محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

رکوئیم برای اجساد ۲۲ اسفند

Requiem for march 13 Corpses

صدای خستگی ناپذیر ساعت مداوم تر از خواب بود. عقربه های ساعت به کندی واقعیتی تلخ را بیان می کردند. دیرم شده بود و باید عجله می کردم. اولین ضررش ایستادن در اتوبوس بود و قابل تحمل ترینش دیر رسیدن به کلاس. استاد با دلخوری مرا پذیرفت. اما دلخوری من به مراتب بیشتر بود وقتی که استاد به سختی تفهیم کرد درس تکراری است. مبحثی کسل کننده از استاتیک، بررسی پایداری قاب ها، بررسی اینکه دو جسم چطور وجود یکدیگر را تحمل می کنند.
اگر هنر بهترین راه فرار از ملال باشد، بهترین هنر من خواندن فیلمنامه است. زندگی شگفت انگیزی است، یک کمدی فانتزی کلاسیک. شگفت انگیز بود با پایانی آزاردهنده. در اواخر فیلم وقتی شخصیت اصلی می خواهد خودکشی کند فرشته نگهبانش نجاتش می دهد و نشانش می دهد که اگر به دنیا نمی آمد جهان چگونه می شد. شخصیت اصلی به جایگاهش در جهان پیرامونش آگاه و از خودکشی منصرف می شود. سرگرم کننده بود و به کلی از جهان پیرامونم بی خبرم کرد. استاد متوجه شد و بیرونم کرد. طبیعی بود، مثل قوانین استاتیک، کلاسی را که نمی توانستم تحملش کنم تحملم نکرد.
وقتی کاری از دست هنر بر نمی آید خواب چیره می شود، مثل پاک کردن صورت مسئله. در دانشگاهمان بهترین جا برای خواب همان جایی است که شهدای گمنام خوابیده و فراموش شده اند. فرش، سایه، هوای آزاد، حداقل فایده ی شهدا. اما حکمتی الهی محافظ شهدا است. ببینید ولی لمس نکنید، لمس کنید ولی مزه نکنید، … و در کنار شهدا، دراز بکشید ولی نخوابید. کاغذی روی دیوار این را به دیوار روبرویی می گوید. شاید می ترسند شهدا به خوابمان بیایند و بفهمیم عراقی بوده اند. واقع بینانه هم نگاه کنیم کاملا طبیعی است، از زمینی که اجساد را به سختی تحمل می کند نباید انتظار تحمل زنده ها را داشت.
شهدا را باید وقتی همه خواب بودند دفن می کردند تا درگیری پیش نیاید. حداقل فایده ی درگیری مشهور شدن شهدا بود و کم ضرر تر ینش تفهیم این درس که ادای دِین به خاک کمکی به پذیرفتن جسدمان نمی کند.
وقتی خواب چیره می شود محدودیت ها هم فراموش می شوند. اما صدای خستگی ناپذیر بنّایی مداوم تر از خواب است. نمی توان صدای منظم و گوش خراشی را تحمل کرد که در پی تلاشی بی پایان برای آسودگی ما تا ابد مانع فراموشی دنیاست.

فصلی در تعالی ایمان

آیا بسنده کردن به ایمان اولی تر و خواست همه برای فراتر رفتن از آن طغیان نیست؟ وقتی در زمان ما مردمان به هزار زبان می گویند که به عشق بسنده نمی کنند به کجا می روند؟ به خرد ناسوتی به حسابگری های حقیر به خفت و خواری به هرآنچه که می تواند منشا الهی انسان را مشکوک کند؟  آیا اولاتر نیست که باز در ایمان بمانند و آن کس که در آن می ماند مراقب باشد تا سقوط نکند؟ زیرا حرکتهای ایمان همیشه باید به لطف محال انجام گیرد اما به گونه ای انسانی متناهی را نبازد بلکه آن را تماما به چنگ آورد. من به سهم خود می توانم حرکتهای ایمان را به خوبی توصیف کنم اما از انجام آنها عاجزم.وقتی کسی حرکت های شنا را می آموزدمی تواند خود را به زیسمانی آویخته به سقف ببندد و حرکات را انجام دهد. شخص می تواند حرکات را توصیف کند اما شنا نمی کند. به همین گونه نیز من می توانم حرکتهای ایمان را توصیف کنم اما آنگاه که به درون آب می افتم البته می توان گفت شنا می کنم (زیرا من از کسانی که در کنار ساحل در آب راه می روند نیستم) اما حرکتهای دیگری یعنی حرکتهای نامتناهی را انجام می دهم . در حالی که ایمان خلاف این می کند....

اما ابراهیم چه کرد؟ او نه چندان زود رسید و نه چندان دیر . او بر خر خویش نشست و آهسته به راه افتاد. در همه این مدت او ایمان داشت . او ایمان داشت که خدا اسحاق را از او نمی خواهد. با این همه اگر او را می خواست آماده بود تا وی را قربانی کند.او به لطف محال ایمان داشت.زیرا در این جا جایی برای محاسبات بشری نبود و بی گمان پوچ بود که خداوند که لحظه ای پیش اسحاق را از او خواسته است لحظه ای بعد خواست خویش را پس بگیرد . او از کوه موریه بالا رفت و حتی در لحظه ای که دشنه برق می زد ایمان داشت. ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. او به یقین از سرانجام کار در شگفت بود اما با حرکتی مضاعف به وضعیت نخست خویش باز گشت و از این رو ی اسحاق را شادمانه تر از بار اول به دست آورد.....

ترس و لرز

نوشته کیهر کگور

رابطه  فرد با امر واقع چه باید باشد؟ رابطه او با زمان چه باید باشد؟ اینها دو مساله ای هستند که کیهر کگور در ترس و لرز مطرح می کند. این دو مساله به هم مرتبطند و به خود زندگی کیهر کگور به گونه ای فشرده پیوند دارند. این دو مساله ارتباطشان با این زندگی- با فردی که او بود -به این معناست: آیا می توانستم با نامزدم ازدواج کنم؟ آیا بایستی با او ازدواج می کردم در حالی که خدا از من اگر چه نه یک برگزیده -لااقل فردی تنها متفاوت با همه دیگران ساخته بود در حالی که ازدواج می توانست برای او یک بدبختی باشد؟ آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که در خودم غیر از احساسهای مذهبیم احساسهای دیگری نیز که همیشه بر آن ها چیره نیستم و مرا می ترسانند حس می کردم؟و در آخر آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم که در همان حال که او زن من می شود دیگر آن دختر جوان ایده آلی که دوستش می داشتم نیست و در واقعیت جای می گیرد در حالی که فقط خاطره اش برایم باقی خواهد ماند در حالی که او برایم گرانبها باقی خواهد ماند اما فقط در گذشته؟

انتشارات: نشرنی

خرده روایت های راوی: مدل مو

روایت های راوی مانند مدل موهایش همیشه یک شکل بود. راوی هیچ گاه آنقدر قوه ی تخیل نداشت تا موهایش را طور دیگری تصور کند. اما بالاخره یک سلمانی خلاق پیدا شد و اینکار را برایش کرد و موهایش را بدون اجازه بصورت فانتزی کوتاه کرد. راوی که احساس می کرد هویتش را همراه موهایش از او دزدیده اند تا مدت ها کلاه به سر گذاشت. اما چون نمی توانست سر خوانندگان روایت هایش کلاه بگذارد، تصمیم گرفت تا زمان کلاه برداریش دیگر روایت نکند.

خرده روایت های راوی: خواب

از آنجا که روایت های راوی خوب بودند راوی تصمیم گرفت آنها را با یک خودنویس خوب بنویسد. پس پالتو اش را پوشید و به سمت لوکس ترین پاساژ نزدیک خانه اش راه افتاد. بعد از گذشتن از پارک با خیالی آسوده از خیابان رد شد تا به پاساژ برسد. داخل پیاده رو نرسیده به پاساژ مردی روی زمین نشسته بود و فلوت می نواخت. سر فلوت میکروفن کوچکی گذاشته و آن را به یک آمپلی فایر کوچک وصل کرده بود. راوی از شنیدن موسیقی لذت برد و داخل کلاه کنار نوازنده اسکناسی نو قرار داد و خواست تا با شادمانی به راه خود ادامه دهد که متوجه شد نوازنده خواب است. عجیب تر این بود که صدای موسیقی قطع نشد. راوی که احساس می کرد سرش کلاه رفته سعی می کند پول خود را پس بگیرد. به اطراف نگاه می کند تا کسی متوجه این کار او نباشد که دختر بچه ای دوان دوان می آید و پولی داخل جعبه قرار می دهد. دخترک متوجه خواب بودن نوازنده می شود و لحظه ای می ایستد. بعد به دو پیش مادرش برمی گردد تا با خوشحالی خبر دهد نوازنده خواب است. مادرش با خونسردی جواب می دهد امروزه کدام هنرمندی را دیده که خواب نباشد؟ دختر که چیزی جز خواب از حرف های مادرش نفهمیده خمیازه ای می کشد و به سمت اولین مغازه اسباب بازی فروشی می دود. راوی که شاهد تمام ماجرا بود، شانه بالا می اندازد و داخل پاساژ می شود. هنگام خریدن خودنویس گران قیمتی به روزی فکر می کند که خود نویس ها خود بنویسند تا راوی ها بخوابند.

آری این چنین است برادر....

خاطره ها ناگهان به یاد می آیند. و بعد تویی تنها در میان آنچه گفته ای ، شنیده ای و کرده ای. گاهی از شرم گرم می شوی و گاهی از غرور شاداب و گاه خنده ای باریک لب هایت را نازک می کند. ایام هفته شهدای دبیرستان نزدیک است. هفته ای که برای تک تک دانش آموز های مدرسه ما خاطره ای دارد. و برای من خاطره ای پر غرور!
هنوز یادم هست سال اول مدرسه ، در گروه شهدای مدرسه عضو شدم.سربه هوا بودم زیاد دل به کار نمی دادم. احساس می کردم که خیلی هنرمند هستم برای همین در گروه ساخت نمایش گاه فعال شدم. آخرش هم قرارا شد با یونولیت یک خاکریز به سازم .گفتم که کم حوصله بودم ، آخرش هم کس دیگری خاک ریز را ساخت. البته آخر کار خوب مزدم را دادند. روی کاغذ ارزش یابی فعالیت های فوق برنامه نوشته شده بود، کارایی منفی چهار!بعدش هم مرا فرستادند که بروم و آرشیو شهدای مدرسه را سر و سامانی بدهم. آرشیو در زیر زمین مدرسه بود. بوی نم خفت می کرد و خاکی که روی عکس ها و دیگر وسایل بود ، نفس کشیدن را سخت می کرد. ولی کار جالبی بود. کلی عکس و پرچم دیدم. نشریات هفته شهدا های گذشته . حتی برای سال های اول هفته شهدا! و عکس هایی از جنازه های آدمی هایی که در جنگ مرده بودند. عکس جسد های بی سر و بدن های سوخته! و البته عکس صورت پر تاول شیمیایی ها! خلاصه سال اول برای من شد خاک خوردن در میان آرشیو شهدا و آخر کار هم کارایی منفی چهار گیرم آمد.
اما سال دوم این طوری نبود. از بعد از اردوی جهادی کرمان (سال اول) یک حالت معنوی خاصی پیدا کردم گرچه همه چیز در تابستان تمام شد ولی دوران فوق العاده ای بود. ثمره اش در سال دوم گوشه گیری شد و غصه اینکه چرا آن ایام دیگر تکرار نشد. سال دوم عضو گروه شهدا نبودم ولی جزو مقاله نویس ها بودم. از تابستان پرونده چند شهید دستم بود . می خواندم ، زیاد در مصاحبه ها چیز جالبی برایم وجود نداشت. اما وصیت نامه ها و نامه ها پر از حرف هایی بودند که کسی برایم نزده بود. از شوخ طبعی ناصر شفیعی تا سطح علمی بالای شهید فیض. وقتی در اتاق ایام الله پرونده ها را می خواندی حال هوای خاصی پیدا می کردی . صدای برخورد توپ به پنجره اتاق آدم را یاد کربلای پنج می انداخت. می رفتی تو رویا ! انگار اتاق رفته بود زیر آتش توپخانه. یادش به خیر آقا افشار از خاطرات جنگش می گفت . از آن دفعه ای که سه چهارتا خمپاره اطرافش ترکیده بود و او مست زیبایی لحظه انفجار آنها از جایش تکان نمی خورد.
سرتان را درد نیاورم ، مقاله ای سال دوم را نوشتم و سعی کردم تصویر واقعی شهدا را نشان دهم ، ولی سال سوم و چهارم دیگر مرا برای نوشتن مقاله دعوت نکردند. خیلی ناراحت شدم . اما پیش دانشگاهی علیرضا مقاله روز اول هفته شهدا را نوشت. الحق که عالی نوشته بود. مخصوصا آن جمله اش که نوشته بود آنقدر بزرگ شدیم که بزرگی یادمان رفت! یاد آن دیالگ هاش افتادم که قرار بود روز آخر هفته شدای سال سوم پخش شود ، اما نشد. آنجا که سرشار از تیکه کنایه بود به مقاله های و نوشته های آن روز های هفته شهدا. به اینکه از شهید آدم هایی دست نیافتنی ساختیم . و او را وسیله ای برای سرکوب و تحقیر نسل جدید قرار دادیم! یادش بخیر...

زندگی نامه و مراحل فکری دکتر سروش (۲)

"ب"



سلام



در ادامه ی زندگی نامه و مراحل فکری دکتر سروش به بررسی فرایند فکری دکتر سروش می پردازیم.



--------------


فرایند و بسط اندیشه‌های دکتر سروش را با دو رویکرد می‌توان دنبال کرد.



رویکرد نخست: شخص محور است یعنی با توجه به شخصیتهایی که بیشتر در شکل‌یابی اندیشه‌های دکتر سروش تأثیر گذار بوده‌اند، شناسایی فرایند فکری به ایشان انجام پذیرد.



رویکرد دوم: جریان یا موضوع محور است یعنی با توجه به جریانهایی که دکتر سروش با آنها در تقابل بوده یا موضوعاتی که دغدغة فکری او را تشکیل می‌دهند، بسط اندیشه‌های ایشان، بازخوانی و تحلیل شود. نگارنده با عنایت به هر دو رویکرد، توصیف و تحلیل خود را از بسط فکری دکتر سروش ارایه می‌دهد.



فرایند فکری سروش با رویکرد شخص محوری


دکتر سروش در فرایند فکری خود به ترتیب از شخصیتهایی مانند ملاصدرا، پوپر، کانت و گادامر، شلایر ماخر متأثر بوده است بر این اساس، می‌توان چهار گام را به این رویکرد شخص محوری به شرح ذیل نسبت داد.



گام نخست: رویکرد صدرایی


دکتر سروش دراین مرحله، گرایش خود را به اندیشه‌های صدرایی و مبانی معرفت شناختی و رئالیستی حکمت متعالیه با تدوین کتاب نهاد ناآرام جهان نشان می‌دهد .



گام دوم: رویکرد پوپری


سروش در این مرحله با توجه به علاقه‌شان نسبت به فلسفه علم و گرایش به دیدگاه‌های فیلسوفان علم به ویژه ابطال‌گرایی پوپربه سوی ابطال‌گرایی معرفت تجربی سوق می‌یابد کتاب علم چیست؟ فلسفه چیست؟ در این مرحله تدوین می‌شود و برای نخستین بار فلسفه علم کارل پوپر وارد اندیشه دانشگاهیان می‌گردد.



گام سوم:رویکرد کانتی و گادامری


سروش که سالهاخود را شاگرد خلف پوپر می‌دانست از ادریبهشت سال 1367 وارد مرحلة جدیدی می‌شود و مدتی فلسفه علم را کنار گذاشته و پای به عرصة هرمنوتیک و معرفت شناسی معارف دینی می‌گذارد. و با تدوین قبض و بسط تئوریک شریعت که به صورت مقالاتی در کیهان فرهنگی نیمه دوم دهة شصت با عنوان بسط وقبض تئوریک شریعت منتشر گردید، رویکرد گادامری و نسبی گرایی معرفت دینی را نظام‌مند کرد. هر چند نمی‌توان صاحب نظریه قبض و بسط را بنیانگذار نظریه نسبیت معرفت دینی دانست زیرا سالها پیش این نظریه توسط اقبال لاهوری، مهندس جلال‌الدین آشتیانی و دکتر شریعتی مطرح شده بود اما دکتر سروش ، برای اولین بار توانست این نظریه را با استفاده از ذهن شناسی و فلسفه استعلایی کانت و هرمنوتیک فلسفی گادامر به صورت ارکان سه گانه‌ایی نظام مند سازد. جالب توجه این که، گادامر، شاگرد هایدگری است که به شدت با پوپر در تزاحم و تعارض بوده و همانند اسلاف مکتب پوزیتویسم و اگزیستانسیالیسم دائماً در حال ستیز و مخالفت با یکدیگر بودند و حال دکتر سروش، هرمنوتیک فلسفی هایدگر را با بهره‌گیری از کتاب حقیقت وروش گادامر احیا می‌کند و در کنار نظریه ابطال گرایی پوپری می‌نشاند البته سروش هیچ گاه در کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت، نام گادامر را نمی‌برد اما از صامت دانستن دین و تأثیر گذاری معارف بیرون دینی بر فهم متون دینی کاملاً پیداست که سروش از این مدرسه بهرة فراوان برده است.



خوانندگان به این نکته هم باید توجه داشته باشند که قبض و بسط، نقطة آغازین زاویه‌ی علمی ـ نه عملی ـ دکتر سروش با نظام جمهوری اسلامی است زیرا وقتی معرفت دینی، معرفتی بشری گردد و ناخالص و نامقدس و آمیخته‌ای از حق وباطل و نسبی و عصری معرفی ‌شود؛ در آن صورت، تشکیل حکومت دینی برگرفته از معرفت دینی نامقدس از تقدس می‌افتد و معرفتی بشری خواهد شد؛ علاوه بر اینکه، متون دینی صامت، قابلیت این را دارند تا با معارف بشری لیبرالیستی هم تفسیر شوند و مدل دیگری از حکومت دینی لیبرالیستی را در جامعه پیاده کند.



گام چهارم: رویکرد شلایر ماخری


دکتر سروش در این مرحله به نسبیت معرفت تجربی و معرفت دینی بسنده نمی‌کند و پا را فراتر گذاشته ونسبیت دین را هدف قرار می‌دهد و با تدوین و انتشار بسط تجربه نبوی در سال 1378، تأثیر پذیری خود را از شلایر ماخر و شاه ولی الله دهلوی نشان می‌دهد. وی در این اثر، علاوه بر بسط تجربه نبوی به مقوله‌های دیگری مانند ذاتی و عرضی در ادیان، دین اقلی و اکثری، خاتمیت پیامبر و غیره نیز پرداخته است به تعبیر وی:


«قبض و بسط تئوریک شریعت، سخن از بشری بودن و تاریخی بودن و زمینی بودن معرفت دینی می‌رفت و اینک در بسط تجربه نبوی سخن از بشریت و تاریخیت خود دین و تجربه دینی می‌رود. به عبارت دیگر، این کتاب رویه بشری و تاریخی و زمینی وحی و دیانت را، بدون تعرّض و رویه فرا تاریخی و فرا طبیعی آن، بل با قبول و تصدیق آن، می‌کاود و باز می‌نماید.»


کتاب صراطهای مستقیم که کوششی است در راه بسط اندیشه کثرت گرایی در این مرحله از دین شناسی سروش نگاشته شده است. کثرت گرایی دینی به تعبیر وی، نظریه‌ای معرفت شناسانه و دین شناسانه در باب حق بودن ادیان و محق بودن دینداران است.


مولف صراط‌های مستقیم با بهره‌گیری از قبض و بسط تئوریک شریعت و بسط تجربه نبوی به تفسیر خاصی از هدایت و عقلانیت و تفسیر تجارب و متون می‌پردازد تا بر حقهای بسیار مهر صحت بنهد.


تعارض دانستن امامت و خاتمیت و نیز امامت و دمکراسی که در سال 1384 در دانشگاه سوربن فرانسه در جمع دانشجویان مطرح کرد، در راستای تکمیل مرحله چهارم معنا پیدا می‌کند.



----------------------



یا علی

مانیفست آنارشیسم

 به مناسبت سالمرگ داستایفسکی:

                                         توطئه، اثر جیمز انسور

این یادداشت در ادامه‌ی معرفی شیاطین است. اما سعی دارم کمی هم به اصل اعتقاداتی که داستایفسکی به آن می‌تازد اشاره‌ای داشته باشم و از این راه با چند اصطلاح سیاسی و فلسفی آشنایی حاصل کنم. نخست پاره‌ای دیگر از داستان:

 

" شیگالی‌یوف ناگهان برپاخاست و گفت: «اجازه می‌دهید که واقعیتی را بیان کنم؟»

[ورخاوینسکی:] «واقعیت‌تان را بیان کنید!»

شیگالی‌یوف نشست و خود را آماده کرد و گفت: «تا جایی که من می‌دانم، و نمی‌شد نداست، شما خود، ابتدا یک‌بار و بعد بار دیگر با بلاغت بسیار، گرچه به بیانی بیش از اندازه تئوری‌وار تصویر روسیه را طوری رسم کردید که شبکه‌ی بی‌کرانی از حلقه‌ها آن را فرا گرفته است و هر یک این گروه‌های فعال، وظیفه دارد ضمن تبلیغ اندیشه، گروندگان تازه به دست آورد و شاخه‌ها و شعبه‌های محلی تأسیس کند و شبکه را تا بی‌نهایت گسترش دهد و نیز از طریق تبلیغات افشاگرانه‌ی بنیادین، پیوسته در تضعیف اعتبار و تخریب قدرت‌های محلی بکوشد و همه‌جا حیرت و بی‌اعتقادی ایجاد کند و تخم وقیح‌اندیشی بپراکند و رسوایی به پا کند و بی‌اعتقادی را هرچه عمیق‌تر سازد و نارضایی از وضع موجود و عطش به وضعی بهتر را در مردم تیز کند و سرانجام از طریق آتش‌سوزی که سلاحی مردمی است، در زمانی معین، در صورت لزوم، کشور را در پرتگاه درماندگی کامل ساقط کند. این سخنان، که من کوشیده‌ام کلمه به کلمه به خاطر بسپارم از از شما به عنوان نماینده‌ی مختار کمیته مرکزی به ما ابلاغ شد؟ آن هم نه کمیته‌ای، که تا امروز هیچ‌یک از ما چیزی از آن نمی‌دانیم، تا جایی که برای ما به صورت چیزی خیالی درآمده است!» " (شیاطین، ص 742)

 

به نظر این حقیر پررنگ ترین اندیشه ای که در جملات بالا موج می‌زند،‌ ایده ای است که به آنارشیسم معروف است. تاکنون جایگزین فارسی این واژه را نیافته ام. اما آنارشیسم چیست؟ 

نشان عمومی آنارشیست ها

آنارشیسم از واژه ی یونانی «آنارشی» گرفته شده و به معنی بی‌سروری، فقدان رهبری و فقدان حکومت است. واژه یونانی آنارشی، ریشه‌ای دو بخشی دارد؛ کلمه‌ی Archon به معنای حاکم و پیشوند An به معنی فاقد. از این روی، آنارشی به معنی وضعیتی فاقد حاکم میباشد. از نظر لغوی آنارشیسم آموزه‌ای مبنی بر این اعتقاد است که اکثر مشکلات اجتماعی، ناشی از وجود حکومت بوده و در مقابل آن به‌عنوان بدیل، تعداد بسیاری از اشکال تشکیلات داوطلبانه اجتماعی وجود دارند. مخالفانش آن را هرج و مرج طلبی نامیده‌اند و آن را این‌گونه معنا می‌کنند که در راه رسیدن به این هدف از توسل به خشونت نیز چشم پوشی نمی‌کنند. درادامه‌ی تعریف، باید گفت آنارشیست کسی است که سعی در ایجاد جامعه‌ای بدون حکومت می‌نماید، ولی به نظر می‌رسد هدف او نتیجه‌ای جز هرج و مرج و وسیله‌ای جز خشونت ندارد. البته خود آنارشیست‌ها (که بد نیست بدانید تولستوی روسی نیز جزو آن‌هاست) فعالیت‌هایی نظیر مبارزات مسالمت‌آمیز گاندی را سرلوحه کارهای خود قرار می‌دهند. از نظر مارکسیست‌ها، آنارشیسم چیزی جز جملات کلی علیه استثمار سرمایه داری، بدون درک ریشه‌ها و علت آن‌ها، نیست. و به بهانه‌ی این‌که شخصیت انسان آزاد است، به اصالت فرد و حفظ آزادیهای فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته (حتی دولت پرولتاریایی) را به عنوان اینکه وسیله‌ی استثمار و خفقان مردم است رد می‌کند. این‌جاست که فرق آنارشیسم با مارکسیسم و سوسیالیسم نمایان می‌شود. (منبع: نسل پویا و ویکی‌پدیا)

 

* نقاشی صدر متن، اثری است از نقاش اکسپرسیونیست بلژیکی جیمز انسور،‌ به نام توطئه (Intrigue). این تصویر روی جلد کتاب شیاطین نقش بسته بود و من آن را بی ارتباط با این بحث ندیدم. تصویر میانی نیز نشان عمومی آنارشیست‌هاست.