راوی از روایت های یکنواختش خسته شد. پس محض تنوع تصمیم گرفت رنگ جوهر خودنویسش را عوض کند. راوی از میان رنگ های متنوع با اطمینان رنگ قرمز را انتخاب کرد، زیرا اعتقاد داشت روایت ارگانی زنده است و جوهر خون آن است. اما هنگام عوض کردن جوهر خودنویس، دستهایش چنان رنگ خون گرفتند که وحشت کرد. از آن پس نوشته هایش چشم را می زد و همیشه احساس می کرد با هر بار نوشتن مرتکب جنایت می شود. راوی گرفتار همان نفرینی شده بود که مکبث را دیوانه کرد.
راوی خودنویسش را از جوهر پر کرد، کمی از قهوه اش خورد و مشغول روایت شد. روایت فوق العاده ای بود. بهترین روایتی که تا به حال کرده بود. تمام حواس راوی روی روایت متمرکز شده بود. پس برای ادامه پیدا کردن این وضعیت سعی کرد کمی دیگر از قهوه اش بخورد. اما بخاطر حواس پرتی بجای لیوان قهوه، شیشه ی جوهر را برداشت و جرعه ای خورد. مزه ی تلخ و تند جوهر او را به خود آورد و فورا بقیه جوهر را روی روایت استثنایی اش بالا آورد. راوی از جوهر های از دست رفته بیش از هر چیزی ناراحت شد.
راوی که مدتی سرش خلوت شده بود تصمیم گرفت از آب گل آلود ماهی بگیرد. پس بدنبال خرید وسایل ماهی گیری روانه بازار شد. چون ترسید سرش کلاه بگذارند از خریدن کلاه ماهی گیری منصرف شد و به خریدن تور بسنده کرد. اما هنگام ماهیگیری دماغش چنان سوخت که ترجیح داد کلاه ماهیگیری به سر بگذارد و به تور کردن انسان ها با روایت هایش بسنده کند.
راوی تنها زمانی به ظاهر اهمیت می داد که احساس می کرد نمی تواند ارزش های درونی اش را نمایش دهد. و چون مدت ها بود که روایتی عالی ننگاشته بود مجور شد به ظاهر سازی رو بیاورد. راوی در اولین قدم تصمیم گرفت که بالاخره ریش انبوهش را بتراشد. اما چون با سلمانی سر کوچه اش قهر بود مجبور شد خودش این کار را انجام دهد. راوی بخاطر روح لطیف هنری اش تیغ را کنار گذاشت و با اعتماد به نفس با ماشین ریش تراشی به اصلاح گونه ی چپش پرداخت. تا نصف کار پیش رفته بود که برق رفت. راوی ناچار به تیغ رو آورد. اما تیغ بی مهری راوی را با به یادگار گذاشتن زخمی بلند بالا روی گونه ی راست اش تلافی کرد. راوی مسیحی نبود اما برای حفظ ظاهر ناچار شد گونه ی دیگرش را هم تقدیم کند.
راوی که دیگر روایتش نمی آمد آنقدر حوصله اش سر رفت که مجبور شد برود سراغ روایت های قبلی اش. اما خیلی زود از نشخوار کردنشان خسته شد، اغلب خام و بی نمک بودند. راوی دلیلش را این دانست که تا به حال همه جور کتابی خوانده جز کتاب آشپزی. پس بی مقدمه رفت سراغ کتاب آشپزی قدیمی مادرش و در مقدمه اش خواند:
آشپزی بالاتر از هنر است، آشپزی یک روش زندگی است… زمان مهمترین عامل در آشپزی است. اما اگر می خواهید آشپز شوید باید از اتفاقات روزانه فاصله بگیرید، آشپزی فقط حال را می فهمد…
راوی بعد از کمی تفکر متوجه شد راوی هیچگاه آشپز نخواهد شد و چون از تفکر زیاد گرسنه اش شده بود در فهرست کتاب بدنبال راهنمایی پخت نیمرو گشت. اما چیزی پیدا نکرد و مجبور شد برای پختن به غریزه اش رجوع کند. پس نیمرو را دو رو پخت.