محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

کارخانه ی تولید کارگر

مدرسه و نظام آموزش و پرورش از بزرگترین دستاورد های انقلاب صنعتی است. رویای آموزش همگانی و رایگان با ظهور کارخانه های عظیم به حقیقت پیوست و حتی زودتر از کارخانه ها مانند قارچ در تمام جهان پخش شد. پیدایش مدرسه در دنیای مدرن به معنی نبود آموزش در جهان ماقبل صنعتی نیست. فرهنگ های مختلف هر کدام به شیوه ی خود علوم و معارف خود را نسل به نسل به فرزندان خود منتقل می کرده اند، ولی هیچ کدام از این روش ها توانایی برآوردن نیازهای دنیای مدرن را نداشتند. جامعه ی صنعتی از یک طرف نیازمند کارگرانی فرمانبردار با احساس مسئولیت زیاد و خوگرفته به کار یکنواخت و بظاهر عبث بود و از طرف دیگر افرادی یکدست برای مصرف تولیدات یکدست و انبوه کارخانه های خود داشت. از این رو نظام آموزشی جدید هرچند با حسن نیت و آرمان "آموزش رایگان برای همه" بوجود آمده بود و به سرعت رشد می کرد ولی از همان ابتدا به گونه ای سامان یافت تا اهداف جامعه ی صنعتی را برآورده سازد. مدرسه با لباس فرم یکسان برای همه و ساعات درسی مشخص و ممتد و ... تبدیل به بزرگترین کارخانه ای شد که تمام افراد جامعه موظف بودند قسمتی از زندگی خود را در آن بگزرانند. البته نباید نتیجه ی مطلوب افزایش سطح سواد همگانی و ... را نادیده گرفت ولی در عمل بیش از نصف چیز هایی که در مدارس آموزش داده می شد هیچ گاه در زندگی آینده محصلان وارد نمی شد. آموزش چندان هم رایگان نبود، بهای آن ساعاتی بود که برای تبدیل شدن به انسان مدرن و کارگر مدرن از دست می رفت، که چه خوب چه بد گریز ناپذیر بود. نظام آموزش و پرورش در همان کودکی انسان ها را آماده ی ورود به دنیای مدرن و بخصوص کارخانه ها می کرد بدون اینکه هیچ راه دیگری غیر از آن وجود داشته باشد و اگر کسی وارد آن نمی شد خود به خود از جامعه طرد می شد و جایش در زاغه نشین های اطراف شهر ها بود.خروجی این کارخانه ی عظیم انسانی اصلی ترین ماده ی اولیه ی کارخانه های دیگر بود؛ نیروی کار

جنگ جنگ !

"...جنگ واقعی رزمگاه های قدیمی "هونگ جائو" و "لونگ هوا " بود که هر بهار استخوان مردگان دوباره در شالیزارها سبز می شدند و به سطح اب می آمدند ؛ جنگ واقعی هزاران پناهنده ی چینی بود که انبوه انبوه در جان پناه های چوبی پوتونگ از وبا می مردند ؛ جنگ واقعی سرهای غرقه به خون سربازان کمونیست بود که در سراسر بند چینی ها بر سر نیزه زده بودند ... در جنگ واقعی کسی نمی داند طرف کیست ، و نه پرچمی در کار است ، نه گوینده ای ، نه برنده ای . در جنگ واقعی دشمنی در کار نیست ... " جی جی بالارد ، امپراتوری خورشید


نگاهی عمیق بیایید به جنگ بیاندازیم ...شاید نیاز است نگاهی به خانه های خراب شده بیاندازیم ، شاید نیاز است به بچه های یتیم شده بیاندازیم ، شاید نیاز است نگاهی به زنهای فاحشه شده بیاندازیم ، شاید نیاز است نگاهی به نسل های سوخته بیاندازیم ... اما چرا جنگ را باید مورد تنفر قرار دهیم ؟

چرا باید به خاطر به خدا رسیدن عده ای ، عده ای بی سرپرست شوند ؟ چرا باید به خاطر فرونشاندن خشم عده ای بچه هایی بی پدر یا مادر شوند ؟ چرا باید به خاطر اشتهای بعضی آقایان ، خانواده هایی بی خانمان شود ؟

من در تحیرم ! چگونه می توان جنگ را دوست داشت...نمی توان کتمان کرد که در جنگ آدمی به رشد می رسد آن هم به خاطر سیل گلوله ها و ترس از مردن است نه اینکه صرفا جنگ آدمی را پر بار می کند ، باور ندارید ؟ نگاه کنید به این همه عزیزی که چندین سال در جنگ بوده اند و الان در منجلاب فساد غرق شده اند ...

من در تحیرم که چرا ادبیاتی به نام ادبیات جنگ داریم در حالی که این نوشته ها نمکی ست بر زخم پسران بی پدر !

نگاه کنید به فرهنگ جوامع قبل و بعد از جنگ !
جنگ های جهانی را دیدند ، در این طرف شخصی صلیبی می بوسید و بر می خواست گلوله ای در سر آن طرفی خالی می کرد ، و در این سمت هم آن یکی صلیبی می بوسید و بر می خواست و گلوله ای در سر این یکی خالی می کرد این بود که نیچه را واداشت به اقرار مردن خدا و هاکسلی را واداشت به نوشتن کتاب دنیای قشنگ نو ...
جنگ ما را نگاه کنید ! مردم شاد ایرانی ، که تعطیلات خود را در کنار جویباران و صحرا خوش می کردند ، اشعار حافظ می خواندند و سعدی را به هم هدیه می دادند ، به ناگاه در غمی عظیم فرو رفتند ، دیگر گلستان ها و بستان ها خرابه شد ،دیوان حافظ دیگر خاک می خورد چرا که اهنگران پشت بلندگوها نعره می زد ، دیگر کسی روز خوشی نداشت ، همه افسرده از تعدد شهید ها ... دایی ام که دوره 10 مفید است و سالهای پایانی ه جنگ را دیده بود می گفت به ما می گفتند :"بچه ها این دو تا تپه را می ریزیم می گیریم و ایشالا شب همون جا شام رو با هم می خوریم..."بعد می رفتند n نفر کشته می دادند و شامشان را در خون اب و کاسه سر از هم پاشیده رفیقان می خوردند...اینها به خدا رسیدند اما چرا دیدها را باز نمی کنید ؟ عزیزانی که ادعای قلب و عشق می کنید ، عزیزانی که ادعای عقل و معرفت می کنید ، چرا نگاه نمی کنید به اینکه چند پسر بی پدر شدند ، چند نسل باید در عزای از دست دادن پدر خود بسوزند ، چند قبر باید کنده شود شاید جوابگوی تعداد اجساد باشد...چرا نگاه نمی کنیم به اینکه خرمشهر هنوز هم مخروبه ای بیش نیست و آقایان و مسئولان برای پز دادن به اینکه ما باعث شدیم جوانانمان به اجبار به خدا برسند آن را نمی سازند...


حساب کنید عراقی هایی که بی دلیل کشته شدند ، ایرانی هایی که بی دلیل بی خانمان شدند و یا جوانانشان پرپر شدند ...

بی خردان و ظاهر بینان ، فکر می کنند من می گویم در مقابل هجوم دشمنان باید نشست و نگاه کرد اما نه ، باید از جنگ تنفر داشت اما وقتی که حمله ای به کشور شد نه بخاطر حکومت ، نه به خاطر امام ، نه به خاطر کشور ، فقط به خاطر دوستانی که در کنار ما می جنگند و وقتی کشته می شوند پایمان را روی جسدشان می گذاریم و جلو تر می رویم ، یه خاطر آنان که روی سیم خاردار می خوابند تا دیگران رد شوند و جسدشان را باد با خود می برد ، فقط به خاطر آنها می جنگیم...اما همیشه زمزمه می کنم که جنگ کثیف ترین و مزخرفترین اتفاق در جوامع بشریست...

عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک

سوار می شوی .
قطار به راه می افتد حس می کنی سیاهی کش می آید و همه چیز پشت سرت جا می ماند. تو می روی و او می ماند .
بین دو واگن ایستاده ای و قطار تتق تتق تتق می رود به سوی تهران .
لحظه غریبی است. سخت است. دل بزرگی می خواهد، اما تو تحملش را نداری . بغضت می ترکت و گریه میکنی.
بوی شکلات و کاه توی سرت می پیچد...نباید توی کوپه ها بروی ، چون آلوده است. چون چرک و خون ، واگیر دار است. دست به هر چیز بزنی پوستت تاول می زند.
تتق تتق تتق ...
....مامور قطار دوباره می آید . می گوید قبل از اینکه به تهران برسی پیاده شو. می گوید توی راه آهن پر لز مامور است . گمان می کنند فراری هستی . قطار جایی حوالی تهران نگه می دارد تا آبگیری کند . پیاده شو!
تتق تتق تتق ...
...- پاشو ببینم !...
لگدی به پهلویش خورد.
- اینجا چی کار می کنی ؟
چشم باز کرد و دژبانی را دید که باتوم به دست ببالای سرش ایستاده .
- مال کدوم گروهانی؟
دژبان سر باتوم را آهسته می زند به ستونی که او بهش تکیه داده بود.
-م م من...ش ش ش شهید شُ شدم!
تمام صحنه های این رمان واقعی است.
....هیس ... یکهو صدای قل قل قلیان قطع شد. در تلویزیون شیخی که ریش نداشت داشت حرف می زد. انگار ناراحت بود اما گاهی گوشه لبش زورکی بالا می رفت. همه گوش می کردند. می گفت: خب جنگه این نه اینکه به حمدالله پیروزی مهم باشه هست اما ما از اولش به لحاظ شما که می دونین همین شما رزمنده ها ما رو که چه جانفشانی ها واقعا این همه کردن بعدش از توپ و خمپاره خب چقدر شیمیایی زدن که نه اینکه ما بگیم نه کربلا رو نه خود پونصد و نود و هشت که قبول کنیم خود آقای خاویر پرز که گفته شروع کرده از اولش به یقین ما نبودیم بعدش که هی زدن و این همه خرابی واقعا این همه خونه ها می دونید شما چاه های نفت ما بسه دیگه شهدای ما به حمدالله ما زیر زور هیچ وقت که نرفتیم درد داره مصلحت نبود مگه اینکه...
تصویر چند لحظه قطع شد.
عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا ازین قطار خون می چکه قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشرنی 1384
بالاخره باید این اتفاق می افتاد. هرچقدر هم یه چیزی رو مقدس نشون بدی بازم یکی پیدا می شه که حریم ها رو بشکنه و تقدسش رو زیر سوال ببره! حالا می خواد کار درستی باشه یا نه! اینکه از جنگ ایران عراق انتقاد کردن کار درستی هست یا نه رو کاری ندارم.
این جریانیه که چند سال راه افتاده و و هرچند بعضی اون رونمی پسندند اما تا تاریخ زنده است ادامه داره. اگر سینما رو سانسور می کنیم و اگر کتاب ها رو آتش می زنیم فقط حق نقد و قضاوت را از بازماندگان جنگ می گیریم و اون رو به تیغ تند و بی رحم نقد بازماندگان بازماندگان می سپاریم !

یه نقد کثافت به اون «ناتور» حرومزاده!

هولدن یه حرومزاده ی واقعی، نه اینکه مامانش اونکاره باشه، نه، اون کاملا رسمی به دنیا اومده، با اینکه ما نه از محل تولدش چیزی می دونیم نه از اینکه بچگی گندشو چجوری گذرونده. منظورم فقط این بود که کثافت تو خونشه. راستشو بخواین هنوز درست نمیدونم چجور آدمیه. انقدر درباره آدمای دیگه قضاوتای جورواجور می کنه که اجازه نمی ده درباره ی خودش قضاوت کنم. تنها چیزی که خوب فهمیدم اینکه آدم صادقی نیست، همش سعی میکنه با فحش ها و مبالغه هاش خودمونی و صادق باشه ولی ذاتا چاخانه. حتی وقتی بظاهر داره صداقانه قصه ی کثیفشو تعریف میکنه یه جو صداقت نداره. مثلا حرفای طرفشو کامل تو قصه اش میاره بعدم میگه بخاطر سردرد یا یه کوفت دیگه خوب به اون حرفا گوش نمی داده. یا میگه اگه از یه چیز متنفر باشه اون سینماس و اسمشم نباید جلوش ببرم ولی خودش تا بیکار میشه می ره سینما و وقتی حرف کم میاره شروع می کنه راجع بهش شر گفتن، آخرشم یه بدوبیراه آبکی بهش می ده. همین آبکی بودنش کفرمو در میاره. چقدر شرو ور های آبکی سرهم می کنه و مدام از آدمای آبکی بد می گه. خودش اینو می دونه و همین حرصمو در میاره. اون خوب می دونه که راجع به قصه اش چی فکر میکنه ولی آخرشم میگه "نمی دونم". اون یکی از اون حرومزاده های کسل کنندس که خوب بلدن سوت بزنن. شاید زیادی خوب بلده، "نمی دونم". بهر حال دل من براش تنگ نمیشه. - چقدر همین دل تنگ شدنش حال آدمو بهم میزنه!-

پ.ن: از لحن بی ادبانه ی متن عذر خواهی می کنم. -تقصیر خود کثافتشه!- البته "هولدن کالفیلد" بی تقصیر است و گناهش تماما پای "جی.دی.سلینجر نویسنده ناتور دشت" می باشد.

اقیانوس گزاره‌ها

مقدمه

وقتی سر یک موضوع دینی یا فلسفی با چند نفر بحث یا مجادله دارید، شاید به این فکر نکنید که احتمالا برخی مسایل ریز و در عین حال مهم می‌تواند این بحث را به پایان برساند یا دست‌کم موقتا رضایت نسبی دو طرف را برآورده کند. در این جا قصد دارم یکی از آن راه‌هایی که به نظرم می‌تواند چند مسئله‌ی مهم را تا حدودی رفع کند مطرح کنم.

این صرفا یک حصر منطقی و ساده برای راحت‌تر درک کردن برخی گفتمان‌های پیچیده است. این حصر را در بسیاری از حوزه‌ها می‌توان مطرح کرد و از نتایج آن استفاده‌های مفیدی نیز می‌شود؛ برای نمونه در پایان بحث چند مورد از استفاده‌های آن را نیز مطرح خواهم کرد.

 

داده و گزاره

در این جهان پهناور ذهن سیال و هرزه‌گرد انسان به واسطه‌ی حواس چندگانه‌اش مقدار بسیار زیادی داده‌ی مختلف دریافت می‌کند. این داده‌ها می‌تواند در حوزه‌های مختلف دینی، زیستی، اخلاقی، عرفانی، فلسفی و ... باشد. قسمت اعظمی از این داده‌های گوناگون و بی‌شمار را می‌توان به صورت گزاره‌هایی با دستور زبانی واضح و بی‌ابهام بیان کرد.

برای مثال در خواب دوشینه جسمی تخت شبیه زمین سوار بر شاخ‌های گاو می‌بینید. صبح می‌شود و شما فورا این داده، که شب به ذهنتان متبادر شده است، را به گزاره‌ای تبدیل می‌کنید: «زمین تخت است و روی شاخ‌های گاوی قرار دارد.» این گزاره فارغ از صحتش حاوی معنا و مفهومی خاص است.

با این اوصاف می‌توان گفت اقیانوسی از گزاره‌ها موجود است و ما هرجا که فکر می‌کنیم یا هر جا که داده‌ای را به حوزه‌ی اطلاعات‌مان وارد می‌کنیم یا هر کاری می‌کنیم که به نوعی داده‌ای تبدیل به گزاره‌ای شود، داریم به این اقیانوس گزاره‌ها گزاره‌ای می‌افزاییم.

 

انواع گزاره

حال فرض کنید در این اقیانوس گزاره‌ها مشغول قدم‌زنی هستید و به گزاره‌ای برمی‌خورید؛ این گزاره را فارغ از منشا صدورش می‌توان در یکی از سه دسته‌ی زیر گنجاند:

 

1. گزاره‌های خردپذیر:

گزاره‌هایی که برای خرد انسان قابل پذیرش است؛ منظور از خرد در این‌جا همان عنصری‌ست که مدعی هستیم در وجود همه (یا با تسامح اغلب) انسان‌ها مشترک است. اگر این عنصر را فطرت آدمی قرارداد کنیم، گزاره‌های متنوعی را بدون دردسرهایی از قبیل اثبات منطقی یا علمی وارد این حوزه کرده‌ایم؛ مانند اغلب گزاره‌های اخلاقی یا برخی گزاره‌های دینی؛ مانند «خدا وجود دارد.» یا ...

اما اگر نپذیریم انسان‌ها دارای فطرت واحدی هستند، ناچار باید فقط عقل را به عنوان سنگ محک پذیرش گزاره‌ای قلمداد کنیم. در این صورت پیش‌بینی می‌شود ابتدا یک سری گزاره‌ی بدیهی منطقی و سپس شکل تعمیم یافته و پیچیده‌ی همین گزاره‌های بدیهی را در دسته‌ی گزاره‌های خردپذیر جای داده‌ایم.

 

2. گزاره‌های خردستیز:

دقیقا خلاف بند قبل گزاره‌هایی را شامل می‌شود که از خرد مقبول اغلب انسان‌ها آن را نپذیرد و کاملا با صحتشان مخالفت کند. این دسته نیز ابتدائا واجد گزاره‌هایی واضح و بدون بحث هستند؛ مثلا گزاره‌ی «گزاره‌ای وجود دارد که هم درست است هم نادرست.» بدون فکر راهی این دسته از گزاره‌ها می‌شود.

 

3. گزاره‌های خردگریز:

اما نقطه‌ی اساسی این حصر در این‌جاست. اغلب گزاره‌هایی که در جهان (مخصوصا معاصر) ما با آن‌ها برخورد داریم در این دسته قرار دارند. یعنی خرد انسان‌ها (با همان تعریف مذکور) ابتدائا قادر به سنجش صحتشان نیست. یعنی این گزاره‌ها از حوزه‌ی پرداخت خرد انسان‌ها خارجند، مگر تا وقتی که به نوعی این خرد به کمک وسایلی علمی، دینی، یا فلسفی بتواند درباره‌شان قضاوت کند و آن‌ها را در یکی از دو دسته‌ی پیشین جای دهد.

واضح است که در ابتدا فراوانی این نوع در عین نامتناهی بودن هر سه دسته بسیار بیش‌تر از انواع دیگر است. اما این بزرگی رو به کاهش دارد. دلیلش را در ذیل «نمونه‌ی دوم؛ توسعه‌ی علم» خواهم گفت.

 

نمونه‌ی اول؛ مسئله‌ی ایمان

هنگامی که کسی به دینی گرایش دارد و خود را پیرو فرامین آن دین می‌داند، نادانسته خیل عظیمی از گزاره‌هایی را که پیش از آن خردگریز قلمداد می‌کرده است پذیرفته و صحتشان را، بنابر اعتمادی که به معارف آن مذهب دارد، قبول کرده‌است. به عبارت دیگر ایمان به مبدأی ماورای طبیعت تکلیف بسیاری از گزاره‌های خردگریز را یک‌سره کرده و آن‌ها را به تبع آن مبدأ در زمره‌ی گزاره‌های خردپذیر یا خردستیز می‌شمارد.

مثال معروفی که در این‌باره می‌توان زد، همان نقل قول مشهور از ابن سینا است که درباره‌ی وجود عالم برزخ می‌گوید: (نقل به مضمون)

«هیچ دلیل علمی و فلسفی برای وجود عالَم برزخ نیافتم. اما چون آن «صادق مصدَّق» (منظور نبی مکرم اسلام است.) گفته است، می‌پذیرم که عالم برزخ حقیقت دارد.»

گزاره‌ی «جهان برزخ وجود دارد.» اساسا خردگریز است. اما بوعلی به واسطه‌ی ایمانش به محمد [ص] ابهام این گزاره را برطرف کرده و صحتش را می‌پذیرد. اما هنوز هم خارج از مذهب اسلام/تشیع ما باید آن گزاره را خردگریز بنامیم.

 

نمونه‌ی دوم؛ توسعه‌ی علم

می‌دانید که نظریه‌ای وجود دارد که بر مبنای آن علم را به همه‌ی امور مسری می‌داند و ادعا می‌کند هیچ زمینه‌ای وجود ندارد که از گزند اظهار نظر علم مصون بماند و دیر یا زود قلمروی علم مرزهای هر مبحثی را درمی‌نوردد.

با توجه به انواع گزاره‌ها می‌توان ادعا کرد علم یا عالِم هم در اقیانوس گزاره‌ها قدم برمی‌دارد و به گزاره‌هایی از هر سه نوع برمی‌خورد. او اگر گزاره‌ای خردپذیر بیابد آن را در کشکول خود محفوظ می‌دارد. اگر هم گزاره‌ای خردستیز به تورش بیفتد با تصدیق غلط بودنش آن را رها می‌کند. اما اگر به گزاره‌ای خردگریز برخورد کرد سعی می‌کند با همان روش‌های مشخص علمی (مثل روش تجربی گالیله و ...) به همراه گزاره‌های خردپذیری که با خود دارد به حل این ابهام برآید و صحت این گزاره‌ی فعلا خردگریز را تحقیق کند.

اگر موفق شد، این گزاره، بسته به درست یا نادرست بودنش، در دسته‌ی خردپذیر یا خردگریزها جای می‌گیرد و علم موفق شده است یک گام در جهت توسعه‌ی خود رو به جلو بردارد. اما اگر آن گزاره از چنگ علم رهایی یافت و هم‌چنان خردگریز ماند، یعنی علم فعلا در آن حوزه قادر به توسعه و اظهار نفوذ نیست. این هم یا به دلیل ضعف روش‌های علمی است یا به دلیل کمبود گزاره‌های درستی که بر مبنای آن‌ها بتوان نتیجه‌گیری مطلوب را کرد.

با این حساب با پیشرفت علم از تعداد گزاره‌های خردگریز این اقیانوس بی‌کران روز به روز کم‌تر می‌شود و به گزاره‌های خردستیز و خردپذیر افزوده می‌شود.

آزادی

 

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

 نام تو را می نویسم

 

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

نام تو را می نویسم

 

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

نام تو را می نویسم

 

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

نام تو را می نویسم

 

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

نام تو را می نویسم

 

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

نام تو را می نویسم

 

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

نام تو را می نویسم

 

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

نام تو را می نویسم

 

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

نام تو را می نویسم

 

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

نام تو را می نویسم

 

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

نام تو را می نویسم

 

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

نام تو را می نویسم

 

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

نام تو را می نویسم

 

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

نام تو را می نویسم

 

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

نام تو را می نویسم

 

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

نام تو را می نویسم

 

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

نام تو را می نویسم

 

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

نام تو را می نویسم

 

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

نام تو را می نویسم

 

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

نام تو را می نویسم

 

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

 من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی                                        

 

سروده ی پل الوار


 

و  امروز به یاد دیوار های سلول، بر سر در این محفل نام تو را می نویسم

 آزادی

۱۴مرداد می گذرد با تمام همبستگی ها و فریادهایش

 اما دیوارها می مانند با بغض فروخورده ی آزادی

معرفی آثار: 3 کتاب از محسن مخملباف (بخش دوم)

گفتم آهن‌دلی کنم چندی                  ندهم دل به هیچ دل‌بندی

سعدیا دور نیک‌نامی رفت                   نوبت عاشقی‌ست یک‌چندی

2. نوبت عاشقی:

( برای دیدن شناسنامه‌ی کامل کتاب، از روی سایت شخصی مخملباف روی عنوان کتاب کلیک کنید. در آن‌جا می‌توانید نسخه‌ای از کل کتاب را نیز دریافت کنید. برای دریافت هر بخش نیز روی عنوان آن اشاره کنید.)

 

مجموعه‌ای حاوی 2 داستان کوتاه و 3 فیلم‌نامه؛

داستان اول؛ «محبوبه‌های شب» روایت پسربچه‌ای خیال‌باف و بازی‌گوش است از خیالات کودکانه‌اش.

نکته: همه‌ی داستان‌ها و فیلم‌نامه‌های کتاب در سال 68 نگاشته شده‌است، غیر از این یکی که در تابستان 65 به رشته‌ی تحریر درآمده است.

 

داستان دوم؛ «مرا ببوس» که 3 روایت است از عشقی ناکام‌مانده و زیبا. عشقی که در جریان مبارزات سیاسی پیش از انقلاب بین پسری مبارز، به نام مصطفی، و دختری بی‌تفاوت، به نام مرضیه، شکل می‌گیرد و در سلول 6 از بند 3 کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری جاودانه می‌شود.

روایت اول جریان شکل‌گیری این عشق را از زبان مصطفی، که اکنون زندانی شده است، بیان می‌کند. مخاطب او بازپرس پرونده است. روایت دوم به شیوه‌ی جسورانه‌ی نامه‌نگاری پرداخت شده است. نامه‌هایی به غایت عاشقانه و نوستالژیک؛ نوستالژیک از آن لحاظ که آن شعر معروف مشیری به نام «کوچه» در برگیرنده‌ی کل یکی از نامه‌هاست:

 

بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...

 

مبارزات سیاسی آن دوران در این نامه‌نگاری‌ها تنها بهانه‌ای برای ابراز عشق تلقی می‌شود؛ مسئله‌ای که شاید برای برخی مقدس مآبانِ آن دوران بحث برانگیز باشد. و اما روایت سوم روایت حسن، دوست و هم‌رزم مصطفی است. روایتی که شیدایی مرضیه در زندان و لحظه‌هایی که دور از مصطفی است را به تصویر می‌کشد. این شیدایی به کل زندان سرایت می‌کند و زندان‌بانان این شورش‌ها را به حساب مرضیه می‌ریزند و او را زیر شکنجه می‌کشند.

تبحر مخملباف به نثرنویسی باز هم در این‌جا برایم جلب توجه کرد. فضاسازی مخملباف در این داستان کوتاه بسیار زنده است. بی‌گمان این قسمتی از خاطرات چهار سال زندانی شدن او در همان کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری نیز هست.

 

فیلم‌نامه‌ی اول؛ «سه تابلو»

ماجرای مرد نقاش و علیلی را روایت می‌کند که زنش به دنبال استثمار هنر اوست و در پی فروختن تابلوهای نه‌چندان عام‌پسند اوست.

نکته‌ی حائز اهمیت در این‌جا استبداد زن نسبت به مرد و اجتناب نویسنده از به کار بردن مضامین فمینیستی در این فیلم‌نامه است. مخملباف سعی کرده است این پرهیز را در سایر نوشته‌ها (و حتی فیلم‌هایش) نیز دنبال کند.

 

فیلم‌نامه‌ی دوم؛ «نان و گل»

داستان پسربچه‌ای به نام عیسی است که در معرکه‌ی سنگسار زنی دختر زن محکوم به رجم را نجات می‌دهد و فیلم‌نامه با سکانس‌هایی از خیابان‌گردی و گل‌فروشی و دیگر ماجراهای این بچه‌ها ادامه پیدا می‌کند. نکته‌ی جالب فیلم‌نامه سکانس سنگسار است، که یک بار برای مادر دختر در پرده‌ی اول و یک بار برای مادر پسر در پرده‌ی آخر (در واقع سکانس آخر) آورده شده است. این فیلم‌نامه برای هندوستان و شرایط آن اقلیم نوشته شده‌است. اما اگر مخملباف پیش‌بینی می‌کرد که قرار است 19 سال بعد در یکی از شهرهای ایران مردم هنوز هم شاهد چنین واقعه‌ای باشند، شاید این فیلم‌نامه را برای ساخت در همین مملکت می‌نوشت و بُعد اجتماعی فیلم‌نامه را پررنگ‌تر و جذاب‌تر می‌کرد. اما به همین دلیل (یعنی شرایط اقلیمی فیلم‌نامه) باید گفت این فیلم‌نامه بیش‌تر وضعیت اسف‌بار کودکان بی‌سرپرست و کارگر را برای جامعه‌ی جهانی به تصویر می‌کشد و از ذکر وجوه رومانتیک رابطه‌ی دختر و پسر تا حدی پرهیز می‌کند. البته این فیلم‌نامه تا آن‌جا که من مطلعم به فیلم در نیامده است.

 

فیلم‌نامه‌ی سوم؛ «نوبت عاشقی»

پیرمردی کم‌شنوا با یک قفس و میکروفنی که به سمعکش متصل است در پی به دست آوردن پرنده‌ای گمشده است. یکی از روزها در یک پارک جنگلی متوجه زن و مردی موبور می‌شود. او زن را شناسایی می کند و به مرد مومشکی، که شوهر زن محسوب می‌شود، اطلاع می دهد. مومشکی در ملاقات های بعدی آنها را تعقیب می‌کند و موبور کشته می‌شود. شوهر در دادگاه محاکمه می‌شود. دادگاه انتخاب و نحوه اعدام را به خود او واگذار می‌کند. شوهر غرق شدن در دریا را بر می‌گزیند...

این داستان با همین خط ساده و سیر طبیعی روایت نمی‌شود، بلکه در سه اپیزود و با سه روایت متفاوت بیان می‌شود. مخملباف به این شیوه مسایل مهم و قابل بحثی را مطرح می‌کند؛از جمله «نسبی بودن حقیقت» یا «چیستی حقیقت عشق» یا «نابودی عشق در وصال» و ...

اما نکته‌ی جالب این‌جاست که یکی از مهم‌ترین انتقاداتی که آن زمان به فیلم‌نامه می‌شد این بود که مسئله‌ی ارتباط با نامحرم در این فیلم به شکل مثبتی نمایش داده شده و به دلایلی از این قبیل از اکران عمومی فیلم جلوگیری به عمل آمد. در این باب سید مرتضی آوینی و هم‌فکرانش نقدهای بسیار تندی به مخملباف کرده‌اند، که نمونه‌ای از آن را این‌جا می‌توانید ببینید.

از آن سو نیز به شکلی غیر منتظره «دکتر سروش» در جبهه‌ی مخملباف قرار می‌گیرد و مفاهیم ارائه شده در این فیلم‌نامه را مثبت ارزیابی می‌کند و به فاشیست‌ها توصیه می‌کند دست از «تقدیس خشونت» بردارند. مصاحبه‌ی دکتر سروش را نیز این‌جا می‌توانید بیابید. برای دیدن سایر نقدها و یادداشت خود مخملباف درباره‌ی این فیلم‌نامه می‌توانید به صفحه‌ی «نوبت عاشقی» در سایت شخصی مخملباف مراجعه کنید.

 

دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم.         – شاملو –