محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

معرفی آثار: 3 کتاب از محسن مخملباف (بخش اول)

محسن مخملباف را بیشتر به عنوان یک فیلم‌ساز می‌شناسیم و برای معرفی‌اش اغلب بر آثار سینمایی‌اش تکیه می‌کنیم. اما این‌جا می‌خواهم او را با نگاهی به آثار مکتوبش بشناسانم. هرچند عده‌ی زیادی از منتقدان بر این باورند نمی‌توان مولفه‌ی مشترکی بین آثار مخملباف یافت و اساسا مخملباف را مولف به حساب نمی‌آورند.


شاید این عقیده در مورد فیلم‌های مخملباف صحت داشته باشد و حتی چرخش ایدئولوژیک مخملباف در اواخر دهه 60 را به عنوان شاهدی بر این مدعا می‌پذیرم، ولی معتقدم در مورد فیلم‌نامه‌ها، داستان‌ها و مقاله‌های منتشره از سوی وی باید کمی بیشتر دقت کنیم. و چون به نظر من مبانی فکری و اعتقادی مولف در متن بروز شفاف‌تری نسبت به تصویر دارد، می‌توان محسن مخملباف را مولف رمان «باغ بلور»، فیلم‌نامه‌ی «سلام بر خورشید» و مجموعه داستان-فیلم‌نامه‌ی «نوبت عاشقی» نامید.



(برای دیدن شناسنامه‌ی کامل کتاب، از روی سایت شخصی مخملباف روی عنوان کتاب کلیک کنید.)


1. باغ بلور


[تقدیم به زن؛ زن مظلوم این دیار]


داستان با صحنه‌ی زایمان دردناک یک زن آغاز می‌شود. فضاسازی بی‌نظیر مخملباف در ابتدای کتاب بسیار مجذوب‌کننده است. به شخصه احاطه‌ی او بر کلمه را به عنوان یک سینماگر در هیچ کدام از هم‌صنفانش سراغ ندارم.


این رمان داستان چند زن را روایت می‌کند که جنگ 8 ساله‌ی ایران زندگی آن‌ها را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. آن‌ها در ملکی مصادره‌ای زندگی می‌کنند که همین ملک نیز در شرف بازپس‌گیری از سوی صاحبش است و سرای‌داری دارد به نام خورشید؛ زنی که ماجرای زنانه‌ی پر افت و خیزی را حکایت می‌کند. (؛ ماجرایی که روایتی از آن را به شیوه‌ای دیگر در کتاب «سلام بر خورشید» می‌بینیم.) خانواده‌ی دیگری که در یکی از اتاق‌های این ملک زندگی می‌کنند، از یک پدر و مادر پیر، و عروس بیوه شده‌شان تشکیل می‌شود که تنها از اندک مقرری بنیاد شهید ارتزاق می‌کنند. بیوه‌ی دیگری نیز در این خانه هست که تنها راه رهایی از رنج تنهایی و فقر را در ازدواج مجدد می‌بیند.



نویسنده با استفاده از این شخصیت‌ها ،که به لحاظ دراماتیک بسیار غنی هستند و ظرفیت پیش بردن رمانی بزرگ‌تر از باغ بلور را هم دارند، داستانی بی‌همتا نقل می‌کند که بسیار باورپذیر، اجتماعی و تلخ است. این رمان را می‌توان در زمره‌ی ادبیات جنگ قرار داد، البته نویسنده به سیاست‌های آن دوران و مخصوصا بی‌توجهی مسئولین به وضعیت خانواده‌ی شهدا انتقاد می‌کند و حتی از زبان یکی از آن زنان به شدت جنگ را تقبیح می‌کند. کاری که در سال 1365 و در بحبوحه‌ی جنگ چندان خوب تلقی نمی‌شد. با این همه پای‌بندی و توجه مخملبافِ آن دوران به ارزش‌های اسلامی و حتی انقلابی در آینه شخصیت‌های داستانش بسیار آشکار است. پای‌بندی‌ای که اکنون پس از گذشت سال‌ها، دست‌کم از لحاظ انقلابی و سیاسی، بسیار کم‌رنگ شده است.



مخملباف، آرمان‌گرایی که چهار سال و پنج ماه در بند رژیم سابق بود و جزو پیش‌قراولان اسلامی کردن هنر بعد از انقلاب به حساب می‌آمد کم‌کم آماده‌ی یک چرخش ایدئولوژیک می‌شود. چرخشی که در سال 69 با فیلم «نوبت عاشقی» و سپس کتاب «نوبت عاشقی» سرعت می‌گیرد. این چرخش هم ماجرایی پر افت و خیز دارد. پس منتظر باشید، (قرار نبود این معرفی چندپاره شود اما شد دیگر ...)


سعدیا دور نیک‌نامی رفت... نوبت عاشقی‌ست یک چندی ...

دانش جو ، می میرد ! همین !



آن روزی که همه سرگردانیم، قلم‌هایمان از ترس شهریاران جبار خشکیده و دادخواهی افسانه‌ایست در اذهانمان...
آن روزگاری که شهریاران نه نماینده‌ی مردم، بلکه خدایگانند ...
روزگاری عجیب؛ مردمی دادخواه و سنت پرست، شهریارانی خودخواه و قدرت‌طلب و تویی سنت شکن...
و روزگاری نیچه‌ای؛ گربه‌های سنگی و سنگین‌وزنی که خدایان ادوار اولیه بودند، هنوز بر جای خود ایستاده‌اند، چگونه می‌خواهی واژگونشان کنی؟!



و دانشگاهی که دیگر به هجمه‌های غیرمنصفانه و قضاوت‌های یک‌سویه خو کرده است. هراز چند گاه یکی پیدا می‌شود که دانشگاه را به سبب شکست چندرنگی و چندگانگی اصلاح‌طلبان در عرصه انتخابات نهم بنوازد و کوزه‌ها و کاسه‌های باختن قافیه ۸۴ را برسر دانشجو بشکند . و طرف مقابل هم که وضعش از آغاز معلوم بود !!!



اگر نگاهی نیز به امروز جنبش دانشجویی افکنیم، خواهیم دید که تنها کار ویژه‌ی جنبش دانشجویی مقاومت در برابر «کنش»های حاکمیت و «واکنش» در برابر آنهاست، طوری که عملا در مقام اپوزیسیون قدرت و حاکمیت قرار دارد.



و در مورد اصحاب سیاست و قدرت و رابطه آنان با دانشگاه ، تنها آن هنگام که دانشگاه بر مدار دلخواه آنها بگردد و کلام خوشایند آنان را فریاد کند، از دانشجوی فهیم، فعال و مطیع ابراز رضایت خواهند کرد و دانشگاه هم هرچه سالیان بگذرد و تجربه‌ها اندوخته گردد، نکوتر در می‌یابد که تکیه بر اهل سیاست و ورود به دعاوی خطرناک قدرت خطایی مکرر خواهد بود . یعنی با این وجود همواره این ترس وجود داشته است که خط قرمز استقلال سیاسی جنبش دانشجویی شکسته شود و این جنبش را در جبهه‌ی قدرت‌طلبان و منازعه‌کنندگان قدرت مشاهده کنیم. عبور از این خط قرمز ممکن و می‌تواند به دلایل مختلف باشد، اما به نظر می‌رسد مهم‌ترین دلیل آن «مطلوبیت‌خواهی» جنبش دانشجویی باشد. به این معنا که این جنبش از وضع «موجود» ناراضی و خواهان وضعیت «مطلوب» است، حتی رسیدن به این وضع را در کوتاهترین زمان ممکن می‌خواهد. این امر رگه‌های رادیکالیسم را در که در درون جنبش قرار دارد، فعال می‌نماید.



جنبش‌های دانشجویی درواقع خود عضو یک جامعه در حال گذار است، به عبارتی جنبش دانشجویی – در ایران- به عنوان یک جامعه‌ی نسبتا مدرن با داشتن برخی شاخصه‌های مدرن بودن، در یک بستر سنتی و در حال گذار، مانند جامعه‌ی ایران، قرار دارد. این عدم تعادل و توازن منشا اصلی کنش‌ها و واکنش‌های جامعه و دانشگاه است. از یک سو دانشجو در یک فضای تاحدودی آزاد و پلورال به نام دانشگاه فعالیت می‌کند و واز سوی دیگر در ابعاد بزرگتر، جامعه‌ای را مشاهده می‌کند که کاملا با این فضا بیگانه است؛ در اینجاست که عنصر «دانش» به‌عنوان عنصر تمایزکننده‌ی این دو جامعه از یکدیگر خود را نمایان می‌کند. دانشجو آزادی را لمس می کند پس آزادی طلب می‌شود و علیه هرگونه قدرتی که با این مفهوم در تضاد باشد، می‌ایستد ، حال اگر حاکمیتی مقتدر باشد یا جامعه‌ای سنتی . پس نطفه‌ی اصلی نقدها و اعتراض‌ها شکل می‌گیرد و با شور و شوق جوانی آمیخته شده و جنبشی رادیکال و نقاد با نام جنبش دانشجویی را شکل می‌دهد.



نقدی هم که در اینجا بر جنبش دانشجویی وارد می‌شود، فراموشی حوزه‌ای با نام «جامعه» و تاثیرگذاری بر آن است. کنش‌ها و واکنش‌های حاکمیت (قدرت سیاسی)و جنبش دانشجویی آنقدر بسیاراند که این جنبش حتی یکی از مهم‌ترین کارویژه‌های خود که همانا تاثیرگذاری بر جامعه است را به باد فراموشی سپرده است.


در واقع در یک جمع بندی رابطه‌ جنبش دانشجویی با ساخت قدرت از یک سو و جامعه از سوی دیگر معلوم شده و با وجود دیدی انتقادی و اصلاحی نه‌تنها دولت و قدرت سیاسی، بلکه بر جامعه، کنش‌های یا تاثیرگذاری‌های بر هریک از این دو در یک فضای عقلانی، تعریف می‌شوند.


و در نهایت باید عوارض همگامی دانشگاه با اهالی سیاست را برای نسل‌های تازه بازگو کرد که هرگاه دانشجو از پوسته جوان کاورپوشی که یار دبستانی می‌خواند خارج شود و بزرگان را به چالش، پرسش و نکوهش گرفتار کند، چیزی جز یک بچه متوهم غیرقابل اعتماد برهم‌زننده بازی خطاب نخواهد شد. دانشجویی که در جامعه اش دیگر نه نماد دانش و علم ورزی و نه نماد بیداری و حرکت است ، دانشجویی که تنها مظهر فساد شده است !!!


--------------------------------------------------------------------


پی نوشت : این مقاله به مناسبت سالروز ۱۸ تیر نگاشته شده بود که با چند روزی تاخیر آمده است !

Serpico's been shot!

اینکه چرا درباره سرپیکو می نویسم ، خودم هم نمی دانم ! همین طوری شد و من هم دیدم درین گرمای تابستان دو راه بیشتر برای پر کردن وقتم ندارم . یکی از راه ها تلف کردن تمام وقتم بود و دیگری تلف کردن بخش بیشتر وقتم بود! اما فقط اینها نبود که سرپیکو را تبدیل به موضوع این دفعه کرد. شاید شما آلپاچینو را بشناسید، درواقع باید بگم اگر نمی شناسید کمی در باره میزان شباهت خود به سیبزمینی بیشتر فکر کنید. من فرض می کنم شما او را می شناسید ! حال اگر بیشتر از حد معمول به سینما علاقه داشته باشید شاید سیدنی لومت و دیوید لیتون را بشناسید! اگر هم نمی شناسید خیلی مهم نیست چون من شما را با آنها آشنا نخواهم کرد !! من حتی شما را با آلپاچینو هم آشنا نخواهم کرد! من می خواهم شما را با سر پیکو آشنا کنم. و این سرپیکو چیزی فراتر از نام یک فیلم است. او خود واقعیت است! سرپیکو هنوز هم زنده است (حداقل من امیدوارم که اینگونه باشد که من ضایع نشم!). اما برای اینکه بفهمید سرپیکو کیست لازم است که داستان فیلم را بدانید ، پس بالاخره من مجبورم در مورد فیلم بنویسم!
خوب همه چیز با صدای آژیر ماشین پلیسی آغاز می شود که دارد با سرعت از درون خیابان های نه چندان خلوت عبور می کند ، چرا؟ چون داخل آن مردی زخمی قرار دارد. پلیسی که در حال رانندگی است با بیسیم به مرکز اطلاع می دهد که در حال حمل یک مجروح که گلوله خورده ، است. با این حرف ما به اتاق تاریکی می رویم و شخصی به همراهش می گوید:"به سرپیکو شلیک شده !" "تو فکر می کنی یه مامور این کار رو کرده ؟" مرد دیگر جواب می دهد :"من شش مامور را می شناسم که گفته اند به این کار علاقه دارند!"
اگر تا اینجا متوجه نشده اید باید کمی نگران باشید اما نا امیدی نشوید چون من می خواهم ادامه بدهم! اینکه در شرایطی باشید که بین اعتقادات خود و شرایط زندگی خود که چندان هم بد نیست یکی را انتخاب کنید و اینکه به اعتقادات خود پایبند بمانیدو به واسطه آن زندگیتان برای شما تبدیل به یک جهنم داغ و سوزان شود داستان جدیدی نیست! این همان شرایطی بود که برای سرپیکو رخداد. اگر چه در آخر ختم به خیر شد و آقای سرپیکو تبدیل به سمبل مبارزه با فساد دولتی در آمریکا شد. او همچنان هم به عنوان یک منتقد از عملکرد رهبران آمریکا انتقاد های تند و تیزی می کند. در یکی از خبر های CNN دیدم که از آنچه او فقدان قوانین کارآمد برای کنترل رهبران نام می برد خبری تهیه شده بود و از کارهای کلینتن انتقاد می کرد. او یک سایت شخصی هم دارد! در این سایت مطلبی بود که با این جمله آغاز می شود:
Who is Osama bin Laden really?
و بعد ادامه می دهد:
Let me rephrase that.
what is Osama bin Laden? He's America's family secret.
He is the American president's dark Doppelganger.
The savage twin of all that purports to be beautiful and civilized.
He has been sculpted from the spare rib of a world laid to waste
by America's foreign policy. It's gunboat diplomacy, it's nuclear
arsenal, it's vulgarly stated policy of "full-spectrum dominance",
it's chilling disregard for non-American lives, it's barbarous
military interventions, it's support for despotic and dictatorial regimes,
it's merciless economic agenda that has munched through the economies of poor countries like a cloud of locusts.....Now that the family secret has been
spilled,the twins are blurring into one another and gradually becoming interchangeable.
Arundhati Roy
The Guardian, Sept.27,2001
From intro to NEMESIS by Chalmers Johnson
I would add at this date, the mutation is complete.
F.S.


======================================================

اسامه بن لادن واقعا کیست؟

بگذارید این را طور دیگری بیان کنم.
اسامه بن لادن چیست؟ او راز خانوداگی امریکاست. او نیمه تاریک رئیس جمهور امریکاست. دوقلوی همان چیزی است که فحوای نیکی و تمدن دارد.
او از دنده اضافی بدن جهانی تراشیده شده که قرار بوده با سیاست های خارجه امریکا بر باد فنا رود. او همان دیپلماسی ناو و ناوکشی، زراد خانه اتمی، و بیان عوامانه تئوری تسلط همه جانبه است. او بی اعتنایی هراس آور به نژاد امریکایی است؛ دخالت های بی جای نظامی و بربرگون است؛ او حامی دول مستبد و دیکتاتور است؛ او همان دیدگاه اقتصادی ظالمانه ای است که چون ابری از ملخ ها به مزرعه اقتصاد کشورهای کم توان هجوم می برد ...
حال که این راز خانوادگی برملا شده، دوقلو ها مشغول یگانه سازی هستند و در طی این دگردیسی رفته رفته به موجودی متحد الهویه تبدیل می شوند.
آرانداتی روی
27 سپتامبر 2001، گاردین
از "مقدمه ای بر نمسیس[1]" اثر چالمرز جانسون [2]

امروز و در این تاریخ می خواهم این را اضافه کنم: دگردیسی به پایان رسیده.
ف.س.

1- nemesis نام الهه انتقام در اساطیر یونان، هم چنین در ادبیات امریکای شمالی به معنای دشمن دیرینه
2- استاد افتخاری دانشگاه کالیفورنیا، سیاست مدار و مستشرق، از منتقدین سرسخت نوامپریالیسم امریکایی
===================================================================
التبه من ترسیدم ترجمه اش کنم چون ممکن بود اشتباهات زیادی داشته باشد پس از purepersian خواستم که این لطف را در حق من بکند!
سرپیکو برای مبارزه با فسادی که در پلیس آمریکا ریشه دوانده بود جان خود را به خطر انداخت. اما واقعا چه چیز باعث شد او بتواند در این راه پیروز شود؟ چگونه یک افسر ساده پلیس با مقاماتی که دارای درجات بالایی در پلیس آمریکا بودند توانست در بیفتد و پیروز شود؟ آیا تمام اینها فقط به خاطر پشتکار سرپیکو بود؟ شما چه احساسی نسبت به سرپیکو دارید؟ آیا در ایران نیز همچین نمونه هایی داریم ؟ و اصلا باید داشته باشیم؟

انسان اندیشید

انسان بسیار اندیشید
اندیشید چگونه بیاندیشد
اندیشید خوب، خوب است
اندیشید اندیشیدن خوب است
اندیشید زندگی یک اندیشه است
اندیشید انسان همیشه می اندیشد
...
...
...
انسان آنقدر اندیشید تا فراموش کرد چگونه بیاندیشد
انسان اندیشید دیگر نیاندیشد

گونه هایی بر اساطیر

آیا امروز می توان از حضرت فاطمه(س) الگو گرفت؟


سوال من این نیست که آیا معصومین(ع) مصون از گناه و اشتباه بوده اند یا نه. پرسش من مربوط به موقعیت انسان های دیگر و توانایی آنها در الگو قرار دادن شیوه ی زندگی معصومین است. امام علی(ع) صراحتا می نویسد که کسی نمی تواند به جایگاه ایشان دست یابد. این دست نایافتنی بودن جایگاه معصومین آنها را همچون نماد هایی از خوبی مطلق و الگویی هایی اسطوره ای می سازد. از طرف دیگر حتی اگر آنها را دست یافتنی فرض کنیم برای الگوبرداری از آنها در زمان حال مسئله ی تاریخ بجا می ماند. اگر بتوان الگویی از گذشته برای حال یافت این الگو باید فراتاریخی و در نتیجه فرا انسانی باشد. اگر معصومین را الگوهایی فراتاریخی در نظر بگیریم باز از آنها الگوهایی اسطوره ای و نمادین ساخته ایم. همانگونه که شریعتی می گوید آنها گونه هایی بر اساطیر هستند. معصومین اسطوره هایی هستند که حقیقت یافته اند.


ولی جایگاه اساطیر در زندگی روزمره چیست؟ اینکه ما بدانیم یک اسطوره مظهر کامل صداقت یا وظیفه یا ... است چه تاثیری می تواند بر رفتار ما داشته باشد؟ یا حتی دانستن اینکه انسان می تواند به چنین درجه ای برسد چه کمکی به ما می کند؟ جز اینکه در قهوه ها آنها را نقالی کنند؟ کدام جنبه از اساطیر است است که با گذشت زمان همچنان الگوپذیر است؟ جواب من "عقیده" است.


همیشه نمی توان از عملی اسطوره ای تقلید کرد ولی همیشه می توان عقیده ای که موجب این عمل شده را عقیده ی خود ساخت.

شاید شما هم محافظه کار باشید!

شاید شما هم محافظه کار باشید…!
تورقی در میان مجلات و روزنامه ها داشتم که در شماره هفتم مجله آئین مقاله ای را از دکتر جلایی پور یافتم که نظر من را به خود جلب کرد! عنوان این مقاله " بنیاد های نظری تجربی اصلاح طلبی در مقایسه با محافظه کاری و انقلاب گری" بود. دکتر جلایی پور در این مقاله تلاش کرده است تا تعاریفی از این سه حرکت اجتماعی (محافظه کاری ، اصلاح طلبی ، انقلاب گری) ارائه داده و به بررسی آن در جامعه ایرانی بپردازد با تاکید بر دوره اصلاحات بعد از دوم خرداد. من تنها به بیان بخش محافظه کاری اکتفا می کنم و با برداشت خود نیرو های سیاسی حاضر را مورد بررسی قرار می دهم.
جریان های محافظه کار را از دیدگاه آقای جلایی پور به سه دسته تقسیم می کنیم:
1. محافظه کار سنتی
2. محافظه کار بازگشتی
3. محافظه کار نواندیش

1.ابتدا به بررسی محافظه کار ی سنتی می پردازم:
محافظه کار سنتی معتقد است که طبیعت ثابت است و جوامع انسانی در طول تاریخ تغییر نمی کنند. این جریان با تاسی به " سنت " نسبت به تغییرات روی خوشی نشان نمی دهد . در واقع این تفکر ، حفظ وضع فعلی را مهمتر از تغییر آن می انگارد . زیرا وضع موجود به رغم نا خوشایندی هایش برای ما آشناترست و اطمینان و ثبات و امنیت در این وضعیت ضمانت بیشتری دارد. دراین تفکر به سنت یعنی آنچه از گذشته به ما رسیده و به آن اعتقاد داریم ، توجه بسیار شده است . در این تفکر دموکراسی مردگان بر دموکراسی زندگان ارجحیت دارد.
2. محافظه کتژاری بازگشتی :
این نوع محافظه کاری اوضاع اجتماعی مدرن را بر نمی تابد و به دنبال تغییر وضع موجود است و از این نظر یک نیروی انقلابی ست . این نیروی انقلابی بر خلاف انقلابیون مدرن ، روبه آینده ندارد و به گذشته می نگرد! محافظه کاری بازگشتی را به دلیل بازگشت به نمونه های عصر طلایی ، یعنی بازگشت به به دوران هایی مشخص و قابل فهم که باید بنیادی برای احیای زمان حال قرار گیرد را محافظه کار بنیاد گرا نیز می گیند. این اشتیاق به تغییر وضع موجود بر مبنای گذشته ، باعث شده است محافظه کاری بنیاد گرا خود را درچارچوب جنبش های رادیکال و انقلابی نشان دهد که بنیاد گرای مذهبی طالبان در افغانستان نمونه شفاف و بی پیرایه آن (2000-1990) است.
4. محافظه کار نو اندیش :
این نوع از محافظه کاری نیک می داند که دفاع از ارزش ها و نهاد های مذهبی و تقویت اقتدار نهاد حکومت و خانواده در جامعه پیچیده و منحصر به فرد کنونی ، بدون قبول تغییرات اجتماعی ممکن نیست .از نظر محافظه کاران روشن اندیش تحمل برنامه اصلاحی بهتر از مواجه شدن با اموری چون نارضایتی های عمده و انقلاب است.
محافظه کار نواندیش در انتقاد از محافظه کار سنتی و محافظه کار بنیاد گرا می گوید:
اگر محافظه کاران سنتی در قرن 18 در فرانسه زیر بار تغییرات و مطالبات سیاسی می رفتند و تن به تبدیل نظام سلطنتی مطلق به نظام سلطنتی مشروطه می دادند مانند انچه محافظه کاران انگلیسی در قرن 17 انجام دادند جامعه فرانسه متقبل انقلاب و هزینه های ناشی از آن نمی شد.

حال با توجه به آنچه در بالا آمد سعی می کنم با اندک سوادی که نسبت به گروه های سیاسی ایران دارم ، آنهایی را که می توان محافظه کار نامید را معرفی کنم . نکته مهمی که باید پیش از بیان این مطالب به آن اشاره کنم اینست که محافظه کار بودن چیز بدی نیست و اصلاح طلب بودن نیز لزوما راهکار همواره مناسبی نیست و کسی که در زمانی اصلاح طلب محسوب می شده است در زمان دیگری ممکن است محافظه کار باشد!
من فکر می کنم بهترین نمونه محافظه کاران سنتی سلطنت طلبان قبل از انقلاب باشند. اگر چه امروز آنان در مقام بر اندازی و انقلاب قرار گرفته اند و نمی توان آنان را در زمره محافظه کاران قرار داد. اما اینان کسانی بودند که به شدت به آنچه از گذشته به آنها رسیده بوده است بسیار پایبند بوده و با هرگونه تغییر مخالف بوده اند. امروز آنچه بنام محافظه کاری مطرح می شود در واقع یا محافظه کاری بازگشتی است و یا محافظه کاری روشن بین است. می توان افرادی مانند آقای احمدی نژاد را نمونه روشنی از محافظه کاران بازگشتی یا بنیاد گرا دانست . اینان به دنبال بازگشت به دوران طلایی آغاز دهه 60 هستند و این را از نحوه عملکرد دولت ایشان و لحن سخنرانی های ایشان (سعی در تقلید از رفتار های ایت الله خمینی) می توان فهمید و به عنوان سندی معتبر تر بیانات خود ایشان در مورد لزوم بازگشت به گذشته است.
در دسته دیگر افرادی مانند آقای هاشمی رفسنجانی و افرادی مانند آقای کروبی قرار دارند که می توان اینان را محافظه کاران روشن بین دانست. زیرا با تغییرات جامعه موافق اند اما از تغییرات اساسی می گریزند و تنها به دنبال آرام نگهداشتن فضای جامعه اند. مطمئنا در زمان رویارویی این دو گروه ، دسته دوم شکل اصلاح طلبی به خود می گیرد.
یک سوال جالب با توجه به تعاریف بالا ما محافظه کاریم یا اصلاح طلبیم و یا به دنبال انقلاب هستیم ؟ شاید اصقلاب را ترجیح می دهیم!

چگونه یک روشنفکر را در جامعه باز شناسیم؟

حقیقت اینست که روشنفکر گونه ای نادر و در حال انقراض از انسان است که وجودش با نظریه ی تکامل داروین در تطابق کامل است هر چند بر طبق نظریه ی جدیدتر بقای اصلح محکوم به انقراض است. این گونه ی غریب در تمام جهان پراکنده شده البته در اروپا و بخصوص فرانسه شاهد بیشترین فراوانی هستیم که آن هم احتمالا بخاطر قهوه ی خوب فرانسه است. البته در امریکای جنوبی نیز نوع خاصی از روشنفکران پدید آمده که به دلیل غلظت توتون کوبایی طی یک دگردیسی انقلابی به چریک هایی کمونیست و سپس دیکتاتور تبدیل شدند. بنا به گزارش های ارسالی یکی از آخرین بازمانده های این نسل کمیاب در فلات ایران همراه همسرش دیده شد. روشنفکران را اغلب نیمه شب در کافه ها در حال شب نشینی می توان یافت هر چند هیچ گاه نمی توان حکمی کلی داد زیرا این گونه با وجود اندک بودنش دارای طیف گسترده ای است. در باب زندگی اجتماعی شان هم باید گفت اینان هر کدام خود را شخصا یک اجتماع می داند و هیچکدام حاضر به جمع شدن با دیگر همنوعان خود نیستند. کلا زندگی اجتماعی روشنفکران در حالت ناپایداری به سر می برد. هر چند هنوز محافلی وجود دارند که خود را روشنفکر می دانند ولی بنظر می رسد این محافل نیز محکوم به زوال هستند.

در اینجا چند خصلت اصلی و مشترک را در مورد روشنفکران ذکر می کنم که به شناسایی روشنفکران کمک می کند.

1. فضولی. مهمترین و اصلی ترین خصلت روشنفکران. همانگونه که یکی از بزرگترین افراد این گونه ی نادر گفته روشنفکر کسی است که در کاری که به او مربوط نمی شود دخالت می کند.

2. خودستایی. نمی توانید روشنفکری را پیدا کنید که حداقل نصف صحبت هایش درباره ی خودش نبوده باشد.

3. فخر فروشی. یک روشنفکر همیشه از کلماتی استفاده می کند که برای عموم مردم و اغلب برای خودش نامفهوم است و بیشتر جنبه ی فخر فروشی دارد.

5. علاقه به تمام هنرها. در عین آن که هیچ از آنها سر در نمی آورند سعی در نقد تمام آنها دارند.

6. سیاست ورزی در سیاست. اصولا روشنفکرها از کار و حرف سیاسی زدن بیزارند و شان خود را بالا تر از آن می دانند که عضو حزبی شوند ولی سیاست در خونشان است. البته این بدلیل انتقادهای صحیح و واقع بینانه ی ایشان از رجال سیاسی است که بدلیل منصفانه (بخوانید دو پهلو) بودن کسی کاری بکارشان ندارد و این از سیاست ورزی زیرکانه ی روشنفکران است.
ّ
7. ساختار شکنی. روشنفکرها ماهیچه هایی قوی برای شکستن همه نوع ساختار برخوردارند که از انسان هایی که هیچگاه کار یدی انجام نداده اند بسیار بعید است. هنوز تعداد روشنفکران عمرانی به اندازه ای نیست که ساختار های جدید ارایه دهند.

8. نرمتنی. روشنفکران نسبت به هیچ چیز تعصب ندارند جز کلمه ی روشنفکر.

9.گریه نکردن. این مورد اثبات نشده ولی بنظر می رسد در عرصه ی اجتماعی پذیرفته شده است.

البته بدون این موارد نیز می توان آنها را از روی نوری که از کله هایشان پخش می شود شناخت!


پ.ن: از عطا بسیار سپاس گزارم که در نوشتن این متن به من یاری رساند.