محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

امیدم آرزوست

پرده اول:  داشتم به این فکر می کردم که کی شروع کرد؟ منظورم این تخریب کردن های دوران انتخابات است. سال 84 بود؟ نه ، قبلش هم بود ! سال 76؟ کارنوال عاشورا را به یاد دارم . حتما در دهه 60 همه انقلابی بودن و پایبند به اخلاق اسلامی! اما نه ، آن موقع هم توی نماز جمعه عکس های دوران جوانی یکی را منتشر کردند. گفتند این ها کمنیستند.  پس دوران انقلاب حتما اوضاع خوب بوده! اما نه آن موقع هم یکی دشمن مردم بود و دیگری  عکس امام در صورتش! تا بوده همین بوده. خیلی سخت نگیرید بعدا هم همین خواهد بود.

پرده دوم: ابراهیم رها جایی نوشته بود ، "اساسا و اصولا در جهان خلقت و حومه ، انسانها بر دو دسته اند : یا راست می گویند  یا رئیس جمهور می شوند! " البته هر اصلی می تواند استثتائات خود را نیز داشته باشد.  به قول خود رها ، خاتمی جزو این استثنائات بود. البته بایک دست نمی توان دو تا هندوانه برداشت ، بقیه اش را خودتان می دانید. البته به نظر می آید میر حسن هم می خواهد اشتباه خاتمی را تکرار کند . و این همان چیزی ست که مرا مجاب می کند تا به او رای دهم!

پرده سوم : کسی جایی گفت سیاه نمایی نکنید و مردم را نا امید نسازید . این حرف خوب و قابل تاملی است اما...! مشکل اینجاست که کسی نا امید می شود که به چیزی امید داشته باشد. مردم ایران بیشتر آرزو دارند تا امید . فرقش چیست؟ من فکر نمی کنم که در صد سال گذشته اگر نگاه کنید هیچگاه ایرانی ها نسبت به و ضعیت معیشتی خود راضی بوده باشند. چه آن هنگام که بلیت دو قرانی اتوبوس یک تومان شد و چه حالا که اوضاع عالی است! پس در کل اوضاع خوب اقتصادی و معیشتی در ذهن مردم ایران مصداق تاریخی ندارد ، پس دلیلی برای امیدوار بودن باقی نمی ماند . فقط می توانیم آرزوی این چیز ها را داشته باشیم.

پرده چهارم: درست با هیم استدلال بالا عده ای پیدا می شوند و می گویند ، چرا باید رای داد؟ البته می توان به این سوال با یک سوال جواب داد، و آن این است که چرا نباید رای داد؟ رای ندادن دو معنی بیشتر ندارد. یک اینکه آرزویی نداریم ، دو اینکه دیگر آروزویی نداریم. آنهایی که می گویند: همشان (نامزد های انتخابات) سر و ته یک کرباس هستند، یا منتظر هخا هستند تا از لوسانجلس بیاید و نجاتشان دهد و یا منتظر کس دیگری . به امر محال آرزومند بودن با آرزویی نداشتن فرقی نمی کند. عده ای هم هستند که آرزوی دیگری ندارند ، چون در این مدت بارشان را بسته اند و از تمامی مواهب ممکن رئیس جمهور شدن یک دوست و هم فکر بهره لازم را برده اند! مثلا رئیس کارخانه شده اند و یا ریاست 60 تا را بهشان وعده داده اند!

پرده آخر : قبول کنید که اگر اوضاعمان سیاه نباشد ، حتما خاکستری ست . همین خاکستری بودنش جای آرزومندی را برای ما باز می گذارد. آرزوی ذره ای صداقت ، کمی عزت . آرزوی کمی پیشرفت هرچند ناچیز باشد، که پیشرفت هرچه قدر هم که کم باشد از پس رفت بهتر است!آرزوی کمی ، فقط کمی عقلانیت ، مشورت ، کارکارشناسی و احترام به ورق پاره های علمی. آرزوی آزادی آن هم به مقداری که فقط فرصت این را داشته باشیم تا  به مردم بگوییم: بیدار شید ، آگاه شید . آرزوی آن روزی که برای انتقاد ار رئیس جمهور یا هر کس دیگری ، در اوین دور هم جمع نشیم بلکه ، جلوی ماشینش جمع شویم و بدون ترس باز خواستش کنیم. این ها همشان فقط آرزو هستند اما بقول سعدی

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

این یک مطلب سیاسی نیست !

این یک مطلب سیاسی یا تبلیغاتی نیست...اشتباه نکنید !

در طول هفته ی پیش به دو جلسه ی انتخاباتی رفتم . اولی برای مهدی کروبی و دومی برای میر حسین موسوی... صرف نظر از خسته کننده ، اعصاب خورد کن و وقت تلف کن بودن این دو جلسه می خواهم در این مطلب کوتاه اشاره ی کوتاهی به چند مشکل فرهنگی ما ایرانیان بکنم و سپس به این نتیجه برسم که احمدی نژاد آرمان و غایت ما ایرانیان است...به عبارت دیگر : "از ماست که بر ماست..."

- در هردو جلسه در ابتدای ورود به جلسه کنسرو شدیم ! این نشان از بی برنامه گی و بی فرهنگی مردم عزیز و بالاخص قشر فرهیخته ی دانشجویی ماست . این را مقایسه کنید با فله ای کار کردن احمدی نژاد و بی برنامه بودن او !

- در هر دو جلسه ملت همین طوری بی هیچ قاعده و قانونی نشسته بودن روی سر و کول هم ! خبرنگار ها هم که ماشا الله ! این را بگذارید کنار قانون گریزی احمدی نژاد و البته باز هم بی برنامه گی !

- در هر دو جلسه شعار های داده شده کاملا سخیف و بچه گانه بودند ! بی تفکر ، بی برنامه ! هرکی حال می کرد یه چیزی می گفت ! این را با مردم دور احمدی نژاد مقایسه کنید که آنها نیز همین گونه شعار می دهند البته با نظم بیشتر !

- دست زدن و سوت زدن های بی مورد و نا بجا ! در جلسه ی کروبی واقعا احمقانه بود ! تا سخن می گفت همه سوت می زدن و دست ! این را مقایسه کنید با "تکبیر..."

- منتظر شنیدن حرفهای جو دهنده و الکی بودن ! خدایی من دیوانه شدم در هر دو برنامه به خاطر این قضیه ! همه منتظر بودن یه تیکه ای ، یه حرف قلمبه ای بزند(میرحسین یا کروبی) تا داد و هوار کنن !

- قهرمان پروری و قهرمان کشی !
یادش بخیر ! در همین دبیرستان مفید با عده ای از عزیزان ، در آخرین ماه های حضور خاتمی دعوایمان می شد که اقا فحش ندید ! گناه داره ! اون بنده ی خدا تقصیر نداره ! حوادث دانشگاه تهران را بیاد بیاورید ! چگونه با خاتمی برخورد کردند ! اما امروز آن دوستان یا مسئولین برگزاری جلسه بودند ! یا با شور و هیجان خاصی این دست ها را بالا آورده و فریاد می زدند درود بر خاتمی ! من که بر دونی ای فلک گردون لعنت فرستادم ! اینان مطمئن باشید ۴ سال دیگر پشت میر حسین را نیز خالی می کنند !

- حال همه اینها را مقایسه کنید با انتخابات آمریکا ! فیلم مباحثه ی اوباما و مک کین را دیده اید؟... آدم کیف می کنه می بینه ! اشک از چشماش جاری می شه ! مردم مرتب مثل آدم نشسته اند و کسی الکی جیغ نمی زنه...
یا مراسم سوگند اوباما ، 2 میلیون نفر دور کاخ سفید جمع می شن هیچ اتفاقی نمی افته ! همه شاد و خوشحال ، همه برنامه رو می بینن ، هیچ کس کنسرو نمیشه ... با اینکه اون قسمت از شهر ، خیلی فضای خاصی برای اون همه جمعیت نداره...

من که دعا می کنم احمدی نژاد باز هم ریئس جمهور شه تا واقعا اون چه که مستحق اونیم به سرمون بیاد شاید یاد بگیریم اول فرهنگ مون رو درست کنیم بعد بچرخیم پی قدرت و سیاست ! . . .

(قصد توهین به هیچ شخص ، گروه یا قشر خاصی را نداشتم ... اگر به آقایان بر خورد معذرت...)

آش کشک نظامِ ...

داستان خدمت زیر پرچم ، از دوره رضاخان پهلوی وارد تاریخ ایران شد . از همان زمان بود که آشخوری یکی از معضلات جوانان در همان ابتدای جوانی شد. قرار بود این خدمت مقدس انسان ساز و البته سرباز ساز باشد تا کشور به هنگام جنگ دارای یک نیروی آموزش دیده و منظم باشد . که البته چندان به کار شخص رضا خان نیامد و قوای نظامیش به هنگام هجوم متفقین فرار را بر قرار ترجیح دادند! با تمام بدبختی هایی که خدمت نظام وظیفه برای جوانان کشور داشت ، بر قرار ماند و نسل های مختلف از سختی ها و خوشی ها و نا خوشی های آن برای خود خاطره ساختند تا اینکه دور فلک قرعه را به نام بزرگترین منتقدین نظام وظیفه زد و انقلاب اسلامی رخ داد. حال مملکت را روحانیت معززی اداره می کرد که از همان اوان مطرح شدن سربازی ، آن را توطئه ای علیه دین تلقی کردند و به مخالفت سر سخت با آن پرداختند. بعد از انقلاب ارتش ضعیف بود و غیر قابل اعتماد ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج و کمیته و ... تشکیل شدند . خدمت به نظام اسلامی همزمان شد با جنگ و دفاع از کشور . خودتان داستان این دوره را می دانید. شاید تنها دوره ای از تاریخ باشد که جوانان به صورت داوطلبانه برای خدمت به نظام ثبت نام می کردند!  همه این ها را گفتم که بگم این شتری ست که در خانه همه ما (البته برادران ) خواهد نشست.

 اما حرفم فقط این نیست. وقتی چشمم در خیابان به این سرکار های محترم پلیس و لیسانسه ها می افتد که صبح و شب شان را در خدمت به نظام به جریمه کردن ماشین ها می گذرانند ، دلم خون می شود! فکرش را بکنید ، بعد از یک عمر جان کندن و درس خواندن باید کنار خیابان بایستیم و به فلان ماشین تذکر به دهیم که کمربند ایمنی فراموش نشود! کلی دود بخوریم و کمر درد بگیریم وبه هزارتا بیماری مبتلا بشیم ، آن وقت چندر غاز پول کف دستمان بگذارند و آخرش بگویند که دارید خدمت مقدس سربازیتان را می گذرانید! مسئله وقتی زجر آور تر می شود که به علت نبود بودجه ، باید چندین ماه – هشت ماه به بالا– صبر کنید تا نوبت به شما برسد و 18 ماه خدمتتان را  بجای آورید. چون بودجه کافی نیست، سرباز های محترم را ظهر ها رها می کنند تا ناهار را در منزل (اگر دارند) میل کنند. شنیده شده که حتی در برخی از مناطق به علت نبود جا برای اسکان به سربازان گفته شده تا برای خود اتاقی ، جایی دست و پا کنند، اما خدمت مقدس سربازی را از دست ندهند. نمی دانم ، خبر ندارم که آیا بابت لباس و چکمه هم اقداماتی انجام شده یا نه ! در همین جاست که سوال پیش می آید که حالا چه اصراری بر خدمت همه است! وقتی بودجه ندارید که سرباز را نگهدارید چرا برای خودتان (مملکت) و دیگران (افرادی مثل من و شما) درد سر درست می کنید. پاسخ این سوال را می توان در همان چند خطی که درباره مخالفت علما با سربازی در زمان پهلوی آوردم ، جستجو کرد! سربازی جایی ست که در آن افراد کلا مجبورند! مجبورند که کار هایی را که مافوقشان دستور می دهد با تمام وجود انجام دهند. مجبورند حرف های مافوقشان را چون آیات نازل شده از آسمان بپذیرند. چه جایی بهتر از این برای گسترش دین داری ؟ چه جایی مناسب تر برای ترویج و نهادینه کردن ارزش های انقلاب اسلامی؟ مثلا کلاس های عقیدتی سیاسی می گذاریم و درباره مسائل مهم کشور (مثل بد بودن فلان جناح ، انتخاب فلان شخص به عنوان رئیس جمهور ، تخریب فلان آدم که با ما مخالف است و ...) برای سربازان سخن ورزی می کنیم. نشریه چاپ می کنیم و از مسائل پشت پرده ، سربازان را مطلع می سازیم;  که نکند خدایی نا کرده در دام دشمنان و مزدوران داخلی آنها بیفتند! کارت اقامه نماز می سازیم و برای شرکت در نماز حضور و غیاب می کنیم تا فرهنگ نماز خواندن در جوانان نهادینه شود.  به نماز خوانها مرخصی جایزه می دهیم و فراریان را پا مرغی مهمان می کنیم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ، تا چنین مزایای مهمی در سربازی هست چرا باید به خاطر مشکلات بودجه ، عده ای را از فیوضات این خدمت مقدس محروم سازیم!


برای یک مشت کاغذ

در طول انقلاب صنعتی، مدارس با نیتی خوب­ و آرزوی نیک آموزش رایگان همگانی بوجود آمدند. اما از بدو تاسیس خود بیش از هر چیز تبدیل شدند به محل تربیت کارگران وقت­شناسی که عادت می­کنند به هر تکلیف بی­هدفی تن دهند و برای کار در کارخانه آماده شوند. اما برعکس، دانشگاه از زمان تاسیس چندهزار ساله­ی خود همیشه کانون خلاقیت بوده است. اگر در مدارس تخیل کودکان را محدود می­کنند، در دانشگاه نمی­توانند مانع انتشار رویای آزادی در ذهن دانشجویان شوند. اما اکنون در قرن بیست و یکم حربه­ای جدید کشف شده است. دانشگاه را بی­معنا می­کنند. همان­طور که سند زحمات و انتخاب­های وسواسانه­ی دانشجویان را با مشتی کاغذ پاره بی­معنا می­کنند.

مهمترین عاملی که دانشگاه را از نهادهای دیگر اجتماعی متمایز می کند آزادی است. آزادی از تصمیماتی که جامعه بر انسان­ها تحمیل می­کند. دانشگاه مانند بیمارستان، تیمارستان و زندان نیست که انسان­ها را به اجبار برای مصونیت جامعه در آن­ها ایزوله کنند. تصادفی نیست که انتخاب رشته اغلب اولین جایی است که مسیر زندگی­مان را خودمان تعیین می­کنیم. در دانشگاه با انتخاب واحد و فعالیت­های فوق­برنامه­ی داوطلبانه برای اولین بار مسئولیت زندگی­مان را خودمان بر دوش می­کشیم. در دانشگاه یاد می­گیریم تا درس­ها و استادهایمان را خودمان انتخاب کنیم. اما تمام این آزادی­ها موهوم خواهند بود اگر نتیجه­اش تنها مشتی کاغذ بی مصرف باشد.

کشورمان جوان و در حال توسعه است. یعنی هنوز به اسباب­بازی­هایی برای سرگرم شدن احتیاج دارد و چه چیزی بهتر از مایه­ی پیشرفت دنیای مدرن، یعنی کاغذبازی؟ در این بازی، با تعریف آزادی به معنی انتخاب از میان کاغذ پاره­ها می­توان جادو کرد. و حالا که معجزه رخ داده است نباید تعجب کنیم.

اما این معجزه نقطه­ی شروع ما است. زیرا شاید بتوانند آزادی را در مشتی کاغذ، تعریف و محبوس کنند، چرا که خود آزادی در برابر محدودیت­گذاری بی­دفاع­ترین است. اما دانشجو تعریف نمی­شود. نه در 16 کلمه و نه حتی 18 کلمه. و می­دانیم آزادی به معنای انتخاب بین این دو عدد شرم­آور برای حکومت­ها، نیست. آزادی دانشجویان در ساختن زندگی خودشان است. و اگر کلمه ای برای بیانش باشد، آن شور جوانی است. و ایمان به اینکه می تواند چیزی باشد بیش از آنچه در میان دیوار های آجری محدود دانشگاه برایش مشخص می­کنند. آن­هایی که دانشجوی نمونه را تعریف می­کنند و او را همانند فرمول­های قشنگ استادان، داخل یک ابر کادوپیچ می­کنند و رویش هک می کنند «صادراتی»، نمی­توانند اتحاد دانشجویان را برای شکستن تعریف متعارف دانشجو بشکنند. 

اما تاریخ به خصوص در می68 نشان داده است که...

ادامه مطلب ...

به به... به به

صحت انتخابات اصفهان تایید شد ... و صحت انتخابات تهران جدا!

                     یک عدد حزب و رد صلاحیت شده به اندازه کافی.

مجلس نم کشیده...(بود)

                     و دیگر هیچ...

باز هم از تو می‌پرسند...

باز هم سلام،


با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش و همچنین با سلام بر خلف راستینش حضرت آیت الله مقام معظم رهبری برنامه‌ی امروز را آغاز می‌کنیم.


سال‌روز پیروزی انقلاب اسلامی ایران و برپایی حکومت عدل و داد و همچنین برافراشته شدن شجره‌ی طیبه‌ی جمهوری اسلامی توسط امام خمینی را تبریک می‌گویم. همچنین از خداوند سلامتی و بهروزی هرچه بیشتر باغبان و نگهدار حکیم انقلاب حضرت مقام معظم رهبری را خواستارم. که اگر اکنون نبودند معلوم نبود این شجره‌ی طیبه با چه آفات و علوفه‌ی هرزه‌ای از بین رفته بود و به چه شجره‌ی خبیثه‌ای تبدیل شده بود.


و اما سوال امروز برنامه‌ی «از تو می‌پرسند...»، نویسنده‌ی جملات زیر کیست؟ اگر بتوانید بگویید این اظهارات را ایشان در چه زمانی ایراد کرده‌اند. جایزه‌ای مضاعف دریافت خواهید کرد.


" امام علی مگر با رعایای خود نمی‌گفت «از گفتن مقوله حقّی و دادن مشورت عدلی دریغ نورزید که من برتر از خطا نیستم»؟ امّا اینک به نام نامیرای نهج‌البلاغه حکومتی در ایران برپاست که حکامش در بی اعتنایی مطلق به شیوه‌ی علی (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشسته‌اند و از رعایا جز انقیاد و اطاعت نمی‌طلبند. امروز از نماز جمعه‌ها و از نشست خبره‌ها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سیما، بانگی برنمی‌خیزد مگر در تجلیل پیشوا. و در مطبوعات رسمی، سطری و ستونی بهم نمی‌رسد مگر در مریدپروری و تأیید آموزه‌های رهبری. و دریغ از مقوله حقی یا مشورت عدلی. اینجا جانی تاوان انتقادی است، که نظام جز مرید مطیع نمی‌پسندد.


...


جامعه‌یی که پیامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علی(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر می‌دیدند و بر صدر می‌نشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که این نظم نامیمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوی فشرده‌ی‌ عالمان در جمهوری اسلامی ایران، و اسب رهوار مدّاحی و ریاکاری و خرافه‌گستری و جولان جاهلان و سر در گلیم کشیدن عاقلان را می‌بینم، هم بر ناکامی پیامبر رحمت اندوه می‌خورم و هم به رسالت پیامبرانه روشن‌فکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمن‌تر می‌شوم.


...


باور کنید که برای این ملک و ملّت دشمنی غدّارتر و عقربی جّرارتر از شجره‌ی خبیثه استبداد و این ساختار جبّار جبون ‌پرور نیست. و حدیث غدر بیگانگان و تورّم این توهّم، خود پرده دیگری است از نمایشنامه استبداد. "


جایزه‌ی این سوال نیز همان است که بود: بلیت رفت و برگشت به زادگاه نویسنده توسط محفلیان. امیدوارم شما برنده‌ی ما باشید. تا درودی دیگر بدرود!


ویرایش (پی‌نوشت): قرار نبود در این یادداشت خاطر کسی مکدر شود. یعنی ابدا عمدی در کار نبود و اگر این یادداشت تنها چند ساعت دیرتر منتشر می‌شد تغییرات لازم برای تخفیف لحن آن انجام می‌شد. اما چه کنیم از سهل‌انگاری نگارنده و عجله‌ی ناظر!؟ ضمنا باید یادآور شوم جواب سوال قبلی (از تو می‌پرسند...) دکتر عبدالکریم سروش بود. او در مقدمه‌ی کتاب «علم چیست، فلسفه چیست؟» آن جملات را گفته بود. این که آن متن در سال ۶۸ نوشته شده خود نکته‌ای دارد که فهم آن در گرو پاسخ به سوال بالاست.

برای شما خاطرست ، برای ما جوکه!!!

تازگی ها تلویزیون مردم ایران را محرم دانسته و فیلم های محرمانه و مستند از جریانات انقلاب را پخش می کند. من که نمی دانم چرا در این سی سال این فیلم ها پنهان شده بودند. پخش فیلم ورود اما به ایران و سخنرانی ایشان در بهشت زهرا آن هم با تمام جزییات برای من که جالب بود . با خودم می گفتم اگر اینها را نشان می دهند ، مطمئنا سخنرانی را پخش نمی کنند. اما پخش شد! یادم افتاد که دو سه سال پیش از این هم فقط یکبار ، فیلم سخنرانی شاه که معروف به "صدای انقلاب شما را شنیدم" از تلویزیون پخش شد!! نکات بسیار مهم و جالبی داشت. اما اکنون نمی خواهم به آن بپردازم . همین سخنرانی امام هم برایم کافی ست تا درباره آنچه امروز برما می رود سخن بگویم.
1.یکی از نکات جالب برای من در این سخنرانی ، تاکید امام بر قانون بود! در هیچ جای این سخنرانی درباره این که شاه فرد فاسدی است و دین ندارد پس اجازه حکومت ندارد حرفی نمی شنوید. بلکه حرف این است که شاه سلطنت را به صورت غیر قانونی در اختیار خود گرفته است. پس می توان فهمید اصل بر قانونی بودن حاکم است نه شرعی بودن آن. یعنی حاکم بی دین اگر از لحاظ قانونی مشکلی نداشته باشد حکومتش از دیدگاه امام مشکلی ندارد.(اگر ایشان انتقادی داشته باشند به قانون خواهند داشت.)
2. تاکید فروان ایشان بر حاکمیت مردم بر سرنوشت خود دیگر موضوعی ست که بسیار قابل توجه است. ایشان نمی گویند که فلان نماینده مجلس ملی چون نماز نمی خواند ، یا زنش بی حجاب است صلاحیت نمایندگی مردم را ندارد، بلکه اینکه او رایش را از مردم نگرفته و نماینده واقعی مردم نیست نمایندگی او را غیر قانونی می کند. سلطنت شاه برای این غیر قانونی است که مردم برای سلطنت رضا خان به او رای نداده اند. اینکه ایشان می فرماید پدران ما چه حقی داشته اند که برای ما حاکم تعیین کنند بیان گر اعتقاد کامل ایشان به جمهوریت است.
3.جمله تاریخی امام در این سخنرانی مورد بالا را تایید می کند . علت اینکه امام به خود اجازه تعیین دولت می دهد، مقبولیت ایشان در میان مردم است! نه اینکه ایشان مرجع تقلید است و از طرف خدا مشروعیت دارد که حکومت تشکیل دهد. اساسا می توان فهمید در نظر ایشان ، جمهوریت نظام زیربنا و پایه اسلامیت آن است. اگر جمهوریت آن زیر سوال برود دیگر اسلامی بودن آن با طاغوتی بودنش تفاوتی نمی کند.چه بسا استبداد اسلامی خطر ناک تر از استبداد طاغوتی است!
بقیه اش را خودتان می دانید . گفتنش اگر لازم شد در نظرها!!!