محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خرده روایت های راوی: مراقبت

راوی آدم سر به زیری بود. به همین خاطر هر وقت سرش را بلند می کرد منتظر اتفاق نا منتظره ای بود. یکبار که سرش را بلند کرد روی دیواری که روزانه از کنارش رد می شد علامت عجیبی دید. یک چشم از وسط مثلثی به او زل زده بود. علامت آشنایی بود، عجیب این بود که چرا شهرداری مراقب این مراقبت نبوده. راوی پس از لحظه ای تفکر درباره ی ارتباط چشم با برادر بزرگ، سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.

خرده روایت های راوی: جوهر ۲

راوی از روایت های یکنواختش خسته شد. پس محض تنوع تصمیم گرفت رنگ جوهر خودنویسش را عوض کند. راوی از میان رنگ های متنوع با اطمینان رنگ قرمز را انتخاب کرد، زیرا اعتقاد داشت روایت ارگانی زنده است و جوهر خون آن است. اما هنگام عوض کردن جوهر خودنویس، دستهایش چنان رنگ خون گرفتند که وحشت کرد. از آن پس نوشته هایش چشم را می زد و همیشه احساس می کرد با هر بار نوشتن مرتکب جنایت می شود. راوی گرفتار همان نفرینی شده بود که مکبث را دیوانه کرد.

خرده روایت های راوی: جوهر

راوی خودنویسش را از جوهر پر کرد، کمی از قهوه اش خورد و مشغول روایت شد. روایت فوق العاده ای بود. بهترین روایتی که تا به حال کرده بود. تمام حواس راوی روی روایت متمرکز شده بود. پس برای ادامه پیدا کردن این وضعیت سعی کرد کمی دیگر از قهوه اش بخورد. اما بخاطر حواس پرتی بجای لیوان قهوه، شیشه ی جوهر را برداشت و جرعه ای خورد. مزه ی تلخ و تند جوهر او را به خود آورد و فورا بقیه جوهر را روی روایت استثنایی اش بالا آورد. راوی از جوهر های از دست رفته بیش از هر چیزی ناراحت شد.

خرده روایت های راوی: کلاه ماهیگیری

راوی که مدتی سرش خلوت شده بود تصمیم گرفت از آب گل آلود ماهی بگیرد. پس بدنبال خرید وسایل ماهی گیری روانه بازار شد. چون ترسید سرش کلاه بگذارند از خریدن کلاه ماهی گیری منصرف شد و به خریدن تور بسنده کرد. اما هنگام ماهیگیری دماغش چنان سوخت که ترجیح داد کلاه ماهیگیری به سر بگذارد و به تور کردن انسان ها با روایت هایش بسنده کند.

خرده روایت های راوی: تظاهر

راوی تنها زمانی به ظاهر اهمیت می داد که احساس می کرد نمی تواند ارزش های درونی اش را نمایش دهد. و چون مدت ها بود که روایتی عالی ننگاشته بود مجور شد به ظاهر سازی رو بیاورد. راوی در اولین قدم تصمیم گرفت که بالاخره ریش انبوهش را بتراشد. اما چون با سلمانی سر کوچه اش قهر بود مجبور شد خودش این کار را انجام دهد. راوی بخاطر روح لطیف هنری اش تیغ را کنار گذاشت و با اعتماد به نفس با ماشین ریش تراشی به اصلاح گونه ی چپش پرداخت. تا نصف کار پیش رفته بود که برق رفت. راوی ناچار به تیغ رو آورد. اما تیغ بی مهری راوی را با به یادگار گذاشتن زخمی بلند بالا روی گونه ی راست اش تلافی کرد. راوی مسیحی نبود اما برای حفظ ظاهر ناچار شد گونه ی دیگرش را هم تقدیم کند.

خرده روایت های راوی: پختن

راوی که دیگر روایتش نمی آمد آنقدر حوصله اش سر رفت که مجبور شد برود سراغ روایت های قبلی اش. اما خیلی زود از نشخوار کردنشان خسته شد، اغلب خام و بی نمک بودند. راوی دلیلش را این دانست که تا به حال همه جور کتابی خوانده جز کتاب آشپزی. پس بی مقدمه رفت سراغ کتاب آشپزی قدیمی مادرش و در مقدمه اش خواند:


آشپزی بالاتر از هنر است، آشپزی یک روش زندگی است… زمان مهمترین عامل در آشپزی است. اما اگر می خواهید آشپز شوید باید از اتفاقات روزانه فاصله بگیرید، آشپزی فقط حال را می فهمد…


راوی بعد از کمی تفکر متوجه شد راوی هیچگاه آشپز نخواهد شد و چون از تفکر زیاد گرسنه اش شده بود در فهرست کتاب بدنبال راهنمایی پخت نیمرو گشت. اما چیزی پیدا نکرد و مجبور شد برای پختن به غریزه اش رجوع کند. پس نیمرو را دو رو پخت.

خرده روایت های راوی: کارگر

راوی غافلگیر شد، در نزدیکی خانه ای در حال ساخت توسط کارگری بی سواد مورد خطاب قرار گرفت. نتوانست همنوع دوستی خود را کنترل کند و به دام افتاد. کارگر از او خواسته بود تا در بلند کردن سطلی پر از ملات به او کمک کند. راوی که غافلگیر شده بود تنها فرصت کرد از روی لباس کار سفید کارگر از تمیزی کار مطمئن شود. اما غافل از اینکه چیزی بدتر از کثیفی در انتظارش است. وقتی راوی خم شد تا سر سطل را بگیرد خودنویس گرانبهایش داخل ملات افتاد و لای دیوار رفت. راوی تصمیم گرفت که دیگر کارگران را همنوع خود حساب نکند و به هیچ وجه به کار یدی تن در ندهد. کارگر هم که گمان می کرد تقدیر راوی را برای کمک به او فرستاده، نه تشکر کرد و نه عذر خواهی و به کارگریش ادامه داد.