوس بود و قابل تحمل ترینش دیر رسیدن به کلاس. استاد با دلخوری مرا پذیرفت. اما دلخوری من به مراتب بیشتر بود وقتی که استاد به سختی تفهیم کرد درس تکراری است. مبحثی کسل کننده از استاتیک، بررسی پایداری قاب ها، بررسی اینکه دو جسم چطور وجود یکدیگر را تحمل می کنند.
اگر هنر بهترین راه فرار از ملال باشد، بهترین هنر من خواندن فیلمنامه است. زندگی شگفت انگیزی است، یک کمدی فانتزی کلاسیک. شگفت انگیز بود با پایانی آزاردهنده. در اواخر فیلم وقتی شخصیت اصلی می خواهد خودکشی کند فرشته نگهبانش نجاتش می دهد و نشانش می دهد که اگر به دنیا نمی آمد جهان چگونه می شد. شخصیت اصلی به جایگاهش در جهان پیرامونش آگاه و از خودکشی منصرف می شود. سرگرم کننده بود و به کلی از جهان پیرامونم بی خبرم کرد. استاد متوجه شد و بیرونم کرد. طبیعی بود، مثل قوانین استاتیک، کلاسی را که نمی توانستم تحملش کنم تحملم نکرد.
وقتی کاری از دست هنر بر نمی آید خواب چیره می شود، مثل پاک کردن صورت مسئله. در دانشگاهمان بهترین جا برای خواب همان جایی است که شهدای گمنام خوابیده و فراموش شده اند. فرش، سایه، هوای آزاد، حداقل فایده ی شهدا. اما حکمتی الهی محافظ شهدا است. ببینید ولی لمس نکنید، لمس کنید ولی مزه نکنید، … و در کنار شهدا، دراز بکشید ولی نخوابید. کاغذی روی دیوار این را به دیوار روبرویی می گوید. شاید می ترسند شهدا به خوابمان بیایند و بفهمیم عراقی بوده اند. واقع بینانه هم نگاه کنیم کاملا طبیعی است، از زمینی که اجساد را به سختی تحمل می کند نباید انتظار تحمل زنده ها را داشت.
شهدا را باید وقتی همه خواب بودند دفن می کردند تا درگیری پیش نیاید. حداقل فایده ی درگیری مشهور شدن شهدا بود و کم ضرر تر ینش تفهیم این درس که ادای دِین به خاک کمکی به پذیرفتن جسدمان نمی کند.
وقتی خواب چیره می شود محدودیت ها هم فراموش می شوند. اما صدای خستگی ناپذیر بنّایی مداوم تر از خواب است. نمی توان صدای منظم و گوش خراشی را تحمل کرد که در پی تلاشی بی پایان برای آسودگی ما تا ابد مانع فراموشی دنیاست.

فصلی در تعالی ایمان

آیا بسنده کردن به ایمان اولی تر و خواست همه برای فراتر رفتن از آن طغیان نیست؟ وقتی در زمان ما مردمان به هزار زبان می گویند که به عشق بسنده نمی کنند به کجا می روند؟ به خرد ناسوتی به حسابگری های حقیر به خفت و خواری به هرآنچه که می تواند منشا الهی انسان را مشکوک کند؟  آیا اولاتر نیست که باز در ایمان بمانند و آن کس که در آن می ماند مراقب باشد تا سقوط نکند؟ زیرا حرکتهای ایمان همیشه باید به لطف محال انجام گیرد اما به گونه ای انسانی متناهی را نبازد بلکه آن را تماما به چنگ آورد. من به سهم خود می توانم حرکتهای ایمان را به خوبی توصیف کنم اما از انجام آنها عاجزم.وقتی کسی حرکت های شنا را می آموزدمی تواند خود را به زیسمانی آویخته به سقف ببندد و حرکات را انجام دهد. شخص می تواند حرکات را توصیف کند اما شنا نمی کند. به همین گونه نیز من می توانم حرکتهای ایمان را توصیف کنم اما آنگاه که به درون آب می افتم البته می توان گفت شنا می کنم (زیرا من از کسانی که در کنار ساحل در آب راه می روند نیستم) اما حرکتهای دیگری یعنی حرکتهای نامتناهی را انجام می دهم . در حالی که ایمان خلاف این می کند....

اما ابراهیم چه کرد؟ او نه چندان زود رسید و نه چندان دیر . او بر خر خویش نشست و آهسته به راه افتاد. در همه این مدت او ایمان داشت . او ایمان داشت که خدا اسحاق را از او نمی خواهد. با این همه اگر او را می خواست آماده بود تا وی را قربانی کند.او به لطف محال ایمان داشت.زیرا در این جا جایی برای محاسبات بشری نبود و بی گمان پوچ بود که خداوند که لحظه ای پیش اسحاق را از او خواسته است لحظه ای بعد خواست خویش را پس بگیرد . او از کوه موریه بالا رفت و حتی در لحظه ای که دشنه برق می زد ایمان داشت. ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. او به یقین از سرانجام کار در شگفت بود اما با حرکتی مضاعف به وضعیت نخست خویش باز گشت و از این رو ی اسحاق را شادمانه تر از بار اول به دست آورد.....

ترس و لرز

نوشته کیهر کگور

رابطه  فرد با امر واقع چه باید باشد؟ رابطه او با زمان چه باید باشد؟ اینها دو مساله ای هستند که کیهر کگور در ترس و لرز مطرح می کند. این دو مساله به هم مرتبطند و به خود زندگی کیهر کگور به گونه ای فشرده پیوند دارند. این دو مساله ارتباطشان با این زندگی- با فردی که او بود -به این معناست: آیا می توانستم با نامزدم ازدواج کنم؟ آیا بایستی با او ازدواج می کردم در حالی که خدا از من اگر چه نه یک برگزیده -لااقل فردی تنها متفاوت با همه دیگران ساخته بود در حالی که ازدواج می توانست برای او یک بدبختی باشد؟ آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که در خودم غیر از احساسهای مذهبیم احساسهای دیگری نیز که همیشه بر آن ها چیره نیستم و مرا می ترسانند حس می کردم؟و در آخر آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم که در همان حال که او زن من می شود دیگر آن دختر جوان ایده آلی که دوستش می داشتم نیست و در واقعیت جای می گیرد در حالی که فقط خاطره اش برایم باقی خواهد ماند در حالی که او برایم گرانبها باقی خواهد ماند اما فقط در گذشته؟

انتشارات: نشرنی

خرده روایت های راوی: مدل مو

روایت های راوی مانند مدل موهایش همیشه یک شکل بود. راوی هیچ گاه آنقدر قوه ی تخیل نداشت تا موهایش را طور دیگری تصور کند. اما بالاخره یک سلمانی خلاق پیدا شد و اینکار را برایش کرد و موهایش را بدون اجازه بصورت فانتزی کوتاه کرد. راوی که احساس می کرد هویتش را همراه موهایش از او دزدیده اند تا مدت ها کلاه به سر گذاشت. اما چون نمی توانست سر خوانندگان روایت هایش کلاه بگذارد، تصمیم گرفت تا زمان کلاه برداریش دیگر روایت نکند.

خرده روایت های راوی: خواب

از آنجا که روایت های راوی خوب بودند راوی تصمیم گرفت آنها را با یک خودنویس خوب بنویسد. پس پالتو اش را پوشید و به سمت لوکس ترین پاساژ نزدیک خانه اش راه افتاد. بعد از گذشتن از پارک با خیالی آسوده از خیابان رد شد تا به پاساژ برسد. داخل پیاده رو نرسیده به پاساژ مردی روی زمین نشسته بود و فلوت می نواخت. سر فلوت میکروفن کوچکی گذاشته و آن را به یک آمپلی فایر کوچک وصل کرده بود. راوی از شنیدن موسیقی لذت برد و داخل کلاه کنار نوازنده اسکناسی نو قرار داد و خواست تا با شادمانی به راه خود ادامه دهد که متوجه شد نوازنده خواب است. عجیب تر این بود که صدای موسیقی قطع نشد. راوی که احساس می کرد سرش کلاه رفته سعی می کند پول خود را پس بگیرد. به اطراف نگاه می کند تا کسی متوجه این کار او نباشد که دختر بچه ای دوان دوان می آید و پولی داخل جعبه قرار می دهد. دخترک متوجه خواب بودن نوازنده می شود و لحظه ای می ایستد. بعد به دو پیش مادرش برمی گردد تا با خوشحالی خبر دهد نوازنده خواب است. مادرش با خونسردی جواب می دهد امروزه کدام هنرمندی را دیده که خواب نباشد؟ دختر که چیزی جز خواب از حرف های مادرش نفهمیده خمیازه ای می کشد و به سمت اولین مغازه اسباب بازی فروشی می دود. راوی که شاهد تمام ماجرا بود، شانه بالا می اندازد و داخل پاساژ می شود. هنگام خریدن خودنویس گران قیمتی به روزی فکر می کند که خود نویس ها خود بنویسند تا راوی ها بخوابند.

آری این چنین است برادر....

خاطره ها ناگهان به یاد می آیند. و بعد تویی تنها در میان آنچه گفته ای ، شنیده ای و کرده ای. گاهی از شرم گرم می شوی و گاهی از غرور شاداب و گاه خنده ای باریک لب هایت را نازک می کند. ایام هفته شهدای دبیرستان نزدیک است. هفته ای که برای تک تک دانش آموز های مدرسه ما خاطره ای دارد. و برای من خاطره ای پر غرور!
هنوز یادم هست سال اول مدرسه ، در گروه شهدای مدرسه عضو شدم.سربه هوا بودم زیاد دل به کار نمی دادم. احساس می کردم که خیلی هنرمند هستم برای همین در گروه ساخت نمایش گاه فعال شدم. آخرش هم قرارا شد با یونولیت یک خاکریز به سازم .گفتم که کم حوصله بودم ، آخرش هم کس دیگری خاک ریز را ساخت. البته آخر کار خوب مزدم را دادند. روی کاغذ ارزش یابی فعالیت های فوق برنامه نوشته شده بود، کارایی منفی چهار!بعدش هم مرا فرستادند که بروم و آرشیو شهدای مدرسه را سر و سامانی بدهم. آرشیو در زیر زمین مدرسه بود. بوی نم خفت می کرد و خاکی که روی عکس ها و دیگر وسایل بود ، نفس کشیدن را سخت می کرد. ولی کار جالبی بود. کلی عکس و پرچم دیدم. نشریات هفته شهدا های گذشته . حتی برای سال های اول هفته شهدا! و عکس هایی از جنازه های آدمی هایی که در جنگ مرده بودند. عکس جسد های بی سر و بدن های سوخته! و البته عکس صورت پر تاول شیمیایی ها! خلاصه سال اول برای من شد خاک خوردن در میان آرشیو شهدا و آخر کار هم کارایی منفی چهار گیرم آمد.
اما سال دوم این طوری نبود. از بعد از اردوی جهادی کرمان (سال اول) یک حالت معنوی خاصی پیدا کردم گرچه همه چیز در تابستان تمام شد ولی دوران فوق العاده ای بود. ثمره اش در سال دوم گوشه گیری شد و غصه اینکه چرا آن ایام دیگر تکرار نشد. سال دوم عضو گروه شهدا نبودم ولی جزو مقاله نویس ها بودم. از تابستان پرونده چند شهید دستم بود . می خواندم ، زیاد در مصاحبه ها چیز جالبی برایم وجود نداشت. اما وصیت نامه ها و نامه ها پر از حرف هایی بودند که کسی برایم نزده بود. از شوخ طبعی ناصر شفیعی تا سطح علمی بالای شهید فیض. وقتی در اتاق ایام الله پرونده ها را می خواندی حال هوای خاصی پیدا می کردی . صدای برخورد توپ به پنجره اتاق آدم را یاد کربلای پنج می انداخت. می رفتی تو رویا ! انگار اتاق رفته بود زیر آتش توپخانه. یادش به خیر آقا افشار از خاطرات جنگش می گفت . از آن دفعه ای که سه چهارتا خمپاره اطرافش ترکیده بود و او مست زیبایی لحظه انفجار آنها از جایش تکان نمی خورد.
سرتان را درد نیاورم ، مقاله ای سال دوم را نوشتم و سعی کردم تصویر واقعی شهدا را نشان دهم ، ولی سال سوم و چهارم دیگر مرا برای نوشتن مقاله دعوت نکردند. خیلی ناراحت شدم . اما پیش دانشگاهی علیرضا مقاله روز اول هفته شهدا را نوشت. الحق که عالی نوشته بود. مخصوصا آن جمله اش که نوشته بود آنقدر بزرگ شدیم که بزرگی یادمان رفت! یاد آن دیالگ هاش افتادم که قرار بود روز آخر هفته شدای سال سوم پخش شود ، اما نشد. آنجا که سرشار از تیکه کنایه بود به مقاله های و نوشته های آن روز های هفته شهدا. به اینکه از شهید آدم هایی دست نیافتنی ساختیم . و او را وسیله ای برای سرکوب و تحقیر نسل جدید قرار دادیم! یادش بخیر...