محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

Tyler Durden

Man, I see in fight club the strongest and smartest men who've ever lived. I see all this potential, and I see us squandering it. God damn it, an entire generation pumping gas, waiting tables; slaves with white collars. Advertising has us chasing cars and clothes, working jobs we hate so we can buy shit we don't need. We're the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War. No Great Depression. Our Great War's a spiritual war... our Great Depression is our lives. We've all been raised on television to believe that one day we'd all be millionaires, and movie gods, and rock stars. But we won't. And we're slowly learning that fact. And we're very, very pissed off

تعصب وخامی و تجلی آن در جامعه کلنگی

سعی کردم طی چند مطلب قبلی خودم گوشه هایی از مطالب کتاب "تضاد دولت و ملت نظریه تاریخ وسیاست در ‏ایران " نوشته دکتر همایون کاتوزیان را به شما اراعه بدم.‏
در این پست تکمیل می کنم و مطالبی چند می افزایم . البته این آخرین پست من در مورد مطالب این کتاب خواهد ‏بود.‏
اول از همه شعری از فرخی یزدی در تعریف آزادی برایتان ارائه می کنم:‏
‏" چون موجد آزادی ما قانون است ما محو نمی شویم تا قانون است
‏ محکوم زوال کی شود آن ملت در مملکتی که حکم با قانون است"‏
در ادامه اعلامیه ای در باره اهداف و پیامد های حکومت مشروطه و در پاسخ به احتجاجات مریدان شیخ فضل الله ‏نوری که به جای مشروطیت هوادار مشروعه بودند صادر گردید را برای شما ارائه می دهم:‏
‏"مراد از حریت در ممالک مشروطه نه خودسریمطلق و رهایی نوع خلق است در هرچه بخواهند ، ولو که از ‏اموال و اعراض و نفوس مردم باشد؛چرا که این مطلب هرگز در هیچ طبقه از طبقات بنی نوع انسان ولو که در ‏تحت هیچ مذهب از مذاهب نباشد نبوده و نخواهد شد زیرا که نتیجه آن جزاختلاف تام و فتنه کلی در نظام و انتظام ‏امور مردم چیز دیگری نباشد. بلکه مراد از حریت ، آزادی عام خلق است در {= از} هرگونه تحکم و بی حسابی ‏و زورگویی که هیچ شخص باقوتی که پادشاه باشد نتواند به سبب قوه خود بر هیچ ضعیفی ولو که اضعف عباد ‏بوده باشد تحکمی کند و یک امر بی حسابی را بر او تحمیل نماید مگر که از روی قانونی باشد که در مملکت ‏جاری و معمول است، و همه مردم از شاه و گدا در تحت رقیت آن قانون علی طریق التسویه داخل اند و حریت به ‏این معنی از مستقلات عقلیه و از ضروریات مذهب اسلام است."‏
و از ملکم خان بشنوید:‏
‏"هیچ احمقی نگفته است باید به مردم آزادی بدهیم که هر چه به دهانشان می آید بگویند. بلی عموم طوایف خارجه ‏به جهت ترقی و آبادی ملک به جز آزادی حرف دیگری ندارند ، اما چه آزادی؟آزادی قانونی نه آزادی دلخواه."‏
در فصلی از کتاب پیرامون تعصب و تحجر واثر آن بر جوامع مختلف سخن به میان آمده است . نویسنده نام چنین ‏جامعه ای را جامعه کلنگی گذاشته و نتیجه چنین تفکری را در جامعه فقدان انباشت تجربه دانسته که منجرب به ‏تکرار اشتباهات قبلی می شود. ‏
آن چه من به عنوان خلاصه می توانم ارائه دهم ایت است که علت عقب ماندگی ایران نبود حق مالکیت خصوصی ‏و نبود آزادی های فردی در طول تاریخ ایران است.‏
همه تلاش گذشتگان در ایجاد قانون در کشور در راستای ایجاد امنیت در بخش خصوصی وایجاد آزادی در بخش ‏حقوق فردی در راستای انباشت سرمایه برای توسعه اقتصادی و انباشت اندیشه برای توسعه فرهنگی اجتماعی ، ‏بوده است.‏
تمام.‏

پدر چشم در راه است ، همین هنگام !

نامه ای از پدر دیروزمان به تمامی فرزندان امروزش که دل نگران همه ی ما ، چشم انتظار است :


... اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سرزند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط برهمه چیزو نقاد هرچه پیش می آورند و دورافکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز برسراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند و چه مطهوع !


فرزندم! تو می توانی" هر گونه بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابی باید انسان بودن نیزهمراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان و دیگر هیچ کس، هیچ چیز،انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد( به خود و جهان) و می آفریند( خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق . این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن ، رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود ، انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش، اما... آدم باش.


و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست می دهند، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می آورند.


... و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن " متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی ،قبرستان همه ی آرزوهای ما و عبث کننده ی همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف وآسان نبود

روشن ترازایمان من ایمان نبود

در دهرچو من یکی و آن هم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز می شود.


(( این تنها فرازهایی بود از وصیت نامه ی دکتر شریعتی که به نظر من به عنوان اساسنامه ای اساسی و از پیش نوشته شده ، بسیار مناسب برای ادامه ی مسیر می باشد که دارای نکاتی بس قابل تامل و مرور است ،و با خود فکر کردم در آغاز کارم در اینجا خوب است ابتدا همه مان اینها را بدانیم ! متن کامل وصیت نامه در پست های بعدی نمایش داده می شود . ))


علیرضا

بیابان حیرت و تردید

کلمات زیر از زبان «کلیله» آن شغال معروف هندی است٬ که «ابن مقفع» آن را از پهلوی به دری ترجمه کرده است.


ابوریحان بیرونی معتقد است «برزویه‌ی طبیب» این کلمات را در وصف حال خود گفته و در ترجمه‌ی پهلوی «کلیله و دمنه» دست برده است. من هم آن را مناسب حال خویش یافتم٬ و درخور درج برای اولین یادداشت الکترونیکی زندگی‌ام.


« همت و نَهمَت(منتهای همت و اهتمام؛ مخصوصا برای غایتی معنوی) بر طلب علم دین مصروف می‌گردانیدم و الحق راه آن را دراز و بی پایان یافتم٬ سراسر مخاوف(ج مخوف٬ جای‌های ترسناک) و مضایق(ج مضیق٬ تنگنا و سختی)٬ و آنگاه نه راهبری معیّن و نه شاهراهی پیدا... و خلاف میان اصحاب ملت ها هرچه ظاهرتر؛ بعضی به طریق ارث دست در شاخی ضعیف زده٬ و طایفه‌ای از جهت متابعت پادشاهان و بیم جان پای به رکنی لرزان نهاده٬ و جماعتی از بهر حطام(کالا) دنیا و رفعت منزلت میان مردمان٬ دل در پشتوان(پشتیبان) پوسیده‌ای بسته و تکیه بر استخوان پوده‌ای(پوچ و میان‌تهی) کرده و اختلاف میان ایشان در معرفت خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بی‌نهایت٬ و رای هر یک بر آن مقرر که من مصیبم(تیر به نشانه رسیده٬ بر صواب رسیده٬ درست‌گوینده) و خصم من مبطل و مخطی(ناصواب٬ مخالف مصیب)٬ با این فکرت در بیابان تردّد و حیرت یک چندی بگشتم و در فراز و نشیب آن لختی بپوییدم... البته نه راه به سوی مقصد بیرون توانستم برد و نه بر سمت راه حق دلیلی نشان یافتم. به ضرورت٬ عزیمت مصمم گشت بر آن که علمای هر صنف را ببینم و از اصول و فروع معتقـَد ایشان استشکافی کنم و بکوشم تا بَیّنتی(دلیل) صادق و دل‌‌پذیر به دست آید. این اجتهاد به جای آوردم و شرایط بحث اندر آن به رعایت رسانیدم و هر طایفه ای که دیدم در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش سخنی می گفتند و گرد تقبیح ملت و نفی حجت مخالفان می‌گشتند. به هیچ تأویل در پی ایشان نتوانستم رفتن و درد خویش را درمان نیافتم و روشن شد که بنای سخن ایشان بر هوی (هوا ؟!) بود و هیچ چیز نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی. »


این که چرا این کلام را مناسب حال ما و جوان عصر معاصر دیدم٬ در پست های بعدی خواهم گفت.


عطا ٬ نیمه شب ۱۰ آذر ۱۳۸۵


پ.ن. : متن بالا را در صفحه‌ی ۲۷۸ کتاب «دو قرن سکوت» نوشته‌ی عبدالحسین زرین‌کوب دیدم ولی برای مشاهده‌ی متن کامل به «کلیله ودمنه» تصحیح مجتبی مینوی مراجعه کنید. در ضمن توضیحات واژگان را از فرهنگ الکترونیکی دهخدا استخراج کردم.

خوب بد است


نخوردن خوب است. نخوردن سبب مرگ می شود. مرگ مانع از نخوردن است. مرگ بد است. نخوردن بد است.


ایران و ایرانی همیشه مثل همیشه

اول از همه از درد نفهمیدن بنالم و بعد از این از درد کم توجهی به مفاهیم مهم مطالب.


در پست قبلی خودم در باره نگرش ایرانیان به کلمه آزادی و تساوی آن با قانون در ذهن آن ها سخن گفتم .البته مطالب را کامل نمی گم تا خودتون بروید کتاب را بخوانید.


این بار در مورد آزادی و معنی آن در جامعه اروپا می خوام بنویسم.


یک تفاوت بزرگ جامعه ایرانی وجامعه اروپایی در این است که حاکمان ایرانی همواره دارای فره ایزدی بودند این موضوع را در شاهنامه به وفور می بینید.(هنوز که هنوزه این مضوع در حکومت حاضر ایران موجود است و به آن دامن زده می شود مثل امضا امام زمان بر نام نمنیندگان مجلس هفتم که از طرف تریبون نماز جمعه اعلام شد!).


در ایران حکومت خودکامه بوده نه دیکتاتور!


در پست بعد بیشتر توضیح میدم!!!!

آزادی یا لجامگسیختگی؟

در یادداشت قبل به تفکر آقای شیخ فضل الله در مورد آزادی اشاره کردم . که به طور کامل این مطلب در کتاب تضاد دولت و ملت آقای همایون کاتوزیان آمده است.
اما باز خوانی ایرانیان از آزادی با توجه به اینکه این تفکر از "تقابل" ایرانیان با غرب در ایران شکل گرفت جالب و قابل تامل وشاید قابل تامیم به زمانه خود است!!
ایرانیانی که به دول اروپایی سفر می کردند و از پیشرفت و تفاوت های آن سرزمین با سرزمین خود آگاه می شدند ، در اندیشه علت این تفاوت بر می آمدند.
این موضوع حتی برای شاهان هم رخ می داده است.
آننان علت را در نظام اداری منظم و سازمان دهی شده یافتند. و بعد پی بردند وجود چنین سازمانی نیازمند گوهری ارزشمند بنام "قانون" هستند.
منظور از قانون، قانون مدون ، مکتوب و قدرت مند است.
لفظ آزادی مورد اتعمال آقایان هما قانون بوده است که کاملا به معنای کنترل امور است ودر مقابل لجامگسیختگی قرار دارد.
در پست بعدی بیشتر درمورد رخداد های بعد از انقلاب مشروطه و هرج ومرج حاصل از خواهم نوشت!