شعر یعنی چه ؟! …غزل چیست ؟!…نظم یعنی چه ؟! …و مانند این .
برای توضیح این موضوع به گمان من باید به تعریفی مناسب از شعر و نثر برسیم . از آنجا که شعر را هیچ شاعر و منتقدی به شکل اکمل تعریف نکرده است ، کار شاید مشکل باشد . نزار قبانی گفته است : کسی که می سوزد از ماهیت آتش آگاه نیست !… و در جایی دیگر نیز گفته است که سخن گفتن درباره ماهیت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاکستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت دیگر تعریف کردن خاکستر ، ارتباط چندانی با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعریفی مناسب برای شعر ناممکن است !
از سوی دیگر شاعری چون نرودا ، در یکی از شعرهایش به نام شاعری ، آنگاه که به نخستین تجربه شاعرانه اش اشاره می کند برای توصیف شعر به شعر پناه می برد !! در حقیقت او تلاش دارد که به قول قبانی در حال سوختن از آتش بگوید !درست همان کاری که اتوود نیز کرده است و لحظه سرایش را با یک روایت شاعرانه در یکی از مصاحبه هایش توصیف کرده است !
بهترین تعریفی که از شعر و تفاوت آن با نثر شنیده ام مربوط به والری ست آنجا که می گوید : شعر به رقصیدن می ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه می رویم تا به جایی برسیم حال آنکه رقصیدن حرکتی ست برخاسته از شور درونی و نه برای رسیدن به جایی مشخص !
با این تعریف مشخص می شود که چرا آثاری از قبیل داستانهای عرفان آموز مولانا یا داستانهای حماسی شاهنامه و یا داستانهای حکمت آموز بوستان در زمره شعر نیستند . در حقیقت در این آثار شاعر با به نظم در اوردن یک داستان که آغاز و پایان از پیش طراحی شده ای دارد ، به سمت یک موقعیت از پیش تعیین شده می رود حال آنکه به گفته نزار قبانی : شعر انتظار چیزیست که انتظار نمی رود ! البته عکس این قضیه نیز صادق است . نقل می کنند که روزی داستایوسکی در هنگام دیکته یکی از رمانهایش به همسرش ، که تایپیستش هم بوده ، شروع به گریه می کند ! زن از او می پرسد که چرا ؟ و او پاسخ می دهد که امروز یکی از کاراکترهای داستانی ام می میرد و من نمی توانم کاری برای او بکنم !
در حقیقت این نشان می دهد که داستایوسکی خود پا به پای داستان جلو می رود و این موقعیت داستانی ست که خالق داستان است نه نویسنده . به عبارت دیگر نویسنده در یک کشف و شهود درونی ،خود اولین شنونده و خواننده داستان است !
حال باید بدانیم که تعریف ما از غزل چیست !
آیا غزل یک قالب عروضی همراه با تعدادی وزن از پیش مشخص است و چارچوبهای غیرقابل تخطی مصراع و قافیه و … که اگر کمی کلاسیک تر باشیم به استقلال ابیات هم قائلیم ؟!
یا نه ! غزل را دریایی می بینیم که اگر چه حدود نسبتا مشخصی دارد اما رفت و آمد موجهاش و طوفانهای گاه و بیگاهش ، هر لحظه مرزی جدید برایش تعریف می کنند ؟!
به نظر من تعریف دوم بیشتر مبتنی بر اصول کاشفانه شعر است و غزل نیز به نظر من عصاره شاعرانگی ست !
من فکر می کنم که با تفکراتی از این دست - که البته دیگر خیلی هم جدید محسوب نمی شود ! - می شود روایت را در دامان غزل دید چنانکه نمونه های بسیار موفقی را نیز در قسمت قبلی بحث نام بردم .
ایرادی که معمولا گرفته می شود این است که غزل به واسطه وزن و قافیه و احیانا ردیفی که دارد و دائما تکرار هم می شود تاب مانورهای فراتری را ندارد .
من به این معنی معتقد نیستم ! چرا که اصولا به دیوار بودن وزن و قافیه و ردیف معتقد نیستم !
به نظر من وزن و قافیه و ردیف - یا در یک کلام موسیقی شعر کلاسیک - حکم جریان رودخانه را دارند برای آنکه شناگری را می داند !
جریان رودخانه می تواند همراهی کننده باشد و حتی بر سرعت و کیفیت شناگری هم بیافزاید . از سوی دیگر اگر شما جریان صحیحی را دنبال کرده باشید - همان که الهام شاعرانه نامیده می شود - مسیر آن شما را جز به سوی هدف نخواهد برد !
اما آنکه یا جریان صحیح را برنگزیده - شعرهای کوششی - یا شناگری نمی داند ، تنها وقت و انرژی تلف می کند و آخرش هم به هیچ جایی نمی رسد ! گیرم که شالاپ شولوپی بکند و هزاران نفر را نیز در اطراف خود خیس و گل آلود کند !!
البته همه اینها به این معنا نیست که شعر فاقد وزن و قافیه و ردیف و حتی کاملا فاقد موسیقی ، قابلیت شاعرانه ندارد !
مقصود این است که اینها همه ابزارهایی یاریگرند نه مزاحم ! …یار سفرند نه بار سفر !! قبلا به این معنی اشاره کرده ام که استفاده از شیوه هایی که به حذف طنین قافیه و ردیف و وزن تکیه دارند ،به نظر من نوعی عقب نشینی به نفع حریف است !! …یعنی اینکه شما مرعوب منتقدان ( آن هم از نوع غیرکلاسیک سرای خیلی مدرن و فرا پست مدرن البته آن هم با تعاریف وطنی !!! ) شده اید و پا پس کشید اید !
اگر قرار باشد که ما شعری بگوییم که وزن و قافیه و ردیفش اصولا حس نشود ، چه ضرورتی دارد اصلا از این ابزارها استفاده کنیم ؟!… خوب برویم شعر سپید بگوییم !
در آخر یک غزل ناب : ( الم تری ... ! )
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...
مقاله ( گزیده شده ! ) و شعر ( به طور کامل ! ) از : سیامک بهرام پرور