در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم ، در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975 ، آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم....
بابا گفت:" خب، هر چی ملا یادت داده ول کن ، فقط یک گناه وجود دارد والاسلام. آن هم دزدی ست . هر گناه دیگری هم نوعی دزدی ست. می فهمی چی می گویم؟"
مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم :" نه ، بابا جون." نمی خواستم دوباره نا امیدش کنم.
بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دلم را سوزاند، چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنها یی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه ، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده ، هر چند خوب می دانستم که سر ساختمان بوده ، سرکشی به این ، نظارت به آن . مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست ؟ از تمام ان بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم. گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه آنها با پدر و مادرهایشان مرده بودند.
بابا گفت :"اگر مردی را بکشی ، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی ، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی . وقتی دروغ می گویی ، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی . وقتی تقلب می کنی ، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟ "...
رحیم خان برایم تعریف کرد که وقتی اتحاد شمال از 1992 تا 1996 کابل را به تصرف خود در آورد، جناح های مختلف مدعی بخش های مختلف کابل شدند."اگر به هوای خریدن فرشی از شهر نو به کارته پروان می رفتی ، می بایست خطر تیر خوردن به دست یک تیرانداز کمین کرده ، یا منفجر شدن با یک موشک را به جان می خریدی –تازه اگر می توانستی از تمام پست های بازرسی بگذری . درواقع برای رفتن از محله ای به محله دیگر ویزا لازم بود. برای همین مردم از جایشان تکان نمی خوردند و خداخدا می کردند موشک بعدی به خانه هایشان اصابت نکند."...
رحیم خان گفت :"طالبان که آمد و ائتلاف را با تیپا از کابل انداخت بیرون ، من توی همان خیابان واقعا رقصیدم. و باور کن تنها نبودم. مردم توی چمان ، توی ده مزنگ جشن گرفته بودند. با طالبان چاق سلامتی می کردند، از تانک هایشان بالا می رفتند و ژست می گرفتند و با آنها عکس می انداختند . مردم دیگر از جنگ دائمی خسته شده بودند، از موشک ، تیراندازی و انفجار به تنگ آمده بودند، از تماشای گلبدین و دارودسته نظامی اش که به هر جنبنده ای تیر اندازی می کردند ، بستوه آمده بودند. ائتلاف ، بیشتر از شوروی به کابل صدمه زد . پرورشگاه پدرت را خراب کردند، می دانستی؟"...
خالد حسینی
بادبادک باز
انتشارات مروارید
از ساختمان خوش هیکل ابن سینا با سرعت خارج می شوی. تمام سبزی های اطرافت را نادیده می گیری و در حالیکه برسر حل سوال کوییز(بقول یکی از دوستان امتک!) با همراهت جدل می کنی ، راهت را برای رسیدن به کلاس بعدی از روی سنگفرش های خیس کنار بانک پیش می گیری. شهاب را می بینی . لبخند از روی عادت، روی چهره ات نقش می بندد و مثل همیشه یک سلام علیک سریع را برای طرف مقابل آماده می کنی. چهر اش کمی گرفته تر از همیشه است. تیشرت سیاهش و قتی حرفش را می شنوی بیشتر توجهت را جلب می کند. می گوید :" پیامک دوره به دستت رسید؟" یادت می افتد که وقتی سرکلاس بوده ای ، از ویبره موبایلت به خودت لرزیدی و هرچه از دهنت در آمده به بسیج دانشگاه گفتی. آخر تو چه گناهی کرده ای که شماره ات را بسیج دارد و هر شب و هر روز با پیام هایش تو را دعوت به شرکت در انواع و اقسام جلسات و مراسم ها می کند! خیلی ساده می گویی نه ! چهره اش هنوز گرفته است . می گوید:" شهروز کشاورز بود؟! معلم شیمی سوم؟. مرده !" برای یک لحظه هم که شده است از فکر گندی که به امتکت زده ای در میایی و چهره او را بیاد می آوری. مردی با مو های جو گندمی و صورتی که پر از یادگاری های دوره جوانی بود. اما زمان بیشتری برای فکر کردن به او نداری . کلاست دیر می شود اگر سر و ته حرفتان را بهم نیاری . پس با یک ابراز تاسف ساده و بیان اینکه " سنی نداشت بنده خدا!" حرفتان را تمام می کنی و به سمت کلاست دوان می شوی. در راه برای همراهت قصه شطنت هایتان را در مدرسه و سر کلاس او تعریف می کنی.
کلاست تمام می شود. و هیچ چیز مقدم بر ناهار سلف نخواهد بود. جوجه می دهند با گوجه. جوجه ها کمی ترگل مرگل شده اندو آقای سر آشپذ از زعفران هم استفاده کرده است. با اینکه جوجه ها نیم خام هستد اما با ولع همه را می خوری. وقت خارج شدن از سلف فرهاد را می بینی. داستانی برایت تعریف می کند. می فهمی خودکشی بوده است. شاخ هایش نمایان می شود.خودکشی به خاطر مسائل مالی ؟! به خاطر تحقیری که استاد کرده بودش؟! چه قدر ساده . چقدر ساده ...!
فردا می شود بازهم تند و سریع تمام سنگ های سنگفرش دانشگاه را زیر پایت له می کنی و حضورت را در کلاس های مختلف به هم میرسانی! ظهر می شود باز آرامگاهت سلفست. با خبر می شوی که یک نفر در دانشگاه مرده است . فوتبال بازی می کرده . البته نه در سه سالن موجود در دانشگاه . فقط روی همان سنگ هایی که هر روز زیرپایت لهشان می کند. خدا بیامرزدش . این را همه می گیند . البته جدا جدا. در شریف چه اهمیتی دارد که یکی مرده است. همه از سال ورودیش می پرسند و معدلی که داشت. و بعد سر تکان می دهند و با تاسف می گویند:" اگه یکم دیگه زنده بود حتما Applyیش را میگرفت و می رفت". یک نفر داغ می کند ، با دو دستش خر خره ات را گرفته است که " یک نفر مرده است آقا." می گویی مقصر خودش بوده است که بجای درس خواندن در دانشگاه داشته فوتبال بازی می کرده. دیگران تایید می کنند و همه از کنار اعلامیه ختمش، دانشجوی تازه مرده، می گذرند.
یادت می افتد که همین یک سال پیش شندی یکنفر در علامه طباطبایی سکته کرد و آنقدر صبر کردند که تا در دانشگاه جان بدهد ، نه جای دیگر. همین یک سال پیش بود که یکی از برقی های شریف خودکشی کرد و استاد محترم او را جزو تلفات سیستم دانست.(یادت هست که چقدر به او خندیدیم!؟!) یادت می افتد همین یک سال پیش یک نفر در کف استخر علم و صنعت ماند و دیگر بالا نیامد(البته که استخر پر از آب بود.) و بعد در انتظار Applyات همچنان سنگفرش های دانشگاه را زیر پای می گذاری!!
یادم رفت بگویم ،همین چند ماه پیش بود که 20 تا دانشجوی دیگر هم جزو راهیان گور شدند!
آیا بسنده کردن به ایمان اولی تر و خواست همه برای فراتر رفتن از آن طغیان نیست؟ وقتی در زمان ما مردمان به هزار زبان می گویند که به عشق بسنده نمی کنند به کجا می روند؟ به خرد ناسوتی به حسابگری های حقیر به خفت و خواری به هرآنچه که می تواند منشا الهی انسان را مشکوک کند؟ آیا اولاتر نیست که باز در ایمان بمانند و آن کس که در آن می ماند مراقب باشد تا سقوط نکند؟ زیرا حرکتهای ایمان همیشه باید به لطف محال انجام گیرد اما به گونه ای انسانی متناهی را نبازد بلکه آن را تماما به چنگ آورد. من به سهم خود می توانم حرکتهای ایمان را به خوبی توصیف کنم اما از انجام آنها عاجزم.وقتی کسی حرکت های شنا را می آموزدمی تواند خود را به زیسمانی آویخته به سقف ببندد و حرکات را انجام دهد. شخص می تواند حرکات را توصیف کند اما شنا نمی کند. به همین گونه نیز من می توانم حرکتهای ایمان را توصیف کنم اما آنگاه که به درون آب می افتم البته می توان گفت شنا می کنم (زیرا من از کسانی که در کنار ساحل در آب راه می روند نیستم) اما حرکتهای دیگری یعنی حرکتهای نامتناهی را انجام می دهم . در حالی که ایمان خلاف این می کند....
اما ابراهیم چه کرد؟ او نه چندان زود رسید و نه چندان دیر . او بر خر خویش نشست و آهسته به راه افتاد. در همه این مدت او ایمان داشت . او ایمان داشت که خدا اسحاق را از او نمی خواهد. با این همه اگر او را می خواست آماده بود تا وی را قربانی کند.او به لطف محال ایمان داشت.زیرا در این جا جایی برای محاسبات بشری نبود و بی گمان پوچ بود که خداوند که لحظه ای پیش اسحاق را از او خواسته است لحظه ای بعد خواست خویش را پس بگیرد . او از کوه موریه بالا رفت و حتی در لحظه ای که دشنه برق می زد ایمان داشت. ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. او به یقین از سرانجام کار در شگفت بود اما با حرکتی مضاعف به وضعیت نخست خویش باز گشت و از این رو ی اسحاق را شادمانه تر از بار اول به دست آورد.....
ترس و لرز
نوشته کیهر کگور
رابطه فرد با امر واقع چه باید باشد؟ رابطه او با زمان چه باید باشد؟ اینها دو مساله ای هستند که کیهر کگور در ترس و لرز مطرح می کند. این دو مساله به هم مرتبطند و به خود زندگی کیهر کگور به گونه ای فشرده پیوند دارند. این دو مساله ارتباطشان با این زندگی- با فردی که او بود -به این معناست: آیا می توانستم با نامزدم ازدواج کنم؟ آیا بایستی با او ازدواج می کردم در حالی که خدا از من اگر چه نه یک برگزیده -لااقل فردی تنها متفاوت با همه دیگران ساخته بود در حالی که ازدواج می توانست برای او یک بدبختی باشد؟ آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که در خودم غیر از احساسهای مذهبیم احساسهای دیگری نیز که همیشه بر آن ها چیره نیستم و مرا می ترسانند حس می کردم؟و در آخر آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم که در همان حال که او زن من می شود دیگر آن دختر جوان ایده آلی که دوستش می داشتم نیست و در واقعیت جای می گیرد در حالی که فقط خاطره اش برایم باقی خواهد ماند در حالی که او برایم گرانبها باقی خواهد ماند اما فقط در گذشته؟
انتشارات: نشرنی