محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خرده روایت های راوی: ملودی صبح

راوی بیدار شد. چشم هایش را شست. ساعت را نگاه کرد. فهمید دیر شده. قهوه اش را سر کشید. بی خیال تُست شد. کتش را پوشید. خودنویسی همراهش برد. به اتوبوس نرسید. روایتش تمام شد. 

 

با الهام از آهنگ A Day in the Life گروه Beatles

خرده روایت های راوی: جغد

راوی خواب دید بی خوابی بیدارش کرده است. شبیه جغدی شده بود در یک غروب گرم و آفتابی در بهار 1968 در خیابان های سنگربندی شده ی پاریس. روایتش خبر از آینده ای با نمک تر می داد: جغد های جهان روزی بیدار خواهند شد!

آش کشک نظامِ ...

داستان خدمت زیر پرچم ، از دوره رضاخان پهلوی وارد تاریخ ایران شد . از همان زمان بود که آشخوری یکی از معضلات جوانان در همان ابتدای جوانی شد. قرار بود این خدمت مقدس انسان ساز و البته سرباز ساز باشد تا کشور به هنگام جنگ دارای یک نیروی آموزش دیده و منظم باشد . که البته چندان به کار شخص رضا خان نیامد و قوای نظامیش به هنگام هجوم متفقین فرار را بر قرار ترجیح دادند! با تمام بدبختی هایی که خدمت نظام وظیفه برای جوانان کشور داشت ، بر قرار ماند و نسل های مختلف از سختی ها و خوشی ها و نا خوشی های آن برای خود خاطره ساختند تا اینکه دور فلک قرعه را به نام بزرگترین منتقدین نظام وظیفه زد و انقلاب اسلامی رخ داد. حال مملکت را روحانیت معززی اداره می کرد که از همان اوان مطرح شدن سربازی ، آن را توطئه ای علیه دین تلقی کردند و به مخالفت سر سخت با آن پرداختند. بعد از انقلاب ارتش ضعیف بود و غیر قابل اعتماد ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج و کمیته و ... تشکیل شدند . خدمت به نظام اسلامی همزمان شد با جنگ و دفاع از کشور . خودتان داستان این دوره را می دانید. شاید تنها دوره ای از تاریخ باشد که جوانان به صورت داوطلبانه برای خدمت به نظام ثبت نام می کردند!  همه این ها را گفتم که بگم این شتری ست که در خانه همه ما (البته برادران ) خواهد نشست.

 اما حرفم فقط این نیست. وقتی چشمم در خیابان به این سرکار های محترم پلیس و لیسانسه ها می افتد که صبح و شب شان را در خدمت به نظام به جریمه کردن ماشین ها می گذرانند ، دلم خون می شود! فکرش را بکنید ، بعد از یک عمر جان کندن و درس خواندن باید کنار خیابان بایستیم و به فلان ماشین تذکر به دهیم که کمربند ایمنی فراموش نشود! کلی دود بخوریم و کمر درد بگیریم وبه هزارتا بیماری مبتلا بشیم ، آن وقت چندر غاز پول کف دستمان بگذارند و آخرش بگویند که دارید خدمت مقدس سربازیتان را می گذرانید! مسئله وقتی زجر آور تر می شود که به علت نبود بودجه ، باید چندین ماه – هشت ماه به بالا– صبر کنید تا نوبت به شما برسد و 18 ماه خدمتتان را  بجای آورید. چون بودجه کافی نیست، سرباز های محترم را ظهر ها رها می کنند تا ناهار را در منزل (اگر دارند) میل کنند. شنیده شده که حتی در برخی از مناطق به علت نبود جا برای اسکان به سربازان گفته شده تا برای خود اتاقی ، جایی دست و پا کنند، اما خدمت مقدس سربازی را از دست ندهند. نمی دانم ، خبر ندارم که آیا بابت لباس و چکمه هم اقداماتی انجام شده یا نه ! در همین جاست که سوال پیش می آید که حالا چه اصراری بر خدمت همه است! وقتی بودجه ندارید که سرباز را نگهدارید چرا برای خودتان (مملکت) و دیگران (افرادی مثل من و شما) درد سر درست می کنید. پاسخ این سوال را می توان در همان چند خطی که درباره مخالفت علما با سربازی در زمان پهلوی آوردم ، جستجو کرد! سربازی جایی ست که در آن افراد کلا مجبورند! مجبورند که کار هایی را که مافوقشان دستور می دهد با تمام وجود انجام دهند. مجبورند حرف های مافوقشان را چون آیات نازل شده از آسمان بپذیرند. چه جایی بهتر از این برای گسترش دین داری ؟ چه جایی مناسب تر برای ترویج و نهادینه کردن ارزش های انقلاب اسلامی؟ مثلا کلاس های عقیدتی سیاسی می گذاریم و درباره مسائل مهم کشور (مثل بد بودن فلان جناح ، انتخاب فلان شخص به عنوان رئیس جمهور ، تخریب فلان آدم که با ما مخالف است و ...) برای سربازان سخن ورزی می کنیم. نشریه چاپ می کنیم و از مسائل پشت پرده ، سربازان را مطلع می سازیم;  که نکند خدایی نا کرده در دام دشمنان و مزدوران داخلی آنها بیفتند! کارت اقامه نماز می سازیم و برای شرکت در نماز حضور و غیاب می کنیم تا فرهنگ نماز خواندن در جوانان نهادینه شود.  به نماز خوانها مرخصی جایزه می دهیم و فراریان را پا مرغی مهمان می کنیم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم ، تا چنین مزایای مهمی در سربازی هست چرا باید به خاطر مشکلات بودجه ، عده ای را از فیوضات این خدمت مقدس محروم سازیم!


روایت

سلام دوستان.  

مدتی بود که مطلبی نگذاشته بودم. 

نمی دونم ذائقه دوستان در مورد چنین مطالبی چگونه است! 

-----------------------------------------------------------------------------------------------  

روزی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از عزرائیل پرسید: ای عزرائیل ! در این مدّتی که خداوند متعال ترا مأمور کرده که جان مردم را بگیری ، تا بحال اتفاق افتاده است که بر یکی از اینها ترحّم بکنی و دلت به حال او بسوزد؟

گفت : بلی یا رسول الله ! در این مدّتی که من بر قبض روح بندگان مأمور شده ام در دو مورد دلم سوخته است : یکی ، روزی بود که در دریا از تلاطم امواجِ دریا، کشتی شکست و اهل آن غرق شدند، در آن میان زنی حامله ، بر روی تخته ناره ای ماند که در روی امواج دریا حیران و سرگردان شد، و با حرکت آب و موج دریا بالا و پائین می شد؛ در چنین موقعیتی بود که فرزند او بدنیا آمد، وقتی که خواست او را شیر بدهد، قادر متعال ، فرمان داد: جان مادر را بگیر و آن کودک را در میان امواج سهمگین دریا، رها کن. من در چنین موقعی بود که بر آن کودک بی نوا، رحم کردم .

بار دوم ، زمانی بود که شدّاد عاد، سالها تلاش کرد و در این کره خاکی ، بهشت روی زمین را بنا نهاد. او در طول سالهای متمادی ، هر چه می توانست از مروارید و سنگریزه های جواهر و مرجان و زمرّد و طلا و نقره و زبرجد و دُرّ و یاقوتِ مرصَّع ، جمع آوری کرده و تمام امکانات خویش را، در زیبائی آن صرف کرد، تا آنجا که به بهشت شدّاد یا باغ ارم  معروف شد.

چنانکه خداوند در قرآن می فرماید: اَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ- اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- اَلَّتی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ. هنگامیکه بنای آن شهر زیبا، به اتمام رسید؛ شدّاد با وزیران و امیران بسوی آن حرکت کردند، همین که به مقابل در رسید؛ پای راست از رکاب بیرون آورد و پای چپ ، در رکاب اسب بود که فرمان الهی رسید: جان آن ملعون را بگیر!

چون او را قبض روح کردم ، دلم بر وی بسوخت که بیچاره عمری به امید آسایش و راحتی ، در آن بنای عظیم و کاخ باشکوه تلاش کرد ولی چشمش ‍ به آن نیفتاد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و عزرائیل علیه السّلام در این گفتگو بودند که جبرئیل نازل شده و اظهار داشت : یا محمدصلّی اللّه علیه و آله خدایت سلام می رساند و می فرماید که به عزّت و جلال من سوگند که شدّاد بن عاد، همان کودک بود که در آن دریای بیکران ، در روی آب ، او را پروردم و از خطرات دریای موّاج ، او را حفظ کردم و بدون مادر تربیت کردم و به پادشاهی رساندم ولی او احسان مرا، کفران نمود و پرچم خودبینی و غرور برافراشت و بالاخره ، من هم عزّت ظاهری او را، مبدّل به ذلّت ابدی کردم ، تا عاقلان بدانند که ما کافران را مهلت می دهیم امّا به حال خود، رها نمی کنیم : وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا، اَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ، اَنَّما نُمْلی لَهُمْ لَیَزْدادُوا اِثْماً، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ. (آنها که کافر شدند و راه طغیان پیش گرفتند، تصور نکنند اگر به آنان مهلت می دهیم به سودشان است . ما به آنان مهلت می دهیم ، فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکننده ای آماده شده است).

منبع: جوامع الحکایات و لوامع الروایات

خرده روایت های راوی: گرتل

راوی راهش را گم کرد. اما به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. فقط برای جلوگیری از بدتر شدن اوضاع،  چراغ قرمزهایی که رد می کرد را می شمرد. و به عنوان نشانه، روی هر تیر چراغ قرمز آدامسی می چسباند. پشت چهارمین چراغ، راوی فهمید تنها نیست. دخترکی یویو به دست هم منتظر سبز شدن چراغ بود. همزمان با شمارشگر چراغ یویو اش را پایین می انداخت و همزمان آدامسش را در دهان می چرخاند. وقتی راوی آدامسش را برای نشانه گذاری به تیر چسباند، دخترک هم تقلید کرد و در حالی که نخ یویو را دور انگشتش می پیچاند از راوی پرسید راهش را گم کرده است؟ راوی برای این که روایتش خراب نشود دروغ گفت، اما دخترک سه آدامس قبلی راوی را از لای دستمالی بیرون آورد و به هم چسباندشان، کشیدشان و مانند یویو بالا پایین انداختشان. راوی که حالا واقعا گم شده بود، از شدت استیصال تنها می توانست چهار راه چهارم را بالا پایین کند.

هرگز لخت نگردید...

روی تخت نشسته بود. به چوب لباسی خیره نگاه می کرد. این روز ها از بس رویش لباس آویزان کرده بود ، دیگر تن لخت و لاغر چوب لباسی پیدا نبود. هرروز صبح طبق عادت تمام لباس های روی چوب را می پوشید ، با خودش می گفت شاید به یکی از آنها در طول روز احتیاج داشته باشم. اما امروز احساس می کردم که باید لخت باشد. لخت به رستوران برود و لخت با او ملاقات کند . البته خوب می دانست که این فکری احمقانه است . لخت بودن در جامعه گناه نا بخشودنی است. از آن بدتر لخت نشستن بر سرمیز رستوران در برابر یک خانم با شخصیت !

پس با خودش فکر کرد که کمترین تعداد لباس را بپوشد. آنهایی که مناسب ترند ، آنهایی که جذاب ترند. لباس جدیدی ساخت از لباس های قبلی اش که همه آنها بود اما هیچ یک از آنها را به طور کامل نمی نمود. اسم لباس جدیدش را گذاشت ، لباس دامادی!

راستی; کیرکگور درجایی از یادداشت هاش نوشته : "بارها شنیده ایم که فقط و فقط باید خدا را دوست داشته باشی تا خالص باشی ،  اما چگونه می توان بدون دوست داشتن چیزی یا کسی زندگی کرد   آیا می توان دختری را دوست داشت و با ایمان هم بود ؟ به نظر غیر ممکن می آید ، اما حقیقت ایمان و عشق به خدا ، ایمان به نا متناهی است."

خرده روایت های راوی: بادبادک

راوی در پارک به دنبال روایتی سفید می گشت. وقتی چیزی روی زمین پیدا نکرد سر به آسمان بلند کرد و بادبادکی دید که مثل ابر سفیدی تلوتلو خوران با باد استُپ هوایی بازی می کرد. راوی از خوشحالی بال در آورد ولی به بادبادک نرسید. روایتش ناقص بود. مثل عروسکی خیمه شب بازی در روز بود، به دست دخترکی شوخ و شنگ، لی لی کنان، آب نبات خوران بر روی جدولی، شطرنجی، گرگم به هوا بازی می کرد. راوی سعی کرد در بازی شریک شود تا روایتش کامل شود. اما دخترک بدون توجه به راوی، آب نبات طلایی اش را از دهان در آورد، لیسی زد، جلو خودش نگه داشت و انگار آدمی کچل با موهای بور باشد، برایش توضیح داد هیچ راوی ای هر چقدر گرگ باشد نمی تواند از پس بادبادک بر آید.