محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

زیر خط تئاتر ...

دیروز به همراه دوستی از بازیگران تئاتر کلبهٔ عمو تم نوشتهٔ خانم هریت بیچر استو و به کارگردانی آقای بهروز غریب‌پور، که چند ماهی‌است روی صحنه رفته‌است، سر صحنه مشغول گپ و گفت بودیم که یکی دیگر از بازیگران جلو آمد و با نگاهی خسته مشغول دید زدن ما شد. من که دستم آمد که با دوستم کاری دارد کنار کشیدم و او جلو آمد و با صدایی که به زحمت به یک زمزمه می‌رسید گفت:‌ «منوچهر جان یه پونزده تومن داری به من قرض بدی؟»
دوست من گفت:‌ «پونزده هزار تومن؟»
جواب داد که:‌ «شرمنده، اما قول می‌دم زود پس بدم.»
و با سری پایین پول را گرفت و رفت.
قابل توجه این‌که این بازیگر جوان که متإهل است و یک پسر هفت ساله دارد، تا به حال در بیش از بیست اثر تلویزیونی و چندین تئاتر متفاوت ظاهر شده‌است.

امسال دیگه سال آخره !

از زمانی که افراطی ترین و بی اخلاق ترین مجموعه های سیاسی در راس هرم اجرایی کشور قرار گرفتند این منکر مسلم ( فحاشی های سیاسی ) تبدیل به یک رویه شد . اما چون باز گفته اند امیدوارانه باید نوشت پیش بینی می شود که در سال ۸۷ با به دست آوردن سهل مجلس توسط محافظه کاران دیگر این فحاشی ها کمتر و جامعه ، زندگی سیاسی آرام تری داشته باشد . فکر می کنم امید دیگر ما در سال ۸۷ برگزاری چند تا جشن بزرگ دیگر برای مسئله هسته ای که حق مسلم ماست باشد . خیلی هم خوبه . همش باید عزادار باشیم ؟ چه اشکال داره اقلاْ در یک مورد هی جشن بگیریم . اصلا به ما چه در دنیا در مورد مسئله هسته ای ما چه خبر است . تورم و گرانی و خودکشی و دستگیری های دانشجویی و سرسام آور شدن قیمت مسکن هم بود که بی دلیل یک عده خودشان را برای آنها ناراحت می کردند . امسال فقط جشن هسته ای . هرچه بیشتر بهتر .

اگر هیچ کدام از این امیدواری ها قبول ندارید حتماً یک امید بزرگ در سال آینده هست که می تواند کلاْ ذهن و دل مردم را به یک رویکرد مثبت بکشاند . مسئله ای که همه مردم به آن دل بسته اند . آن هم انتخابات ریاست جمهوری است که مقدماتش از پایان سال پیش رو آغاز خواهد شد . این انتخابات می تواند سرنوشت مردم و تاریخ ایران را تغییر دهد . به همین دلیل همه به این اتفاق مهم چشم دوخته اند . نتیجه این انتخابات حتماْ تغییرات مثبتی در زندگی مردم به وجود می آورد و می تواند به بزرگترین امیدواری و مثبت نگری به تاریخ آینده ایران را در پی داشته باشد .

این قسمتی از مقاله « سال خوبی باید باشد ! » نوشته محمد علی ابطحی در ویژه نامه نوروز ۸۷ مجله (( شهروند امروز )) بود . اصلا هم مقاله علمی و تحلیلی هم نیست و کاملا هم سبک غرغرای خودمونه . ولی آخرش یه حرف خیلی خوب زده که به نظر من امسال تو این همه تاریکی دور و اطرافمون این آخری یه حرف اساسیه . خیلی هم درست و حسابی و قابل تأمل و پر از جای فکر و کار . سال پایان کابوس و شایدم فراتر از اون پریدن از خواب و حتی رویا !امسال سال امید به تغییراته . همین ، حالا با شکوفه و بدون شکوفایی ! این بار ما هم می توانیم !

این به عنوان پیش پست من تو سال جدید . تا ببینیم چی می شه !

 

...........................................................................................................

 

ما هنوز آتش این منزل سردیم بیا
ترک این گوشه ویرانه نکردیم بیا

گرچه رفتند سواران و فروخفت غبار
تا که دوریم دو در این عرصه بگردیم بیا

تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشک
ما همان خیره سر بادیه گردیم بیا

می‌نمایند که شب ایمن و رام است رمه
لیک ما شیروشان روزنوردیم بیا

کهنه شد قصه نامردی و مردی، گویند؟
ما ولی بر سر آنیم که مردیم بیا

همت آن است که از پا نفتد سرو سرود
شکوه بگذار کز این باغ چه خوردیم، بیا

دلت ار ساغر و پیمانه بی‌دردان زد
ما که همکاسه و همکوزه دردیم، بیا

برگ سبز غزل و خون دلی هست هنوز
گرچه با موی سپید و رخ زردیم بیا

گو چو سیل از سر سرنا مرو ای سایه عمر
که به دنباله دامان تو گردیم
بیا

 

فضل خدای را که تواند شمار کرد؟

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتلای محمد
قدرفلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هر کسی به قیامت
لیله اسری شب وصال محمد
آدم و نوح خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ضلال محمد
عرضه گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
هم چو زمین خواهد آسمان که بیافتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد!

به همین سادگی

سال 86 تمام شد!
چقدر جمله ساده ای به نظر می رسد! داشتم مطلبی ، درواقع پرسشی را مطرح می کردم در وبلاگ که چرا بعضی دوستان با شنیدن نام افرادی مثل دکتر سروش داغ می کنند و می خواهند هر آنچه حرف زشت در تمام عمر خود آموخته اند را نثار این افراد بکنند! نوشتم و نوشتم تا اینکه حوصله ام سر رفت و نوشتن این مطلب را رها کردم !
کمی فکر کردم دیدم من هم به همین درد مبتلا هستم ! البته شاید دردی که من بدان مبتلا هستم با دردی که عده ای از دوستان گرفتارش هستند تفاوت هایی داشته باشد. بگذریم. الان که این متن را تایپ می کنم شهر مثل منطقه جنگی شده!
چند وقتی بود که از نابسامانی های اجتماعی مملکت دلم گرفته بود! امروز دونفر به شکل وحشیانه ای به جان هم افتادند ! دردم تشدید شد. (نشنیده بگیرید ولی خدایی این حکومت که ادعای اسلامی بودن را دارد در این 30 سال چقدر در ارتقای فرهنگ جامعه و مخصوصا گسترش اخلاق موفق بوده ؟) این روز های آخر که از دانشگاه به خانه برمی گشتم با خودم کمی فکر کردم و یک مقایسه ای بین وضعیت کنونی در ایستگاه میرداماد و وضعیت 5 سال پیش آن انجام دادم . دلم گرفت چون خوش بینانه ترین حالتش این بود که تغییری نکرده!
دیشب صفحه آخر روزنامه را خواندم . اعتراض سینما گران به تعطیلی نشریه هفت و دنیای تصویر ! یک متن تند نوشتم (البته روی کاغذ!) گفتم فردا تایپش می کنم. اما بی خیالش شدم.این مسائل دیگر تکراری شده اند. چه فایده ای دارد به آنها بپردازیم! زندگیت را بکن برادر من ، چه چیز را می خواهی درست کنی . به قول یکی " اینقدر دستکاریش نکنید ، بدتر می شه!!"
امیدوارم سال 87 مثل سال 86 باشد بدتر نشود (البته وضع مملکت را می گویم!)
و برای شما سالی پر برکت تر را آرزو مندم!

آری این چنین است برادر....

خاطره ها ناگهان به یاد می آیند. و بعد تویی تنها در میان آنچه گفته ای ، شنیده ای و کرده ای. گاهی از شرم گرم می شوی و گاهی از غرور شاداب و گاه خنده ای باریک لب هایت را نازک می کند. ایام هفته شهدای دبیرستان نزدیک است. هفته ای که برای تک تک دانش آموز های مدرسه ما خاطره ای دارد. و برای من خاطره ای پر غرور!
هنوز یادم هست سال اول مدرسه ، در گروه شهدای مدرسه عضو شدم.سربه هوا بودم زیاد دل به کار نمی دادم. احساس می کردم که خیلی هنرمند هستم برای همین در گروه ساخت نمایش گاه فعال شدم. آخرش هم قرارا شد با یونولیت یک خاکریز به سازم .گفتم که کم حوصله بودم ، آخرش هم کس دیگری خاک ریز را ساخت. البته آخر کار خوب مزدم را دادند. روی کاغذ ارزش یابی فعالیت های فوق برنامه نوشته شده بود، کارایی منفی چهار!بعدش هم مرا فرستادند که بروم و آرشیو شهدای مدرسه را سر و سامانی بدهم. آرشیو در زیر زمین مدرسه بود. بوی نم خفت می کرد و خاکی که روی عکس ها و دیگر وسایل بود ، نفس کشیدن را سخت می کرد. ولی کار جالبی بود. کلی عکس و پرچم دیدم. نشریات هفته شهدا های گذشته . حتی برای سال های اول هفته شهدا! و عکس هایی از جنازه های آدمی هایی که در جنگ مرده بودند. عکس جسد های بی سر و بدن های سوخته! و البته عکس صورت پر تاول شیمیایی ها! خلاصه سال اول برای من شد خاک خوردن در میان آرشیو شهدا و آخر کار هم کارایی منفی چهار گیرم آمد.
اما سال دوم این طوری نبود. از بعد از اردوی جهادی کرمان (سال اول) یک حالت معنوی خاصی پیدا کردم گرچه همه چیز در تابستان تمام شد ولی دوران فوق العاده ای بود. ثمره اش در سال دوم گوشه گیری شد و غصه اینکه چرا آن ایام دیگر تکرار نشد. سال دوم عضو گروه شهدا نبودم ولی جزو مقاله نویس ها بودم. از تابستان پرونده چند شهید دستم بود . می خواندم ، زیاد در مصاحبه ها چیز جالبی برایم وجود نداشت. اما وصیت نامه ها و نامه ها پر از حرف هایی بودند که کسی برایم نزده بود. از شوخ طبعی ناصر شفیعی تا سطح علمی بالای شهید فیض. وقتی در اتاق ایام الله پرونده ها را می خواندی حال هوای خاصی پیدا می کردی . صدای برخورد توپ به پنجره اتاق آدم را یاد کربلای پنج می انداخت. می رفتی تو رویا ! انگار اتاق رفته بود زیر آتش توپخانه. یادش به خیر آقا افشار از خاطرات جنگش می گفت . از آن دفعه ای که سه چهارتا خمپاره اطرافش ترکیده بود و او مست زیبایی لحظه انفجار آنها از جایش تکان نمی خورد.
سرتان را درد نیاورم ، مقاله ای سال دوم را نوشتم و سعی کردم تصویر واقعی شهدا را نشان دهم ، ولی سال سوم و چهارم دیگر مرا برای نوشتن مقاله دعوت نکردند. خیلی ناراحت شدم . اما پیش دانشگاهی علیرضا مقاله روز اول هفته شهدا را نوشت. الحق که عالی نوشته بود. مخصوصا آن جمله اش که نوشته بود آنقدر بزرگ شدیم که بزرگی یادمان رفت! یاد آن دیالگ هاش افتادم که قرار بود روز آخر هفته شدای سال سوم پخش شود ، اما نشد. آنجا که سرشار از تیکه کنایه بود به مقاله های و نوشته های آن روز های هفته شهدا. به اینکه از شهید آدم هایی دست نیافتنی ساختیم . و او را وسیله ای برای سرکوب و تحقیر نسل جدید قرار دادیم! یادش بخیر...

تصویر محرم

    

   

   

    

--------------------------------

عکس هایی است از عزاداری عاشورا و تاسوعا در جوار حرم حضرت معصومه(س)

نگاتیو برای نمایش آن کفایت نمی کرد‌!

... و أنا من حسین

" ب"



پیامبر(ص):



أتبکونه و لا تنصرونه ؟



برای او گریه می کنید و یاری اش نمی کنید؟



(لهوف/سید ابن طاووس)

 

 

--------------------------------------

 

سلام

پیامبر(ص) این سوال را قبل از وقوع کربلا پرسیده اند و مخاطب‌شان افرادی هستند که بعد از واقعه برای حسین(ع) گریه می کنند. و از آنها می پرسند چرا گریه می کنید و یاری اش نمی کنید.

پیامبر(ص) می توانست به عنوان یک خبر از آینده بگوید : یاری اش نمی کنید و بعد برای او گریه هم می کنید.

اما این جمله خبر نیست و سوال است و اشاره به یاری کردنی دارد  بعد از وقوع واقعه و کنار گریه کردن آمده.

گویا یاری کردنی هست که به جای گریه کردن یا در کنار گریه کردن باید صورت گیرد.

نفهمیدم، گذاشتمش اینجا بلکه چیزی بگویید تا بفهمم.

یاعلی