محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

معرفی کتاب: اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر






اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر
نوشته ژان پل سارتر، بزرگترین ایدئولوگ و روشنفکر قرن بیستم
با موضوع معرفی اگزیستانسیالیسم

در مقدمه کتاب می خوانیم:
"از میان آثار مختلف و متعدد سارتر کتاب حاظر دارای خصوصیت های زیر است:
نخست آنکه خلاصه ی جامع و تقریبا کاملی از فلسفه ی سارتر به دست می دهد.
دیگر آنکه چون این مطالب، نخست به صورت سخنرانی بیان شده و هدف آن همه فهم کردن اگزیستانسیایسم بوده، کتابی صرفا فلسفی و پیچیده نیست، بلکه برای استفاده ی همگان فراهم آمده است.
سه دیگر آنکه، چه در ضمن کتاب و چه در پایان آن، از انتقاد هایی که بر این فلسفه شده، یادگردیده و این بیش از هر چیز دعوتی است به داوری و سنجش و تفکر."
خواندن این کتاب را به کسانی که در پی فهمی ساده از اگزیستانسیالیسم(به معنای کمابیش امروزی آن) هستند اکیدا توصیه می کنم. البته باید اعتراف کرد که سارتر تعریف و برداشت ویژه ی خود را از اگزیستانسیالیسم دارد و از سوی برخی پیروان کیه کگور، هایدگر و دیگر پیشکسوتان اگزیستانسیالیست متهم به سوء استفاده از اگزیستانسیالیسم است. ولی در حال حاظر تقریبا تنها نسخه موجود از این ایدئولوژی را ارایه میدهد.

عنوان: گزیستانسیالیسم و اصالت بشر
مولف: ژان پل سارتر
مترجم:
مصطفی رحیمی
ناشر: نیلوفر
تعداد صفحه: 180
قیمت(چاپ یازدهم، تابستان 84):
1800تومان

معرفی کتاب: بازگشت شازده کوچولو

تیریپ ۱ :

بعضی چیزا فقط ارزش یه بار اومدنو دارن؛ یه بار دیدن٬ یه بار شنیدن. مثل شازده کوچولو با شاه قاقم پوش و عزلت نشین می خواره اش. مثل شازده کوچولو و تجیرش که تنها هنرش محروم کردن نفس های گرم و بی صدای شهریار کوچولو از عطر گل سرخشه. مثل قصه اهلی کردن و اهلی شدن. مثل ...

اما عوضش بعضی چیزای دیگه رو اگه صد بار هم ببینی سیر نمی شی. یعنی سیر نمی شی که هیچ٬‌ اشتهات تازه گل و گشاد تر می شه و نفس هات برای دوباره دیدنشون به شماره می افته. مثل قسمت آخر نرگس. مثل حفظ پس دادن از جدول ضرب زیر نگاه های خیره و سنگین معلم سوم دبستان که اگه بزرگ تر نشی فکر می کنی که دیگه انتهای ریاضیاته. مثل سیاه کردن ورقای زندگی با سر مشق تصمیم کبری ها. مثل ...

بعضی چیزا میرن. یعضی چیزا هم می مونن. بعضی چیزا رو باید نگه داشت و بعضی چیزا رو هم باید دور انداخت. اصلا بعضی چیزا رو باید برگردوند. اما ... اما نه به هر قیمتی.

تیریپ ۲ :

شمایی که دوست دار شازده کوچولو هستی می ری کتاب فروشی. از قضا چشمت به جلد زرد یه کتابی می افته. روش پسر بچه ی کارتونی ای رو می بینی که با یه ببعی ناز تو یه جزیره ای وایسادن. از قضاتر چشمت می افته به عنوان کتاب : بازگشت شازده کوچولو.

چشمات دوازده تا می شه. دلت لرز بر می داره. دستت به گزگز می افته و سرت خارش می گیره. تو کنه دلت قند بارونه. دستت یواش یواش می ره که کتابه رو برداره. اما ...

به عنوان یه داداش نیمه آگاه بازگشت شازده کوچولو خونده یه توصیه ای بهت دارم : تمام پولاتو بذار تو جیب پیرهنت (یا مانتوت - البته ما اکیدا مخلص خواهران چادری هم هستیم) دستات رو تا آرنج (اگه جا نشد تا مچ) بکن تو جیب شلوارت. چشاتو محکم ببند. یه طوری که هوا هم از لای پلکات رد نشه و حس کنی الانه که چشات بترکن. در همین حال و احوالات سعی کن بدون برخورد به سایر مشتری ها و کتاب فروش و قفسه ها و ... راه خروج رو پیدا کنی. هم چی که رسیدی بیرون یه نفس عمیق بکش. چشاتو بازکن و دستت رو از جیبت دربیار. یه نفس عمیق دیگه ... حالا با حد اکثر سرعت بدو!

مذهب علیه ملت، ملت علیه مذهب

از همکف ابن سینا عبور می کنی که یکهو می بینی عده زیادی دور تابلوی انجمن حلقه زده اند و به چیری نگاه می کنند. تعجب می کنی و به سمت تابلو می ری . می بینی عکس زنی بی حجاب را بروی برد گذاشته اند که چهره اش را خون پوشانده. مطلب را می خوانی و می بینی که این بی حجابی و خون آلودگی ناشی از طرح ارتقای امنیت اجتماعی است.
من نمی خواهم مثل آن کسی باشم که بعد از خواندن این مطلب راه خود را می گیرد و میرود بی آنکه تفکری کند. چون اگر چنین کسی بودم عضو این وبلاگ نبودم . اما از طرفی دیگر نمی خواهم با هیاهو و بیان حرف هایی احساسی و سیاست زدگی وقت خود و شما را تلف کنم. می خواهم با سیری در تاریخ رفتار های اجتماعی ، آینده یا عکس العملی را برای این رخداد پیش بینی کنم.
من برای این کار از سخنرانی دکتر شریعتی با عنوان روشنفکر مدد می گیرم.او در این سخنرانی (که بسیار به دوستان شنیدن چند باره آن را توصیه می کنم!)تلاش می کند تا با بیان تاریخچه ای از شکل گیری طبقه روشن فکر در اروپا و چگونگی انتقال آن به جوامع غیر اروپایی به نقد این جریان به پردازد.
هر عملی را عکس العملی است. هر افراطی تفریطی را به دنبال دارد. یا بهتر بگوییم افراط در هر زمینه ای تفریط بعدی را در آن زمینه با خود به همراه خواهد داشت. جامعه بشری نیز دارای تدافع و تهاجم است. بقول" طا هندی" جوامع بشری همواره در حال افراط وتفریط هستند(او تمام مسائل اجتماعی را در تاریخ بر اصل تدافع و تهاجم پایه گذاری می کند).بشر همواره در حال تهاجم است یا در حال دفاع در برابر فکری است. یا آنقدر در مادیات افراط می کند که عکس العملش زهد و پارسایی می شود، و آنقدر در این زهد خود افراط می ورزد که دوباره دوچار تفریط در معنویت و افراط در مادیات می شود. می توان گفت همه مذاهب و مکاتب تاریخ ، مذاهب و مکاتب عمل و عکس العملی هستند.
مثلا در جامعه چین قدیم می بینیم اشرافیت و مادیت و لذت پرستی و زیبایی پستی رواج دارد و اصولا جامعه چین قدیم یک جامعه اشرافی ماده پرست و لذت پرست است . و آنقدر این اشرافیت و مادیت و لذت پرستی در این جامعه رسوخ می کند که نهضتی به پا می خیزد بنام لائوتسو و دعوت می کند تمام جهان را به انزوا گزینی و نفرت از جامعه و نفرت از مادیات و نفرت از زندگی اجتماعی و نتیجه فرار به طبیعت و دوری جستن از جامعه(که تفریطی است در برابر افراط قبلی) نهضت کنفسیوس می شود که تمام مسائل اجتماعی و تمام مسائل انسانی را خلاصه می کند در نظم اجتماعی. تمام فکر و فلسفه و مذهب و معنای بشریت را محدود می کند به نظام زندگی مادی دسته جمعی .یعنی آنچه لائوتسو جهان را به کلی ترک آن می خواند ، کنفسیوس جهان را به روی آوردن به آن تشویق می کند.
این یک عکس العمل طبیعی است. همان گونه که در طبیعت اگر توپی را باشدت از ارتفاعی به زمین بزنیم ، آن توپ به ارتفاعی بالا تر از آن ارتفاع قبلی می رود زیرا می خواهد تعادل ایجاد کند.
در اروپای پیش از مسیحیت ، قدرت پرستی ، انتقام جویی و لذت بردن از آدم کشی رواج داشت.دیدن مبارزه یک گلادیاتور با یک شیر درنده لذت بخش بود نه فقط برای اشراف و مردم عادی ، بلکه دانشمندان بزرگ و اندیشمندان برجسته و هنرمندان نامدار نیز از دیدن این صحنه لذت می برده اند. فلسفه روم بر لذت پستی و ماده پرستی است و درچنین اوضاعی است که فریاد عیسی بلند می شود " دوست داشتن، ساده بودن ، همدیگر را به هر شکل بخشیدن و هر گونه تجاوزی را نسبت به حق خود بر ستمگر عفو کردن." این تفکر افراطی ست اما برای تعدیل کسی که غرق در لذت بردن از خون است و فقط زبان شمشیر را می فهمد دارویی تند و لازم است . این پادزهری برای خوی آدم کشی روم است.
بعد همین روم که به لذت و وحشی گری تاکید می کرد، به زهد دچار می شود.آنقدر در زهد و پارسایی و نفرت از دنیا افراط می کند، که جامعه روم تبدیل به جامعه پارسایان و رهبانان می شود.و تبدیل به جامعه قرون وسطی می شود....
می توان از این دیدگاه به انقلاب 57 ایران نیز نگریست. در دوران حکومت پهلوی بر متجدد بودن و دین ستیزی آنقدر افراط ورزیده می شود و در تحقیر دین و دینداری زیاده روی صورت می گیرد و دنیا پرستی و مادیت و دین ستیزی تشویق می شود که جامعه روی به دین خواهی می آورد.جوانی که با افراط زیاد تا دیروز به مسائل مادی می پرداخت و از هر گونه معنویات منع می شد به یکباره به معنویت و گریز از مادیات روی می آورد.
اما بعد از حدود 30 سال از این واقعه شاهد تشویق افراد به دوری جستن از زندگی مادی و دعوت به زهد و ساده زیستی هستیم. دین به شدت تبلیغ می شود و در تریبون های رسمی و غیر رسمی در مذمت دنیا بسیار سخن ها مطرح می شود و امروز بر حفظ ظواهر دینی اصرار ورزیده می شود!
چه عکس العملی را می توان متصور بود!؟ آیا ما دچار افراط در معنویات (دنیا گریزی و مادیت ستیزی ) نشده ایم!!!

پلورالیسم; نگرشی بی طرف

پلورالیسم دینی تعاریف و کاربرد های گسترده ای دارد و برای حوزه ها ی مختلف آن اثبات و ردهای زیادی نگارش یافته که بعضا ارزش مطالعه دارند. پلورالیسم در لغت به معنی تکثر و تعدد است. و پلورالیسم دینی به نگرش ها و تئوری های فلسفی یا جامعه شناسی می گویند که به گونه ای معتقد به وجود تکثر در دین (مانند تعدد راه های رسیدن به خدا و رستگاری، تعدد برداشت ها ی صحیح از متون دینی و ...) می گویند.



من در اینجا فقط روی مسئله ی یکسانی ادیان در ارایه راه رستگاری در بعد اجتماعی دست می گذارم. متسفانه نمی توانم منبعی کتابی برای این یادداشت بیاورم و خود این نگرش را در کمتر جایی دیده ام. (البته کتاب "صراط های مستقیم" دکتر سروش به من توصیه شده و من هم به شما توصیه می کنم. خودم نخوانده ام، اگر مفید نبود نفرین نکنید!).





دلیلی که من برای اثبات پلورالیسم به مثابه نگرشی بی طرف دارم، بر اساس ناتوانی ادیان در بحث و گفتگو و اثبات خود است. از آنجاکه هر کدام از ادیان گفتمان ویژه خود را دارد و مفاهیم خاصی از کلماتی چون عدالت، عقل، حقیقت و ... برداشت می کند، عملا جایی برای نقد خود نگذاشته اند. بنابراین امکان اثبات خود را ورای ایمان مذهبی نیز از دست داده اند. به این معنی که تا به دینی ایمان نیاورده و گفتمان و تعاریف آن دین را نپذیریم، نمی توانیم در مورد آن قضاوتی کنیم. به عبارت دیگر معیار ومقیاس برون دینی و مستقلی در اختیار نداریم تا بی طرفانه در مورد ادیان گوناگون قضاوت کند و یکی را برتر از دیگری معرفی کند. حتی اگر فقط یک دین را حق و تنها راه رستگاری بدانیم(نگرش حد اقلی پلورالیسم)، تایین این که کدامیک حق است از عهده ی ما خارج است. در این شرایط که بزرگترین حقیقتی که هر دین ارایه می کند این است که آن دین حق است، و دلیلی برون دینی برای اثبات این مسئله ندارد، ادیان در جایگاه اثبات خود ارزش یکسانی پیدا می کنند. بنابراین حتی با فرض وجود حقیقتی مطلق، راهی برای دستیابی به آن وجود ندارد و ادیان مختلف در برابر ارایه ی حقیقت نمی توانند از یکدیگر پیشی بگیرند. در نتیجه با وجود اینکه پیروان یک دین خود را حق می دانند، نمی توانند از راه عقل این مدعای خود را ثابت کنند(همانگونه که پیش تر گفتم، به دلیل یکی نبودن پیش انگاشت ها و گفتمان آنها). بنابراین در بعد اجتماعی در مقابل پیروان ادیان دیگر برتری ندارند و ادیان در جامعه در یک سطح معرفتی عرضه می شوند و اگر حکومت(قدرت) از دینی پشتی بانی نکند، هیچ کدام از ادیان حق حذف دین دیگر را به بخاطر ناحق بودنش نخواهد داشت.



اگر این حقیقت از طرف ادیان و پیروان آنها پذیرفته شود، مدارا و حتی تعامل ادیان در بستر اجتماعی امکان پذیر و ساده خواهد بود. از نظر من این حقیقت مهمترین بعد و قابل دفاع ترین بعد پلورالیسم دینی است.

جستاری در افتراق خدا و معبود

گفتار اول: ورود به بحث
معبود چیست؟
معبود، همان چیز یا کسی است هر کس در خلوت خود، بدان مستمسک است و در امل و اشتیاق آن مغروق است. هر کسی معبودی دارد و معبود هر کسی دارای ویژگی های خود است که نمایاننده ای از ویژگی های خود فرد است. فی الواقع می توان با استدراک ماهیت معبودی غایت آمالی هر فرد، به درکی کلی از شخصیت آن فرد رسید.
معبود، برای هر فردی وجود دارد، چه به انکار و چه تصدیق. اگر فرد ادعای رهایی از بند عبودیت داشته باشد، معبود او آزادی مطلق است و اگر مدعی پوچی دنیا باشد، خود این پوچی – یا آن چه که از پی اش می آید – منتهی الآمال وی و معبود اوست.

خدا کیست؟
خداوندگار انسان، موجودی است که انعکاس دهنده بی خلل ویژگی یا ویژگی هایی است که انسان معتقد است هرگز بدان حد از تعالی دست پیدا نمی کند. به بیانی دیگر خداوند، نمود تعالی مطلقی است که بشر آرزوی آن را دارد، لکن باور دارد که هرگز بدان دست پیدا نمی کند. خدا، تجلی گاه آرمان انسانی و جایگاه خلل ناپذیر ارشادی است.
خداهای بشری، دو گونه کلی دارند. یکی آن خدایی است که بشر در نهایت پاکی تصویر می کند و از آن به عنوان سر منشأ رشد و تعالی یاد می کند، و دیگری خدایی است که بشر هماره در واهمه اش به سر می برد و آن چه که ازو به آدمیان می رسد سراسر شر و تضرر است.
آن چه حائز اهمیت است این است که مطلق انگاری در باور به خدا امری است اجتناب ناپذیر. چرا که خداوند موجودی است که – حتی اگر اعتقاد آدمیان به تشریک داشته باشند – دارای مقامی اعلی است و دست نایافتنی. لذا در هر چه که از او تصویر می کنند، او را نماینده مطلق و بی مثال آن مصور می دانند.

گفتار دوم: افتراق مقام خداوندی و معبودی

خدا: دست نیافتنی و واحد
همان طور که پیش تر اشاره شد، خداوند، موجودی است اعلی و دست نایافتنی و مطلق. وحدانیت خداوند، در اینجا در تضاد با تشریک او به کار نرفته. بلکه مقصود وحدانیت جایگاه خداوندی است. این چنین خدایی، توان عمل به هر آنچه که می گوید را دارد، لکن تا به آنجا که بشر تمایلی به تقبل وی داشته باشد. در اینجا بحث بر سر اثبات وجود یا عدم وجود خداوند نیست، بلکه بحث بر سر تاثیر اجتماعی و فردی باور به وجود خداوند است.
خداوند اگر حتی موجودی باشد که قهر و غضبش همه را در بر بگیرد، فردی که وجود او را قلبا انکار می کند، هیچ گاه تاثیر او را بر زندگی اش احساس نخواهد کرد و هیچ گاه پدیده ای را به وجود سایه خداوندی بر عالم امکان نسبت نخواهد داد. در حالی که اگر فردی قلبا مومن به حضور خداوند باشد، در هر عمل خود او را حاضر و ناظر می بیند و اعمالش شدیدا متاثر از احساس وجود خداوند در زندگانی خواهند بود.

معبود: آینه وجودی فرد
معبود هر فرد، آن چیزی است که وی را به انگیزه وجود خود به حرکت به جلو وادار می کند. ویژگی منحصر به فرد معبود این است که مانند خمیری در دست افراد شکل پذیر است و با تغییر آراء فردی معبود وی نیز تغییر می کند. به همین سبب است که می توان معبود را آیینه وجودی هر فرد دانست.
معبود هر کس، معیار اعمال و میزان اخلاقی او خواهد بود. همان طور که یک دونده برای برنده شدن در مسابقه دو ممکن است دست به تقلب بزند، یک فرد نیز ممکن است به سبب تمایل و اشتیاق بی حدش به معبود دست به اعمالی بزند که حتی در معیار اخلاقی خود او نیز جایی برای آن پیدا نکند. مقصود آن که، اعمال فرد تعریف کننده معبود او نیستند، بلکه این معبود هر فرد است که تعیین کننده اعمال و جهت گیری های او هستند.

آنجا که خدا باز می ماند
خداوند، به سبب تعریف، از انسان دور است و انسان باور به نزدیکی او ندارد. بنابراین، در زمان های به خصوصی انسان از باور خود به خداوند جدا می شود تا به معبود خود دست پیدا کند. در اینجا است که خداوند از انسان باز می ماند و معبود در مسابقه ایمان، گوی سبقت از خداوند می رباید.
سوالی که مطرح می شود اینست: چگونه ممکن است خداوندی که در همه زمینه های وجودی مطلق است از چیزی که مطلق نیست باز بماند؟
به سبب ایجاد این سوال است که انسان در وجود خداوند تشکیک می کند و او را از زندگی فردی و اجتماعی خود کنار می گذارد.
سوال دیگر این است: اگر معبود فرد، به تجلی خداوند بدل شد، چه می شود؟
در چنین شرایطی است که افراد، ایمان دینی خود را شکوفا می کنند و جامعه به سبب وجود افراد به سمت پرستش خداوند می رود. در واقع، اگر معبود و خدای یک فرد یکی شوند، جایی برای سبقت به هیچ یک داده نمی شود و هر دو با هم و به کمک هم بر بنده مسلط می شوند. در این شرایط، که بگذارید اسمش را ایمان بگذاریم، افراد اعمال خود را بر مبنای آموزه های دینی انجام می دهند و ملاک اخلاقی به آن چیزی تبدیل می شود که دین می گوید. مقصود از دین، باورهایی است که انسان ها به سبب وجود خداوند پیدا می کنند.

گفتار سوم: حرکت های اجتماعی

اگر افراد معبودی یکسان بیابند و بفهمند که معبودی یکسان دارند، در جهت رشد به یکدیگر کمک می کنند، البته تا به آنجایی که خود منتفع باشند. گاه، برای آن که اجتماع دارای تحولی عظیم بشود و حرکتی نو در آن به وجود آید، لازم است تا هدفی مشترک برای افراد آن اجتماع تعیین شود. این هدف، می تواند معبود افراد یا یکی از پله های دست یابی به آن باشد.
به همین جهت است که معمولا جنبش های اجتماعی با تحولات دینی همراه هستند. یعنی، برای ایجاد موجی اجتماعی می توان معبودی یکسان به افراد معرفی کرد، و یا به افراد این باور را القا کرد که معبود آن ها چیز واحدی است. و چه چیزی می تواند بهتر از یک خداوند از پیش تعریف شده و مطلق نقش این معبود را ایفا کند؟
غرض اینجا زیر سوال بردن باورهای ایمانی افراد نیست، بلکه مقصود آن است که می توان با القای باور به یک خداوند خاص در یک جامعه، جامعه را به تحرک به سمت هدفی معین واداشت. اگر این القا فریبی بیش نباشد، و یا آن که افراد با تامل های درونی خود معبودی دیگر برای خود بیابند، کم کم حرکت به زوال می انجامد و امواج بی ایمانی جامعه را در بر می گیرد.
گاه این بی ایمانی در قالب سود جویی های شخصی و امثالهم تجلی می یابد و چنین اعمالی هستند که متضمن زوال اهداف و آمال اجتماعی افراد هستند. در چنین جامعه ای افراد به خداوندی که آن ها را ابتدائا به حرکت درآورده بود ظنین می شوند – چه، آن خدا خدایی راستین یا دروغین بوده باشد – و بنیاد اجتماع به سستی می گراید. چنین سازمانی، که پس از طی دوران پویایی اولیه خود، دچار تشکیک می شود، بی آن که مرحله بلوغ را طی کند تضعیف می شود.
اگر این جامعه را مردم یک کشور تشکیل دهند، سازمان اجتماعی، که یکی از ارکان آن را حکومت تشکیل می دهد، هم چنان موجودی نابالغ باقی خواهد ماند. در چنین زمانی، حکومت ها برای حفظ بقای خود به مجموعه هایی محافظه کار تبدیل می شوند. یک حکوت محافظه کار، از هر نوع بدعت عقیدتی هراسناک است و حرکات پویا را به سرعت سرکوب می کند. در دیگر قسمت های جامعه، روشنفکران، یعنی آن ها که در درون خود سیر کرده اند و معبود حقیق خویش را یافته اند، تفکراتی دیگر را رواج می دهند. اگر این جریان های فکری رشد مناسب خود را نیابد، حکومت که رفته رفته دوران زوال خود را طی می کند، فرزند خلفی نخواهد داشت و از دل حکومت حاضر، حکومت پویای جدیدی بیرون نخواهد آمد.
خلاصه آن که، در شناخت معبود فردی، تلاش بسیار لازم است و معبود هر فرد، توسط خود او تعیین می شود. اگر معبود فردی خداوند اوست، این خصیصه باید بی دخالت غیر پدید آمده باشد.

لینک دریافت مقاله

ویرایش: در قسمت نظرات چند عدد پاسخ نیز موجود می باشد. (ظاهرا ما نیز به خیل پاسخ گویان بی پاسخ پیوسته ایم)

پیدا شو که می ترسم !

من بچه ی جنگم ! فرزند هشت سال دفاع مقدس نه از آن جهت مقدس که بخواهم امروز تقدیسش کنم ، من دست پرورده ی هشت سال جنگ بی تحمیل ولی پر تحمل ام ! من اهل هیچ جبهه ای نیستم ، از هیچ جریان و جناحی نیامده ام ، ولی دیدم که جنگیدند ! من سوم خرداد ۶۱ نبودم ولی دوم خرداد ۷۶ را دیدم ! روز « مقاومت و پیروزی » به دنیا نیامده بودم ولی روز « موافقت و پیروزی » زنده شدم ! و امروز یک دهه از آن زمان می گذرد و می خوانم : ممد تو بودی ، ندیدیم !!! سد ممد تو بودی ، آمدی ولی ما ندیدیمت !!!



و هشت سال گذشت.
و ماجنگیدیم برای آنکه بگوییم، آنها جنگیدند برای آنکه نشنوند.
ما جنگیدیم برای آنکه ببینند، آنها جنگیدند برای آنکه کور شویم.
ما دشمن شدیم و همیشه در کمین، ما خطرناک بودیم ، و ما تهدیدی بویدیم برای تمام تحدیدها !!!


ولی ما دفاع نکردیم و ... !


ما شهید دادیم بی آنکه بر در و دیوار نامش حک کنند که حتی در شهادتش شک کردند ! ما اسیر دادیم ، اسارت کشیدیم که آزاد شویم و احساس سردی فولاد دستبندی که دستانمان را به بند می کشید، همان دستانی که جرم شان آفریدن کلمه بود را به جان خریدیم بی آنکه شوق انتظاری چشم به راه بازگشتمان باشد ، بی آنکه آزاده شویم به دنبال آزادی گوشه گوشه سلول را نفس کشیدیم ! ما جانباز دادیم بی آنکه سهمیه گرفته باشیم ! ما سهم نمی خواستیم ! ما خواسته مان کوچک بود ، ما وطنمان را می خواستیم برای خودمان ، همین ! زیاد بود ؟!


و هنوز ترکش به جانمان حسرت می اندازد که مگر بین خرداد و تیر یک ماه فاصله نیست ؟! مگر بین دوم و سوم فقط یک روز زمان نیست ؟! ولی چرا بین دوم خرداد و سوم تیر به اندزه عمر یک ملت جدایی افتاده !!! و ما تاوان گناه بی غیرتیمان را می دهیم ، ما همه پشت خط مقدم برای صدای سوت خمپاره دشمن سوت و کف زدیم و در میان همهمه ی پوچ « دشمن » که نه ، یادمان دادند: « رقیب »، ای ایران خواندیم و دلخوش شدیم ! و از دور برای فرمانده دست تکان داریم که هوایت را داریم تو برو، ما هوادارت هستیم تو برو و او رفت و دلمان تنگ لحظه لحظه بودنش شده است ! و امروز حالمان :


این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد
پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس برده
می ترسه ازت غصه
بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی


خاتمی رفت تا بفهمیم که بی خاتمی یعنی چه .



به امید دوم خرداد ، دوم خرداد مبارک ! بزرگترین روز تاریخ انقلاب ۵۷ ایران ، با بزرگترین مرد تاریخ امروز ایران !


---------------------------------------------------------


از این به بعد سعی می کنم در انتهای پست هایم لینکی حاصل از وبگردی هایم ارائه کنم :


شاید شما این تصاویر را دیده باشید و یا حتی فیلم آن را ! چیزی جز سکوت برایم نمانده : هیس !!!


( خواستم اول خود عکس ها رو بگذارم ولی دیدم سری به وبلاگ مسیح علی نژاد ، این بانوی روزنامه نگاری ایران زدن خالی از لطف نیست ! از مادر سید محمد عزیز هم نوشته ! )


--------------------------------------------------------


علیرضا

زروان؛ خدای زمان

« باری، آیین زرتشت که اسلام آن را به خطر افکنده بود، جنبه‌ی ثنوی داشت. درین آیین مبدا خیر از مبدا شر جدا بود. هر آن چه نیکی و روشنی و زیبایی بود آن را به مبدا خیر منسوب می‌داشت و هر آن چه زشتی و تیرگی و پستی بود آن را به مبدا شر نسبت می‌داد. در کشاکشی که میان نیکی و بدی هست، تکلیف آدمی را چنین می‌دانست که نیکی را در وجود هرمزد یاری کند.


این تکلیف که برای آدمی‌زاد مقرّر بود، از آزادی و اختیاری که انسان در کارهای خویش می‌داشت حکایت می‌کرد. بنابراین جبر و سرنوشت نیز که اسباب عمده‌ی انحطاط دین‌ها است در آیین زرتشت راه نداشت. [در نتیجه] انسان یارای آن را داشت که که نیکی را یا بدی را برگزیند و یاری کند. رهایی و رست‌گاری او نیز به همین خواست بستگی داشت.


در چنین آیینی، کسی نمی‌تواند گناه کاهلی و کناره جویی خویش را بر گردن تقدیر نامعلوم بی‌فرجام بگذارد، پس به خوبی می‌توانست راه روشنی و پاکی را به مردم نشان دهدو شوق به معرفت و عمل را در دل‌ها برانگیزد. » ( دو قرن سکوت، ص 270و271 )



ولی این آیین از آن قاعده‌ی کهن که همه‌ی ادیان را محکوم می‌کند به تفرقه و پاره‌پاره شدن بین چند مذهب ، مستثنا نیست. آن خوش‌بینی و ساده‌دلی که خاص آیین زرتشتی بود، در اواخر عهد ساسانی، تحت تاثیر فلسفه و زندقه، اندک اندک درهم فروریخت. نشر عقاید مانی و تعالیم عیسی و بودا، همه از اسبابی بود که علاقه به زهد و کناره‌جویی را در بین مردم بیش وکم رایج می‌کرد. اما مهم‌ترین‌شان آیین زُروان ( Zurvan ) است که در دوره‌ی ساسانی بر دیگر مذاهب و ادیان برتری داشت، اندیشه‌ی سرنوشت و تقدیر را که برای آیین و مُلک زهری کشنده بود ترویج کرد.



زروان


« زُروان، خدای دیرین، که پدر هرمزد و اهریمن به شمار می‌آمد تنها زمان بی‌کران نبود، مظهر تقدیر و سرنوشت نیز محسوب می‌شد. در آیین زُروان، جهد تمام رفته بود که خیر و شر، هردو را به مبدا واحد که زُروان است منسوب بدارند. بدین گونه آیین زُروان ثنویت زرتشتی را به یک نوع توحید نزدیک می‌کرد. از آن جا که زُروان پروردگار زمان بود، مختار مطلق و جبار مقتدر گردید و دیگر جایی برای قدرت و اختیار انسان نماند.


اما چرا باید آیین زُروان در عهد ساسانی گسترش یابد؟ آن هم چنان گسترده که برخی محققان برین باورند که این مذهب رایج‌ترین مذهب بین عامه‌ی مردم آن روزگار بوده است. در حالی که اعتقاد به زُروان البته قبل از عهد ساسانیان در ایران وجود داشته است. نه‌فقط در اوستا، ذکر زُروان آمده است بلکه در مآخذ نسبتا قدیم یونانی هم به وجود آن اشارت رفته است. چنان‌که یکی از شاگردان ارسطو به نام اِدموس اشارت به انتشار اعتقاد به خدای زمان در بین پارسیان کرده است. »



چنین به نظر می‌رسد که دولت‌مردان آن دورانِ ایران تلاش مضاعفی را برای ترویج این مذهب بین عامه‌ی مردم می‌کردند؛ چرا که این مذهب می‌توانست ریشه‌های اختیار را در تفکر ایرانیان بخشکاند و راه سلطه و استثمار را برای حاکمان هموار کند.



اکنون خوب است کمی راجع به این موضوع بحث کنیم که واقعا چه چیز سبب اصلی انحطاط ادیان است؛ زرین کوب معتقد است جبر و سرنوشت از اسباب عمده ی آن است. در تاریخ معروف است که جبراندیشی را معاویه در اسلام بدعت نهاد و همانطور که می دانید اکثریت مسلمانان جهان اشعری مسلکند و اعتزالیون نسلی رو به انقراض محسوب می شوند.



به نظر شما اکنون تشیع در چه وضعی به سر می برد؟ جبر را حاکم می داند و وظیفه ی ما را تنها انتظار برای منجی و تن دادن به سرنوشت می داند؟ یا رسالت ما را تلاش برای رسیدن به منبع خیر لایزال ایزدی می داند؟ فقط دقت کنید که می گویم اکنون در چه وضعی به سر می برد. نمی گویم اندیشمندان و عالمان قرن ۱۰ و ۱۱ یا حتی شیخ مفید و سید مرتضی چه معارفی را برای این مذهب تبیین کرده اند.





ویرایش۱: به نظرات مطرح شده تا تاریخ میمون ۲ خرداد ۸۶ پاسخ دادم. دوستان حتما ببینند چراکه چنین بحث هایی در قسمت نظرات ابعاد جدیدتر و جالب تری به خود می گیرند. مثلا برخی علل دیگری که موجب انحطاط دین می شود را می توانید آنجا ببینید.


ویرایش۲: ادامه‌ی حماسه‌ی پاسخ‌گویی ...