محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

مجتمع ایران - طبقه ی وسط – زنگ سمت چپ

طبقه ی متوسط جامعه ای بدون طبقه در مهمترین رویداد دموکراتیک حکومتی غیر دموکراتیک، حضوری منفعل داشت. چیزی که بیشتر مایه ی تعجب است امیدی بود که جناح موسوم به چپ به حمایت این طبقه داشت.

با کمی مساحمه می توان پذیرفت که ظهور طبقه ی متوسط در عرصه ی اجتماعی اولین بار در دوران رونسانس و با پایان فئودالیسم اتفاق افتاد. یعنی با پدید آمدن بورگ ها و بورژ ها (شهر های آزاد) و ظهور بورژوازی. این طبقه ی نوظهور با انجام انقلاب های بورژوایی و براندازی اریستوکراسی(اشرافیت) و تشکیل دموکراسی قدرت را کامل در دست گرفت. نکته قابل تامل تلازم بین دموکراسی و طبقه ی متوسط است. در اروپا هردو همزمان رخ دادند بطوری یکی پشتیبان دیگری بود. در حالی که در ایران هر دو تقریبا همزمان اما مستقل از یکدیگر و بطور ناقص رخ دادند.


در اروپا قدرت گرفتن طبقه ی متوسط با ظهور دموکراسی و حوزه ی عمومی اتفاق افتاد. یعنی با گسترش طبقه متوسط در عرصه ی اجتماع و حضور توده ی مردم در عرصه ی سیاسی. امری که در ایران رخ نداد. با وجود ورود دموکراسی، هرچند ناقص، به ایران از نظر احساس عمومی مردم، دولت هنوز بصورت بخشی جدا از جامعه و در تضاد با آن باقی ماند. و در نتیجه طبقه ای فراگیر و حامی دولت مانند طبقه متوسط در اروپا، در ایران بوجود نیامد.


طبقات در ایران فقط از منظر درآمد قابل تفکیک هستند و بهمین خاطر اهداف مشترک یک طبقه را فقط در حیطه ی پول و نفع مالی می توان جست. ولی از طرف دیگر دموکراسی نه بخاطر عملکرد اقتصادی آن یا خواست طبقه ای خاص بلکه فقط بعنوان جایگزینی برای حکومت شاهنشاهی به ایران راه یافت. نتیجه ی این نوع ورود دموکراسی به ایران، مبارزات انتخاباتی جدا از طبقات و بدور از شعار های اقتصادی بود. احتمالا با این پیش زمینه بوده که انتظار حمایت طبقه ی متوسط از کاندیدای جناح چپ پیشرو می رفته. در جامعه ای مثل ایران، کاندیدایی که شعارهای غیر اقتصادی می دهد فقط از طرف طبقه ی متوسط می تواند پذیرفته شود.


در همین انتخابات شعار های اقتصادی یا همدلانه با طبقات اقتصادی دیگر، با استقبال گسترده مواجه می شوند. البته از شکست انتخاباتی جناح چپ پیشرو نمی توان وجود اختلاف سطح در آمد مردم ایران را نتیجه گرفت ولی بنظر می رسد طبقه ای متوسط حامی دموکراسی و بدون گرایشات اقتصادی هنوز در ایران بوجود نیامده و یا بسیار کوچک است.

بت پرستان

تعریف: بت‌پرستی

اریش فروم Erich Fromm، روانکاو و فیلسوف اجتماعی آلمانی‌تبار آمریکایی(1980-1900) (در کتاب روانکاوی و دین)، معتقد است که ذات و لُبّ و لُباب بت‌پرستی چیزی نیست جز مطلق دانستن امور مقید و مشروط، کامل انگاشتن جنبه‌های ناقص جهان، و تسلیم شدن به آن امور و جنبه‌های به مقام خدایی رسیده.

 

مرز بت‌پرستی و نابت‌پرستی

بر این اساس، هر گاه موجود و پدید‌ه‌ای را که، در واقع مقید و مشروط و ناقص است مطلق و کامل تلقی کنیم و بالطبع و بالتبع تسلیم‌اش شویم بت‌پرست شده‌ایم و، در این جهت، فرقی نمی‌‌کند که آن موجود و پدیده چه چیزی باشد. چنین نیست که به مقام اطلاق و کمال فرا بردن پاره‌ای از چیزها بت‌پرستی باشد، ولی اگر همین معامله را با پاره‌ای چیزهای دیگر داشته باشیم بت‌پرست نشده باشیم. آنچه مرز بت‌پرستی را از نابت‌پرستی جدا می‌کند این است که چیزی که مطلق و کاملش می‌دانیم واقعا مطلق و کامل هست یا نه، نه اینکه چیزی که می‌پرستیم چه هست یا چه نیست.

 

مصادیق بت‌پرستی

شک نیست که امروزه کمتر کسی ستاره یا خورشید یا ماه یا مجسمه‌ای فلزی یا چوبی را می‌پرستد، اما این بدان معنا نیست که بت‌پرستی امری منسوخ و متروک شده است؛ بلکه می‌تواند فقط حاکی از این باشد که اشکال و صوری از بت‌پرستی جای خود را به اشکال و صور دیگری سپرده‌اند؛

امروزه، دیگر، تندیس تراشیده‌ای را نمی‌پرستیم اما ممکن است پول یا قدرت یا موفقیت یا شهرت یا محبوبیت یا حیثیت اجتماعی یا لذت یا علم یا افکار عمومی یا گروهی سیاسی یا انسانی خاص یا رژیمی حکومتی یا ... را بپرستیم.

از باب ذکر نمونه، آلدوس هاکسلی رمان‌نویس و نقاد انگلیسی (1963-1894)، در (کتاب فلسفه جاودانه) در عین اینکه می‌گوید: «برای اشخاص فرهیخته، اقسام ابتدائی‌تر بت‌پرستی جذابیت خود را از دست داده‌ است» معتقد است که انواع عدیده‌ای از بت‌پرستی عالی‌رتبه‌تر وجود دارند که آنها را «می‌توان نخست به سه عنوان اصلی طبقه‌بندی کرد: بت‌پرستی فن‌ّآورانه ، بت‌پرستی سیاسی، و بت‌پرستی اخلاقی».

 

عقیده‌پرستی؛ علةالعلل بت‌پرستی‌ها

اما، به نظر صاحب این قلم، شاخص‌ترین مصداق بت‌پرستی، که شاید بتوان آن را علةالعلل سایر مصادیق بت‌پرستی نیز تلقی کرد، عقیده‌پرستی است. در عقیده‌پرستی، آدمی نخست شخص خود را به مقام اطلاق و کمال، یعنی به جایگاه خدایی، فرا می‌برد(=خودپرستی)؛ سپس، به گفته اریش فروم (در کتاب دل آدمی)، به خود شیفتگی بدخیم malignant narcissism دچار می‌شود، یعنی خود را با آن‌چه دارد تعریف می‌کند، نه با آن‌چه انجام می‌دهد؛ و سرانجام، عقاید خود را جزو داشته‌ها و دارایی‌های خود به حساب می‌آورد.

 

عوارض بت‌پرستی

فرآورده این فرآیند سه مرحله‌ای این می شود که عقاید خود را می‌پرستد، یعنی:

اولا: آنها را فراتر از زمان و مکان و اوضاع و احوال و غیر متأثر از عوامل تاریخی، اجتماعی، و فرهنگی، به تعبیری امری ماورائی transcendental))، و بدون ذره‌ای نقص و عیب می‌داند،

و ثانیاً: می‌خواهد که عالم و آدم خود را با این عقاید سازگار و موافق کنند و تسلیم آنها شوند و، چون، در اکثریت قریب به اتفاق موارد، نشانی از این سازگاری و موافقت و تسلیم نمی‌بیند، خود دست‌اندرکار ایجاد آن می‌شود و به ستیزه با همه چیز برمی‌خیزد.

 

پرستش «توحید» عقیده‌پرستی‌ست

عقیده پرستی بزرگترین رقیب خداپرستی است، و کسانی که دغدغه خداپرستی دارند و می‌‌خواهند زندگی خداپسندانه‌ای سپری کنند باید کاملاً مراقب این رقیب باشند، یعنی هیچ چیز را با خود خدا عوض نکنند، حتا عقیده به وجود خدا را. می‌خواهم بگویم که حتا عقیده به وجود خدا، خدا نیست و نباید پرستیده شود.

 

خدای واحد را باید پرستید، نه کلمه‌ی «التوحید» را. معامله‌ای را که مؤمنان با خدای واحد می‌کنند نباید با کلمه‌ی «‌التوحید» بکنند، بدین معنا که باید فقط خدا را مطلق، کامل، و مقدس بدانند، و حتا عقیده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جایگاه اطلاق، کمال، و تقدیس فرانکشند. جایی که عقیده به وجود و وحدت خدا نیز خود خدا نیست، و نباید پرستیده شود معلوم است که وضع سایر عقاید بر چه منوال است. آیا خودِ باور به وحدت خدا مستلزم این نیست که غیر از همان خدای واحد هیچ چیز دیگری را به خدایی نگیریم و مگر یکی از آن چیزهای دیگر عقاید ما نیستند؟

 

عوارض اجتماعی عقیده‌پرستی

آنچه مایه اَسَف و موجب احساس خطر است اینکه عقیده پرستی، که خصم خداپرستی است، عین خداپرستی انگاشته و یا قلمداد شود. کسی که یا خود به چنین توهم یکسان‌انگاری‌ای دچار باشد و یا بخواهد دیگران را به چنین توهمی گرفتار سازد، ساحت زندگی درونی و فردی و خصوصی خود را به شرک می‌آلاید و ساحت زندگی بیرونی و جمعی و عمومی دیگران را به اصناف درد و رنج می‌آکند.

 

چگونه بفهمیم مشرک هستیم یا نه

برای اینکه خود را از جهت ابتلاء یا عدم ابتلاء به بیماری عقیده‌پرستی بیازماییم، راهی نیست جز اینکه ببینیم که چه عقیده‌ای را، و تا چه حدّ، حاضریم در معرض نقد دیگران درآوریم و صدق و کذب و حقّانیت و بطلان و اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوی تفکر نقدی (critical thinking) بسنجیم.

به محض اینکه احساس کنیم که خوش نداریم یکی از عقایدمان در بوته تفکر نقدی واقع شود و یا به ادلّه و براهین صاحبان عقاید مخالف آن گوش سپاریم (یعنی به محض اینکه احساس کنیم که خوش داریم خود را نسبت به عقاید و اقوال دیگران کَر کنیم) باید پی ببریم که در سنگلاخ عقیده‌پرستی گام نهاده‌ایم و از خداپرستی دور افتاده‌ایم، فارغ از این‌که آن عقیده‌ای که درباره‌اش تصمیم خود را گرفته‌ایم («تصمیم»، در اصل عربی‌اش، به معنای «کَرکردن» است [به یاد آورید: «صمٌّ بُکمٌ عمیٌ...»]) چه عقیده‌ای باشد.

 

وقت آن است که هر یک از ما به خود بباوراند که :

الف) من مطلق، کامل، و مقدس، یعنی خدا، نیستم؛

ب) من با داشته‌هایم تعریف نمی‌شوم، بلکه با کرده‌هایم تعریف می‌شوم؛ و

ج) عقاید من از آن سنخ داشته‌هایی نیستند که باید به هر قیمتی، و با هر هزینه‌ای برای خودم و دیگران، نگهشان دارم، بلکه تا زمانی، و تا حدّی، ارزش نگه‌داشتن دارند که نسبت به نقائص‌شان رجحان استدلالی و معرفتی‌ای داشته باشند.

 

و سخن آخر اینکه خدا نداشتن، به مراتب بهتر از چند خدا داشتن است.


منبع: مقدمه مصطفی ملکیان بر سومین شماره مجله ناقد، منبع الکترونیک: نیلوفر (توضیح: میان‌تیترها، درشت کردن حروف، پاراگراف‌بندی و پاره‌ای توضیحات از آن من است.)

این متن حال و هوای غریب و قریبی دارد. غریب، از آن جهت که نمونه‌ای از خداپرستی ارائه می‌دهد که بسیار حداکثری، صیقلی‌خورده و کم‌یاب است (به حدی که غیرقابل دست‌رسی می‌نماید)، و قریب به لحاظ این که من بسیاری از مصادیق بت‌پرستی را در عصر حاضر و خصوصا ایران حاضر می‌بینم.

همواره تصور می‌کردم با گفتن یک جمله (اشهد أن لا إله الّا الله) می‌توان موحّد شد، اما گویا این گونه نیست... پس من هم به همراه شما و ابراهیم و پسرش، اسماعیل[علیهماالسلام]، دعا می‌کنیم ما را از بلای عقیده‌پرستی مصون بدارد و شهر فکرمان را از هجوم سپاه اَبرَهه‌سان عقاید شرک‌آمیز ایمن سازد (اما با کدام ابابیل؟ خود داند...):

« و إذ قال إبراهیمُ ربِّ اجعَل هذا البلدَ ءامناً واجنُبنِی و بَنِیَّ اَن نَعبُد الاَصنام.» - سوره ی ابراهیم (14) آیه ی 35 -


توضیح: حتما متوجه نزدیکی این متن با نظریه‌ی تکثرگرایی (پلورالیسم) و همچنین جستار PurePersian حول افتراق میان خدا و معبود شده‌اید. به همین منظور قسمت‌های نخستین کتاب «صراط های مستقیم، سخنی در باب پلورالیسم دینی» به تالیف عبدالکریم سروش را به همت ناظر روی قسمت حاشیه ی وبلاگ قرار دادیم؛ امید است مفید فایده ای گردد.

مردی از جنس لجاجت، مردی از جنس حماقت!

این نوشته یکی از چندین شوخی هایی ست که می توان با جدی ترین کارها آقای احمدی نژاد رئیس جمهور انقلابی و اصولگرای اصلاح طلب و رئیس جمهور لیبرال کمونیست که اعتقاد زیادی به اسلام دارد و در همین راستا طرفدار بانکداری غیر اسلامی ست(این را از آخرین دستور ایشان برای نرخ بهره بانکها می توان فهمید) کرد. من به نوبه خودم پیش از سازمان تربیت بدنی و پیش از هر سازمان شکست خورده دیگری فرارسیدن سالروز حماسه سوم تیر را به شما و رهبر انقلاب و امام زمان و آقای جنتی و آقای مصباح یزدی و آقای خدا و ملت همیشه در صحنه ایران تبریک می گویم.

متن کامل پاسخ بوش به احمدی نژاد

متن کامل نامه بوش به احمدى نژاد را اندکی پیش روزنامه ایچنا- چاپ شانگهای- مخابره کرد. در این نامه آمده است:
«آقای محمود احمدی نژاد
رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران؛
نامه ارسالی شما از طریق سفارت سوییس، حافظ منافع ایالات متحده امریکا در ایران، دریافت شد. بسیار خوشحال هستم که سرانجام باب تعامل و گفتگو بین دو کشور بزرگ و اثرگذار جهان یعنی جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده امریکا با این نامه باز شده است. همچنین درایت شمار را در تنظیم آن متن مصلحانه می‌ستایم که به جای پرداختن به مسایل بی اهمیتی نظیر نفت به دغدغه‌های بزرگتر بشری پرداخته بودید. این نشان می‌دهد که ما و شما در یک چیز با هم اتفاق نظر داریم و آن همان است که شما ایرانی ها به آن "کار را به کاردان بسپار" می‌گویید. به عبارت بهتر شما قبول دارید که دخالت در کارهای کم اهمیت مربوط به زمین بر عهده ما باشد و تعیین تکلیف در مورد امور آسمانی به عهده شما. کاملا موافقم به شرط آنکه به کاهش بهای نفت کمک کند!

آقای رییس جمهور
گمان می‌کنم – فارغ از اوضاع و افکار عمومی حاکم بر تهران و واشینگتن- من و شما در بسیاری از مسایل مثل هم فکر می‌کنیم.
مثلا شما از این نگران هستید که ما عراق را 50 سال به عقب برگردانیم و ما هم از این نگران هستیم که شما ایران را 50 سال به عقب برگردانید! شما نگران این هستید که ما صدها میلیارد دلار از خرانه چند کشور بیگانه برداریم و صرف هزینه‌های خودمان غیرضروری کنیم و ما هم نگران این هستیم که شما صدها میلیارد دلار از خزانه کشور خودتان بردارید و صرف هزینه‌های نامربوطِ دیگران کنید!
یا مثلا شما از من می‌پرسید: " چرا چنین مخالفت گسترده اى با برگزارى همه پرسى انجام مى شود؟ " و من هم از شما می‌پرسم " چرا چنین مخالفت گسترده اى با برگزارى همه پرسى انجام مى شود؟ " منتها شما از رییس جمهور امریکا در مورد همه‌پرسی در "فلسطین" می‌پرسید و من از رییس جهمور ایران در مورد همه‌پرسی در "ایران"!
در حقیقت حتی من فکر می‌کنم که ما حتی در مورد مساله اسراییل هم یکسان عمل می‌کنیم: من طوری در مورد اسراییل و هویت تاریخیِ آن صحبت می‌کنم که در نهایت به سود منافع امریکا باشد و شما هم طوری در مورد اسراییل و هویت تاریخی آن حرف می زنید که در نهایت به سود منافع امریکا باشد!

آقای رییس جمهور احمدی نژاد
قطعا می‌دانید که من نه آموزگارم و نه مانند شما سواد آکادمیک و دانشجو دارم. اما تا آنجا که آقای سازگارا به من گفته‌اند شما در رشته مهندسی عمران که یک رشته فنی است تحصیل کرده‌اید و در دانشکده‌ای فنی از دانشگاه علم و صنعت نیز تدریس کرده‌‌اید. بنابراین من نمی‌فهمم که چطور دانشجویان مهندسی، در کلاس‌های فنی با شما که معلم‌شان بوده‌اید در مواردی نظیر سیاست‌های امریکا، صلح جهانی، آموره‌های مسیح(ع) و لیبرالیسم بحث می کرده‌اند و شما نیز تاریخ جنگ‌های جهانی و هولوکاست را به آنها آموزش می‌داده‌اید!
آیا مفهوم "رشته‌های مهندسی" در ایران به معنای همان چیزی است که در سایر جاهای دنیا به آن "علوم انسانی" می‌گویند ؟ یا واقعا شما به کسی که قرار است سد و جاده و ساختمان بسازد در مورد تاریخ و فلسفه و دین و سیاست آموزش می‌دهید؟! اگر اینگونه است پس بیجهت نیست که چند برابر تلفات کلِ ارتش‌های خاورمیانه و آسیا، هر سال تلفات جاده‌ای دارید و با هر زلزله‌ی متوسطی، ده‌ها هزار نفر در ایران کشته می‌شوند!

آقای احمدی‌نژاد عزیز
البته نمی‌خواهم با این نامه در امور داخلی کشور شما دخالت کنم و اصولا گزینه نظامی را ترجیح می‌دهم ولی به آن دسته از مردم و یا دانشجویان که به نوشته شما دایما "نقشه 60 سال پیش جهان را نگاه می‌کنند و دنبال اسراییل می‌گردند و نمی‌توانند آنرا پیدا کنند" توصیه می کنم تعداد کشورهای جهان در آن تاریخ را از روی نقشه‌ها و کره‌های قدیمی بشمارند و با تعداد کشورهای جهان در حال حاضر مقایسه کنند، تا آرام بگیرند و بگذارند ما هم آرام باشیم.
گذشته از اینها من گمان می‌کنم بهتر است اگر برایتان مقدور نیست تا به دانشجویان رشته‌های مهندسی‌تان درس‌های فنی بیاموزید، دست کم تعدادی نقشه و کره جغراقیایی جدید برای آنها تهیه کنید تا این‌قدر مجبور نباشند اسراییل را بر روی نقشه‌ها و کره‌های 60 سال پیش پیدا کنند! (ایالات متحده امریکا حاضر است تحریم‌های ایران را در خصوص فروش تعداد معدودی نقشه و کره جدید توسط شرکت‌های امریکایی به موسسات ایرانی را لغو کند به شرط آنکه ایران هم کلیه فعالیت‌های غنی‌سازی خود را فورا به حالت تعلیق درآورد!)

آقای محمود احمدی‌نژاد
شما در نامه‌ی طولانی‌تان یک سطر را به مسایلی که باید برای ایرانی‌ها خیلی مهم باشد مثل " کودتاى ۱۳۳۲ و به تبع آن سرنگونى رژیم مشروع وقت، مخالفت با انقلاب اسلامى، تبدیل سفارت به مقر حمایت از فعالیت هاى مخالفان جمهورى اسلامی، حمایت از صدام در جنگى که علیه ایران به راه انداخت، مورد اصابت قرار دادن هواپیماى مسافربرى ایرانى و مسدود کردن دارایى هاى ملت ایران" اختصاص داده‌اید و در مقابل 12 صفحه در مورد مسایلی که برای شهروندان امریکایی مهم است مثل وضعیت روحی سربازان امریکایی در عراق، هرینه‌های سرسام آور جنگ عراق و دفاع از اسراییل برای مالیات‌دهندگان امریکایی، یازده سپتامبر و عوامل آن، کودتاها در امریکای لاتین، بی‌خانمانهای ایالات متحده و دستورات عیسی مسیح(ع) نوشته‌اید.
این نشانه حسن نیت شماست و من از طرف ملت و دولت امریکا از شما سپاسگزارم که حتی در این شرایط بحرانی و در این مجال و موقعیت تکرار ناشدنی نیز، آنقدر مهربان و از خودگذشته‌اید که به جای کشور و ملت خودتان به فکر ایالات متحده و ساکنان آن هستید. مطمئن باشید هیچ رییس‌جمهور در طول تاریخ مانند شما عمل نخواهد کرد!

همکار عزیز
متاسفانه بیش از این وقتی برای پاسخ به نامه شما ندارم وباید برای گروهی از نیروی دریایی که در قالب سه ناو هواپیمابر عازم خلیجِ همیشه فارس ایران هستند، عازم یکی از بنادر شوم. به هرحال صمیمانه‌ترین تشکرات خود و همکارانم به ویژه خانم رایس را از اینکه با درک موقعیت ما، نامه‌تان را طوری تنظیم کردید که کوچکترین خللی در تلاش‌های ما در خصوص اجماع جهانی بر علیه ایران وارد نساخت، تقدیم دارم.

با سپاس و احترام
جورج بوش کوچک
رئیس جمهور ایالات متحده امریکا

پی نوشت: راستی دوست عزیز
چون نه در امریکا و در هیچ کجای جهان، هیچ سفارتخانه و حتی شخصی حافظ منافع ایران نیست؛ مجبورم این نامه را با یک کبوتر ارزان قیمت چینی بفرستم یا اینکه وقتی خودم آمدم ایران آنرا بهت تحویل بدهم. امیدوارم راه اول کمتر طول بکشذ!
جورج»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسنوشت:
دوتا نکته به ذهنم رسید که درمورد این دو رئیس جمهور بگم. اولا اگر احمدی نژاد کاری عجیب بکند که نتیجه بدی به همراه داشته باشد این نتیجه تنها به ایران و چند همسایه اطرافش محدود خواهد شد اما اگر بوش کار حماقت باری را انجام دهد ممکن است تمام دنیا هزینه ای سنگین برای آن بپردازند.
ثانیا اون که گفتم مردی از جنس لجاجت بیشتر به احمدی نژاد می خورد و اینکه گفتم مردی از جنس حماقت به بوش برمی گشت!

نیایش

خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: «طبیعت»، «تاریخ»، «جامعه» و«خویشتن» رها کن، تا آن‌چنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده ای، خود آفریدگار خود باشم، نه که همچون حیوان - خود را با محیط، که محیط را با خود، تطبیق دهم.



خدایا‏: آتش مقدس «شک» را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی «یقین»هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه برلب‌های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.



خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالب‌های ارثی را بشکنم تا در برابر «قالب‌ریزی» غرب بایستم و تا همچون این‌ها و آن‌ها - دیگران حرف بزنند و من فقط دهنم را تکان دهم.



خدایا: قناعت، صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.



خدایا‏: این خِرد خُرده بین، حسابگر و مصلحت‌پرست را که بر دو شاه‌بال «هجرت»، از «هست» و «معراج» به باشدم بندهای بی‌شمار می‌زند، در زیر گام‌های این کاروان شعله‌های بی‌‌قرار شوق، که در من شتابان می گذرد، نا بود کن.



خدایا: مرا از نکبت‌دوستی‌ها، و دشمنی‌های ارواح حقیر، در پناه روح‌های پرشکوه ودل‌های زیبای همه‌ی قرن‌ها – از «گیل گمش» تا «سارتر» و از «سیدارتا» تا «علی»، و از «لوپی» تا «عین القضاة» و از «مهراوه» تا «رزاس» پاک گردان.



خدایا: عقیده‌ام را از گزند عقده‌ام مصون بدار.



شریعتی مزینانی، علی

مادر ما... مادر تموم عالمه...

للحق








اگر اوج زنانگی «مادری» باشد و کمال هدایت «ولایت».



و کلیدواژه مادری «حمایت» و کلیدواژه ولایت «علی».






چه بهتر که روشنفکر بازی را بگذاریم کنار؛


سرمان را بگذاریم روی خاک غم فاطمیه،


تا به لیله القدرش احیا شویم...







احیا شویم...




----------------------------------------


بعدن نوشت:



سلام هی حتی مطلع الفجر...


من که عربی ام تعریفی ندارد. ولی به نظرم آدم احیا می گیرد(بیدار می ماند) که احیا شود(زنده شود). آدمی که چشمم بسته باشد، مرده. زنده ها چشمهاشان باز است.


و این زبان عربی هم از آن چیزهای عجیب است که حسابی به شگفتی وامیداردم. حقیقت این است که نمیدانستم این احیا آن احیا نیست. فکر میکردم یک کلمه(با یک تلفظ) است که دو معنا دارد.


حالا این بار لیلای بی پایانمان را احیا بگیریم، شاید دیدی احیا شدیم... شاید مطلع فجرمان دمید، شاید سلامش را شنیدیم. ببینم ندیده اید یحیی بعد موت را که ابرو بالا انداخته اید از تعجب!؟


عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...




پاسخ نوشتم.


نظرها به این نتیجه مهم رساندم که همه شما یک چیز را یادتان رفته. و من که آن را پیش فرض نوشته قرار میدهم، حرفم با حساب کتاب شما جور در نمی آید.


... فتکون لهم قلوب یعقلون بها ...



مرد ناتمام !

برای اینکه بدانیم آنچه و آنکه دوستش داریم، چه داشته که راغب و عاشقش شدیم سال‌ها باید بگذرد و صیقل زمان که بر حافظه‌مان خورد و لحظات نزدیک که مندرس شد و جلوه و چهره آن عزیز دوست‌داشتنی در غبار گذشتن فرو رفت، آنگاه تکه حقیقتی که محوش بودیم و جذبش، مثل خرده‌های طلا بر الک زمانه نمایان می‌شود و یکباره ما را به خود می‌آورد. ما عاشق تصوری بودیم که حدسش را نمی‌زدیم.

این رسم روزگار است می‌توان این رسم ناخوشایند را درباره دکتر علی شریعتی هم به اجرا گذاشت. از شریعتی اسطوره سال‌ها انقلاب و سخنور توانای دوران دور مبارزه چه مانده است، در این ربع قرنی که نبود در دیارمان آنقدر اتفاق افتاده است و زمین و زمان چنان زیر و زبر شده تا بگوییم صد سال گذشته و نه سی‌سال. امپراتوری چپ پاشیده است.

انقلاب ایران از سازندگی و اصلاحات به اصولگرایی رسیده و ارتباطات، دنیایی را منفجر کرده، سلاح‌ها بر ضامن مانده و انقلاب‌ها به انتخاب‌ها جامه داده و مردم از انگشتانشان استفاده می‌کنند و نه از مشت. در این اوضاع و احوال از آن دویست و اندی باقیات و صالحات شریعتی و آن صدای تند و بغض‌آلود چه مانده است.


هرساله در این روزها بانگ برمی‌آید و از رفتن معلم شهید، سخن به میان، اما جایگاهی که این سال‌ها و سالیان بعد به شریعتی واگذار می‌شود، آن جایی نیست که او نشست و برخاست.


مخاطب شریعتی در حسینیه ارشاد نسل دانشگاه برو و جوانان بودند، اما حالا گویندگان که از او می‌گویند و نظراتش را نقد و اصلاح و بعضا به‌روز می‌کنند پا به سن گذاشتگان و جوانان حسینیه‌دیده دیروزاند، شریعتی آهسته و آرام از نسلی به نسلی عقب می‌نشیند.


برای جوانانی که در سن و سال مخاطبان زمان زیستن شریعتی هستند، کتاب‌های تک‌رنگ شریعتی در حد و حدود نگاهی به تکنام‌ها وقت می‌برد: هبوط، بازگشت به خویشتن، کویر... شریعتی در این زمانه ما به کارت‌پستال‌های عاشقانه تبدیل شده حتی اگر این جمله باشد: «دوست داشتن از عشق برتر است.» شریعتی که در کتابفروشی‌ها آمده است کنار سهراب سپهری، فروغ، شاملو و حتی مریم حیدرزاده، این گلایه نیست.

بحث فراتر از این ماجراهاست. شریعتی زمانی شعر می‌گفت اما هیچ‌وقت منتشرش نکرد. شاید برای اینکه آنقدر حرف داشت تا به شعر نرسد و در سکوت شاعری نیاید و هویتش و مسوولیت تعهدش را به محاق نکشد. اما حالا آن روح شعر که بر آن همه ایدئولوژی دمیده بود مانده و کالبدی که از رمق افتاده به تاریخ پیوسته.


شریعتی خاطره‌ای است از مردی میانه‌اندام خوش‌تیپ با خنده‌ای جذاب و سیگاری به دست که دست‌به دست با کارت‌پستال ترویج می‌شود. عقوبت شعر دامن دکتر را گرفته وقتی ایدئولوژی جان داده است.


شریعتی زمانی رودی خروشان بود که خیلی‌ها با دیدنش تن به آب زدند و رفتند، حالا آبگیری است با چشم‌انداز خاطره‌های دور. کنارش می‌ایستند و تماشایی و می‌روند. حاصل عمر انگار همین رفتند و می‌روند بود و بس .


می توان از شریعتی انتقاد کرد اما نمی توان او را دوست نداشت. او که در گستره تاریخ معاصر، خوانی گسترد به فراخی دیروز تا امروز، خوانی که هم یک چریک را برای کارزار مهیا می کند و هم لحظات یک عزلت نشین در غم دوست داشتن را سرشار می کند، او که هم از ابوذر می گوید هم از سلمان، هم از مردن و میراندن، هم از بودن و چگونه بودن؛ اینک 30 سال از رفتن شریعتی گذشته است. رفتنی که مانند بودنش پررمز و راز باقی ماند و ناگشوده، 30 سال است که می توان از او گفت، هرچندگاه معلم انقلاب می شود و شایسته تکریم، گاه التقاطی و بایسته تحریم، در کتاب هایش هم آن قدر جملات پر از ایهام هست که هیچ «غارتگری» را دست خالی بازنگرداند .


و در نهایت شریعتی را طی این سال ها با قطعیت هایش می شناسیم. با قطعیت هایش و چند کلید- واژه؛ ایدئولوژی، آرمان گرایی، رادیکالیسم و... در ستایش یا در ذم او اگر سخنی گفته و شنیده شده حول و حوش همین سه گانه بوده است. سه گانه ای که اکثراً در ذیل سیاست و شاخه های آن و نیز معرفت و شاخ و برگ آن تعریف می شده. با این وجود شناخت ًمخاطب متغیر سه دهه اخیر از شریعتی، شناخت از طومار بسته ای بوده است که طی این سی سال آرام آرام گشوده شد. آثار شریعتی، اندک اندک طی سال ها به چاپ رسیده اند - آخرین اش در همین ماه اخیر - و از همین رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «این است و جز این نیست» با چاپ کتاب جدید غافلگیر شده و دستخوش تلنگری دیگر گشته است. مگر نه اینکه راز ماندگاری یک متفکر، همین قابلیت غافلگیر کردن است؟

اندیشه های شریعتی را، یکدست باشد یا پرتناقض، باید در ذیل زندگی اش شناخت. او از نادر متفکرانی است که زندگی اش درست شبیه اندیشه هایش است و برعکس. تعبیری که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نیز صادق است؛ زندگی اش مرکب رسالتش بود.



یاد و خاطره اش تا همیشه پا برجا و روانش شاد !



تصویری از دیروز و امروز مقبره مظلومانه استاد در زینبیه( جای عجیبی بود برای دفن او : و تو ای زینب ، ای زبان علی در کام ... ) ! سالهاست آنجا امانت است ، خود وصیت کرده بود که او را در پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند ولی امروز قبر او در معرض تعریض خیابان در دمشق قرار دارد !


------------------------------------------------------------------


پی نوشت : با توجه به ایام برگزاری امتحانات خود فرصت نکردم تا از خود در رسای او بنویسم و دیدم در سومین دهه نبودنش جای یادش در محفل ما خالیست و خیلی حیف می شود در نتیجه چند پاره از مقالاتی که درباره ایشان امروز در دو روزنامه « هم میهن » و « شرق » منتشر شده بود آوردم و برای انتخاب آنها مجبور شدم اکثر آنها را بخوانم که زیاد وقت گرفت ،شاید اگر خود می نوشتم کمتر وقت می گرفت ! و اینها همه جدای از مصاحبه شخصیت ها و شاگردان استاد بود . اگر خواستید کاملش در سایت هر دو روزنامه هست !!! و خیلی حرفای تازه ای دارند !

به نام خدا

به نام خدا
به نام دین
به نام عدالت
به نام سنت


به نام تاریخ
به نام کلمات فراموش شده
به نام کاغذ های پوسیده


به نام انسانیت
انسان محکوم است به محکوم بودن
به نام انسان
محکوم است به بودن آنچه نمی تواند باشد
تا ابد
به نام خدا