محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

زندگی نامه و مراحل فکری دکتر سروش (1)

 "ب"

 

سلام

 

دکتر که معرف حضور همه هستند. برای خودم اما جالب بود وقتی این چند صفحه را دیدم. مختصر بود و مفید. گفتم نشرش اینجا هم برای محفلی ها خالی از لطف نیست. سایت‌شان البته مفیدتر است اما خب معلوم نیست چرا مدتی است down است.

 

-------------------------

جناب حسین حاج فرج دباغ معروف به دکتر عبدالکریم سروش در 25 آذرماه 1342 شمسی در خانواده مذهبی در اطراف میدان خراسان تهران، محله آبایی و اجدادیی‌اش چشم به جهان گشود. پدرش، کاسبی با تحصیلات اندک اما با علاقه فراوان به شعر و ادب است. وی تحصیلات متوسطه خود را در مدرسه علوی تهران سپری کرد. این مدرسه با سایر مدارس، امتیاز ویژه‌ای داشت زیرا هدف از تأسیس این مدرسه، تربیت دانش آموزانی بود که دیندارانه به تحصیل علم بپردازند به همین دلیل، بیشتر دانش‌اموزان این مدرسه را فرزندان مستعد و خانواده‌دار و مذهبی تشکیل می‌داد. آقای اصغر کرباسچیان مدیر مدرسه علوی، فردی روحانی با معلومات تا حدودی گسترده بود که نسبت به روحانیت و نظام آموزشی آن ، چالش فکری داشت و می‌خواست با مدیریت مدرسه علوی، خواسته‌های خود را مبنی بر سازگاری علم و دین تحقق بخشد و نیروهای متدین غیر روحانی را تربیت نماید و البته تا حدودی هم موفق شد و شخصیت‌های متدین وفرهیخته‌ای مانند دکتر حداد عادل و دکتر کمال خرازی و دکتر ولایتی در این مدرسه رشد و تربیت دینی یافتند. برنامه مدرسه علوی، فراتر از دروس رسمی آموزش و پرورش بود.

دکتر سروش در دوران نوجوانی و جوانی از حافظه قوی برخوردار بود و به قول خودش، با نگاه سریع، یک صفحه شعر را حفظ می‌کرد و الان با دو یا سه بار خواندن توان حفظ شعر را دارد.

وی در دبیرستان علوی، رشته ریاضی و در دانشکده داروسازی دکترا گرفت و سپس بنا به نقلی با کمک مالی مرحوم مطهری به لندن رفت و رشته شیمی آنالیتیک (تحلیلی) را آموخت.

اما به تاریخ و فلسفه علم علاقه بیشتر داشت و در همانجا به آموختن این حوزه معرفتی پرداخت این دانش آموخته مدرسه علوی در کنار دروس رسمی به آموختن پاره‌ای از دروس طلبگی نیز اشتغال ورزید. سروش پس از پایان تحصیلات در دانشکده داروسازی در اسفند ماه 1351 برای ادامه تحصیل به انگلستان مهاجرت کرد. و به گفته خودش، چهار کتاب سرنوشت ساز اسفار اربعه ملاصدرا، المحجه البیضاء فیض کاشانی، دیوان خواجه شمس‌الدین حافظ و مثنوی معنوی جلال‌الدین بلخی را به همراه آگاهی از فلسفه علم و فلسفه سیاسی کارل پوپر به همراه بزرگانی چون استاد مطهری و استاد مصباح و استاد سبحانی به نقد مارکسیسم که یکی از جدی‌ترین رقبای انقلاب اسلامی بود، پرداخت.

دکتر سروش همانند هر شخصیت دیگری متأثر از برخی بزرگان و رجال سیاسی و علمی بوده است از جمله می‌توان به متفکران اسلامی مانند: امام محمد غزالی، مولوی، ملاصدرای شیرازی، فیض کاشانی، شاه ولی‌الله دهلوی، اقبال لاهوری، دکتر شریعتی و امام خمینی و از شخصیت‌های غربی، ایمانوئل کانت، شلایر ماخر و کارل ریموند پوپر و گادامر یاد کرد. فلسفه و عقل ستیزی و پوستین دانستن فقه درمدرسه غزالی، تفکیک نومن از فنومن و نسبیت معرفت شناختی در مکتب کانت، ابطال گرایی پوپر، تحول معرفت دینی و نظریه تجربه دینی اقبال لاهوری و اشعار عارفانه مولوی در ساختار و بافتار دین شناسی سروش تأثیر به سزایی داشتند.

آشنایی وی با علوم گوناگونی مانند معرفت شناسی،روش‌شناسی، ادبیات. شعر و غیره نشان‌دهنده مطالعات فراگیر او در عرصه‌های گوناگون علوم دینی و غیر دینی است. سروش شخصیتی پرکار و تلاشگری است که بیشتر مواقع به خواندن و نوشتن اشتغال دارد. تسلط به زبان انگلیسی و عربی او را در یادگیری دیدگاه‌های غربیان و اندیشمندان مسلمان و نویسندگان عرب زبان معاصر موفق ساخته است دکتر سروش را باید در فرایند فکری و مراحل معرفتی و روشنفکری و دین شناختی‌اش شناخت. بنابراین ، تحقیق علمی اقتضا می‌کند تا سیر تطور فکری دکتر سروش را از سیر تألیفاتش جستجو کرد. یعنی از سال 1357 که تألیفات وی آغاز گردید تا سال 1385 ـ زمان تدوین این سطور ـ و بعد از آن و تا زمانی که آثار این پژوهشگر ارایه می‌گردد.

یک ویژگی مشترک در طول 28 سال پژوهش دکتر سروش می‌توان یافت وآن عبارت از ایجاد پیوند و ترابط مباحث فلسفی و علمی با دغدغه‌های اجتماعی است.

وی در تمام آثار خود، نقد و چالشی با وضعیت موجود دارد و با گروه یا جریانی، خود را درگیر می‌کند. و این مطلب نشانگر این است که جهانی که سروش در آن زندگی می‌کند و نهاد نا آرام و طوفان خروشنده‌ای است که ایستایی و آرامش را نمی‌پسندد.

ویژگی دیگری که باید در سرتاسر فرایند فکری سروش مشترک دانست انس و الفت او با مباحث شعری و ادبی است.

مجموعة قصه ارباب معرفت (خمار مستی [مشتمل بر جامة تهذیب بر تن احیا، غزالی و مولوی، مثنوی و دیوان کبیر، حافظ و مولوی، دواعی و موانع مولوی و حافظ در شعر گفتن، آفتاب دیروز و کیمای امروز و ...] و قمار عاشقانه شمس و مولانا [مشتمل بر قمار عاشقانه، مولوی و تصوف عشقی، غم عاشقی وخندة معشوقی، خندة نمکین خداوند، شمس و مولانا، تأویل در مثنوی، حسین بن علی و جلال‌الدین رومی، قصه موسی و شبان و رازهای نهان، دریا و آفتاب در شعر مولوی ، داستان معاویه و ابلیس] و رسم عاشق کشی [مربوط به حافظ] و سرّ دلبران [پیرامون غزالی و سعدی و ابن خلدون و ....] نمونه‌آی از تعلّق خاطر او به شعر و ادب است.

وی درباره تعلق خاطرش به عرفان ادبی می‌نویسد:

«هنوز نوجوان بودم که با دو منبع مهم اخلاق اسلامی و سلوک عملی آشنایی یافتم: نخست کتاب جامع السعادات ملا مهدی نراقی و دیگری کتاب المراقبات فی اعمال السنّه، از میرزا جواد آقای ملکی تبریزی. بخشی از کتاب جامع السعادات را به درس، نزد یک روحانی بزرگوار آموختم و بقیه را خود، در مطالعه گرفتم. ولی کتاب المراقبات را نه تنها خواندم، که بلعیدم و هنوز هم وقتی بدان کتاب روح بخش می‌نگرم، آمیزه‌ای از وجد و هیبت مرا فرا می‌گیرد و بر آفرینندة آن اثر شریف آفرین می‌کنم که حدیث شورانگیز بیم و امید را با چنان درخشندگی و دل شکافی در آن به ودیعت نهاده است.

شاید اگر این دو کتاب، متوالیاً به چنگ من نمی‌افتادند، من هیچ گاه به تفاوت عظیم آن دو تفطّن نمی‌یافتم و عبوسی و سردی مکتوبات عالمان اخلاق، در قبال طراوت و حلاوت گفتار سالکان طریق، بر من چنین جلوه نمی‌نمود. آشنایی بیشتر با آثار بزرگانی چون امام ابوحامد غزالی و مولانا جلال‌الدین بلخی و علی بن مسکویه رازی و خواجه نصیر طوسی و ملا احمد نراقی بر آن درک نخستین صحه نهاد و بر من آشکارتر گردید که علم اخلاق اسلامی علی رغم ظاهرتدوین یافته‌اش، چراست که چنین بی خاصیت و عقیم مانده است و با همة عمق و عرضش گاه با اندازة نیم بیت از مثنوی یا بوستان سعدی تأثیر نمی‌بخشد.

بر این اساس تعلق خاطر سروش به امثال غزالی و مولوی به مراتب بیشتر از ابن مسکویه و خواجه نصیر الدین طوسی است. بر این اساس، دربارة مباحث اخلاقی گروه دوم می‌نویسد: ردایی از شرعّیت و اسلامیت که عالمان مسلمان بر اندام اخلاق دنیازدة یونانی افکندند، هیچ گاه نتوانست آن را چنان قداست و فضیلتی ببخشد، که از مومنان دلبربایی کند و لذا همچنان در نهانخانة مصطلحات و انقسامات عبوس فلسفه محبوس ماند... ناقلان حکمت عملی یونانیان و اسلام اندود کنندگان آن، پرچمداران اخلاق اسلامی نبودند. این منصب ارجند از آن پارسایان و عارفانی چون غزالی و مولوی بود که قلبی خاشع و روحی عاشق داشتند و در حلقه ولایت اولیای الهی درآمده بودند و انبان ضمیر را از اشارات و بشارات رسولان خدا آکنده بودند. ... بی هیچ تردیدی دانستم که اخلاق اسلامی را از طهاره الاعراق ابن مسکویه و اخلاق ناصری خواجه نصیر طوسی خواستن، آب در هاون کوفتن و باد به غربال پیمودن است.»

وی درباره تعلقش به مثنوی وآموزه‌های مولوی می‌نویسد: «اینک بیش از سی سال است که به دولت همنشینی با آن روح بزرگ، آن عزیز عرش نشین، آن شمع خاموشان، آن سحر خیز ناگهان، آن رحمت بی منتها، آن آتش افروخته، دربیشۀ اندیشه‌ها، آن نابغه نادرۀ تاریخ، آن شهسوار عالم محمدی، حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین محمد بن محمد بن حسین بلخی رومی، قدس الله نفسه الزکیه، مباهی ومبتهجم وکمتر شب وروزی بوده است که به دل یا به زبان، آشکار یا نهان، سخنی از او یا با او نگویم وضمیر خود ودیگران رابا نام وکلام او مطرّا ومعطّرومنوّرنکنم. طی این سالیان دراز، که همصحبتی با او به نیم نَفَسی می‌مانست، تعلیم و تعلّم آثار مولانا، بویژه مثنوی شریف، ومداقه درزوایا ومضامین واسرار کلام او ومراجعه به آراء شارحان ومصححان کتاب او، وبهره جستن از عالمان وآموزگاران پیام او، شیوه وپیشه من بود. چون کبوتری گرد این بام مستانه پر می‌زدم واز آن عیسی دوران، شفای اسقام خود را می‌جستم واگر چه شریک اذواق آن خسروشیرین جان نبودم، باری خشک لب هم نماندم وازآن بهار بستان آفرین، بوی وبرگ بسیار ستاندم. وخداوند کریم را براین نعمت عظمی شاکرمکه درشمار آید. و بجاست که همین جا همۀ معلمان ومؤدبان خود را، و درصدر همه روح عظیم مولانا را که الهام بخش همۀ آنان بود، سپاسگزارم وبرای همه، به سابقۀ منتی که برمن دارند، از خداوند منّان پاداش کریمانه طلب کنم.» 

 

---------------------------------

یاعلی 

خرده روایت های راوی: حماقت

در مترو بود که راوی بزرگترین توهینی را که نمی توانست بشنود، شنید. راوی برای کامل کردن مجموعه کتاب های نویسنده ی محبوبش سوار مترو شده بود و در راه با علاقه مشغول خواندن کتابی از همین نویسنده بود که کناردستی اش با دیدن کتاب ناخودآگاه گفت نویسنده اش یک احمق است. راوی که نویسنده را می پرستید و روایت هایش تقلیدی از نوشته های او بود، خشمگین شد ولی چیزی نگفت. لبخند استهزا آمیزی زد و به خواندن ادامه داد. ولی نتوانست تحمل کند در کنار چنین آدمی بنشیند و در اولین ایستگاه پیاده شد. اگر آن مرد هر کلمه ای غیر از احمق به کار برده بود راوی مجبور نبود بقیه ی راه را تا کتاب فروشی پیاده برود. ولی این ها هیچ کدام باعث نشد راوی کتاب را نخرد. راوی با شوق کتاب را باز کرد و در صفحه ی اول برای اولین بار چهره ی نویسنده ی محبوب را دید. نمی توانست باور کند این همان مردی باشد که به او توهین کرده است.

هشت از چهل - انکار سنت و سکولاریزم در مدرنیسم

"ب"

سلام

"الف" و "ب" و "ج" از جهان بینی مدرنیسم را در پست های قبلی گفتیم و "د" و "هـ" اش  را هم اینجا می گوییم باشد که .... باشد که دانشجو شویم.

نگران Pdf ها نباشید. گفته بودم که دوخت و دوز دارد.

 

-----------

 

د) انکار سنّت ها

در مورد انکار سنّت ها، که یکى دیگر از ویژگى هاى اندیشه ى مدرنیسم است، باید گفت از نظر ادیان آسمانى و به ویژه دین اسلام، هیچ گاه نمى توان چیزى را به صرف سنّتى بودن رد کرد و یا چیزى را به صرف مدرن و نو بودن پذیرفت. آنچه که از تعالیم اسلام فهمیده مى شود، ارزیابى همه ى امور بر اساس مبانى پذیرفته شده ى دینى و احکام عقلى است و این مستلزم رعایت اعتدال و عدم افراط و تفریط مى باشد. البته نباید اعتدال را با عدم اراده ى استوار یا تردید در مسائل دین یا عدالت خلط کرد. اعتدال به معناى داشتن حکمت، براى تشخیص حماقت آمیز بودن انواع افراطى مدرنیسم و سنّت گرایى و برگزیدن راهى درست از میان آنهاست. در هیچ عرصه اى، اعم از عرصه ى آموزه ها، اقتصاد، نهادها و نظام هاى اجتماعى و انواع نمودهاى فرهنگى و جز آن، هرگز نمى توان چیزى را تنها به دلیل سنّتى بودن آن پذیرفت، یا به دلیل مدرن بودنش رد کرد.  بدین ترتیب، تنها دغدغه ى انسان مطلوب در اندیشه ى اسلامى، رسیدن به حقیقت و حقانیّت مى باشد; این انسان نه عقده ى سنّت شکنى دارد و نه تعصب بر کهنه گرایى.

 

هـ) سکولاریسم

در مورد سکولاریسم نیز مباحث متعدّدى وجود دارد که از جمله مى توان به مبانى و دلایل منتقدان به آن اشاره کرد. پیش تر گفتیم که عناصرى چون انسان گرایى، عقل گرایى، فردگرایى و علم گرایى از جمله بنیان هاى سکولاریسم مى باشند و با توجه به نقدى که از این عناصر ارائه شد، این عناصر مورد پذیرش دین و تعالیم دینى نیست. در واقع، دین با نقد و ایجاد تعدیل در عناصر فوق، سکولاریسم را نیز برنمى تابد.

 

معتقدان به سکولاریسم، صرف نظر از مبانى آن، به دلایلى تمسک جسته اند که در این جا نمى‌توان به همه ى آنها پرداخت، اما اشاره به برخى از آنها سودمند خواهد بود. یکى از دلایلى که معتقدان به سکولاریسم به آن تمسک جسته اند، این است که امور اجتماعى انسان همواره در حال تغییر و تحوّل است; در حالى که دین از درون مایه و محتوایى ثابت برخوردار مى باشد. بنابراین، دین نمى تواند در امور اجتماعى آدمى دخالت کند.

 

باید گفت، هیچ یک از مقدمات این استدلال به طور مطلق درست نیست; چرا که اولاً، همه ى تغییرات اجتماعى، تغییراتى بنیادین تلقى نمى شوند، بلکه برخى از آنها صرفاً تغییر در شکل و قالب است. مثلاً در روابط حقوقى و اقتصادى، قراردادهایى نظیر بیع و اجاره، هم در گذشته و هم امروز وجود داشته و دارند، اما تنها تفاوتى که بر اثر گذشت زمان به وجود آمده، این است که غالب این قراردادها در جوامع معاصر، متفاوت و پیچیده شده اند، اما محتواى حقوقى آنها ثابت مانده است. از این رو، دین امروزه نیز در به رسمیت شناختن و تعیین مقررات و شرایط آنها کارآمد و راهگشاست.

ثانیاً، نمى توان همه ى آموزه هاى دینى را ثابت و غیرقابل انعطاف دانست; چرا که در اسلام عناصرى تدارک دیده شده است که بخشى از تعالیم دینى را انعطاف پذیر و منطبق با تحوّلات زمانه مى سازند; عناصرى چون توجه به روح و هدف زندگى و عدم تصلّب بر شکل و ظاهر آن، بیان قوانین ثابت براى نیازهاى ثابت و پیش بینى قواعد انعطاف پذیر براى نیازهاى متغیّر، تشریع اجتهاد، تشریع احکام اوّلیه و ثانویه، نقش مهم عقل در اجتهاد و استنباط احکام دین و اختیارات ویژه ى حاکم اسلامى.

 

یکى دیگر از دلایل معتقدان به سکولاریسم، عدم قطعیّت فهم متون دینى است. کسانى، با تأثیرپذیرى از مباحث مطرح در هرمنوتیک، بر آن شده اند که هرگونه فهمى، اعم از فهم متون دینى یا غیردینى، متأثر از پیش دانسته ها، پیش فرض ها، انتظارات و علایق مفسر مى باشد. با پذیرش این مبنا، مرجعیّت دین در امور اجتماعى و سیاسى زیر سؤال مى رود; چرا که بر اساس این مبنا، ممکن است فهم کسانى که دخالت دین را در امور اجتماعى و سیاسى الزامى مى‌دانند، متأثر از پیش فرض ها و انتظارات آنها باشد. از این رو، اگر افراد دیگرى با پیش فرض هایى دیگر به استنباط از متون دینى بپردازند، ممکن است به نتیجه ى دیگرى دست یابند و مثلاً دین را در امور اجتماعى دخیل ندانند و تنها قلمرو آن را عرصه هاى فردى و عبادى بدانند.

 

این استدلال نیز تام نیست. شکى نیست که پیش فرض ها و انتظارات مفسر در فراگرد تفسیر متن تأثیرگذار است، اما استخراج از متن داراى قواعد ویژه اى است که با رعایت آنها، نتیجه‌ى حاصله تابع فهم هاى گوناگون نخواهد بود; اولاً، مفسر باید از دخالت دادن انتظارات خود در فرایند تفسیر پرهیز کند، و از همین رو در روایات متعدّدى از تفسیر به رأى نهى شده و در برخى از روایات، کسانى که تفسیر به رأى مى کنند، فاقد ایمان شمرده شده اند;  ثانیاً، هر لفظ، داراى معناى خاص خود مى باشد و نمى توان هرگونه معنایى را بر آن تحمیل کرد. جملات نیز کاملاً در پیوند با یکدیگر مى باشند و در نهایت، سیاق واحدى را تشکیل مى دهند که تحمیل هر معناى دلخواهى را برنمى تابند; ثالثاً، در هر دانشى تنها اظهارنظر متخصصان، معتبر و موثق مى باشد.

 

البته در این باب قلت و ان‌قلت زیاد است اما بماند برای زمان اقتضایش.

 

موضوع بعدی "تفاوت ماهوى جامعه ى مدرن است با جامعه سنّتى."

 

------------

پ ن: برایم مجهول است سکوت و بی نظر بودن رفقا منشاءاش کج‌نویسی ماست یا چیزی دیگر. و این جهل باعث می شود خیلی به‌م خوش نگذرد و هی همه چیز را ارجاع دهم به زمان اقتضایش! انتظار داشتم متکلم وحده نباشم. حرف زدن که سخت نیست. نمیدانم چرا کسی اینجا شنیدن‌ را تمرین‌مان نمی‌دهد. مشکل کجاست؟

 

..::یاعلی::..

 

 

خودمان خوبیم

۱. ما گاهی اشتباه می کنیم

۲. ما وقتی خوب هستیم اشتباه می کنیم

۳. یعنی بعضی از ما بعضی از اوقاتی که خوبیم  اشتباه می کنیم.

۴. خوب بودن یعنی : خوب فکر کردن- خوب سخن گفتن-خوب عمل کردن

۵. اشتباه از اینجا شروع می شود که فکر می کنیم خودمان خوبیم -خودمان-

۶. ما گاهی یک اشتباه دیگر هم می کنیم

۷.ما وقتی بقیه خوب هستند هم اشتباه می کنیم

۸.یعنی بعضی از ما بعضی وقت ها که بقیه خوبند اشتباه می کنیم

۹. معنی خوب بودن : مراجعه شود به مورد ۴

۱۰.اشتباه از اینجا شروع می شود که فکر کنیم این بقیه خودشان خوبند!

مدل انقلاب بسیج توده ها در نگاه به انقلاب ایران

تعریف توده: خیل عظیم افراد بی تفاوت و از نظر سیاسی بی طرف جامعه که در هیچ سازمان متشکلی برای رسیدن به نفع مشترک نمی توانند جمع شوند. آنها فقط در شرایطی خاص و بحرانی بواسطه احساس و عقیده ای مشترک مانند نارضایتی یا ملی گرایی یا مذهب گرد رهبری کاریزما متحد می شوند.

در ایران بخاطر نبودن طبقات اجتماعی و حتی طبقه اشراف، تمام مردم در برابر شاه به یک میزان آسیب پذیرند و مردم مرجع اجرایی و عامل بدبختی دیگری جز شاه و اطرافیانش نمی شناسند، برخلاف غرب که عامل بدبختی را طبقات بالاتر می دانستند. از طرف دیگر به علت عدم مدرن شدن کشور مردم عادی درکی از مسائل فراتر از روستایشان نداشنتد. به این ترتیب جامعه توده وار به طور تاریخی در ایران ریشه داشته و فقط نیاز به شرایط ویژه ای داشته تا متحد شوند.

این شرایط به ۴ مرحله تقسیم می شود:

۱. ساده شدن عرصه سیاست : به طور مشخص توسط شاه و با گفته ی او در ۱۳۵۴ اتفاق افتاد: "هر ایرانی باید موضع خود را اعلام کند و جای هیچ بی طرفی وجود ندارد." سعی شاه در رقابت با مخالفانش و موجه جلوه دادن خود او را هم سطح مخالفانش پایین می آورد و به مردم امکان مقایسه می داد.

۲.قطبی شدن گسترده : در پی ساده شدن، عرصه سیاست ایران به سرعت قطبی شد. شاه در یک طرف به عنوان عامل تمام بدبختی ها و آیت الله خمینی در طرف دیگر نماد دین و خوبی در مقابل هم قرار گرفتند.

۳. سیاسی شدن قشر هایی که به طور معمول سیاسی نیستند : در عرض چند سال پیش از انقلاب جمعیت تهران از ۲ به ۴ میلیون نفر رسید. مهاجران که نمونه کامل توده هستند بواسطه  تورم کمبود مسکن و مبارزه پلیس با خانه های غیرقانونی، مخالف شاه می شوند. از طرف دیگر بخاطر مذهبی بودن در مراسم روزهای عاشورا و تاسوعا که به صورت راه پیمایی بودند شرکت می کنند و بواسطه احساس مشترک دینی و نارضایتی از شاه متحد می شوند. تبعید سران جامعه روحانیت مبارز به روستا ها توسط ساواک هم تاثیر زیادی بر این سیاسی شدن قشرهای غیر سیاسی داشت.

۴. تضعیف توان سرکوب گری حکومت : شاه تحت فشار کارتر و عفو بین الملل آزادی های سیاسی را زیاد می کند. آموزگار را به عنوان اپوزوسیون و رفرمیست نخست وزیر می کند. در مراسم رحلت شریعتی و مصطفی خمینی ساواک هیچ اقدامی نمی کند. در سال ۱۳۵۷ شاه رئیس ساواک را به زندان می فرستد و ...

در این وضعیت توده های ناراضی از شاه به رهبری آیت الله خمینی و به نام دین بسیج شدند و شاه را برکنار کردند.

نکته نهایی در این مدل نتیجه انقلاب است. پس از انقلاب تنها قدرتی که می تواند بر توده ها حکومت کند، حکومتی توتالیتر و مکتبی بر اساس همان عقیده مشترکی است که منجر به انقلاب شده.

 از جمله انقلاب های توده ای موفق دیگر می توان به چین مائوئیستی و آلمان نازی اشاره کرد. فرصت نیست، اما می توان به سادگی گذاره های اصلی این مدل را بر آنها تطبیق داد.

منابع:

کوهن، آلوین استانفورد، تئوری های انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، نشر قومس

گلدستون، جک، مطالعاتی نظری، تطبیقی و تاریخی در باب انقلاب ها،  ترجمه محمد تقی دلفروز، انتشارات کویر،

همایون کاتوزیان، محمدعلی، تضاد دولت و ملت: نظریه تاریخ و سیاست در ایران، ترجمه علیرضا طیب، نشر نی

تلخ، زرد، عشق


هواللطیف



تلخ است؛


کـه لبـریز حقـایـق شـده اسـت


زرد است؛


که بازیچه‌ی منطق شده است


عـاشـق نشـدی اگـر نـه مـی فـهـمـیـدی


پاییز، بهاری ‌است که عاشق شده است


(عرفان‌پور)

دغدغه های یک فکر کتک خورده!

همچنان فکر این متهم کوچک گرفتار انواع و اقسام افکار نا جور و جور واجور هست! کار آنقدر بالا گرفت که برای اولین بار در زندگی بیست ساله خود با شخصی برسر هیچ (شاید!) به دعوایی در حد خود خشن پرداختم . گرچه بنده در این درگیری کتک خور بودم اما جان سالم بدر برده ام و همکنون آنچه رفته است را برایتان روایت می کنم!(البته این فقط روایت یک راوی نیست بلکه روایت یک کتک خورده رنجور است!)

مشکل از آنجا شروع شد که بعد از چندی صبح را با لبخندی بر لب و دلی شاد آغاز کردم که برای خودم هم موضوعی عجیب و غریب می نمود. در راه دانشگاه و اول صبح سوار بر تاکسی مسیری بودم که برای هفتمین سال پیاپی آن را می پیمودم.راننده تاکسی (خدایش ببخشد!)لطفی بر این بنده نحیف روا داشت و مسیر خود را تغییر داد و از مسیر ۷ ساله ما گذر نکرد . از آنجا که ترک عادت موجب مرض می باشد بر بنده این لطف سخت آمد (که نتیجه اش گران شد!) خلاصه من به سرزنش کردن جناب راننده پرداختم که ای فلانی من ۷ سال است که مسافر همین راهم و مسیرتان از جای دیگریست. او هم انکار می کرد که ما مسیر مشخص نداریم و من از اول گفته ام که مسیرمان به مقصد فلان است! لطف بعدی این بزرگوار آن بود که حتا لحظی بر پدال محترم ترمز پایش فشار نداد که مسیر این جانب طولانی تر نشود. ما هم که گرفتار فشار های فکری بودیم و روزمان را با لبخندی غیر معمول آغاز کرده بودیم تمام شجاعت و حماقت خود را جمع نموده و اقدام به نپرداختن کرایه کرده و از تاکسی پیاده شدیم!

مسافر کش بی چاره بدنبال ما افتاد با خطاب هوی آقا ! که پولت را بده . از او اصرار و از ما انکار . کار داشت بالا می گرفت که ترسی در دلمان افتاد و قصد کردیم که پولش را بپردازیم . اما از آنجا که کله مان بوی قرمه سبزی می داد بجای آنکه پول را در دستان این مرد زحمت کش بگذاریم آن را به داخل ماشین پرتاب نمودیم! طبق قوانین فیزیک هر عملی را عکس العملی ست و عکس العمل این حرکت بنده پرتاب شدن خود بر زمین بود. آقای مسافر این بنده پر وزن را با یک ضربه سرنگون نموده بود! ما هم که قصد نداشتیم خود را بازنده ببینیم از جای برخاسته و با کیف خود سر مبارک ایشان را مورد عنایت مخصوص قرار دادیم.سرتان را درد نیاورم که در آخر با میانجی گری عابران ما راه خود را گرفتین و رفتیم. در طول مسیر دانشگاه به زمین و زمان فحش نثار نمودیم. واز بی اخلاقی جامعه که خود نیز بدان گرفتار شده ایم ناله ای سر دادیم. روز با لبخند مان با احوالی تلخ ادامه یافت.

طبق گفته دوستان که اخلاق را عرف تعیین می کند این دعوای من و آقای راننده یک عمل کاملا اخلاقی بود!