محسن مخملباف را بیشتر به عنوان یک فیلمساز میشناسیم و برای معرفیاش اغلب بر آثار سینماییاش تکیه میکنیم. اما اینجا میخواهم او را با نگاهی به آثار مکتوبش بشناسانم. هرچند عدهی زیادی از منتقدان بر این باورند نمیتوان مولفهی مشترکی بین آثار مخملباف یافت و اساسا مخملباف را مولف به حساب نمیآورند.
شاید این عقیده در مورد فیلمهای مخملباف صحت داشته باشد و حتی چرخش ایدئولوژیک مخملباف در اواخر دهه 60 را به عنوان شاهدی بر این مدعا میپذیرم، ولی معتقدم در مورد فیلمنامهها، داستانها و مقالههای منتشره از سوی وی باید کمی بیشتر دقت کنیم. و چون به نظر من مبانی فکری و اعتقادی مولف در متن بروز شفافتری نسبت به تصویر دارد، میتوان محسن مخملباف را مولف رمان «باغ بلور»، فیلمنامهی «سلام بر خورشید» و مجموعه داستان-فیلمنامهی «نوبت عاشقی» نامید.
(برای دیدن شناسنامهی کامل کتاب، از روی سایت شخصی مخملباف روی عنوان کتاب کلیک کنید.)
1. باغ بلور
[تقدیم به زن؛ زن مظلوم این دیار]
داستان با صحنهی زایمان دردناک یک زن آغاز میشود. فضاسازی بینظیر مخملباف در ابتدای کتاب بسیار مجذوبکننده است. به شخصه احاطهی او بر کلمه را به عنوان یک سینماگر در هیچ کدام از همصنفانش سراغ ندارم.
این رمان داستان چند زن را روایت میکند که جنگ 8 سالهی ایران زندگی آنها را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. آنها در ملکی مصادرهای زندگی میکنند که همین ملک نیز در شرف بازپسگیری از سوی صاحبش است و سرایداری دارد به نام خورشید؛ زنی که ماجرای زنانهی پر افت و خیزی را حکایت میکند. (؛ ماجرایی که روایتی از آن را به شیوهای دیگر در کتاب «سلام بر خورشید» میبینیم.) خانوادهی دیگری که در یکی از اتاقهای این ملک زندگی میکنند، از یک پدر و مادر پیر، و عروس بیوه شدهشان تشکیل میشود که تنها از اندک مقرری بنیاد شهید ارتزاق میکنند. بیوهی دیگری نیز در این خانه هست که تنها راه رهایی از رنج تنهایی و فقر را در ازدواج مجدد میبیند.
نویسنده با استفاده از این شخصیتها ،که به لحاظ دراماتیک بسیار غنی هستند و ظرفیت پیش بردن رمانی بزرگتر از باغ بلور را هم دارند، داستانی بیهمتا نقل میکند که بسیار باورپذیر، اجتماعی و تلخ است. این رمان را میتوان در زمرهی ادبیات جنگ قرار داد، البته نویسنده به سیاستهای آن دوران و مخصوصا بیتوجهی مسئولین به وضعیت خانوادهی شهدا انتقاد میکند و حتی از زبان یکی از آن زنان به شدت جنگ را تقبیح میکند. کاری که در سال 1365 و در بحبوحهی جنگ چندان خوب تلقی نمیشد. با این همه پایبندی و توجه مخملبافِ آن دوران به ارزشهای اسلامی و حتی انقلابی در آینه شخصیتهای داستانش بسیار آشکار است. پایبندیای که اکنون پس از گذشت سالها، دستکم از لحاظ انقلابی و سیاسی، بسیار کمرنگ شده است.
مخملباف، آرمانگرایی که چهار سال و پنج ماه در بند رژیم سابق بود و جزو پیشقراولان اسلامی کردن هنر بعد از انقلاب به حساب میآمد کمکم آمادهی یک چرخش ایدئولوژیک میشود. چرخشی که در سال 69 با فیلم «نوبت عاشقی» و سپس کتاب «نوبت عاشقی» سرعت میگیرد. این چرخش هم ماجرایی پر افت و خیز دارد. پس منتظر باشید، (قرار نبود این معرفی چندپاره شود اما شد دیگر ...)
سعدیا دور نیکنامی رفت... نوبت عاشقیست یک چندی ...
آن روزی که همه سرگردانیم، قلمهایمان از ترس شهریاران جبار خشکیده و دادخواهی افسانهایست در اذهانمان...
آن روزگاری که شهریاران نه نمایندهی مردم، بلکه خدایگانند ...
روزگاری عجیب؛ مردمی دادخواه و سنت پرست، شهریارانی خودخواه و قدرتطلب و تویی سنت شکن...
و روزگاری نیچهای؛ گربههای سنگی و سنگینوزنی که خدایان ادوار اولیه بودند، هنوز بر جای خود ایستادهاند، چگونه میخواهی واژگونشان کنی؟!
و دانشگاهی که دیگر به هجمههای غیرمنصفانه و قضاوتهای یکسویه خو کرده است. هراز چند گاه یکی پیدا میشود که دانشگاه را به سبب شکست چندرنگی و چندگانگی اصلاحطلبان در عرصه انتخابات نهم بنوازد و کوزهها و کاسههای باختن قافیه ۸۴ را برسر دانشجو بشکند . و طرف مقابل هم که وضعش از آغاز معلوم بود !!!
اگر نگاهی نیز به امروز جنبش دانشجویی افکنیم، خواهیم دید که تنها کار ویژهی جنبش دانشجویی مقاومت در برابر «کنش»های حاکمیت و «واکنش» در برابر آنهاست، طوری که عملا در مقام اپوزیسیون قدرت و حاکمیت قرار دارد.
و در مورد اصحاب سیاست و قدرت و رابطه آنان با دانشگاه ، تنها آن هنگام که دانشگاه بر مدار دلخواه آنها بگردد و کلام خوشایند آنان را فریاد کند، از دانشجوی فهیم، فعال و مطیع ابراز رضایت خواهند کرد و دانشگاه هم هرچه سالیان بگذرد و تجربهها اندوخته گردد، نکوتر در مییابد که تکیه بر اهل سیاست و ورود به دعاوی خطرناک قدرت خطایی مکرر خواهد بود . یعنی با این وجود همواره این ترس وجود داشته است که خط قرمز استقلال سیاسی جنبش دانشجویی شکسته شود و این جنبش را در جبههی قدرتطلبان و منازعهکنندگان قدرت مشاهده کنیم. عبور از این خط قرمز ممکن و میتواند به دلایل مختلف باشد، اما به نظر میرسد مهمترین دلیل آن «مطلوبیتخواهی» جنبش دانشجویی باشد. به این معنا که این جنبش از وضع «موجود» ناراضی و خواهان وضعیت «مطلوب» است، حتی رسیدن به این وضع را در کوتاهترین زمان ممکن میخواهد. این امر رگههای رادیکالیسم را در که در درون جنبش قرار دارد، فعال مینماید.
جنبشهای دانشجویی درواقع خود عضو یک جامعه در حال گذار است، به عبارتی جنبش دانشجویی – در ایران- به عنوان یک جامعهی نسبتا مدرن با داشتن برخی شاخصههای مدرن بودن، در یک بستر سنتی و در حال گذار، مانند جامعهی ایران، قرار دارد. این عدم تعادل و توازن منشا اصلی کنشها و واکنشهای جامعه و دانشگاه است. از یک سو دانشجو در یک فضای تاحدودی آزاد و پلورال به نام دانشگاه فعالیت میکند و واز سوی دیگر در ابعاد بزرگتر، جامعهای را مشاهده میکند که کاملا با این فضا بیگانه است؛ در اینجاست که عنصر «دانش» بهعنوان عنصر تمایزکنندهی این دو جامعه از یکدیگر خود را نمایان میکند. دانشجو آزادی را لمس می کند پس آزادی طلب میشود و علیه هرگونه قدرتی که با این مفهوم در تضاد باشد، میایستد ، حال اگر حاکمیتی مقتدر باشد یا جامعهای سنتی . پس نطفهی اصلی نقدها و اعتراضها شکل میگیرد و با شور و شوق جوانی آمیخته شده و جنبشی رادیکال و نقاد با نام جنبش دانشجویی را شکل میدهد.
نقدی هم که در اینجا بر جنبش دانشجویی وارد میشود، فراموشی حوزهای با نام «جامعه» و تاثیرگذاری بر آن است. کنشها و واکنشهای حاکمیت (قدرت سیاسی)و جنبش دانشجویی آنقدر بسیاراند که این جنبش حتی یکی از مهمترین کارویژههای خود که همانا تاثیرگذاری بر جامعه است را به باد فراموشی سپرده است.
در واقع در یک جمع بندی رابطه جنبش دانشجویی با ساخت قدرت از یک سو و جامعه از سوی دیگر معلوم شده و با وجود دیدی انتقادی و اصلاحی نهتنها دولت و قدرت سیاسی، بلکه بر جامعه، کنشهای یا تاثیرگذاریهای بر هریک از این دو در یک فضای عقلانی، تعریف میشوند.
و در نهایت باید عوارض همگامی دانشگاه با اهالی سیاست را برای نسلهای تازه بازگو کرد که هرگاه دانشجو از پوسته جوان کاورپوشی که یار دبستانی میخواند خارج شود و بزرگان را به چالش، پرسش و نکوهش گرفتار کند، چیزی جز یک بچه متوهم غیرقابل اعتماد برهمزننده بازی خطاب نخواهد شد. دانشجویی که در جامعه اش دیگر نه نماد دانش و علم ورزی و نه نماد بیداری و حرکت است ، دانشجویی که تنها مظهر فساد شده است !!!
--------------------------------------------------------------------
پی نوشت : این مقاله به مناسبت سالروز ۱۸ تیر نگاشته شده بود که با چند روزی تاخیر آمده است !
آیا امروز می توان از حضرت فاطمه(س) الگو گرفت؟
سوال من این نیست که آیا معصومین(ع) مصون از گناه و اشتباه بوده اند یا نه. پرسش من مربوط به موقعیت انسان های دیگر و توانایی آنها در الگو قرار دادن شیوه ی زندگی معصومین است. امام علی(ع) صراحتا می نویسد که کسی نمی تواند به جایگاه ایشان دست یابد. این دست نایافتنی بودن جایگاه معصومین آنها را همچون نماد هایی از خوبی مطلق و الگویی هایی اسطوره ای می سازد. از طرف دیگر حتی اگر آنها را دست یافتنی فرض کنیم برای الگوبرداری از آنها در زمان حال مسئله ی تاریخ بجا می ماند. اگر بتوان الگویی از گذشته برای حال یافت این الگو باید فراتاریخی و در نتیجه فرا انسانی باشد. اگر معصومین را الگوهایی فراتاریخی در نظر بگیریم باز از آنها الگوهایی اسطوره ای و نمادین ساخته ایم. همانگونه که شریعتی می گوید آنها گونه هایی بر اساطیر هستند. معصومین اسطوره هایی هستند که حقیقت یافته اند.
ولی جایگاه اساطیر در زندگی روزمره چیست؟ اینکه ما بدانیم یک اسطوره مظهر کامل صداقت یا وظیفه یا ... است چه تاثیری می تواند بر رفتار ما داشته باشد؟ یا حتی دانستن اینکه انسان می تواند به چنین درجه ای برسد چه کمکی به ما می کند؟ جز اینکه در قهوه ها آنها را نقالی کنند؟ کدام جنبه از اساطیر است است که با گذشت زمان همچنان الگوپذیر است؟ جواب من "عقیده" است.
همیشه نمی توان از عملی اسطوره ای تقلید کرد ولی همیشه می توان عقیده ای که موجب این عمل شده را عقیده ی خود ساخت.
حقیقت اینست که روشنفکر گونه ای نادر و در حال انقراض از انسان است که وجودش با
نظریه ی تکامل داروین در تطابق کامل است هر چند بر طبق نظریه ی جدیدتر بقای اصلح
محکوم به انقراض است. این گونه ی غریب در تمام جهان پراکنده شده البته در اروپا و
بخصوص فرانسه شاهد بیشترین فراوانی هستیم که آن هم احتمالا بخاطر قهوه ی خوب فرانسه
است. البته در امریکای جنوبی نیز نوع خاصی از روشنفکران پدید آمده که به دلیل غلظت
توتون کوبایی طی یک دگردیسی انقلابی به چریک هایی کمونیست و سپس دیکتاتور تبدیل
شدند. بنا به گزارش های ارسالی یکی از آخرین بازمانده های این نسل کمیاب در فلات
ایران همراه همسرش دیده شد. روشنفکران را اغلب نیمه شب در کافه ها در حال شب نشینی
می توان یافت هر چند هیچ گاه نمی توان حکمی کلی داد زیرا این گونه با وجود اندک
بودنش دارای طیف گسترده ای است. در باب زندگی اجتماعی شان هم باید گفت اینان هر
کدام خود را شخصا یک اجتماع می داند و هیچکدام حاضر به جمع شدن با دیگر همنوعان خود
نیستند. کلا زندگی اجتماعی روشنفکران در حالت ناپایداری به سر می برد. هر چند هنوز
محافلی وجود دارند که خود را روشنفکر می دانند ولی بنظر می رسد این محافل نیز محکوم
به زوال هستند.
در اینجا چند خصلت اصلی و مشترک را در مورد روشنفکران ذکر می
کنم که به شناسایی روشنفکران کمک می کند.
1. فضولی. مهمترین و اصلی ترین
خصلت روشنفکران. همانگونه که یکی از بزرگترین افراد این گونه ی نادر گفته روشنفکر
کسی است که در کاری که به او مربوط نمی شود دخالت می کند.
2. خودستایی. نمی
توانید روشنفکری را پیدا کنید که حداقل نصف صحبت هایش درباره ی خودش نبوده
باشد.
3. فخر فروشی. یک روشنفکر همیشه از کلماتی استفاده می کند که برای
عموم مردم و اغلب برای خودش نامفهوم است و بیشتر جنبه ی فخر فروشی دارد.
5.
علاقه به تمام هنرها. در عین آن که هیچ از آنها سر در نمی آورند سعی در نقد تمام
آنها دارند.
6. سیاست ورزی در سیاست. اصولا روشنفکرها از کار و حرف سیاسی
زدن بیزارند و شان خود را بالا تر از آن می دانند که عضو حزبی شوند ولی سیاست در
خونشان است. البته این بدلیل انتقادهای صحیح و واقع بینانه ی ایشان از رجال سیاسی
است که بدلیل منصفانه (بخوانید دو پهلو) بودن کسی کاری بکارشان ندارد و این از
سیاست ورزی زیرکانه ی روشنفکران است.
ّ
7. ساختار شکنی. روشنفکرها ماهیچه
هایی قوی برای شکستن همه نوع ساختار برخوردارند که از انسان هایی که هیچگاه کار یدی
انجام نداده اند بسیار بعید است. هنوز تعداد روشنفکران عمرانی به اندازه ای نیست که
ساختار های جدید ارایه دهند.
8. نرمتنی. روشنفکران نسبت به هیچ چیز تعصب
ندارند جز کلمه ی روشنفکر.
9.گریه نکردن. این مورد اثبات نشده ولی بنظر می
رسد در عرصه ی اجتماعی پذیرفته شده است.
البته بدون این موارد نیز می توان
آنها را از روی نوری که از کله هایشان پخش می شود شناخت!