محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

انقلاب تمام ایرانی

طرح مسئله

ایران در سده بیستم شاهد وقوع دو انقلاب تمام عیار بوده که تحلیل گرانی را که عادت به کاربست مدل های اروپایی دارند با معماهای مهم و متعددی روبرو کرده است. با بررسی واقعیت های اساسی که درباره شرکت کنندگان ،مخالفان (یا نبود مخالفان) ، شعار ها و اهداف ، و پیامد های این دو انقلاب وجود دارد نمی توان هیچ یک از آن دو را انقلابی بورژوایی ، و مسلما نه انقلابی پرولتاریایی و صد البته نه انقلابی دهقانی خواند. وانگهی ، از منظر نظریه های موجود درباره تحولات اروپا ، به هیچ وجه روشن نیست که چرا و چگونه انقلاب نخست ، ملهم از ارزش های اجتماعی و سیاسی غرب بوده ، حال آنکه انقلاب دوم – که هفتاد سال پس از انقلاب اول رخ داد – آشکارا سر ستیز با غرب داشت.

مقدمه

بی گمان توضیح واضجات است اگر بگوییم هر جا در جامعه انسان ها ساختاری از اقتدار یعنی گونه ای از حکومت حتی در سطح تدبیر منزل وجود داشته باشد امکان – و در واقع احتمال - قیام و شورش بر ضد آن نیز وجود دارد.

درباره انقلاب ها هیچ گونه نظریه جهان روایی وجود ندارد . کم ترین دلیل این امر آن است که هیچ نظریه علمی ای نمی تواند جهان روا باشد. از این گذشته هیچ نظریه عمومی حتی درباره انقلاب اروپا هم در دست نیست. البته عناصر چنین نظریه ای را در اختیار داریم.

قیام ها و انقلاب ها در ایران

اگر در مورد همه انقلاب های اروپا تنها یک حکم بتوان صادر کرد این است که آنها قیام بخشی از جامعه در برابر بقیه جامعه یعنی بر ضد بخشی بوده اند که طبقات اجتماعی مرفه تر و قدرتمند تر را تشکیل می داده است. جوامع اروپایی از طبقات اجتماعی ماهوی و خودمختاری تشکیل شده یودند که دولت های اروپایی به آنها تکیه داشتند. از دوران باستان – از زمان یونانی ها و رومی ها- دولت های اروپایی پای بند قانون یعنی رفتار نامه ، سنت یا قراردادی بوده اند که نقض آن دشوار و تعبیر آن مشکل بوده است. طبقات اجتماعی ماهوی و خود مختار ، دولت های متکی به آنها ، و قانون یا سنتی ظاهرا غیر قابل نقض ، خاستگاه های توسعه بلند مدت در اروپا را تشکیل می دهند.

توسعه تنها نیازمند فراگیری و نوآوری نیست با که به ویژه به انباشت و نگهداری ثروت ، حقوق و امتیازات ، یا دانش و علوم نیاز دارد. جوامع اروپایی جوامعی بلند مدت بودند . وقوع دگرگونی های بزرگ ، نیازمند گذشت مدت زمانی طولانی و انجام تلاش قابل ملاحظه بود. ولی وقتی سرانجام این دگرگونی ها عملی می شد دیگر نمی شد اوضاع تغییر یافته را به وضع سابق بازگرداند.

ایران جامعه ای کوتاه مدت بود. حتی در حاضر هم چنین است. برای نمونه هر ساختمان محکم و بی عیب و نقصی را همین که سی یا حتی بیست سال از عمرش می گذرد کلنگی می خواند. ویژگی های تاریخی چنین جامعه ای درست نقطه مقابل جامعه بلند مدت است. در اینجا تنها این نکته را خاطر نشان می کنم که در چنین جامعه ای ، این نه طبقات اجتماعی بلکه دولت بود که ماهوی و اصل شناخته می شد ، و طبقات هرچه بلند پایه تر بودند به دولت وابسته تر بودند. اگرچه هم ثروت و هم امتیازات ، و نیز دانش ، علوم و تکنولوژی گاه در سطوحی بسیار بالا ولی آ ن اندازه دوام نمی آورد که به کار توسعه بلند مدت بیاید. هیچ قانونی وجود نداشت یعنی از هیچ رفتار نامه یا سنت بلند مدتی که بر روابط میان دولت و جامعه یا بر مناسبات درون خود جامعه حاکم باشد نشانی نبود.

تنها به عنوان یک نمونه مهم می توان خاطر نشان ساخت در هر لحظه از زمان ، کسانی بودند که از امتیازات ، قدرت و دارایی چشم گیری بهره داشتند ولی عملا قطعی بود که نوه ها و حتی شاید فرزندان آنها از ذره ای از آن قدرت ، امتیازات و دارایی ها بهره نخواهند برد.

بر پایه مفهوم باستانی فره ایزدی یا عنایت خداوندی ، خداوند است که فرمانراوایان را برای فرمان راندن در زمین تعیین می کند. فرض این بود که آنان گوهری والاتر از همه اتباع خود داشتند و در نتیجه از بابت کارهایی که می کردند به آنان پاسخگو نبودند. تنها مرز اختیارات آنها این بود که باید داد گرانه حکم می راندند. اگر چنین نمی کردند خداوند عنایت خویش را از آنان دریغ می داشت که در این صورت به دست مردم از تخت شاهی سرنگون می شدند. مفهوم انتزاعی حاکم دادگر – که مشهور ترین مصداق آن انوشیروان و شاه عباس اول است – اشاره به حاکمی نیرومندی داشت که مرز های کشور را امن نگه می داشت ، ثبات زندگی اجتماعی را تضمین می کرد ، و از همین رو ، امنیت و رفاه را امکان پذیر می ساخت.

چون قانون یا سنتی وجود برای مشروعیت وجود نداشت سقوط دولت خودکامه نیروهای نهفته جامعه را آزاد می کرد . در پی آن هرج و مرج حاکم می شد. هرج و مرج عمیق و پایداری که حاکم می شد تنها اثر مفیدی را که دولت مطلقه و خودکامه تا پیش از سقوطش داشت ، یعنی ثبات معمول جامعه را از بیت می برد. بدین ترتیب مردم عادی دلتنگ بازگشت و احیای دولت خودکامه می شدند. این روشن می سازد که چرا مردم ، به ویژه مدم معمولی که آن اندازه در طول سالهای قتل و غارت داخلی صدمه دیده بودند ، از اقا محمدخان قاجار استقبال کردند.

انقلاب های قرن بیستم

دو انقلاب اخیر ایران در ظاهر – یعنی از نظر برخی شعار ها و واژگان و غیره – تقریبا بی کم و کاست شبیه انقلاب هایی بود که جوامع اروپایی تجربه کردند.. با این حال اگر با نگاهی واقع بینانه جویای جزئیات شویم در خواهیم یافت که این انقلاب ها هم از لحاظ ویژگی اساسی شان تقریبا بی کم و کاست شبیه قیام های سنتی ایران بوده اند. در هر دوی این انقلاب ها می توان مشاهده کرد که تمام طبقات جامعه علیه حکومت خودکامه وقت کردند.

در انقلاب مشروطه هدف اساسی – در واقع مطلوب همگان و نقل همه مجالس – مشروطه بود یعنی حکومتی که مشروط و مقید به قانون باشد. اما این نیز حقیقتی است که در انقلاب مشروطه جامعه بجای ایجاد نظامی مبتنی بر قانون اساسی بدان گونه که از تاریخ اروپا با آن آشنا شده بود آرام آرام نشانه های هرچه بیشتری را از هرج و مرج از خود نشان داد. درست همانند همیشه پس از سقوط یک دولت خودکامه چنین می کرد.

درست در همان زمان مردم هرج و مرج پس از مشروطه را با ثبات نسبی زمان ناصرالدین شاه قیاس می کردند. بدین گنه بو که عمیقا از انقلابی که خود به وجود آورده بودند نومید و سر خورده شدند و رفته رفته آ ن را نتیجه دسیسه های انگلیس دانستند. و نیز به همین گونه بود که ناصرالدین شاه منفور ، شاه شهید نام گرفت و دهه های بعد محمد رضا شاه بعد از سپری شدن چندی از پیروزی انقلابی بسیار مردمی که به سرنگونی اش انجامید به شاه خدا بیامرز تبدیل شد و برخی از شرکت کنندگان در انقلاب یاد شده هم ، رفته رفته آن را ساخته دست آمریکا دانستند.

تا صد و پنجاه سال پیش هیچ کس بیداد ملموس در جامعه را به دسیسه های قدرت های غربی یا دست نشاندگان ایرانی آنها نسبت نمی داد. ولی از آن زمان به این سو ، به دلیل ضعف فزاینده ایران در برابر قدرت های امپریالیستی ، تقریبا هر بیدادی را که سر منشا آن دولت خودکامه بود به امپریالیسم نسبت داده شده است. امپریالیسم ، واقعیتی مسلم است ولی نظام خودکامه را در ایران امپریالیسم ایجاد نکرده است.

در انقلاب سال 57 نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت که مردم از ایالات متحده شدیدا خشمگین بودند، و این خود دلیل بسیار داشت. اما دلیل اصلی آن این بود که ایرانیان ، آن کشور را قدرت واقعی پشت صحنه می دانستند که هر روز به دولت مطلقه و خودکامه پهلوی دستورات لازم را می دهد.

انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی از حیث بسیاری از اهداف و شعار هایشان با یکدیگر تفاوت داشتند. ولی هر دوی این انقلاب ها ویژگی های اساسی قیام های سنتی ایران را در خود داشتند زیرا هر دو می خواستند به هر قیمت که شده دولت - در واقع شخص فرمانروا را بر اندازد – هر دو تقریبا از پشتیبانی کل جامعه برخوردار بودند، و هیچ یک از طبقات جامعه در برابر آنها نایستاد. همچنین در پی هر دوی این انقلاب ها ستیز های شدیدی در گرفت که پیدایش حکومت پهلوی نتیجه یکی از آنها بود. اما نتیجه نهایی انقلاب دوم را هنوز نمی توان با هیچ درجه ای از قطعیت پیش بینی کرد ، البته حرکتی که امروز (این متن در سال 80 نگارش شده است !) به هواداری از قانون ف دموکراسی ، جامعه مدنی و تساهل پا گرفته است ، به ویژه با توجه به حمایت چشمگیری که از آن به عمل می آید(اشاره به رای بیست و یک میلیونی سید محمد خاتمی دارد در دور دوم انتخابش به عنوان رئیس جمهور) شاید موجب گسست چرخه های تاریخی گذشته شود.

خلاصه ای از فصل دوم کتاب "تضاد دولت و ملت نظریه تاریخ و سیاست در ایران" نوشته همایون کاتوزیان

 

استفان زوایک

اشتفان زواگ نویسنده ای اتریشی ست که در دوره امپراتوری بزرگ اتریش در پایتخت این کشور به دنیا آمد. او نویسنده ایست که کار های مهمی را از خود در سالهای میانی جنگ جهانی اول و دوم برجای گذاشته است.او  بسیار تحت تاثیر اندیشه های زیگموند فروید قرار داشته است. 

در میان آثار او می توان به شطرنج باز که آخرین اثر او هم هست اشاره کرد. در این داستان او با در مقابل هم قرار دادن دو قهرمان کتاب که یکی کزنتوویچ مرد مغرور و خشنی که می تواند نماد فاشیزم باشد و دیگری آقای ب که با فروتنی و نزاکت همیشگی خود یک روشنفکر لیبرال را معرفی می کند در واقع می خواهد زاویه ای از ابعاد آرمانی و سیاسی خویش را نمایان سازد. 

زوایگ در این داستان ضعف لیبراایسم را که بر شالوده اندیشه آزاد استوار است در برابر قدرت فاشیسم که با صلابت عملگراست  به عنوان نمومنه بارزی از غلبه باطل بر حق تلقی می کند و همین ارزیابی آنچنان او را مایوس و به اینده جهان بد بین می سازد که پیش از اینکه در پایان جنگ شاهد پیروزی جبهه متفقین بر نازی ها باشد دست به خودکشی می زند.  

در بخشی از زندگی نامه این نویسنده که به دست خودش نوشته شده می خوانیم :"من خود شاهد دو تا از خونین ترین جنگ های تاریخ بشر گردیده ام و قبل از آغار این جنگ ُ من ناظر بالاترین شکل آزادی افراد بشر بوده ام و در جریان جنگها پست ترین نوع اسارت همین افراد بشر را مشاهده کرده ام. من مانند میلیونها نفر انسان، نوبت به نوبت، آزاد و برده ، محبوب و منفور، متمول و فقیر شده ام و در غرقاب توفان حوادث بدون اینکه اختیار بر کنار ماندن را داشته باشم اجبارا فرو افتادم. " "انچه شگفت آور است آنست که با وجود سقوط اخلاق و معنویت در دنیای حاضر که نمایشگر عقب ماندگی فکری و فلاکت بشر می باشد ، به قدرت اندیشه های پویا همین بشر در قسمت های علوم و فنون پیشرفتهای زیادی حاصل شده است. با اختراع هواپیما آسمانها فتح گردیده و با انتقال صدا فضا مسخر شده است، معما اینست که در هیچ دوره ای از تاریخ بشریت چنین حقارت معنوی توام با ترقیات درخشان دیده نشده است."

و آنگاه که هدیه تولدم سمفونی مردگان شد

"زمانی رسیده است که ما اهل قلم تعیین کننده نیز خواهیم بود. عصر انفورماتیک است و ما روزنامه‌نگاران به احترام واژه، به احترام آزادی، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعیین می‌کنی"

این جملات نویسنده داستان سمفونی مردگان است.مردی که چون بسیار هنرمند دیگر از این کشور گریخت.اما سمفنی مردگان داستان مردمان همین خاک است. داستان تیره روزی فرهیختگان و متفکران است. داستان خانواده های ایرانی ست. داستان اورهان ، آیدین و آیدا . داستان مادری که سوخت. داستان پدری که نتوانست آنچه می خواست باشد.

داستان سبک نوشتاری جذابی دارد. بصورت روایت های چند راوی از یک زندگی خانواده ای که از هم پاشیده است. داستان روایت آدم های مرده است از زندگی ای که رنگ باخته است.

به نظر من نویسنده در استفاده از شیوه راوی های متغیر به خوبی استفاده برده است. فضا سازی داستان بسیار خوب انجام شده . گرچه در شخصیت پردازی چندان عمیق نشده است ، اما این موضوع از ارزش های کتاب کم نمی کند.

داستان بخوبی خانواده ایرانی را تصویر می کند . بزرگنمایی ضعف های خانواده های مرد سالار

و ارائه یک تصویر کاملا سیاه از موقعیت روشنفکران در جامعه ایرانی از دیگر نکات این داستان است. ایاز پاسبان که نماد مخالفت حکومت با روشنفکران و هنر مندان است و پدر نمادی از طبقه متوسط مذهبی است که توسط حکومت استحماق می شود . مادر نماد وجدان آگاه جامعه است کاری جز حسرت خوردن از دستش بر نمی آید. آیدین نماد طبقه روشنفکر است که هم جامعه مخصوصا طبقه متوسط مذهبی او را از خود می راند و هم حکومت آزارش می دهد.اورهان نمایانگر افراد نان به نرخ روز خور است که جز منافع خود چیز دیگری را نمی بینند. و آیدا شاید جامعه زنان باشد که در این نظام مردسالار می سوزد. و می توان یوسف را هم نمادی از افراد بی تفاوت به حوادث روزگار خود دانست.


من به شخصه اعتقاد دارم عباس معروفی کمی در نوشتن این داستان به دور از انصاف بوده است و داستانش خیلی سیاه است! اما در هر صورت داستان قابل احترامی را برای مخاطبانش ارائه کرده است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

استخوان خوک و حکایت عشقی...(۳)

گوش دادن به حرف های آلبر کار چندشناکی بود ولی تنها دوای موجود بود . البته باید آدم خوش شانسی باشم که کارم به جاهای باریک نکشید! منظورم اینکه کارم به خودکوشی نکشید! البته آلبر به شدت خودکشی را نفی می کرد . اون اصلا قبول نداشت که با خود کشی همه مشکلات حل می شوند. اما حرف هایی که می زد درباره پوچ بودن زندگی ، طرفداری از نفرینیان ، منطق پوچ و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر ، زندگی کردن را سخت می کرد! به قول sajjad مرده شور من و آلبر و نیچه رو ببرم که دردی به دنیا اضافه نکردیم ، فقط رنج رو بیشتر کردیم!!

اینجا خیلی هم جای بدی نیست! کلی آدم - آدم های جورواجور- در وقت هواخوری در حیاط زندان از این طرف که به دیوار های بلند ختم می شود به آن طرف که به دیوار های بلند با سیم خار دار ختم می شود ،در حال حرکت هستند. به تنها تیکه از آسمان که برایشان باقیمانده نگاه می کنند. البته این تنها تیکه باقیمانده آنقدر بزرگ هست که با دیدنش آدم یاد خودِ خود آسمان بیفتد. بعضی از این زندانی ها مثل من آرزو دارند -البته یکسری از کسانی هم که مردند آرزو داشتند- که آدم های معمولی می بودند. آن وقت آزاد بودند، از هر بند و فکری!

خلاصه اینجا خیلی هم جای بدی نیست! در اینجا آدم های جالبی پیدا می شوند. مثلا چند روز پیش مردی با ریش های بلند را دیدم که لباس کشیشها را به تن کرده بود و قلم به دست زمان هواخوریش را می گذراند. بنده خدا دیوانه است! خودش را قدیس می نامد و کتابی که نوشته را اعترافات نام گذاری کرده است . آن روز ،آنچه می نوشت را بلند بلند تکرار می کرد."بدینسان جریان دوستی را با گل و لای هرزگی آلودم و آبهای زلال آن را با رودخانه سیاه جهنمی شهوت تیره کردم . و هنوز به رغم چنان شرارت متعفنی چندان غره بودم که آرزوی توفیق در جهان را داشته باشم. عاشق نیز شدم و این دامی بود که ساخته بودم. "  با این جمله آخر تمام همبندی هایش  موافقند. زندانی های بند ابد !!"خدای من ، خدای رحیم ، چقدر با من خوب بودی ، چرا دران جام لذت تلخی بسیار آمیختی . عشق من برگشت و من در زنجیر های به وصال رساندن آن گرفتار شدم. حتی در بحبوحه لذت هایم از نگرانیهایی که تازیانه های بیرحم حسادت ، بدگمانی ، ترس ، خشم و مجادله شدید بدانها دامن می زدند در تلاطم بودم. " واقعا خنددار و جذاب نیست؟ از همبندی های این قدیس محترم که نامش آگوستین هست ، فردی به نام مصطفی به خاطر داستان های کوتاهش معروف است. او هم درکار نوشتن است. زندانی های بند ابد به او مراجعه می کنند و داستان های عشقی زندگیشان را برای او تعریف می کنند تا در کتابش آنها را هم بنویسد. اسم کتاب را گذاشته " حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" اسم جالبی برای حکایت عشق است. اول کتابش را با این عبارت شروع کرده . "اگر در کلمات درمانده و بی پناه و از نفس افتاده ای این کتاب کوچک اندک حرمتی هست، باری با فروتنی تمام  آن را پیشکش می کنم به زن ها. به همه زن ها . این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی.  "  من هم می خواستم داستانم را برایش تعریف کنم . پس دست به قلم بردم و چیزکی نوشتم. نامش را گذاشتم  داستان سرزمین درون. حکایت عشق بی قاف بی شین بی نقطه آ قای سیاه به خانم سفید!

===========================================================

باعرض پوزش به خاطر مشکل پیش آمده در لینک گذاشته شده. امیدوام بتوانم مشکل را حل کنم.

استخوان خوک و حکایت عشقی(۲)

این اواخر آلبر خیلی حالش خراب بود. همه چیز را قاطی کرده بود .در ساعت هواخوری وقتی باهم  راه می رفتیم ُ سعی می کرد گذشته را بیاد آورد . گویی رسالتی داشت در این یاد آوری ها  و چه چیز مفت تر و در دسترس تر از گوش و هوش من ؟ یکبار در باره داستانی با من صحبت کرد که خود نوشته بود و لی از آن فقط انتهایش را به خاطر داشت. فقط به یاد داشت که دستانش را سوال گونه به پایان برده است. و این سوالی بود که جوابش شاید مرا ازین زندان رها می کرد و شاید بیشتر در بندم می کشید!

کلاماندس که هنوز اسیر احساس گناهش در کوتاهی از نجات دادن دختری است که خودش را از پل پرت کرد، با خود می اندیشد اگر آن لحظه تکرار می شد می توانست به گونه ای دیگر عمل کند یا نه ؟ او در رویای تکرار این فرصت است.فرصتی برای خوبی اش یا دستگم حفظ توهم اینکه خوب است.((آه دختر جوان ، بازهم خودت را در آب بیفکن تا من یکبار دیگر فرصت کنم هردو مان را نجات دهم!)) اما خوشحال است که مجبور نیست دوباره دست به این انتخاب دشوار بزند.((ووی...! آب چه سرد است! ولی خیالمان آسوده باشد! حالا خیلی دیگر دیر شده است. همیشه خیلی دیر است ، خوشبختانه!))

وقتی با خودم فکر می کنم، آری خوشبختانه همیشه خیلی دیر است! قبل از گرفتاری در این زندان تنگ و جانکاه ، هنگام گذر از خیابان های شلوغ شهر ، از خود می پرسیدم این همه هیاهو ، این همه اضطراب ، این همه شتاب از سر چیست؟ می گویند آدم های شهر نشین نمی توانند دمی را در روستایی کوچک بگذرانند. آری این چنین است. لحظه ای جدا بودن از این هیاهوی پوچ انسان را به خود باز می گرداند. و آنگاه از خود خواهی پرسید ،برای چه باید زیست ؟ این همه شتاب از چه روی بود؟ چه هستیم ، چرا هستیم و چرا باید باشیم؟ آری بدور از هیاهوی شهر دیگر هیچ چیز نمی تواند ما را از اندیشیدن به خود باز دارد. و آنگاه خواهیم فهمید که چه پوچ شتابان به دنبال این استخوان خوک هستیم!

استخوان خوک و حکایت عشقی (۱)

نوشتن دیگر برایم سخت شده . کاش فقط این بود ... نفس کشیدن هم اینجا برایم غیر قابل تحمل شده است. حالا می فهمم . الان درست در نقطه ای قرار دارم که با اطمینان فریاد می کشم که می فهمم. من زندگی را می فهمم. و زندگی را در یک سوال ، فقط یک سوال ، می توان یافت ، درک کرد ، و ... بعد اگر جوابی داشته باشی ، آن وقت زندگی را می توان زیست!
نوشتن وقتی برایم مثل کوه کندن شد - سخت و بیهوده- که فهمیدم هر چیز دیگر غیر از نوشتن این سوال کاری عبث و چه می دانم ؟ دور ریختن وقت است. اینها به این سادگی که این متن را می خوانید بدست نیامده. تمام وقتم در این زندان تنهایی به این فکر گذشت. تمام آن ثانیه ها که شصتا شصتا با هم جمع شدند و دقایق را ساختند و بعد ساعت ها را نواختند و بعد بی آنکه خورشیدی که خیلی وقت پیش غروب کرده بود ، دویاره غروب کند ، خطی دیگر بر دیوار کشیده شد تا اینکه من آن سوال را یافتم. آن سوال صحیح را. سوالی که همه چیز را ساده کرد. تمام فلسفه را در خود جمع کرد و بعد برایم نشان داد که همه آنها پوچ و بیهوده اند. سوال ساده ای که تمام معانی را از معنی ساقط کرد.
چرا همه ما خواهیم مرد؟

وقتی این ها را روی کاغذ سیگار نوشتم و از سوراخ کوچک ارتباطم با آلبر ، به دستش رساندم ، می توانستم صدای خنده هایش را از پشت این دیوار های سنگی بشنوم.

...

وقتی سیگار تو را دود می کند!

اولی از خیابان دانشگاه ، از در آزادی دود کنان بالا می آمد. دومی رو به آزادی ، از خیابان پایین می رفت . دومی تا بحال اولی را دودی ندیده بود . اولی از میان دود نتوانسته بود دومی ا ببیند و گرنه حتما من این مطلب را نمی نوشتم. خلاصه دومی از دودی شدن اولی ناراحت شد. شاید چون انتظارش ا نداشت. اولی از برخورد تند دومی نارحت شد، شاید چون او هم انتظاش ا نداشت. حالا سومی که من یا شما باشیم باید از دست اولی ناراحت باشیم که دود می کند یا از دست دومی که انتظا دود کردن هر آدمی را ندارد؟


فکر نکنم در این عالم کسی را بیابیم که از اثرات مضر سیگار خبر نداشته باشد . این موضوعی است که بارها تلویزیون و رادیو و روزنامه ها درباره آن مطلبی را ارائه کرده اند و خواهند کرد.موضوعی که مطمئنا توسط مردمان سیگاری بسیاری اثبات شده(مضر بودن سیگار را می گویم) به قلم در آمده و بیان شده است.به نظر می رسد سیگاری شدن افراد مستقل از میزان علم آنها نسبت به مضرات آن باشد. با دانستن تمام این مضرات چرا باز هم افراد سیگاری می شوند؟ این سوال بزرگی است که البته به نظر می رسد پاسخی که به آن می دهیم بی شباهت به پاسخ دادن به این سوال که چرا افراد مومن به یک دین مرتکب گناه می شوند ، نخواهد بود!


در میان تمام سوالاتی که می توان پیرامون ، موضوع دود و سیگار مطرح کرد ، سوالاتی وجود دارد که درباره نحوه نگاه ما افراد غیر سیگاری به یک آدم سیگاری است.آیا یک فرد سیگاری مجرم است؟ گناهکار است؟ انسان بدی است؟ اگر جواب مثبت باشد ، آنگاه بسیاری افراد که از آنها به نیکی یاد می کنیم انسان های بدی خواهند بود! پس دیگرنباید از آنها به نیکی یاد کنیم زیرا آنها سیگاری بوده اند. آیا با افراد سیگاری نباید دوست شد؟ باید از آنهافاصله گرفت ؟ پس چگونه با پدران ، اساتید ، روحانیون ، روشنفکران ، پزشکان ، سینماگران و ادیبان و... که سیگاری هستند تعامل کنیم؟ آیا جنس فرد سیگاری بر سنگین تر شدن جرمش اثر می گذارد؟ سنش چطور؟ آیا سیگاری بودن بهتر از تریاکی بودن است؟ و صد آیای دیگر که جواب دادن به آنها بی شباهت به پاسخ دادن به برخی سوالات دینی نیست!


مثلا آیا جرم دروغ گو کمتر از زنا کار است؟ آیا در زنا ، جنس فرد جرمش را سنگین تر می کند؟ آیا سن فرد گناهکار ، بر سنگینی جرمش اثرگذار است؟ آیا باید از افراد گناهکار دوری جست؟ پس حتی با خود هم نمی توان زندگی کرد!


امیدوارم از این یادداشت برداشت نشود که سیگاری بودن را تایید می کنم و یا حتی توجیهی برای آورده ام! تنها خواسته ام درباره سیگاری بودن و گناهکار بودن هم اندیشی کرده باشیم!!