هواللطیف
تلخ است؛
کـه لبـریز حقـایـق شـده اسـت
زرد است؛
که بازیچهی منطق شده است
عـاشـق نشـدی اگـر نـه مـی فـهـمـیـدی
پاییز، بهاری است که عاشق شده است
(عرفانپور)
یه شب خواب دیدم که با مادر پیرم رفتم توی دشت و اونجا صدای خدا رو شنیدم که گفت: دنبال چی می گردید؟ من گفتم : دنبال تو. دارم دنبال تو می گردم. بعد اون صدا گفت: برای پیدا کردن من که نمی خوات این همه راه بیایی توی دشت و بیابون. و به من گفت: من توی سفره خالی شما هستم . توی چروک های صورت عزیز . توی سرفه های مادربزرگ. توی شیار های صورت پدربزرگ ،توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه. توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر. توی آرزو های دختر های فقیر دم بخت که دوست دارن کسی با اسب سفید بال دار بیات و اونها رو از نکبت و فقری که توش گیر کرده اند نجات بده. توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی ، بچه مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برن.توی دل دو تا پسر بچه دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون می گیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه . توی دل زن اون تعمیر کاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار برمی گرده خونه ، دست هاش از کار و روغن وگریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی در آورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاه اند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دست هاش سیاه نباشن ساکت می ره یه گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه ،خدا بزرگه، نمی ذاره اون بخوابه.توی فکر های اون فیلسوف بیچاره که می خوات من رو ثابت کنه اما نمی تونه. توی نماز های طولانی آن عابد که خلوت شبانش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه . توی چشم های سرخ شده کسی که به نا حق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه می آورند و فقط به چشم های پسره نگاه می کنه و صورتش خیس اشک می شه.توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلویش زدند. توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت می کشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی لای در و دیوار له شدن. توی خاک هایی که روی شهید ریخته می شه. توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه می کنه و حتی کعنای یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه . توی تنهایی آدم ها . توی استیصال آدم ها . توی استیصال. توی استیصال. توی خدایا چه کنم ها؟ توی خوشحالی شب عید بچه ها . توی شادی عروس ها توی غم تمام نشدنی زن های بیوه. توی بازی بچه ها . توی صداقت. توی صفا . توی پاکی.توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته می شن. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها.توی دیگه تکرار نمی شه. توی قول می دم دیگه بچه خوبی باشم. توی دوستت دارم. توی آدم هایی که خودشان شده اند بهشت. توی علی ع که خودش بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی.توی اشک های علی. توی غم های علی . توی لب های مادرت که روزی سه بار مهر نماز رو می بوسه. توی دست های فاطمه که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی باز می کنه. توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته های بی در و پیکر تو . توی تقلای تو. توی شک تو. توی خواستن تو. توی عشق تو به...
آقا مستور
========================================================
یادداشت ناظر:
مهدی عضو جدید وبلاگ است. گرچه بی خبر آمد ولی امیدوارم که مطالب جالب و جذابی را در وبلاگ قرار دهد!
عیدتون مبارک !
دوس دارم نگات کنم تو هم منو نگا کنی
من تو رو صداکنم تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمیره اگه به من نگا کنی
دل من زندونیه تویی که تنها میتونی
قفسو وا کنی و پرنده رو رها کنی
میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو سرت شلوغه زیر دستیات فراوونن
از خدا میخوام کمی نگا به زیر پا کنی
تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه
این دل غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی
به وفای کفترای حرمت منم میخوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی
دلمو گره زدم به پنجره ات دارم میرم
دوست دارم تا من میام زود گره ها مو واکنی
صد هزار دفه م(دفعه هم) شده پای ضریح زار میزنم
تا دلت یه بار بسوزه دردامو دوا کنی
دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه
من رضا رضا بگم تو هم منوصداکنی
![]() |
این سفارش های پدری است که می رود ، پدری که می داند لحظه ها می گذرند ، می داند زندگی اش رو به پایان است .
پدری تسلیم نظام روزگار ، از دنیا بیزار ، ساکن خانه های گذشتگان ، که می داند نوبت اوست خانه ها را بگذارد و برود .
این سفارش های پدری است به فرزندش و فرزندان آرزوهای درازی که دارند ، که به آنها نمی رسند ، در راهی می روند که به نابودی می رسد ، فرزندان انسان نشانه گاه تیر دردها ؛ اسیران روزگار ؛ تیررس رنج ها ؛ بندگان دنیا ؛ معامله گران هیچ و پوچ و برنده های رقابت فنا و زوال اند . فرزندان انسان ؛ در بند مرگ ؛ ناگزیر از رنج ؛ همدم اندوه ؛ آماج بلا ؛ شکست خورده شهوت و جانشین مردگان اند .
فرزندم این روزها که می بینم دنیا پشت کرده و آخرت نزدیک می آید ، از فکر و ذهن دیگران رها شده ام ، به بیرون از خود اعتنایی ندارم ، نگاهم از مردم به درونم برگشته ، به خود می اندیشم ، نزدیک شدن مرگ ، از فکرها و خواهش ها هم مرا منصرف کرده و حقیقت وجودم را عریان پیش چشمم نهاده . مرا مشغول اموری جدی کرده که شوخی بر نمی دارد ، به حقایقی کشانده که عین واقعیت اند .
فرزندم این روزها از فکر دیگران بیرون آمده ام ولی به تو فکر می کنم چون تو پاره وجود منی نه ! ، بالاتر از این ، تو خود منی ! رنجی به تو برسد ، به من رسیده . مرگ اگر سراغت بیاید سراغ من آمده . حال و احوال تو ، حال و احوال من است به همین خاطر این نامه را می نویسم ، می نویسم تا پشت و پناه تو باشد ، چه من زنده بمانم چه نمانم . . .
بخشی از نامه ۳۱ نهج البلاغه
روزگاری دو سیّاح به قطعه زمین صافی در دل یک جنگل رسیدند. در این بخش از جنگل گلهای فراوان و علفهای انبوهی روییده بود. یکی از سیّاحان گفت: «حتما باغبانی از این قطعه مراقبت میکند.»
سیّاح دیگر از سر مخالفت گفت:«باغبانی وجود ندارد.»
لذا آن دو سیّاح چادرهایشان را برپا کردند و به انتظار نشستند. به هیچ وجه باغبانی دیده نشد... «اما شاید او باغبانی نامرئی است!» پس آن منطقه را با سیم خاردار محصور کردند. سیمها را به جریان برق وصل نمودند و خودشان به همراه سگهای تیزشامّه به گشت پرداختند (چون ایشان به یاد داشتند که «مرد نامرئیِ» اچ. جی. ولز اگرچه قابل رؤیت نبود، اما قابل بوییدن و قابل لمس بود.)
اما آنها فریادی نشنیدند که نشان دهد کسی قصد داشته پنهانی به درون حصار بیاید و لذا دچار شوک الکتریکی شده است. در سیمهای خاردار نیز حرکتی به چشم نمیخورد که نشان دهد موجودی نامرئی میخواسته از آنها بالا برود. سگهای تیزشامّه هم مطلقا پارس نمیکردند.
با این همه آن سیاح معتقد، هنوز قانع نشده بود و میگفت:«باغبانی نامرئی، غیرقابل لمس و غیرحساس به شوکهای الکتریکی وجود دارد، باغبانی که پنهانی سر میرسد تا به باغی که به آن عشق میورزد، سرکشی و رسیدگی کند.» سرانجام آن سیاح شکّاک نومید شد و گفت:«آخر از آن حکم اولیهی تو چه باقی مانده؟ آنچه را تو یک باغبان نامرئی، غیر قابل لمس و همیشه گریزان میخوانی، حقیقتا با یک باغبان موهوم یا اصلا با عدم وجود یک باغبان چه فرقی دارد؟»
داستانی از جان ویزدم (1904 - ) به نقل از آنتونی فلو (1923 - ) در مقالهای تحت عنوان «الهیات و ابطالپذیری». [ترجمهی مقالهی فوق در کتاب «کلام فلسفی» (مجموعه مقالات، ترجمهی احمد نراقی – ابراهیم سلطانی، موسسه فرهنگی صراط، 1374 خورشیدی) درج است. هر چند من آن را از کتاب دیگری از آن دو مترجم در این جا نقل کردم.]
چه پرسشهای فلسفی و کلامیای در داستان بالا نهفته است؟ مهمترینشان کدام است؟ این پرسش در چه حوزهای از فلسفه مطرح شده است؟ این دو سیاح نماد چه انسانها یا حتی کدام دسته از فیلسوفان میتوانند باشند؟
شاید بتوان سوالهای پایهایتری نیز مطرح کرد؛ مانند این که آیا داستان فوق فلسفی است؟ یا اساسا تعریف داستان فلسفی چیست؟ اصلا آیا ادبیات ظرفیت و توانایی مطرح کردن مسایل فلسفی و پاسخ دادن به این گونه پرسشهای بنیادین را دارد؟ هرچند نمیخواهم به همهی اینها پاسخ مستقیم دهید بلکه هدفم مطرح کردن این موضوع بود که یک داستان ساده تا چه حد میتواند ما را در رسیدن به هدف کمک کند. ولی شما به سوالات فوق فکر کنید و داستان را به خاطر بسپارید؛ به زودی به آن بازخواهیم گشت... شاید وقتی دیگر!
![]() | خطبه پیامبر(ص) در روز آخر شعبان سلمان فارسى رحمه الله فرمود: «خطبنا رسول الله صلى الله علیه و آله فى آخر یوم من شعبان، فقال یا ایها الناس قد اظلکم شهر عظیم مبارک، شهر فیه لیلة خیر من الف شهر، جعل الله صیامه فریضة و قیام لیله تطوعا، من تقرب فیه بنافلة من الخیر کان کمن ادى فریضة فیما سواه، و هو شهر الصبر، و الصبر ثوابه، الجنه، و شهر المواسات و شهر یزاد فى رزق المؤمن، و شهر اوله رحمة،و اوسطه مغفرة، و آخره عتق من النار، و هو للمؤمن غنم و للمنافق غرم» (1) ماه رمضان براى مؤمن سود و براى منافق خسران است حضرت سلمان فرمود: در روز آخر شعبان پیامبر(صلى الله علیه و آله) براى ما خطبهاى در فضیلت ماه رمضان قرائت فرمود: و در خطاب خویش به ما فرمود: اى مردم براستى سایه افکنده بر سر شما ماه بزرگ مبارکى، ماهى که در او شبى است که از هزار ماه بهتر است، که خداوند روزهاش را فرض و واجب نموده، و به پا داشتن عبادات شبش را به طور استحباب مقرر فرموده است، کسى که تقرب بجوید به خداوند،به انجام نافله خیرى، مثل آن است که در غیر ماه رمضان فریضهاى انجام داده باشد، و این ماه ماه صبر است، و صبر هم اجر و ثوابش بهشت است. و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، که رزق مؤمن در او زیاد مىگردد، و ماهى است که اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و این ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر. پىنوشت: 1- مستدرک الوسائل مرحوم نورى نقل از وقایع الایام، ص 436. روزه، درمان بیماریهاى روح و جسم صفحه 69 سید حسین موسوى راد لاهیجی |