محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

داستان سرزمین درد

در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم ، در روزی دلگیر و سرد  در زمستان 1975 ، آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و  دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم....

بابا گفت:" خب، هر چی ملا یادت داده ول کن ، فقط یک گناه وجود  دارد والاسلام. آن هم دزدی ست . هر گناه دیگری هم نوعی دزدی ست. می فهمی چی می گویم؟"

مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم :" نه ، بابا جون." نمی خواستم دوباره نا امیدش کنم.

بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دلم را سوزاند، چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنها یی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه ، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده ، هر چند خوب می دانستم که سر ساختمان بوده ، سرکشی به این ، نظارت به آن . مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست ؟ از تمام ان بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم. گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه آنها با پدر و مادرهایشان مرده بودند.

بابا گفت :"اگر مردی را بکشی ، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی ، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی . وقتی دروغ می گویی ، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی . وقتی  تقلب می کنی ، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟  "...

رحیم خان برایم تعریف کرد که وقتی اتحاد شمال از 1992 تا 1996 کابل را به تصرف خود در آورد، جناح های مختلف مدعی بخش های مختلف کابل شدند."اگر به هوای خریدن فرشی از شهر نو به کارته پروان می رفتی ، می بایست خطر تیر خوردن به دست یک تیرانداز کمین کرده ، یا منفجر شدن با یک موشک را به جان می خریدی –تازه اگر می توانستی از تمام پست های بازرسی بگذری . درواقع برای رفتن از محله ای به محله دیگر ویزا لازم بود. برای همین مردم از جایشان تکان نمی خوردند و خداخدا می کردند موشک بعدی به خانه هایشان اصابت نکند."...

رحیم خان گفت :"طالبان که آمد و ائتلاف را با تیپا از کابل انداخت بیرون ، من توی همان خیابان واقعا رقصیدم. و باور کن تنها نبودم. مردم توی چمان ، توی ده مزنگ جشن گرفته بودند. با طالبان چاق سلامتی می کردند، از تانک هایشان بالا می رفتند و ژست می گرفتند و با آنها عکس می انداختند . مردم دیگر از جنگ دائمی خسته شده بودند، از موشک ، تیراندازی و انفجار به تنگ آمده بودند، از تماشای گلبدین و دارودسته نظامی اش که به هر جنبنده ای تیر اندازی می کردند ، بستوه آمده بودند. ائتلاف ، بیشتر از شوروی  به کابل صدمه زد . پرورشگاه پدرت را خراب کردند، می دانستی؟"...

خالد حسینی

بادبادک باز

انتشارات مروارید

اینجا یکنفر مرده است آقا...

از ساختمان خوش هیکل ابن سینا با سرعت خارج می شوی. تمام سبزی های اطرافت را نادیده می گیری و در حالیکه برسر حل سوال کوییز(بقول یکی از دوستان امتک!) با همراهت جدل می کنی ، راهت را برای رسیدن به کلاس بعدی از روی سنگفرش های خیس کنار بانک پیش می گیری. شهاب را می بینی . لبخند از روی عادت، روی چهره ات نقش می بندد و مثل همیشه یک سلام علیک سریع را برای طرف مقابل آماده می کنی. چهر اش کمی گرفته تر از همیشه است. تیشرت سیاهش و قتی حرفش را می شنوی بیشتر توجهت را جلب  می کند. می گوید :" پیامک دوره به دستت رسید؟" یادت می افتد که وقتی سرکلاس بوده ای ، از ویبره موبایلت به خودت لرزیدی و هرچه از دهنت در آمده به بسیج دانشگاه گفتی. آخر تو چه گناهی کرده ای که شماره ات را بسیج دارد و هر شب و هر روز با پیام هایش تو را دعوت به شرکت در انواع و اقسام جلسات و مراسم ها می کند! خیلی ساده می گویی نه ! چهره اش هنوز گرفته است . می گوید:" شهروز کشاورز بود؟! معلم شیمی سوم؟. مرده !" برای یک لحظه هم که شده است از فکر گندی که به امتکت زده ای در میایی و چهره او را بیاد می آوری. مردی با مو های جو گندمی و صورتی که پر از یادگاری های دوره جوانی بود. اما زمان بیشتری برای فکر کردن به او نداری . کلاست دیر می شود اگر سر و ته حرفتان را بهم نیاری . پس با یک ابراز تاسف ساده و بیان اینکه " سنی نداشت بنده خدا!" حرفتان را تمام می کنی و به سمت کلاست دوان می شوی. در راه برای همراهت قصه شطنت هایتان را در مدرسه و سر کلاس او تعریف می کنی.

 کلاست تمام می شود. و هیچ چیز مقدم بر ناهار سلف نخواهد بود. جوجه می دهند با گوجه. جوجه ها کمی ترگل مرگل شده اندو آقای سر آشپذ از زعفران هم استفاده کرده است. با اینکه جوجه ها نیم خام هستد اما با ولع همه را می خوری. وقت خارج شدن از سلف فرهاد را می بینی. داستانی برایت تعریف می کند. می فهمی خودکشی بوده است. شاخ هایش نمایان می شود.خودکشی به خاطر مسائل مالی ؟! به خاطر تحقیری که استاد کرده بودش؟! چه قدر ساده . چقدر ساده ...!

فردا می شود بازهم تند و سریع تمام سنگ های سنگفرش  دانشگاه را زیر پایت له می کنی و حضورت را در کلاس های مختلف به هم میرسانی! ظهر می شود باز آرامگاهت سلفست. با خبر می شوی که یک نفر در دانشگاه مرده است . فوتبال بازی می کرده . البته نه در سه سالن موجود در دانشگاه . فقط روی همان سنگ هایی که هر روز زیرپایت لهشان می کند. خدا بیامرزدش . این را همه می گیند . البته جدا جدا. در شریف چه اهمیتی دارد که یکی مرده است. همه از سال ورودیش می پرسند و معدلی که داشت. و بعد سر تکان می دهند و با تاسف می گویند:" اگه یکم دیگه زنده بود حتما Applyیش را میگرفت و می رفت". یک نفر داغ می کند ، با دو دستش خر خره ات را گرفته است که " یک نفر مرده است آقا." می گویی مقصر خودش بوده است که بجای درس خواندن در دانشگاه داشته فوتبال بازی می کرده. دیگران تایید می کنند و همه از کنار اعلامیه ختمش، دانشجوی تازه مرده، می گذرند.

یادت می افتد که همین یک سال پیش شندی یکنفر در علامه طباطبایی سکته کرد و آنقدر صبر کردند که تا در دانشگاه جان بدهد ، نه جای دیگر. همین یک سال پیش بود که یکی از برقی های شریف خودکشی کرد و استاد محترم او را جزو تلفات سیستم دانست.(یادت هست که چقدر به او خندیدیم!؟!) یادت می افتد همین یک سال پیش یک نفر در کف استخر  علم و صنعت ماند و دیگر بالا نیامد(البته که استخر پر از آب بود.) و بعد در انتظار Applyات همچنان سنگفرش های دانشگاه را زیر پای می گذاری!!

یادم رفت بگویم ،همین چند ماه پیش بود که 20 تا دانشجوی دیگر هم جزو راهیان گور شدند!

ارزش مرگ ایمان...

ارزش
"دو کشتی جنگی ماموریت یافته بودند برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی توفانی مانور بدهند. من در کشتی فرماندهی خدمت می کردم و با نزدیک شدن شب در پل فرماندهی - که همان عرشه کشتی است- نگهبانی می دادم. هوای مه آلود سبب شده بود که دید کمی داشته باشیم ، در نتیجه ناخدا نیز در پل فرماندهی ایستاده بود تا همه فعالیتها را زیر نظر داشته باشد.
پاسی از شب نگذشته بود که دیده بان روی پل فرماندهی گزارش داد:
- نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم می خورد.
ناخدا فریاد زد:
- آیا نور ثابت است یا به طرف عقب حرکت می کند؟
دیده بان جواب داد:
- ثابت است.
که به این مفهوم بود که در مسیری داریم به هم بر می خوریم.
ناخدا به مامور ارسال علائم گفت:
-به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم ، توصیه می کنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید.
جواب علامت این بود که:
- شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید.
ناخدا گفت:
-علامت بده که من ناخدا هستم و آنها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند.
پاسخ آمد:
- من مهناوی دوم هستم و بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید!
اصول مانند برج مراقبتند : قوانینی طبیعی که نمی توان آنها را شکست.
اصول، عملکرد ها نیستند. عملکرد یعنی کنش یا فعالیتی ویژه. عملکردی که شاید در موقعیتی موثر واقع شود، لزوما در موقعیت دیگر موثر قرار نمی گیرد.
اصول ارزش ها نیستند. اصول خود منطقه اند وحال آنکه ارزش ها به منزله نقشه اند.
استفان کاوی
هفت عادت مردمان موثر


کوهی : اما بزرگترین دستاورد فکری تو ، بزرگترین غلطی که کردی یا به قول خودت کشف مهم و تاریخی ت مربوط می شه به روز بیست و سوم دسامبر .[ دستش را در جیب پیراهنش فرو می کند و به دنبال نوشته ای می گردد. تکه کاغذی را از جیب بیرون می آورد. کاغذ را نزدیک چشم می برد و از روی آن می خواند.] امروز کشف مهمی کرده ام. این کشف محصول سه ماه تفکرو تامل و مراقبه است. من به طرز غریبی ، که این کلمات هرزه نمی توانند بگویند چه قدر ، از این کشف هیجان زده ام. آن قدر که دلم می خواهد بروم بالای ساختمان اینجا و فریاد بکشم. من امروز دریافتم که سرانجام همه، بی گمان همه بدون هیچ استثنایی ، خواهیم مرد. من امروز این واقعیت را ، این یقین یگانه و یکتا را ، که بی تردید و تا صدسال دیگر هیچ اثری از ما هنرپیشه ها ی سینما ، فوتبالیستها ، نویسنده ها ، خواننده ها ، فیلسوف ها ، ملکه های زیبایی، قاضی ها ، محکوم ها ، رئیس جمهور های دنیا ، عاشق ها معشوق ها ، سیاه ها ، سفید ها ، زرد ها ، سرخ ها و هر کس که فکرش را بکنید بر روی زمین نخواهد بود، از عمق جان دریافتم. من از این حقیقت ، از این عدالت محض ، از این تنها عدالت مطلق هستی که هیچ عدالتی به وضوح و شفافیت و شکوه و قطعیت و معناداری آن نیست ، از این که تنها تا صد سال ، فقط تا صد سال دیگر حتا یک نفر از ما شش میلیارد آدمی که حالا مثل کرم روی این تل خاکی درهم می لولیم وجود نخواهیم داشت ، به طرز به شدت سکرآوری خوشحالم.
مصطفی مستور
دویدن در میدان تاریک مین

یا باید داستان ابراهیم را فراموش کنیم یا باید هراسان شدن از پارادوکس عظیمی را که معنی زندگی ابراهیم بود بیاموزیم تا بفهمیم که زمانه ما ، مثل هر زمانه دیگری، اگر ایمان داشته باشد، می تواند شادمان باشد. اگر ابراهیم یک هیچ نیست، اگر شبحی یا نمایشی برای وقت گذرانی نیست، آن گنهکار که می خواهد از ابراهیم تقلید کند هرگز مقصر نیست، بلکه باید بزرگی عمل ابراهیم را درک کرد تا بتوان درباره رسالت و شهامت خویش برای رویارویی با چنین آزمونی داوری کرد. تناقض مضحک رفتار واعظ این بود که ابراهیم را به چیزی پیش پا افتاده تبدیل می کرد و با این حال دیگران از تقلید از او بر حذر می داشت.
... اکنون می خواهم از سرگذشت ابراهیم نتایج دیالکتیکی ذاتی آن را به صورت مسائلی استخراج کنم تا ببیینم پارادکس ایمان چه اندازه عظیم است، پارادوکسی که می توانداز یک جنایت عملی مقدس و خداپسندانه بسازد، پاردوکسی که اسحاق را به ابراهیم باز پس می دهد، پاردوکسی که هیچ استدلالی آن را نمی گشاید، زیرا ایمان دقیقا از همان جا آغاز می شود که عقل پایان می یابد.
کییر کگور
ترس ولرز

فضل خدای را که تواند شمار کرد؟

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتلای محمد
قدرفلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هر کسی به قیامت
لیله اسری شب وصال محمد
آدم و نوح خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ضلال محمد
عرضه گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
هم چو زمین خواهد آسمان که بیافتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد!

به همین سادگی

سال 86 تمام شد!
چقدر جمله ساده ای به نظر می رسد! داشتم مطلبی ، درواقع پرسشی را مطرح می کردم در وبلاگ که چرا بعضی دوستان با شنیدن نام افرادی مثل دکتر سروش داغ می کنند و می خواهند هر آنچه حرف زشت در تمام عمر خود آموخته اند را نثار این افراد بکنند! نوشتم و نوشتم تا اینکه حوصله ام سر رفت و نوشتن این مطلب را رها کردم !
کمی فکر کردم دیدم من هم به همین درد مبتلا هستم ! البته شاید دردی که من بدان مبتلا هستم با دردی که عده ای از دوستان گرفتارش هستند تفاوت هایی داشته باشد. بگذریم. الان که این متن را تایپ می کنم شهر مثل منطقه جنگی شده!
چند وقتی بود که از نابسامانی های اجتماعی مملکت دلم گرفته بود! امروز دونفر به شکل وحشیانه ای به جان هم افتادند ! دردم تشدید شد. (نشنیده بگیرید ولی خدایی این حکومت که ادعای اسلامی بودن را دارد در این 30 سال چقدر در ارتقای فرهنگ جامعه و مخصوصا گسترش اخلاق موفق بوده ؟) این روز های آخر که از دانشگاه به خانه برمی گشتم با خودم کمی فکر کردم و یک مقایسه ای بین وضعیت کنونی در ایستگاه میرداماد و وضعیت 5 سال پیش آن انجام دادم . دلم گرفت چون خوش بینانه ترین حالتش این بود که تغییری نکرده!
دیشب صفحه آخر روزنامه را خواندم . اعتراض سینما گران به تعطیلی نشریه هفت و دنیای تصویر ! یک متن تند نوشتم (البته روی کاغذ!) گفتم فردا تایپش می کنم. اما بی خیالش شدم.این مسائل دیگر تکراری شده اند. چه فایده ای دارد به آنها بپردازیم! زندگیت را بکن برادر من ، چه چیز را می خواهی درست کنی . به قول یکی " اینقدر دستکاریش نکنید ، بدتر می شه!!"
امیدوارم سال 87 مثل سال 86 باشد بدتر نشود (البته وضع مملکت را می گویم!)
و برای شما سالی پر برکت تر را آرزو مندم!

فصلی در تعالی ایمان

آیا بسنده کردن به ایمان اولی تر و خواست همه برای فراتر رفتن از آن طغیان نیست؟ وقتی در زمان ما مردمان به هزار زبان می گویند که به عشق بسنده نمی کنند به کجا می روند؟ به خرد ناسوتی به حسابگری های حقیر به خفت و خواری به هرآنچه که می تواند منشا الهی انسان را مشکوک کند؟  آیا اولاتر نیست که باز در ایمان بمانند و آن کس که در آن می ماند مراقب باشد تا سقوط نکند؟ زیرا حرکتهای ایمان همیشه باید به لطف محال انجام گیرد اما به گونه ای انسانی متناهی را نبازد بلکه آن را تماما به چنگ آورد. من به سهم خود می توانم حرکتهای ایمان را به خوبی توصیف کنم اما از انجام آنها عاجزم.وقتی کسی حرکت های شنا را می آموزدمی تواند خود را به زیسمانی آویخته به سقف ببندد و حرکات را انجام دهد. شخص می تواند حرکات را توصیف کند اما شنا نمی کند. به همین گونه نیز من می توانم حرکتهای ایمان را توصیف کنم اما آنگاه که به درون آب می افتم البته می توان گفت شنا می کنم (زیرا من از کسانی که در کنار ساحل در آب راه می روند نیستم) اما حرکتهای دیگری یعنی حرکتهای نامتناهی را انجام می دهم . در حالی که ایمان خلاف این می کند....

اما ابراهیم چه کرد؟ او نه چندان زود رسید و نه چندان دیر . او بر خر خویش نشست و آهسته به راه افتاد. در همه این مدت او ایمان داشت . او ایمان داشت که خدا اسحاق را از او نمی خواهد. با این همه اگر او را می خواست آماده بود تا وی را قربانی کند.او به لطف محال ایمان داشت.زیرا در این جا جایی برای محاسبات بشری نبود و بی گمان پوچ بود که خداوند که لحظه ای پیش اسحاق را از او خواسته است لحظه ای بعد خواست خویش را پس بگیرد . او از کوه موریه بالا رفت و حتی در لحظه ای که دشنه برق می زد ایمان داشت. ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. او به یقین از سرانجام کار در شگفت بود اما با حرکتی مضاعف به وضعیت نخست خویش باز گشت و از این رو ی اسحاق را شادمانه تر از بار اول به دست آورد.....

ترس و لرز

نوشته کیهر کگور

رابطه  فرد با امر واقع چه باید باشد؟ رابطه او با زمان چه باید باشد؟ اینها دو مساله ای هستند که کیهر کگور در ترس و لرز مطرح می کند. این دو مساله به هم مرتبطند و به خود زندگی کیهر کگور به گونه ای فشرده پیوند دارند. این دو مساله ارتباطشان با این زندگی- با فردی که او بود -به این معناست: آیا می توانستم با نامزدم ازدواج کنم؟ آیا بایستی با او ازدواج می کردم در حالی که خدا از من اگر چه نه یک برگزیده -لااقل فردی تنها متفاوت با همه دیگران ساخته بود در حالی که ازدواج می توانست برای او یک بدبختی باشد؟ آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که در خودم غیر از احساسهای مذهبیم احساسهای دیگری نیز که همیشه بر آن ها چیره نیستم و مرا می ترسانند حس می کردم؟و در آخر آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم که در همان حال که او زن من می شود دیگر آن دختر جوان ایده آلی که دوستش می داشتم نیست و در واقعیت جای می گیرد در حالی که فقط خاطره اش برایم باقی خواهد ماند در حالی که او برایم گرانبها باقی خواهد ماند اما فقط در گذشته؟

انتشارات: نشرنی

آری این چنین است برادر....

خاطره ها ناگهان به یاد می آیند. و بعد تویی تنها در میان آنچه گفته ای ، شنیده ای و کرده ای. گاهی از شرم گرم می شوی و گاهی از غرور شاداب و گاه خنده ای باریک لب هایت را نازک می کند. ایام هفته شهدای دبیرستان نزدیک است. هفته ای که برای تک تک دانش آموز های مدرسه ما خاطره ای دارد. و برای من خاطره ای پر غرور!
هنوز یادم هست سال اول مدرسه ، در گروه شهدای مدرسه عضو شدم.سربه هوا بودم زیاد دل به کار نمی دادم. احساس می کردم که خیلی هنرمند هستم برای همین در گروه ساخت نمایش گاه فعال شدم. آخرش هم قرارا شد با یونولیت یک خاکریز به سازم .گفتم که کم حوصله بودم ، آخرش هم کس دیگری خاک ریز را ساخت. البته آخر کار خوب مزدم را دادند. روی کاغذ ارزش یابی فعالیت های فوق برنامه نوشته شده بود، کارایی منفی چهار!بعدش هم مرا فرستادند که بروم و آرشیو شهدای مدرسه را سر و سامانی بدهم. آرشیو در زیر زمین مدرسه بود. بوی نم خفت می کرد و خاکی که روی عکس ها و دیگر وسایل بود ، نفس کشیدن را سخت می کرد. ولی کار جالبی بود. کلی عکس و پرچم دیدم. نشریات هفته شهدا های گذشته . حتی برای سال های اول هفته شهدا! و عکس هایی از جنازه های آدمی هایی که در جنگ مرده بودند. عکس جسد های بی سر و بدن های سوخته! و البته عکس صورت پر تاول شیمیایی ها! خلاصه سال اول برای من شد خاک خوردن در میان آرشیو شهدا و آخر کار هم کارایی منفی چهار گیرم آمد.
اما سال دوم این طوری نبود. از بعد از اردوی جهادی کرمان (سال اول) یک حالت معنوی خاصی پیدا کردم گرچه همه چیز در تابستان تمام شد ولی دوران فوق العاده ای بود. ثمره اش در سال دوم گوشه گیری شد و غصه اینکه چرا آن ایام دیگر تکرار نشد. سال دوم عضو گروه شهدا نبودم ولی جزو مقاله نویس ها بودم. از تابستان پرونده چند شهید دستم بود . می خواندم ، زیاد در مصاحبه ها چیز جالبی برایم وجود نداشت. اما وصیت نامه ها و نامه ها پر از حرف هایی بودند که کسی برایم نزده بود. از شوخ طبعی ناصر شفیعی تا سطح علمی بالای شهید فیض. وقتی در اتاق ایام الله پرونده ها را می خواندی حال هوای خاصی پیدا می کردی . صدای برخورد توپ به پنجره اتاق آدم را یاد کربلای پنج می انداخت. می رفتی تو رویا ! انگار اتاق رفته بود زیر آتش توپخانه. یادش به خیر آقا افشار از خاطرات جنگش می گفت . از آن دفعه ای که سه چهارتا خمپاره اطرافش ترکیده بود و او مست زیبایی لحظه انفجار آنها از جایش تکان نمی خورد.
سرتان را درد نیاورم ، مقاله ای سال دوم را نوشتم و سعی کردم تصویر واقعی شهدا را نشان دهم ، ولی سال سوم و چهارم دیگر مرا برای نوشتن مقاله دعوت نکردند. خیلی ناراحت شدم . اما پیش دانشگاهی علیرضا مقاله روز اول هفته شهدا را نوشت. الحق که عالی نوشته بود. مخصوصا آن جمله اش که نوشته بود آنقدر بزرگ شدیم که بزرگی یادمان رفت! یاد آن دیالگ هاش افتادم که قرار بود روز آخر هفته شدای سال سوم پخش شود ، اما نشد. آنجا که سرشار از تیکه کنایه بود به مقاله های و نوشته های آن روز های هفته شهدا. به اینکه از شهید آدم هایی دست نیافتنی ساختیم . و او را وسیله ای برای سرکوب و تحقیر نسل جدید قرار دادیم! یادش بخیر...