محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

هر قبیله ای توتمی دارد

بت شکسته کارایی بت سالم را ندارد، حتی اگر این بت نماد مظلومیت و رنج بردن باشد. چرا که بتی آنقدر مظلوم که حتی موجودیت خود را نتواند نگه دارد چگونه می تواند مظلومیت پرستندگاندش را تسکین دهد؟ و اگر بت، الهه ی قدرت و اقتدار باشد بدتر. اقتدار در هم شکسته فقط بدرد کتب تاریخ می خورد، نه قدرتمندان حال.
ولی نفی بت برای بت پرستان دردناک تر و توهین آمیزتر از شکستن آن است. زیرا بت شکسته را می توان از نو ساخت، با همان پیشینه و معجزات و دفع بلایا، با همان بزرگی و ترکیب صورت و ... حتی شاید زیباتر و خوش ساخت تر و با جزییات بیشتر از قبلی. ولی نفی آن نابخشودنی و برگشت ناپذیر است چون حتی اگر بزرگتر و زیباتر از قبل شود باز مشتی چوب و سنگ و خرافه خواهد. بت بدون روح فقط به درد نمایشگاه های هنرهای تجسمی می خورد و پشت ویترین ها و روی میز های چوب گردو بورژواهای لاییک (منظورم این نیست که پولداران دین ندارند و دینداران بی پول هستند. فراموش نکنید در اسلام نگهداشتن مجسمه مکروه و حتی حرام است چه با روح چه بی روح).
پس اگر خواستید بتی را بشکنید اول به آن ادای احترام کنید، مبادا بت پرستان گمان کنند که شما "خدای محبوس در چوب و سنگ" آنها را قبول ندارید. ولی اگر خواستید آن را نفی کنید آن را نشکنید بلکه آن را به یک کلکسیونر بفروشید. دقت کنید که بی دین باشد، زیرا ممکن است روحی تازه به آن بدمد.
ولی هر کاری می کنید، از بت شکن بت نسازید.

یه لحظه...

معذرت می خوام...

می تونم بپرسم زمان چیه ؟


پیام(مرحوم)

پدران پاره زمینی پی معبد هشتند، پسران میوه ممنوعه در آن می کشتند

توجه : من عصبانی هستم. اگر احتیاج به خواندن یک مطلب به دور از احساسات آنی دارید از خواندن این مطلب به شدت پرهیز کنید. باز هم تکرار می کنم: من عصبانی هستم!
زمانی بود که معلمین جور واجور و رنگ و وارنگ تاریخ و اجتماعی و ... احساسات پاک میهن پرستانه ما را با نقل حوادث پر افتخار شاهنشاهان ایران باستان بر می انگیختند. اندکی بعد تر که کمی بزرگ تر شدیم و احساس کردند دیگر می شود برخی جنبه های تلخ تاریخ را نیز بازگو کرد به نقل اقوال قجریان کشور فروش و بی مایه پرداختند تا چشم هایمان را – که هر چند نه به پاکی دیروز، ولی پاک تر از فردا بودند – پر از اشک و حسرت کنند. اما هیچ گاه به فکر هیچ کدام نمی رسید که گویا تاریخ رو به افول ما دیریست که سر به سوی درکات دارد و دیگر وقت آن است که ما علاوه بر وطن فروشی، استعمار پذیری و تحقیر خود، قصد تحمیق نفوس عامه خود را هم بکنیم و در حالی که مغزها را، هنوز از رحم مادر بیرون نیامده می آلاییم، ادعای فرار مغزها کنیم.
آری قاجاریان و پهلویان و پدیده هایی نظیر ایشان در تاریخ ایران زیاد بوده اند، حوادثی ورای آن که آدم بخواهد به یادش بسپارد. اما کدامین رسته از این میان، تنها به حربه تحمیق و با نام مردم دوستی و تعاون گستری بر این جامعه کهن – که افکاری تازه یافته را در سر جوانش می نشانند – حکومت کرده، جز آن که ما امروز شاهدش هستیم؟ آن چه امروز بر ما می گذرد را با کدام نظر عقلی می توان توجیه کرد؟ چگونه ممکن است که جامعه ای که به خود برای داشتن متفکرین و متشرعین و مبدعین می بالد، چون اسبی کم بینا، که پوست بر چشمش نهاده اند، افسار بر دستان سواری بسپارد که در زندگی خود حتی در حال پیاده روی نظری بر اسب سواران نداشته است؟
اگر این وطن نیست که شما می جویید، اقلا به داد دین برسید! اگر این دین نیست که می جویید، اقلا به داد سرمایه هاتان برسید! اگر این سرمایه هاتان نیست که برایتان مهم ند، جوانان خود را دریابید! اگر جوانان نیز مهم نیستند، به فکر لبخندهای گهگاهی باشید که برلبتان می نشیند! چطور ممکن است یک نفر بتواند به تنهایی و بی هیچ کمکی این همه تهدید برای یک جامعه درست کند؟ و چطور ممکن است که بازهم ما برایش دست بزنیم و او را به صورت اسلو موشن در تصاویر تلویزیونی خود نشان دهیم و برایش اشعار عاشقانه بخوانیم!
شعر زیر را شخصا مناسب احوالات خود در حال حاضر می دانم، هرچند که استفاده از این شعر به معنای هم سویی سیاسی یا اعتقادی شاعر با من نیست و دوستانی که شاعر را می شناسند می دانند که حتی او از خاک ما نیست. این شعر در دوران زمانی دیگری سروده شده است.
شکر خدا که اهل جدل هم زبان شدند
با هم به سوی کعبه عزت روان شدند
شکر خدا که گردنه گیران محترم
بر گله های بی سر و صاحب شبان شدند
شکر خدا که کم کمک از یاد می رود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند
شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره – پوست کنده بگویم – دکان شدند
جمعی، چونان قدیم، هر آن را که سرفراشت
قربان مادر و پدر و خاندان شدند
یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را
با استخوان سینه خود نردبان شدند
مانند یک دو خوان دگر بعد گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند
هر کس به گونه ای به هدر داد آن چه داشت
یک عده هم که سگ نشدند استخوان شدند
1373
کاظمی، محمد کاظم، قصه سنگ و خشت، کتاب نیستان، صص 78-79
ویرایش: نظرات مطالعه شده و احیانا پاسخ هایی هم داده شده. از نظرات غمخوارانه تان ممنون. درضمن من چون آن زمان که این مطلب را پست می کردم عصبانی بودم، نگاه نکرده بودم که آیا قبل از من کسی پستی داده یا نه. بنابراین لطفا پست پایینی را هم بخوانید.

اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم

شنبه رفتم و فیلم خون بازی را دیدم! خیلی تعریف شنیده بودم ، مثبت و منفی! بیشتر به خاطر تعریفی که از بازی بارن کوثری می شد مشتاق به دیدن آن بودم. فیلمی که موضوع جدیدی را مطرح نمی کرد. اما بازی بارنگ و نحوه فیلم برداری آن قابل توجه و تازه بود. اما به نظرم فیلمنامه ضعیفی داشت. اولا فیلم یکساعت و پانزده دقیقه به طول انجامید! که این خود ضعف است. همانطور که یک فیلمنامه طولانی دارای ضعف است یک فیامنامه که فیلم را به زمان استاندارد یک فیلم بلند(یعنی حداقل یکساعت و نیم) نمی رساند نیز دارای ضعف است.
البته ضعف فیلمنامه تنها محدود به مقدار آن نمب شود. داستان به اندازه کافی گره های فرعی و حتی اصلی نداشت. شما در هر لحظه از فیلم احساس جدا بودن از جریان فیلم را می کردید.حوادث یکپارچگی مناسبی نداشتند.البته شاید مقداری از این گسسته بودن به خاطر فضای فیلم باشد. منظورم نشان دادن رخداد ها به صورت صرف در یک زمان محدود و برای یک معتاد است!
جای کار بیشتری داشت ، اما بد هم نبود . بازی باران کوثری خوب بود . در بعضی صحنه ها فوق العاده بود. مخصوصا صحنه ای که از حالت التماس و قربان صدقه رفتن مادرش برای گرفتن مواد به حالت خصومت و دشمنی تغییر حات ناگهانی می دهد را به خوبی انجام داده بود. اما باز هم تا رده های عالی بازیگری فاصله هست و من امیدوارم فیلمنامه نویسان و کارگردانان این فرصت را در اختیار بازیگرانی همچون باران کوثری قرار دهند تا به توانند قوی تر بازی کنند.
یک انتقاد به نگرش فیلمنامه نویسان به اعتیاد دارم . آن اینست که چرا همیشه برای معتاد شدن باید دلیلی بیاوریم .آیا واقعا یک فرد فقط به خاطر طلاق پدر و مادر ، یا معتاد بودن پدر به الکل معتاد می شود! من که این را فقط توجیه کردن ضعف اراده و شخصیت آدم ها می دانم.
البته یک دیالوگ زیبا در این فیلم بود
سارا از ماشین پیاده شده و در حالی که عصبی است و به مادرش پرخاش می کند به او میگوید:
فکر می کنی من خیلی بدم بقیه خوبن . همه همینطورین اگر الان معتاد نیستند فردا میشن
واقعا چند نفر گرفتارند و چند نفر گرفتار خواهند شد!
در پایان از نظرات دوستان برای پست قبلی تشکر می کنم و قبول دارم که کمی در نوشتن متن دچار تندروی شده و مقداری از انصاف دور بود. البته من هم تاکید می کنم به عنوان فیلم اول یک کارگردان فیلم بدی هم نبود. اما من بشتر از نحوه برخورد آقای دهنمکی ناراحت بودم. به هر صورت انتقاد شما را می پزیرم!

اخراجی های معترض

وقتی قبل از جشنواره شنیدم که آقای دهنمکی قصد ساختن فیلمی را دارد فکر نمی کردم درباره چیزی جز جنگ ‏باشد! وقتی شنیدم که با امین حیائی و اکبر عبدی دارد فیلم می سازد بشتر شاخ در آوردم. اما موضوع وقتی برایم ‏جالب تر شد که دوستان و آشنایان از فیلم تعریف می کردند و این فیلم از طرف تماشاچیان برگزیده شد . وقتی ‏اعتراض عجیب و غریب آقای دهنمکی را به انتخاب نشدن فیلمش به عنوان فیلم برتر جشنواره دیدم کنجکاو شدم!‏
در رادیو ‏BBC‏ مصاحبه اکبر عبدی را شنیدم که می گفت این فیلم از بهترین فیلم های دفاع مقدس است.‏
‏ فیلم را دیدم. خندیدم ! به دو چیز :‏
دهنمکی !‏
تیکه های فیلم!‏
فیلم افتضاحی بود! از لحاظ سینمایی در حد یک آماتوربود که زیاد فیلم ندیده است. داستان ضعیف ، کار گردانی ‏ضعیف. طراحی صحنه غیر قابل قبول . شاید تنها چیزی که این فیلم را برای بیننده قابل تحمل کرده اسامی ‏بازیگران به همراه بازی آنها است. در بسیاری از بخش های فیلم مشخص بود که دیالوگ ها توسط بازیگران ‏تغییر می کند. شاید این بازیگران دیگر چنین فرصتی را بدست نیاورند که یک فیلم را آن طور که آنها می خواهند ‏پیش ببرند. نمی خواهم به نقد تخصصی فیلم به پردازم . فقط چند نکته را می خواهم یاد آور شوم.‏
خوشبختانه فیلم های خوبی با همین مضمون اخراجی ها در سینمای ایران وجود دارد که معروف ترین آنها لیلی با ‏من است است. پس این حرف آقای اکبر عبدی حرف صحیحی نیست! شاید بعضی ها با توجه به فروش خوب فیلم ‏بگویند که این فیلم به سینمای دفاع مقدس جان دوباره داده است، من به شخصه با این تفکر مشکل دارم! زیرا این ‏فیلم را فیلم دفاع مقدس نمی دانم. ترکیب سینمای زرد با سینمای دفاع مقدس اتفاقی است که برای اولین بارتوسط ‏آقای دهنمکی آن را تجربه شده است.شاید به توان ایشان را نو آوری در سینمای دفاع مقدس قلمداد کرد! اما ‏براستی سینمای زرد برازنده سینمای جنگ است!؟
آیا با توجه به پر فروش ترین فیلم های سالهای گذشته نمی توان نتیجه گرفت که فروش زیاد این فیلم مدیون بی ‏محتوایی و دلقک گونه بودن آن است؟ آیا باز هم سینمای جنگ بازنده میدان مبارزه برسر گیشه نیست؟
حرکت آقای دهنمکی در روی آوردن به کار های فرهنگی ستودنیست، اما این بار هم آقای دهنمکی مثل سال های ‏نچندان دور خود تندروی کرده است.او اخراجی همیشه معترض است!‏

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ...

صبح که می شه آدم ها مثل هم از خواب پانمی شن! بعضی ها از خواب می پرن، بعضی ها هم ساعت و مپرونن! بعضیا مگن : اِ ، صبح شده .بعضیا هم میگن :اَه صبح شده !
این مربوط به آدما بود اما بیشتر اوقات صبح که می شه اتفاقای مختلف برای آدمای مختلف می افته:
مثلا اکسنتی ایوانوف، یه روز که باران تندی آز آسمان نازل می شد دختر رئیس را دید که برای خرید لباس از کالسکه اش پیاده می شد(نه اشتباه نکنید این اتفاق جدیدی نیست!) اما اینکه سگ یک زن جوان دیگر به مجی(سگ دختر رئیس ) سلام کند شاید اتفاق عجیبی باشد.
تازه این اتفاقات با خواندن نامه های عاشقانه این دوسگ جالب تر هم می شود. من که متعجب نمی شوم که دست آخر اکسنتی ایوانوف در پی گم شدن پادشاه اسپانیا ، بطور کاملا اتفاقی متوجه شود که پادشاه گمشده اسپانیا اوست!
نمی دانم تا حالا یک سری به بلوار نیفسکی زدین ، میگن هیچ چیز نمی تواند جلب تر از بلوار نیفسکی در سن پترزبورگ باشد. البته شب ها توصیه نمی کنم به آنجا بروید(البته بستگی به خودتان دارد).چرا؟ پیسکاریوف را می شناسید ؟ داستانش غمنگیز است . او این توصیه مرا جدی نگرفت و آن شبی که با ستوان پیروگوف در بلوار نیفسکی قدم می زد چشمش به دختر جوانی با موهای سیاه و چشمان آبی افتاد. اصلا در باره پیسکاریوف زود قضاوت نکنید . درست است که او به دنبال دختر راه افتاد اما هرگز فکر نمی کرد چنین موجود زیبایی با این لطافت به پست ترین و لجن ترین کار عالم مشغول باشد. پیسکاریوف نقاش بود و عاشق زیبایی ، اما از دیدن زیبایی در میان چنین لجنزاری دیوانه شد و.....
اما این اتفاقات وقتی که در کنار وقایع رخ داده برای ستوان پیروگوف قرار می گیرند جالب تر هم می شود. چرا؟ چون ستوان که فقط برای همان موضوع به بلوار نیفوسکی آمده بود. درهمان زمان که پیسکاریوف دنبال آن دختر سیاه مو بود ستوان به دنبال یک زن بلوند آلمانی روانه شد.آخر عاقبت او هم یک کتک حسابی بود که شوهر آن زن برایش تدارک دید!
مصمئنا گم شدن دماغ کاوالیوف (آن هم او که اینقدر به دماغش می نازید)عجیب خواهد بود. ولی نترسید بعد از چند ماه که دماغ فکر می کرد یک افسر ارزیاب است نزد صاحبش برگشت!
شاید با خودتان بگویید عجب این ها فقط می توانند یادداشت های یک دیوانه باشند! شما درست فکر کردید این دیوانه نیکلای گوگول است!