محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

مادر ما... مادر تموم عالمه...

للحق








اگر اوج زنانگی «مادری» باشد و کمال هدایت «ولایت».



و کلیدواژه مادری «حمایت» و کلیدواژه ولایت «علی».






چه بهتر که روشنفکر بازی را بگذاریم کنار؛


سرمان را بگذاریم روی خاک غم فاطمیه،


تا به لیله القدرش احیا شویم...







احیا شویم...




----------------------------------------


بعدن نوشت:



سلام هی حتی مطلع الفجر...


من که عربی ام تعریفی ندارد. ولی به نظرم آدم احیا می گیرد(بیدار می ماند) که احیا شود(زنده شود). آدمی که چشمم بسته باشد، مرده. زنده ها چشمهاشان باز است.


و این زبان عربی هم از آن چیزهای عجیب است که حسابی به شگفتی وامیداردم. حقیقت این است که نمیدانستم این احیا آن احیا نیست. فکر میکردم یک کلمه(با یک تلفظ) است که دو معنا دارد.


حالا این بار لیلای بی پایانمان را احیا بگیریم، شاید دیدی احیا شدیم... شاید مطلع فجرمان دمید، شاید سلامش را شنیدیم. ببینم ندیده اید یحیی بعد موت را که ابرو بالا انداخته اید از تعجب!؟


عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...




پاسخ نوشتم.


نظرها به این نتیجه مهم رساندم که همه شما یک چیز را یادتان رفته. و من که آن را پیش فرض نوشته قرار میدهم، حرفم با حساب کتاب شما جور در نمی آید.


... فتکون لهم قلوب یعقلون بها ...



به نام خدا

به نام خدا
به نام دین
به نام عدالت
به نام سنت


به نام تاریخ
به نام کلمات فراموش شده
به نام کاغذ های پوسیده


به نام انسانیت
انسان محکوم است به محکوم بودن
به نام انسان
محکوم است به بودن آنچه نمی تواند باشد
تا ابد
به نام خدا

تایمز

به دیوار تکیه داد و آخرین سیگارش را روشن کرد. تنها بازمانده بهشت روز های قبل. از آن جز خاطره ای محو چیزی برایش نمانده بود که آن هم با سیگار به آرامی دود می شد و ناپدید می گشت. مثل رویا بود، شیرین ولی ناپایدار. زمان با سنگدلی و بدون لحظه ای توقف گذشته بود. شاید تقصیر خودش بود، شاید تقصیر هوای همیشه ابری لندن.
زمان همچنان می گذشت و آخرین امید او را با خود می برد. می خواست برای آخرین بار "لورا" را ببیند. فرشته ای که خود بهشت بود. فرشته ای که بال زد و رفت و جهنم را بجا گذاشت. او را مقصر نمی دانست، نمی توانست در معصومیتش شک کند. تقصیر هوا بود و آن یک گیلاس اضافه.
سیگارش تمام شد و افکار به مغزش هجوم آوردند. خاطره های دور و غبار آلود گذشته ای نزدیک. یک گیلاس اضافه، به سلامتی لورا، به سلامتی خوشبختی اش. و بعد همه چیز محو شد و در گذر زمان گم شد. دیگر چیزی یادش نمی آمد. صبح با سر درد بلند شده بود و خود را روی صندلی کافه ی تایمز یافته بود. همیشه قرارهایش را با لورا آنجا می گذاشت. قهوه داغ خود را مزه مزه می کردند و از همه چیز صحبت می کردند غیر از هوای خاکستری و گذر زمان.
حالا به دیوار کافه تکیه داده بود و باد موهایش را آشفته می کرد. زمان می گذشت ولی لورا را با خود نمی آورد. سرش درد می کرد. دیشب زیاده روی کرده بود. در همه چیز، در خوشبختی. دیگر تحمل نمی کرد به مردم خاکستری پوشی که با عجله زمان را بدوش می کشند نگاه کند و لورا را بین آنها نبیند. زمان منتظر امید نمی ماند.
شروع کرد به قدم زدن. می خواست فرار کند، از مردم، از لورا، از زمان، از خودش. خیابان های شلوغ لندن را به سرعت می پیمود و بی اعتنا تر از مردم از کنارشان رد می شد. دیگر اختیار اعمال خود را نداشت. اراده اش در اتفاقاتی که افتاده بود دخالتی نداشت. نمی توانست درک کند چگونه به اینجا رسیده. این پایانی بود که شروعی نداشت. مغزش سریعتر از پاهایش کار می کرد ولی به جایی نمی رسید.
فقط صدای بم ساعت قدیمی بیگ بن بود که او را به خود آورد. ولی ضربه های ساعت دیگر معنایی برایش نداشت. زمان او را وسط پل به حال خود گذاشته و رفته بود. فقط رود تایمز بود که همچون همیشه بی توجه به موانع به راه خود ادامه می داد. هر لحظه به پیش می رفت ولی همیشه آنجا بود و با حرکتی ممتد و خروشان بر جای خود ایستاده بود.
دست هایش را همچون رهبر ارکستر بالا برد. می خواست خود این آکورد کامل مداوم را رهبری کند. می خواست قسمتی از آن باشد. دست هایش را بالا تر برد، ولی اوجی در کار نبود، فقط سقوط...

نامه پدر

للحق




از: پدری


که در آستانه‌ی فناست. و چیرگی زمان را پذیراست، زندگی را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده. نکوهنده‌ی جهان است و آرمنده‌ی سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن.



به: فرزندی


که آرزومند چیزی‌ست که بدست نیاید، رونده ی راهی‌ست که به جهان نیستی درآید. فرزندی که بیماری‌ها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تیر مصیبت‌ها بدو پران است و خود، دنیا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فریب است و فنا را وامدار، بنده‌ی مردن و هم‌سوگند اندوه‌های جان‌آزار. غم‌ها را همنشین است و آسیب‌ها را نشان. به خاک افکنده خواسته‌هاست و جانشین مردگان.



اما بعد؛ ...




این نامه‌ای است از امیرمومنان به هر کس که برای او بر خود حق پدری قائل است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گفته‌اند این امت فرزندان علی(علیه‌السلام) حساب می‌شوند.


نامه‌ی پدر را که نخوانده نمی‌شود گذاشت! -پدری که بر ما از خود ما مستحق‌تر است-




بیشتر نامه ها را باید تنها خواند. ولی بعضی‌هایشان هستند که باید در جمع خوانده شوند.


نامه‌ی امیرالمومنین علیه‌السلام به امام حسن علیه‌السلام، از این دست است. نامه‌ی سرگشاده‌ای که مخاطبش تمام کسانی ست که طالب کلام هادی اویند.


هم از لحاظ مخاطب عام داشتن باید جمعی مطالعه شود و هم از این لحاظ که نامه‌ی یک امام معصوم به امام معصوم دیگر در پایان عمرش به اندازه‌ای قابل تامل است که نیاز به فکر جمعی دارد -انشاالله که تمام جمع از برکات آن بهره ببرند-



برای همین، از همه‌ی شما دعوت می‌کنم اگرتحت جذبه‌ی کلام پدر قرار گرفته‌اید بیایید برای خواندن نامه ی 31 نهج البلاغه یک حلقه مطالعه تشکیل بدهیم.



فلسفه وجودی «حلقه» تقریبا همان است که گفتم. به این روش که در جلسات هفتگی با دوهفته‌ای اعضای حلقه بخش معینی از نامه را می‌خوانند و بعد جمع می‌شوند به بحث. از بیان قسمت‌هایی که برای هر کس جالب و خاص بوده، تا درک فردی از پیام نامه، یا مطرح کردن سوال و ابهام و...(مثل همین بحث زمان که چند روزی‌ست مطرح شده)



دعوت کردن استادانی که راهگشای نقاط توقف یا سوالهای بحث انگیز بی‌پاسخ ما باشند، ضروری ست که کانون مطالعات و تحقیقات فرهنگی دانشگاه هماهنگی آن را برای هر چند جلسه یکبار به عهده خواهد داشت.



منبع اصلی مطالعه، کتاب «حکمت و معیشت» است از دکتر سروش که به حق خیلی خوب شرح کرده‌اند. البته نباید به همین اکتفا کرد. و حتما باید دنبال تفسیرهای دیگر مثل ابن‌ابی‌الحدید (که در پست زمان‌داران نام برده‌اند) هم بود.



ارتباط با «بنیاد نهج البلاغه» هم در برنامه است، اگر پاسخ مثبت بدهند.



لطفا حضورتان را خبر بدهید.


eg.motaleat.aut@gmail.com


اگر هستید، بسم الله.




حافظ اگر قدم نهی در ره خاندان به صدق


بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

هر قبیله ای توتمی دارد

بت شکسته کارایی بت سالم را ندارد، حتی اگر این بت نماد مظلومیت و رنج بردن باشد. چرا که بتی آنقدر مظلوم که حتی موجودیت خود را نتواند نگه دارد چگونه می تواند مظلومیت پرستندگاندش را تسکین دهد؟ و اگر بت، الهه ی قدرت و اقتدار باشد بدتر. اقتدار در هم شکسته فقط بدرد کتب تاریخ می خورد، نه قدرتمندان حال.
ولی نفی بت برای بت پرستان دردناک تر و توهین آمیزتر از شکستن آن است. زیرا بت شکسته را می توان از نو ساخت، با همان پیشینه و معجزات و دفع بلایا، با همان بزرگی و ترکیب صورت و ... حتی شاید زیباتر و خوش ساخت تر و با جزییات بیشتر از قبلی. ولی نفی آن نابخشودنی و برگشت ناپذیر است چون حتی اگر بزرگتر و زیباتر از قبل شود باز مشتی چوب و سنگ و خرافه خواهد. بت بدون روح فقط به درد نمایشگاه های هنرهای تجسمی می خورد و پشت ویترین ها و روی میز های چوب گردو بورژواهای لاییک (منظورم این نیست که پولداران دین ندارند و دینداران بی پول هستند. فراموش نکنید در اسلام نگهداشتن مجسمه مکروه و حتی حرام است چه با روح چه بی روح).
پس اگر خواستید بتی را بشکنید اول به آن ادای احترام کنید، مبادا بت پرستان گمان کنند که شما "خدای محبوس در چوب و سنگ" آنها را قبول ندارید. ولی اگر خواستید آن را نفی کنید آن را نشکنید بلکه آن را به یک کلکسیونر بفروشید. دقت کنید که بی دین باشد، زیرا ممکن است روحی تازه به آن بدمد.
ولی هر کاری می کنید، از بت شکن بت نسازید.

یه لحظه...

معذرت می خوام...

می تونم بپرسم زمان چیه ؟


پیام(مرحوم)

خدایا...


زمان امتحانات است و کسی به اینترنت سر نمی زند، زمان خوبی است برای درد دل با خدای خود:



خدایا تو فراتر از زمانی ، پس چگونه لذت موسیقی را درک می کنی؟ آیا به این خاطر نبود که آن را حرام گردانیدی؟ یا موبدان کهنسال و خردمند ما سرخود و به پاس محرومیت تو انسان ها را هم محروم کردند؟



خدایا تو برتر از آنی که به ظالمان ظلم روا داری، پس چگونه ولی ای از اولیای خود را مامور به اینکار کردی؟



خدایا تو رب ما هستی، آیا مادرها و پدر ها را به این خاطر گرامی نمیداری که آنها نیز همانند تو فرمان میدهند بدون اینکه دلیلش را بگویند؟



خدایا تو شیطان را بر حق مغضوب داشتی، آیا انسان نمی تواند بر خود سجده کند؟ همان کاری که شیطان به خاطر نکردنش مغضوب شد؟



خدایا تو کمال مطلق هستی، آیا از اینرو انسان ها را مطیع نمی خواهی که خود مطیع کمال خود هستی؟



خدایا چگونه تو را شکر کنم وقتی بزرگترین نعمتت اینست که "می توانم تو را شکر نکنم"؟