من بچه ی جنگم ! فرزند هشت سال دفاع مقدس نه از آن جهت مقدس که بخواهم امروز تقدیسش کنم ، من دست پرورده ی هشت سال جنگ بی تحمیل ولی پر تحمل ام ! من اهل هیچ جبهه ای نیستم ، از هیچ جریان و جناحی نیامده ام ، ولی دیدم که جنگیدند ! من سوم خرداد ۶۱ نبودم ولی دوم خرداد ۷۶ را دیدم ! روز « مقاومت و پیروزی » به دنیا نیامده بودم ولی روز « موافقت و پیروزی » زنده شدم ! و امروز یک دهه از آن زمان می گذرد و می خوانم : ممد تو بودی ، ندیدیم !!! سد ممد تو بودی ، آمدی ولی ما ندیدیمت !!!
و هشت سال گذشت.
و ماجنگیدیم برای آنکه بگوییم، آنها جنگیدند برای آنکه نشنوند.
ما جنگیدیم برای آنکه ببینند، آنها جنگیدند برای آنکه کور شویم.
ما دشمن شدیم و همیشه در کمین، ما خطرناک بودیم ، و ما تهدیدی بویدیم برای تمام تحدیدها !!!
ولی ما دفاع نکردیم و ... !
ما شهید دادیم بی آنکه بر در و دیوار نامش حک کنند که حتی در شهادتش شک کردند ! ما اسیر دادیم ، اسارت کشیدیم که آزاد شویم و احساس سردی فولاد دستبندی که دستانمان را به بند می کشید، همان دستانی که جرم شان آفریدن کلمه بود را به جان خریدیم بی آنکه شوق انتظاری چشم به راه بازگشتمان باشد ، بی آنکه آزاده شویم به دنبال آزادی گوشه گوشه سلول را نفس کشیدیم ! ما جانباز دادیم بی آنکه سهمیه گرفته باشیم ! ما سهم نمی خواستیم ! ما خواسته مان کوچک بود ، ما وطنمان را می خواستیم برای خودمان ، همین ! زیاد بود ؟!
و هنوز ترکش به جانمان حسرت می اندازد که مگر بین خرداد و تیر یک ماه فاصله نیست ؟! مگر بین دوم و سوم فقط یک روز زمان نیست ؟! ولی چرا بین دوم خرداد و سوم تیر به اندزه عمر یک ملت جدایی افتاده !!! و ما تاوان گناه بی غیرتیمان را می دهیم ، ما همه پشت خط مقدم برای صدای سوت خمپاره دشمن سوت و کف زدیم و در میان همهمه ی پوچ « دشمن » که نه ، یادمان دادند: « رقیب »، ای ایران خواندیم و دلخوش شدیم ! و از دور برای فرمانده دست تکان داریم که هوایت را داریم تو برو، ما هوادارت هستیم تو برو و او رفت و دلمان تنگ لحظه لحظه بودنش شده است ! و امروز حالمان :
این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد
پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس برده
می ترسه ازت غصه
بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی
خاتمی رفت تا بفهمیم که بی خاتمی یعنی چه .
به امید دوم خرداد ، دوم خرداد مبارک ! بزرگترین روز تاریخ انقلاب ۵۷ ایران ، با بزرگترین مرد تاریخ امروز ایران !
---------------------------------------------------------
از این به بعد سعی می کنم در انتهای پست هایم لینکی حاصل از وبگردی هایم ارائه کنم :
شاید شما این تصاویر را دیده باشید و یا حتی فیلم آن را ! چیزی جز سکوت برایم نمانده : هیس !!!
( خواستم اول خود عکس ها رو بگذارم ولی دیدم سری به وبلاگ مسیح علی نژاد ، این بانوی روزنامه نگاری ایران زدن خالی از لطف نیست ! از مادر سید محمد عزیز هم نوشته ! )
--------------------------------------------------------
علیرضا
یکی از دوستان هم دانشکده ای (که نامش را نمی برم)، شعری گفته بود که می خواست منتشر کند، ولی وبلاگ نداشت. با توجه به اینکه این دوست من عقایدی متفاوت با من دارد مطالبیکه او می نویسد را تایید نمی کنم، ولی ممکن است باز هم اشعار یا نوشته هایی از ایشان را در این جا قرار بدهم. قبلا این شعر را به صورت مختصر تر (آن طور که شاعر خواسته بود) و با توجه به فضای غیر سیاسی وبلاگ آیینه در آن وبلاگ قرار داده بودم. اکنون این شعر را به صورت کامل در این جا قرار می دهم :
آن روز که ما معبر مین می گشتیم
آن روز که ما خاک زمین می گشتیم
آقا صفتان به سفره مشغول شدند
بازیچه آن، سفره این می گشتیم
آن ها به میان خانه ها می خفتند
تا ما هدف تیر و کمین می گشتیم
آن ها به مقام خود همی چنگ زدند
ما مرکبشان را همه زین می گشتیم
از خیل کمرهای کسان پله زدند
ما جمله خمیده پشت ازین می گشتیم
آن سان به خیال خود به جا بنشستند
انگار که ما راهی چین می گشتیم!
ایشان لب جوی و سفره بودند، و ما
زاندوه کسان خود حزین می گشتیم
کین پشت صفوف ما به ما می خندید
ما روبه جلو در پی کین می گشتیم
آن ها به رسن گلوی ما افشردند
ای کاش که ما کشته کین می گشتیم
رضا م.