محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

برای شما خاطرست ، برای ما جوکه!!!

تازگی ها تلویزیون مردم ایران را محرم دانسته و فیلم های محرمانه و مستند از جریانات انقلاب را پخش می کند. من که نمی دانم چرا در این سی سال این فیلم ها پنهان شده بودند. پخش فیلم ورود اما به ایران و سخنرانی ایشان در بهشت زهرا آن هم با تمام جزییات برای من که جالب بود . با خودم می گفتم اگر اینها را نشان می دهند ، مطمئنا سخنرانی را پخش نمی کنند. اما پخش شد! یادم افتاد که دو سه سال پیش از این هم فقط یکبار ، فیلم سخنرانی شاه که معروف به "صدای انقلاب شما را شنیدم" از تلویزیون پخش شد!! نکات بسیار مهم و جالبی داشت. اما اکنون نمی خواهم به آن بپردازم . همین سخنرانی امام هم برایم کافی ست تا درباره آنچه امروز برما می رود سخن بگویم.
1.یکی از نکات جالب برای من در این سخنرانی ، تاکید امام بر قانون بود! در هیچ جای این سخنرانی درباره این که شاه فرد فاسدی است و دین ندارد پس اجازه حکومت ندارد حرفی نمی شنوید. بلکه حرف این است که شاه سلطنت را به صورت غیر قانونی در اختیار خود گرفته است. پس می توان فهمید اصل بر قانونی بودن حاکم است نه شرعی بودن آن. یعنی حاکم بی دین اگر از لحاظ قانونی مشکلی نداشته باشد حکومتش از دیدگاه امام مشکلی ندارد.(اگر ایشان انتقادی داشته باشند به قانون خواهند داشت.)
2. تاکید فروان ایشان بر حاکمیت مردم بر سرنوشت خود دیگر موضوعی ست که بسیار قابل توجه است. ایشان نمی گویند که فلان نماینده مجلس ملی چون نماز نمی خواند ، یا زنش بی حجاب است صلاحیت نمایندگی مردم را ندارد، بلکه اینکه او رایش را از مردم نگرفته و نماینده واقعی مردم نیست نمایندگی او را غیر قانونی می کند. سلطنت شاه برای این غیر قانونی است که مردم برای سلطنت رضا خان به او رای نداده اند. اینکه ایشان می فرماید پدران ما چه حقی داشته اند که برای ما حاکم تعیین کنند بیان گر اعتقاد کامل ایشان به جمهوریت است.
3.جمله تاریخی امام در این سخنرانی مورد بالا را تایید می کند . علت اینکه امام به خود اجازه تعیین دولت می دهد، مقبولیت ایشان در میان مردم است! نه اینکه ایشان مرجع تقلید است و از طرف خدا مشروعیت دارد که حکومت تشکیل دهد. اساسا می توان فهمید در نظر ایشان ، جمهوریت نظام زیربنا و پایه اسلامیت آن است. اگر جمهوریت آن زیر سوال برود دیگر اسلامی بودن آن با طاغوتی بودنش تفاوتی نمی کند.چه بسا استبداد اسلامی خطر ناک تر از استبداد طاغوتی است!
بقیه اش را خودتان می دانید . گفتنش اگر لازم شد در نظرها!!!

مدرسه حسینی

محرم امسال مطالب خوبی درباره نهضت عاشورا مطرح شد . هم در پست ها و هم در نظرات دوستان.
بیان این مطالب توسط دوستان مطلب من را بسیار کوتاه کرد . نمی خواستم فقط یک معرفی کتاب خشک وخالی بکنم ولی ظاهرا هر چه می خواستم به عنوان حاشیه مطلب بنویسم قبلا بیان شده است.
کتاب مدرسه حسینی ، کتابی است که بیش از نیمی از آن را با وجود ایام امتحانات در 10 روز اول محرم خواندم و مطالب بسیار جالبی را در آن دیدم.
این کتاب نوشته دکتر "مصطفی دلشاد تهرانی" است. البته شهرت ایشان بیشتر در تدریس نهج البلاغه است، اما خواندن این کتاب نیز خالی از لطف نیست. موضوعی که در این کتاب مطرح است از عنوانش قابل پیش بینی ست. راه و رسم چگونه زیستن در نگاه حسین (ع).برای بسیاری از ما نام امام حسین با انقلاب و جهاد و جنگ و البته غم و غصه مترادف است. زندگی ای که مورد پسند یک انقلابی ، یک مجاهد و البته کسی که از راه اشک مردم پول در می آورد است.اما گروه اندکی از ما به بعد انسان سازی زندگی حسین توجه می کنیم.نه اینکه بگویم آن ابعاد دیگر وجود ندارند، بلکه منظور من آن است که در جمع افرادی چون من این بعد دیگر، مورد غفلت قرار گفته است.
در این کتاب بیان می شود که مدرسه حسین دارای ساختاری ست(که البته اینجانب فکر می کنم که این ساختار می تواند راهی برای انسانی زیستن باشد!)
1.فهم درست اسلام
2.جامعیت اسلام
3.هندسه صحیح اسلام
بسیاری از مشکلات کنونی جامعه اسلامی ، در فهم نا صحیح از اسلام(اسلام طالبانی مثلا) ، عدم پذیرش جامعیت اسلام(که خود جای بحث بسیار در باره مفهوم جامعیت دارد!) و هندسه ناصحیح اسلام است.(هندسه نا صحیح از آن اسلامی فقط ظاهر گرا و یا اسلامی بدون مناسک می سازد.)
بیان این سه موضوع از زبان امام حسین در هنگام نهضت ایشان جالب توجه است.
بعد از این سه در این کتاب به اصول تربیتی مدرسه حسینی پرداخته شده و سعی شده است که با استفاده از بیانات امام حسین این اصول مطرح شوند.چند اصلی که به نظر من قابل تامل هستند :
1.اصل عدالتخواهی و ظلم ستیزی
2.اصل خداترسی و ترس ناپذیری
3.اصل حفظ حدود الهی و مرزبانی
4.اصل بینایی و بیدار دلی
5. اصل استخدام وسایل درست در راه اهداف متعالی
6.دیگرخواهی و مشارکت درونی
7.نفی خودکامگی و خودکامگی پذیری
اما در اخر مطلبم حدیثی را از اما صادق (ع) که در این کتاب بدان برخورد کردم را برایتان می نویسم. این حدیث درباره از جامعیت انداختن اسلام و تخدیر جامعه توسط بنی امیه است.

"همانا بنی امیه راه فرا گرفتن ایمان را برای مردم باز گذاشتند ولی راه فراگفتن شرک را بستند، برای اینکه چون مردم را به شرک کشاندند، مردم شرک را نشناسند"!!
الکافی،ج 2،صص415-416

دغدغه های یک فکر کتک خورده!

همچنان فکر این متهم کوچک گرفتار انواع و اقسام افکار نا جور و جور واجور هست! کار آنقدر بالا گرفت که برای اولین بار در زندگی بیست ساله خود با شخصی برسر هیچ (شاید!) به دعوایی در حد خود خشن پرداختم . گرچه بنده در این درگیری کتک خور بودم اما جان سالم بدر برده ام و همکنون آنچه رفته است را برایتان روایت می کنم!(البته این فقط روایت یک راوی نیست بلکه روایت یک کتک خورده رنجور است!)

مشکل از آنجا شروع شد که بعد از چندی صبح را با لبخندی بر لب و دلی شاد آغاز کردم که برای خودم هم موضوعی عجیب و غریب می نمود. در راه دانشگاه و اول صبح سوار بر تاکسی مسیری بودم که برای هفتمین سال پیاپی آن را می پیمودم.راننده تاکسی (خدایش ببخشد!)لطفی بر این بنده نحیف روا داشت و مسیر خود را تغییر داد و از مسیر ۷ ساله ما گذر نکرد . از آنجا که ترک عادت موجب مرض می باشد بر بنده این لطف سخت آمد (که نتیجه اش گران شد!) خلاصه من به سرزنش کردن جناب راننده پرداختم که ای فلانی من ۷ سال است که مسافر همین راهم و مسیرتان از جای دیگریست. او هم انکار می کرد که ما مسیر مشخص نداریم و من از اول گفته ام که مسیرمان به مقصد فلان است! لطف بعدی این بزرگوار آن بود که حتا لحظی بر پدال محترم ترمز پایش فشار نداد که مسیر این جانب طولانی تر نشود. ما هم که گرفتار فشار های فکری بودیم و روزمان را با لبخندی غیر معمول آغاز کرده بودیم تمام شجاعت و حماقت خود را جمع نموده و اقدام به نپرداختن کرایه کرده و از تاکسی پیاده شدیم!

مسافر کش بی چاره بدنبال ما افتاد با خطاب هوی آقا ! که پولت را بده . از او اصرار و از ما انکار . کار داشت بالا می گرفت که ترسی در دلمان افتاد و قصد کردیم که پولش را بپردازیم . اما از آنجا که کله مان بوی قرمه سبزی می داد بجای آنکه پول را در دستان این مرد زحمت کش بگذاریم آن را به داخل ماشین پرتاب نمودیم! طبق قوانین فیزیک هر عملی را عکس العملی ست و عکس العمل این حرکت بنده پرتاب شدن خود بر زمین بود. آقای مسافر این بنده پر وزن را با یک ضربه سرنگون نموده بود! ما هم که قصد نداشتیم خود را بازنده ببینیم از جای برخاسته و با کیف خود سر مبارک ایشان را مورد عنایت مخصوص قرار دادیم.سرتان را درد نیاورم که در آخر با میانجی گری عابران ما راه خود را گرفتین و رفتیم. در طول مسیر دانشگاه به زمین و زمان فحش نثار نمودیم. واز بی اخلاقی جامعه که خود نیز بدان گرفتار شده ایم ناله ای سر دادیم. روز با لبخند مان با احوالی تلخ ادامه یافت.

طبق گفته دوستان که اخلاق را عرف تعیین می کند این دعوای من و آقای راننده یک عمل کاملا اخلاقی بود! 

دغدغه های یک فکر رنجور!

تا حالا شده احساس کنید کله مبارکتان از شدت اندیشناک بودن به مرز انفجار رسیده باشد؟ حتما اتفاق افتاده! حالتی را در نظر بگیری که انواع و اقسام مسائل (دینی ُ اخلاقی ُ احساسی و درسی) شما را مورد حمله خود قرار دهند.نتیجه اش را هنوز نمی دانم و لی خدا عاقبت بنده حقیر  را که گرفتا این مساله گشته ام را به خیر کند.چند هفته ایست که در دانشکده کوچک خودمان محفل کوچک دیگری را تشکیل داده ایم به سبک سالهای خوش گذشته. اندک افرادی هستیم که هیچ ادعایی نداریم! نه ادعای با سواد بودن داریم و نه ادعای دیندار بودن داریم و نه هیچ ادعای دیگری . فقط برای یافتن پاسخ سوالات خود دور هم جمع می شویم. حاصل این چند جلسه بحث هایی پیرامون دین و اخلاق بود . خدا را شکر که افراد با انواع و اقسام افکار در این جلسه شرکت جستند و نگاه های متفاوت برایمان نمایان شد!

از دین گفتیم و انتظار ما از آن . به نتیجه ای واحد نرسیدیم. اما من به عنوان یک شنونده نکات جالبی را دراین گفت گو ها دیدم که آنها را بیان خواهم کرد.مثلا دوستی عقیده داشت که اگر از دین انتظار داشته باشیم که نتایج دنیوی و مادی به ما بدهد ارزش گزاره های دینی را پایین آورده ایم. این درحالی بود که ایشان اعتقاد داشت که دین یعنی رابطه انسان و خدا . واین رابطه در نماز خلاصه نمی شود یعنی بدون نماز خواندن هم می توان آدم دینداری بود. دوست دیگری اعتقاد داشت که اگر ما یک گزاره دینی داشته باشیم و به تمام شروط آن عمل کنیم باید نتایج آن را که در خود گزاره آمده در این دنیا هم ببینیم. مثلا  با رعایت تمامی شرایط در قرض دادن باید طبق آیه قران چند برابر آن را (آن به پول بر می گردد) در این دنیا پس بگیریم! دوست دیگری بیان می کرد که ایجاد تمام شرایط در دست ما نیست پس این گزاره ها عمل نخواهند کرد! خلاصه ما نفهمیدیم که بالاخره از دین باید این توقع را داشت که نتایج گزاره هایش را با تحصیل شرایط در این دنیا دید یا نه .

دوست دیگری در انتقاد به دینداران می گفت : چرا نماز می خوانید اما از فحشا و منکر به دور نیستید ! نماز خواندن شما ایراد دارد. دوست دیگری اضافه می کرد که نماز خواندن ما از روی نیاز و نتیجه گیری نیست بلکه از روی رفع تکلیف و عادت است. دیگری به این اعتقاد داشت که تا حال و حس نماز خواندن نباشد نباید این عمل را انجام داد.و دیگری به خود نماز انتقاد داشت! چکسی پاسخ این همه سوال را می داند؟ چکسی جرات بیان کردن این سوالات را دارد؟

این روز انواع و اقسام ایرادات را بر قران می بینیم. چکسی پاسخ خواهد داد. دادستان تهران؟متاسفانه همه ما که سرشار از این سوالاتیم متهم هستیم . ما به بی ایمانی متهم هستیم!

به گزارش هواشناسی...

پس به نظر شما واقعیت گریزی در قصه معاصر امری محتوم است؟ آیا این را یک حکم نمی دانید؟
آب خنک می پاشد روی پوست و حدقه چشمانم تر می شود. صدا ها کمتر شده و مردی که مسئول تحویل پرچم های سه رنگ است رفته است ، و احمد را مقابل رنگ های پلاستیکی تنها گذاشته است . یک ربع دیگر مانده تا مرد بیاید و بروند دنبال تابوت 212 . سرخ ، سبز ، چیزی میان دو رنگ گم شده است . سپیدی مطلق که تاریخ مهرش را بارها و بارها عوض کرده است . احمد فکر می کند آن سپیدی همان فاصله بین شوک قلبی و خط صاف دستگاه الکترونیکی بیمارستان صحرایی است . چیزی بین جنگ و صلح ، بودن یا نبودن و این سفید است . می شود رفت داخل ایوان آن را دید . وقفه ای بین دورنگ ملی . چیزی که باید از خلط سبز و قرمز جلوگیری کند . فاصله میان زمین و آسمان . استادیوم صدهزار نفری و جوانانی که سپیدی را می بوسند و آن را جیغ می کشند. ولش کن ...
...گورستان و صدها قبر که نمی توانند سیاهی کلمات من را پنهان کنند. قصه چنین تمام می شود .((مطمئن باشید !)) بخوان. می خوانم:
یک داستان سیاه به اندازه ای که یک زندگی معمولی می تواند باشد. بهم ریخته به اندازه افکار تمام آدم ها . این تمام سهم من از خواندن یک کتاب بود آن هم کتاب "مهدی یزدانی خرم".
گورستان . ساکت . کمرو . ایستاده و نگاهم می کند. .......پهنه ای خالی و همهمه ای از صدا های بی لب. مردگان خوابیده اند و هیچ خوابی نمی بینند، باران آرام آرام می بارد روی سپیدی مطلق پایین ، روی من ، تن سوخته ام ، سیاه شده ام ، انالله و اناالیه راجعون !
داستان یک زندگی ! شاید به خواندنش نیرزد!
به گزارش هواشناسی فردا این خورشید لعنتی...

فصل تعالی ایمان

من انسانم ، دستم ، پایم، چشمم برای دیدن و گوشم برای شنیدن هر آنچه شنیدنیست. من فکرم ، احساسم ، و اراده ام برای انجام هر کاری که ایمانم بدانست.
اینها همه من هستم، این همه من نیستم.
من روحم، من فراتر از تمام عالم ماده ام. من عشقم . من معنا هستم. من اشرف مخلوقاتم. من نشانه ام.
اینها هم هستم اما ، من این همه نیستم.
من پاک بودم ، نا پاک شدم . ساده بودم ، درهم پچیدم. صادق بودم ، به دروغ پناه بردم. من عهد بستم و شکستم . چون توبه کردم گستاخ تر شدم. و تو همانی که بودی. من مومن تر شدم ، پس گریختم. با اراده تر شدم پر غرور گشتم و خاضع تر اما کورتر ، و تو همانی که بودی.
من این، همه بودم اما ، این همه من نبودم.تا این فصل رسید . بی ریا شدم . دیگر ریا هم خریدار ندارد. این خزان دین های نمک دار است، این فصل سفره های دست کشیده شده مذهب است. این فصل انتقام توست از عاقلان دانش پرور بدست جاهلان مقدس . این همه فصل اما فصل همه ، این است.
این فصلی برای متفکران است ، فصلی برای ایمان آورندگان.
این فصل را با من بخوان. فصل تعالی ایمان را با من بخوان.

یادی از آنچه گذشت!!

به مناسبت سالگرد تاسیس وبلاگ محفل

sajjad

۹۶ تا پست در طول این یکسال برروی این وبلاگ منتشر شده است.

از سعید به خاطر پذیرفتن دعوت ما برای همکای تشکر می کنم و از دوستانی که با نظرات خود ما را همراهی کرده اند سپاس گزارم. از خانم پران هم به خاطر همراهیشان هرچند کوتاه بود سپاس بسیار دارم و امیدوارم که این همکای ادامه پیدا کند.

امیدوارم شرایطی در سال دوم وبلاگ ایجاد شود که بتوانیم از اندیشه های افراد بیشتری در مطالب این وبلاگ استفاده کنیم.


--------------------
PurePersian
تبریک: پیوستن سعید به جمع نویسندگان را تبریک می گویم
توصیه: همه خوانندگان فعال را لازم نیست حتما جذب کنید. برخی در مقام خواننده بسیار بهتر عمل می کنند تا نویسنده.


--------------------

The one

در این یک سال تقریبا 17 معرفی، 4 نقد اثر، 7 انتقادی، 26 تحلیلی، 17 خودنوشته، 8 غرغر و 16 یادداشت روایی و تعدادی بدون موضوع بندی منتشر شده اند و کلا ۹۷۰۰ بار دیده شده اند و ...

اعداد به کاری نمی آیند، حتی گذشتن ۳۵۶ روز معنایی ندارد، فقط بهانه ای است برای یادآوری، نمی دانم این "یاد"داشت در کدام دسته ی بالا قرار می گیرد ولی، محفل روایتی است خودنوشته از معرفی نقد غرغر های انتقادی تحلیلی!

به دوستان تبریک و به خیرخواهان خسته نباشید می گویم و از همه تشکر می کنم!


--------------------


عطا:


یک سال زمان زیادی برای سنجش سیر تکامل اندیشه نیست. ولی برای این که مسیر فکر کردن و تغییر زاویه دیدم را محک بزنم وبلاگ نویسی روش خوبی بود. هرچند من تقریبا هیچ وقت مطلب انفسی و به اصطلاح خودنوشته نمی دادم ولی این که برای معرفی یا نقد به چه چیزهایی علاقه نشان می دادم کاملا ثبت شده است.


از همین رو از همه ی کسانی که در این پیاده روی ها، چه مفصل و چه مینی مال، چه با نشاط و چه لنگ لنگان ما را همراهی کردند متشکرم. اما چند نفر خاص بودند که اعتمادشان به این جمع واقعا مثال زدنی ست. اینان همانهایی اند که همان کورسوی امید برای ادامه ی مسیر محسوب می شوند.


--------------------


محمد امین:
خوشحالم که این وبلاگ با ارزش برای همه ما یک ساله می شود.وبلاگی که از گروه شن در دبیرستان مفید سرچشمه می گیرد.کاملا خودجوش و با انگیزه و تفکر.
در یک سالگی وبلاگ با بیست سالگی بنده همراه شده است. این را به فال نیک می گیرم.

-----------------

علیرضا :

 مردم بپذیرید سلام غزلم را
 نشنیده مگیرید پیام غزلم را
 من شاعری از بین شمایم که نهادم
 با آینه در آینه نام غزلم را
 عمری همه از لطف شما گفتم و هستم
 مدیون شما نیز دوام غزلم را
 تا حسرت یک زمزمه تا حرمت یک راز
 خود یاد شما برد مقام غزلم را
 ذوق من و شوق دل و اخلاق شما کرد
 شیرین در این فاصله کام غزلم را
من حافظیم همچو شما کیست نداند
 در محفل ما نام امام غزلم را
 از لاله ی خونین دل این باغ بپرسید
 پایندگی دولت جام غزلم را
 گفتم همه ام را به شما لیک نگفتم
 مردم به خدا باز تمام غزلم را

. . .

دلخوش خاطره هاتم! هیچکس جز تو ندارم!
تو بگو، ترانه بانو ! من کجای روزگارم؟
وقتی معنای ترانه، حرفای صدتا یه غازه،
وقتی پیش پای خسته م، جاده های حیله بازه،
باید از کدوم دقیقه، برسم به خط سوم؟
تو کدوم ثانیه باید، خون بشم تو رگ مردم؟

خسته ام از این رهایی، زیر سقف سرب و کابوس!
این طلوع روشنی نیست، نور چلچراغ جادوس!
دل به این ستاره نسپار، برق چشمای یه گرگه!
چه دروغ دلنشینی، روی این لوح بزرگه!
تو بگو خاک سکوتم، از کدوم جوونه سبزه؟
روشنم کن که فروغ ت، به چراغونی می ارزه!

 یادم بده ترانه ای بخونم،
تا دیگه دیواری نمونه بر جا!
منو ببر به اون شب قدیمی،
دلم گرفت از این طلوع بی جا!