این سفارش های پدری است که می رود ، پدری که می داند لحظه ها می گذرند ، می داند زندگی اش رو به پایان است .
پدری تسلیم نظام روزگار ، از دنیا بیزار ، ساکن خانه های گذشتگان ، که می داند نوبت اوست خانه ها را بگذارد و برود .
این سفارش های پدری است به فرزندش و فرزندان آرزوهای درازی که دارند ، که به آنها نمی رسند ، در راهی می روند که به نابودی می رسد ، فرزندان انسان نشانه گاه تیر دردها ؛ اسیران روزگار ؛ تیررس رنج ها ؛ بندگان دنیا ؛ معامله گران هیچ و پوچ و برنده های رقابت فنا و زوال اند . فرزندان انسان ؛ در بند مرگ ؛ ناگزیر از رنج ؛ همدم اندوه ؛ آماج بلا ؛ شکست خورده شهوت و جانشین مردگان اند .
فرزندم این روزها که می بینم دنیا پشت کرده و آخرت نزدیک می آید ، از فکر و ذهن دیگران رها شده ام ، به بیرون از خود اعتنایی ندارم ، نگاهم از مردم به درونم برگشته ، به خود می اندیشم ، نزدیک شدن مرگ ، از فکرها و خواهش ها هم مرا منصرف کرده و حقیقت وجودم را عریان پیش چشمم نهاده . مرا مشغول اموری جدی کرده که شوخی بر نمی دارد ، به حقایقی کشانده که عین واقعیت اند .
فرزندم این روزها از فکر دیگران بیرون آمده ام ولی به تو فکر می کنم چون تو پاره وجود منی نه ! ، بالاتر از این ، تو خود منی ! رنجی به تو برسد ، به من رسیده . مرگ اگر سراغت بیاید سراغ من آمده . حال و احوال تو ، حال و احوال من است به همین خاطر این نامه را می نویسم ، می نویسم تا پشت و پناه تو باشد ، چه من زنده بمانم چه نمانم . . .
بخشی از نامه ۳۱ نهج البلاغه
آن روزی که همه سرگردانیم، قلمهایمان از ترس شهریاران جبار خشکیده و دادخواهی افسانهایست در اذهانمان...
آن روزگاری که شهریاران نه نمایندهی مردم، بلکه خدایگانند ...
روزگاری عجیب؛ مردمی دادخواه و سنت پرست، شهریارانی خودخواه و قدرتطلب و تویی سنت شکن...
و روزگاری نیچهای؛ گربههای سنگی و سنگینوزنی که خدایان ادوار اولیه بودند، هنوز بر جای خود ایستادهاند، چگونه میخواهی واژگونشان کنی؟!
و دانشگاهی که دیگر به هجمههای غیرمنصفانه و قضاوتهای یکسویه خو کرده است. هراز چند گاه یکی پیدا میشود که دانشگاه را به سبب شکست چندرنگی و چندگانگی اصلاحطلبان در عرصه انتخابات نهم بنوازد و کوزهها و کاسههای باختن قافیه ۸۴ را برسر دانشجو بشکند . و طرف مقابل هم که وضعش از آغاز معلوم بود !!!
اگر نگاهی نیز به امروز جنبش دانشجویی افکنیم، خواهیم دید که تنها کار ویژهی جنبش دانشجویی مقاومت در برابر «کنش»های حاکمیت و «واکنش» در برابر آنهاست، طوری که عملا در مقام اپوزیسیون قدرت و حاکمیت قرار دارد.
و در مورد اصحاب سیاست و قدرت و رابطه آنان با دانشگاه ، تنها آن هنگام که دانشگاه بر مدار دلخواه آنها بگردد و کلام خوشایند آنان را فریاد کند، از دانشجوی فهیم، فعال و مطیع ابراز رضایت خواهند کرد و دانشگاه هم هرچه سالیان بگذرد و تجربهها اندوخته گردد، نکوتر در مییابد که تکیه بر اهل سیاست و ورود به دعاوی خطرناک قدرت خطایی مکرر خواهد بود . یعنی با این وجود همواره این ترس وجود داشته است که خط قرمز استقلال سیاسی جنبش دانشجویی شکسته شود و این جنبش را در جبههی قدرتطلبان و منازعهکنندگان قدرت مشاهده کنیم. عبور از این خط قرمز ممکن و میتواند به دلایل مختلف باشد، اما به نظر میرسد مهمترین دلیل آن «مطلوبیتخواهی» جنبش دانشجویی باشد. به این معنا که این جنبش از وضع «موجود» ناراضی و خواهان وضعیت «مطلوب» است، حتی رسیدن به این وضع را در کوتاهترین زمان ممکن میخواهد. این امر رگههای رادیکالیسم را در که در درون جنبش قرار دارد، فعال مینماید.
جنبشهای دانشجویی درواقع خود عضو یک جامعه در حال گذار است، به عبارتی جنبش دانشجویی – در ایران- به عنوان یک جامعهی نسبتا مدرن با داشتن برخی شاخصههای مدرن بودن، در یک بستر سنتی و در حال گذار، مانند جامعهی ایران، قرار دارد. این عدم تعادل و توازن منشا اصلی کنشها و واکنشهای جامعه و دانشگاه است. از یک سو دانشجو در یک فضای تاحدودی آزاد و پلورال به نام دانشگاه فعالیت میکند و واز سوی دیگر در ابعاد بزرگتر، جامعهای را مشاهده میکند که کاملا با این فضا بیگانه است؛ در اینجاست که عنصر «دانش» بهعنوان عنصر تمایزکنندهی این دو جامعه از یکدیگر خود را نمایان میکند. دانشجو آزادی را لمس می کند پس آزادی طلب میشود و علیه هرگونه قدرتی که با این مفهوم در تضاد باشد، میایستد ، حال اگر حاکمیتی مقتدر باشد یا جامعهای سنتی . پس نطفهی اصلی نقدها و اعتراضها شکل میگیرد و با شور و شوق جوانی آمیخته شده و جنبشی رادیکال و نقاد با نام جنبش دانشجویی را شکل میدهد.
نقدی هم که در اینجا بر جنبش دانشجویی وارد میشود، فراموشی حوزهای با نام «جامعه» و تاثیرگذاری بر آن است. کنشها و واکنشهای حاکمیت (قدرت سیاسی)و جنبش دانشجویی آنقدر بسیاراند که این جنبش حتی یکی از مهمترین کارویژههای خود که همانا تاثیرگذاری بر جامعه است را به باد فراموشی سپرده است.
در واقع در یک جمع بندی رابطه جنبش دانشجویی با ساخت قدرت از یک سو و جامعه از سوی دیگر معلوم شده و با وجود دیدی انتقادی و اصلاحی نهتنها دولت و قدرت سیاسی، بلکه بر جامعه، کنشهای یا تاثیرگذاریهای بر هریک از این دو در یک فضای عقلانی، تعریف میشوند.
و در نهایت باید عوارض همگامی دانشگاه با اهالی سیاست را برای نسلهای تازه بازگو کرد که هرگاه دانشجو از پوسته جوان کاورپوشی که یار دبستانی میخواند خارج شود و بزرگان را به چالش، پرسش و نکوهش گرفتار کند، چیزی جز یک بچه متوهم غیرقابل اعتماد برهمزننده بازی خطاب نخواهد شد. دانشجویی که در جامعه اش دیگر نه نماد دانش و علم ورزی و نه نماد بیداری و حرکت است ، دانشجویی که تنها مظهر فساد شده است !!!
--------------------------------------------------------------------
پی نوشت : این مقاله به مناسبت سالروز ۱۸ تیر نگاشته شده بود که با چند روزی تاخیر آمده است !
انقلاب ایران از سازندگی و اصلاحات به اصولگرایی رسیده و ارتباطات، دنیایی را منفجر کرده، سلاحها بر ضامن مانده و انقلابها به انتخابها جامه داده و مردم از انگشتانشان استفاده میکنند و نه از مشت. در این اوضاع و احوال از آن دویست و اندی باقیات و صالحات شریعتی و آن صدای تند و بغضآلود چه مانده است.
هرساله در این روزها بانگ برمیآید و از رفتن معلم شهید، سخن به میان، اما جایگاهی که این سالها و سالیان بعد به شریعتی واگذار میشود، آن جایی نیست که او نشست و برخاست.
مخاطب شریعتی در حسینیه ارشاد نسل دانشگاه برو و جوانان بودند، اما حالا گویندگان که از او میگویند و نظراتش را نقد و اصلاح و بعضا بهروز میکنند پا به سن گذاشتگان و جوانان حسینیهدیده دیروزاند، شریعتی آهسته و آرام از نسلی به نسلی عقب مینشیند.
برای جوانانی که در سن و سال مخاطبان زمان زیستن شریعتی هستند، کتابهای تکرنگ شریعتی در حد و حدود نگاهی به تکنامها وقت میبرد: هبوط، بازگشت به خویشتن، کویر... شریعتی در این زمانه ما به کارتپستالهای عاشقانه تبدیل شده حتی اگر این جمله باشد: «دوست داشتن از عشق برتر است.» شریعتی که در کتابفروشیها آمده است کنار سهراب سپهری، فروغ، شاملو و حتی مریم حیدرزاده، این گلایه نیست.
بحث فراتر از این ماجراهاست. شریعتی زمانی شعر میگفت اما هیچوقت منتشرش نکرد. شاید برای اینکه آنقدر حرف داشت تا به شعر نرسد و در سکوت شاعری نیاید و هویتش و مسوولیت تعهدش را به محاق نکشد. اما حالا آن روح شعر که بر آن همه ایدئولوژی دمیده بود مانده و کالبدی که از رمق افتاده به تاریخ پیوسته.
شریعتی خاطرهای است از مردی میانهاندام خوشتیپ با خندهای جذاب و سیگاری به دست که دستبه دست با کارتپستال ترویج میشود. عقوبت شعر دامن دکتر را گرفته وقتی ایدئولوژی جان داده است.
شریعتی زمانی رودی خروشان بود که خیلیها با دیدنش تن به آب زدند و رفتند، حالا آبگیری است با چشمانداز خاطرههای دور. کنارش میایستند و تماشایی و میروند. حاصل عمر انگار همین رفتند و میروند بود و بس .
می توان از شریعتی انتقاد کرد اما نمی توان او را دوست نداشت. او که در گستره تاریخ معاصر، خوانی گسترد به فراخی دیروز تا امروز، خوانی که هم یک چریک را برای کارزار مهیا می کند و هم لحظات یک عزلت نشین در غم دوست داشتن را سرشار می کند، او که هم از ابوذر می گوید هم از سلمان، هم از مردن و میراندن، هم از بودن و چگونه بودن؛ اینک 30 سال از رفتن شریعتی گذشته است. رفتنی که مانند بودنش پررمز و راز باقی ماند و ناگشوده، 30 سال است که می توان از او گفت، هرچندگاه معلم انقلاب می شود و شایسته تکریم، گاه التقاطی و بایسته تحریم، در کتاب هایش هم آن قدر جملات پر از ایهام هست که هیچ «غارتگری» را دست خالی بازنگرداند .
و در نهایت شریعتی را طی این سال ها با قطعیت هایش می شناسیم. با قطعیت هایش و چند کلید- واژه؛ ایدئولوژی، آرمان گرایی، رادیکالیسم و... در ستایش یا در ذم او اگر سخنی گفته و شنیده شده حول و حوش همین سه گانه بوده است. سه گانه ای که اکثراً در ذیل سیاست و شاخه های آن و نیز معرفت و شاخ و برگ آن تعریف می شده. با این وجود شناخت ًمخاطب متغیر سه دهه اخیر از شریعتی، شناخت از طومار بسته ای بوده است که طی این سی سال آرام آرام گشوده شد. آثار شریعتی، اندک اندک طی سال ها به چاپ رسیده اند - آخرین اش در همین ماه اخیر - و از همین رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «این است و جز این نیست» با چاپ کتاب جدید غافلگیر شده و دستخوش تلنگری دیگر گشته است. مگر نه اینکه راز ماندگاری یک متفکر، همین قابلیت غافلگیر کردن است؟
اندیشه های شریعتی را، یکدست باشد یا پرتناقض، باید در ذیل زندگی اش شناخت. او از نادر متفکرانی است که زندگی اش درست شبیه اندیشه هایش است و برعکس. تعبیری که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نیز صادق است؛ زندگی اش مرکب رسالتش بود.
یاد و خاطره اش تا همیشه پا برجا و روانش شاد !
تصویری از دیروز و امروز مقبره مظلومانه استاد در زینبیه( جای عجیبی بود برای دفن او : و تو ای زینب ، ای زبان علی در کام ... ) ! سالهاست آنجا امانت است ، خود وصیت کرده بود که او را در پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند ولی امروز قبر او در معرض تعریض خیابان در دمشق قرار دارد !
------------------------------------------------------------------
پی نوشت : با توجه به ایام برگزاری امتحانات خود فرصت نکردم تا از خود در رسای او بنویسم و دیدم در سومین دهه نبودنش جای یادش در محفل ما خالیست و خیلی حیف می شود در نتیجه چند پاره از مقالاتی که درباره ایشان امروز در دو روزنامه « هم میهن » و « شرق » منتشر شده بود آوردم و برای انتخاب آنها مجبور شدم اکثر آنها را بخوانم که زیاد وقت گرفت ،شاید اگر خود می نوشتم کمتر وقت می گرفت ! و اینها همه جدای از مصاحبه شخصیت ها و شاگردان استاد بود . اگر خواستید کاملش در سایت هر دو روزنامه هست !!! و خیلی حرفای تازه ای دارند !
من بچه ی جنگم ! فرزند هشت سال دفاع مقدس نه از آن جهت مقدس که بخواهم امروز تقدیسش کنم ، من دست پرورده ی هشت سال جنگ بی تحمیل ولی پر تحمل ام ! من اهل هیچ جبهه ای نیستم ، از هیچ جریان و جناحی نیامده ام ، ولی دیدم که جنگیدند ! من سوم خرداد ۶۱ نبودم ولی دوم خرداد ۷۶ را دیدم ! روز « مقاومت و پیروزی » به دنیا نیامده بودم ولی روز « موافقت و پیروزی » زنده شدم ! و امروز یک دهه از آن زمان می گذرد و می خوانم : ممد تو بودی ، ندیدیم !!! سد ممد تو بودی ، آمدی ولی ما ندیدیمت !!!
و هشت سال گذشت.
و ماجنگیدیم برای آنکه بگوییم، آنها جنگیدند برای آنکه نشنوند.
ما جنگیدیم برای آنکه ببینند، آنها جنگیدند برای آنکه کور شویم.
ما دشمن شدیم و همیشه در کمین، ما خطرناک بودیم ، و ما تهدیدی بویدیم برای تمام تحدیدها !!!
ولی ما دفاع نکردیم و ... !
ما شهید دادیم بی آنکه بر در و دیوار نامش حک کنند که حتی در شهادتش شک کردند ! ما اسیر دادیم ، اسارت کشیدیم که آزاد شویم و احساس سردی فولاد دستبندی که دستانمان را به بند می کشید، همان دستانی که جرم شان آفریدن کلمه بود را به جان خریدیم بی آنکه شوق انتظاری چشم به راه بازگشتمان باشد ، بی آنکه آزاده شویم به دنبال آزادی گوشه گوشه سلول را نفس کشیدیم ! ما جانباز دادیم بی آنکه سهمیه گرفته باشیم ! ما سهم نمی خواستیم ! ما خواسته مان کوچک بود ، ما وطنمان را می خواستیم برای خودمان ، همین ! زیاد بود ؟!
و هنوز ترکش به جانمان حسرت می اندازد که مگر بین خرداد و تیر یک ماه فاصله نیست ؟! مگر بین دوم و سوم فقط یک روز زمان نیست ؟! ولی چرا بین دوم خرداد و سوم تیر به اندزه عمر یک ملت جدایی افتاده !!! و ما تاوان گناه بی غیرتیمان را می دهیم ، ما همه پشت خط مقدم برای صدای سوت خمپاره دشمن سوت و کف زدیم و در میان همهمه ی پوچ « دشمن » که نه ، یادمان دادند: « رقیب »، ای ایران خواندیم و دلخوش شدیم ! و از دور برای فرمانده دست تکان داریم که هوایت را داریم تو برو، ما هوادارت هستیم تو برو و او رفت و دلمان تنگ لحظه لحظه بودنش شده است ! و امروز حالمان :
این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد
پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس برده
می ترسه ازت غصه
بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی
خاتمی رفت تا بفهمیم که بی خاتمی یعنی چه .
به امید دوم خرداد ، دوم خرداد مبارک ! بزرگترین روز تاریخ انقلاب ۵۷ ایران ، با بزرگترین مرد تاریخ امروز ایران !
---------------------------------------------------------
از این به بعد سعی می کنم در انتهای پست هایم لینکی حاصل از وبگردی هایم ارائه کنم :
شاید شما این تصاویر را دیده باشید و یا حتی فیلم آن را ! چیزی جز سکوت برایم نمانده : هیس !!!
( خواستم اول خود عکس ها رو بگذارم ولی دیدم سری به وبلاگ مسیح علی نژاد ، این بانوی روزنامه نگاری ایران زدن خالی از لطف نیست ! از مادر سید محمد عزیز هم نوشته ! )
--------------------------------------------------------
علیرضا
للحق
از: پدری
که در آستانهی فناست. و چیرگی زمان را پذیراست، زندگی را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده. نکوهندهی جهان است و آرمندهی سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن.
به: فرزندی
که آرزومند چیزیست که بدست نیاید، رونده ی راهیست که به جهان نیستی درآید. فرزندی که بیماریها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تیر مصیبتها بدو پران است و خود، دنیا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فریب است و فنا را وامدار، بندهی مردن و همسوگند اندوههای جانآزار. غمها را همنشین است و آسیبها را نشان. به خاک افکنده خواستههاست و جانشین مردگان.
اما بعد؛ ...
این نامهای است از امیرمومنان به هر کس که برای او بر خود حق پدری قائل است. پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفتهاند این امت فرزندان علی(علیهالسلام) حساب میشوند.
نامهی پدر را که نخوانده نمیشود گذاشت! -پدری که بر ما از خود ما مستحقتر است-
بیشتر نامه ها را باید تنها خواند. ولی بعضیهایشان هستند که باید در جمع خوانده شوند.
نامهی امیرالمومنین علیهالسلام به امام حسن علیهالسلام، از این دست است. نامهی سرگشادهای که مخاطبش تمام کسانی ست که طالب کلام هادی اویند.
هم از لحاظ مخاطب عام داشتن باید جمعی مطالعه شود و هم از این لحاظ که نامهی یک امام معصوم به امام معصوم دیگر در پایان عمرش به اندازهای قابل تامل است که نیاز به فکر جمعی دارد -انشاالله که تمام جمع از برکات آن بهره ببرند-
برای همین، از همهی شما دعوت میکنم اگرتحت جذبهی کلام پدر قرار گرفتهاید بیایید برای خواندن نامه ی 31 نهج البلاغه یک حلقه مطالعه تشکیل بدهیم.
فلسفه وجودی «حلقه» تقریبا همان است که گفتم. به این روش که در جلسات هفتگی با دوهفتهای اعضای حلقه بخش معینی از نامه را میخوانند و بعد جمع میشوند به بحث. از بیان قسمتهایی که برای هر کس جالب و خاص بوده، تا درک فردی از پیام نامه، یا مطرح کردن سوال و ابهام و...(مثل همین بحث زمان که چند روزیست مطرح شده)
دعوت کردن استادانی که راهگشای نقاط توقف یا سوالهای بحث انگیز بیپاسخ ما باشند، ضروری ست که کانون مطالعات و تحقیقات فرهنگی دانشگاه هماهنگی آن را برای هر چند جلسه یکبار به عهده خواهد داشت.
منبع اصلی مطالعه، کتاب «حکمت و معیشت» است از دکتر سروش که به حق خیلی خوب شرح کردهاند. البته نباید به همین اکتفا کرد. و حتما باید دنبال تفسیرهای دیگر مثل ابنابیالحدید (که در پست زمانداران نام بردهاند) هم بود.
ارتباط با «بنیاد نهج البلاغه» هم در برنامه است، اگر پاسخ مثبت بدهند.
لطفا حضورتان را خبر بدهید.
eg.motaleat.aut@gmail.com
اگر هستید، بسم الله.
حافظ اگر قدم نهی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
به همه دوستان ، سلام !
حرف برای نوشتن فراوونه ، بهونه و دلیل جوره ولی مرده شور این وقت رو ببرند که هیچوقت خدا مجال نمیده ! صد البته دوستان از بودنشون پیداست که با بنده صد در صد موافقند !
برا همین منم پر و پیمون می نویسم ، آخه آدم تو این محفل نخونه ، دیگه کجا بخونه ! کوتاه نوشتن مال اینجا نیست مال قبرستون و نوشته های رو سنگ قبرا ۱ به درد اون سکوت میخوره !
دونه دونه میگم ، بازم مناسبتی ! و بازم چون زیادند اولویتی ! ۲۹ اسفند خیلی مهجوره ، البته نه از اون نظری که الان تو فکرتون می گذره ، منظور من خود اون روزه ، ته تغاری بدبختیه که هیچ کس نمیفهمه چه جوری می گذره ، همش تو هول و ولای سال بعدشی ! خلاصه که حقش خورده شده چه برسه که اونی که شما فکر می کردینم بهش اضافه کنم !
تو اون شلوغی بدو بریم ، بزن دیره ، الان توپ رو در می کنن ، گور بابای نفت و صنعتش و ملی شدنش ! سفره هفت سین رو عشقه که البته هنوز قرار نشده سرش نفت ببریم ، همون سفره های غذامون با نفت و نون و ماستش واسه هفت قبل و هفت نسل بعدمون بسه ! (البته اگه بتونیم تا هفت نسل دیگه دووم بیاریم و انقراض پیدا نکنیم! و البته باز خوبه انقراض ما به کسی ضرر نمیرسونه ، فوقش به درد یه گل و بوته ای میخوره، اون دایناسورای ننه مرده که خبرشون اد باید تو خوزستان جون بدن و ما رو بندازن تو هچل چی ؟! ) البته نباید دور از انصاف بود و اعتراف کرد خدایی کی روز آخر سال میره نفت رو ملی می کنی ، قحطی روزه ، خوب تقصیر خودشون بوده دیگه ! یه بابایی می گفت خدا عوضشون بده اگه این نفت مملکت رو ملی نکرده بودند ، ملت تا آخرین روزم باید می رفتند سر کار و دیگه وقتی واسه جبران عقب موندگی های آخر سالمون نمیموند ! صد البته خدا خیر بده نفت رو که ما از عقب موندگی آخر سال نجات داد و به وامونگی هر سالمون رسوند ! ( البته این نظریه که کاش نفت نداشتیم و آدم می شدیم خیلی قابل بحث ، ولی جناب دکتر شیرزاد تو مقاله ( فرصت سوخته ) که هم تو ویژه نامه نوروز اعتماد ملی و هم تو سایت ایشون اومده :(سال 85 در حالی شروع شد که دولت نهم خود را در اوج می دید و تمام شرایط را برای اعمال سیاستها و حرکتی جهش گونه در مدیریت کشور برای خود مهیا میدانست. بالاترین درآمد نفت در تمام تاریخ کشور، . . . ! ) ، به مزایای قیمت سرشار نفت یه گوشه ای زدند که اونم حتما بخونید ! و در ادامه بگم که سرکار خانم فاطمه رجبی در جدیدترین اظهار نظرشون ( البته دور از شأن من و دوستان و وبلاگ محفله که صفات لایق ایشون و مطالبشون رو بنویسم ! ) تو سایتشون نسبت به هاشمی تذکر دادند که : ( او اتکای به نفت را در دو سال گذشته بیشتر دانسته و ... شگفتا که وی تصدیگری دولت در اتکای به نفت را (آن هم طبق گفتههای هاشمی که نمیتوان و نباید به آن اعتماد داشت) ایراد جدی میداند. اما چپاول نفت از طریق خانوادگی و تبانی در دو دهه گذشته را قابل تحسین و تشویق و تایید دانسته، و استمرار آن را میطلبد!) آدم حرفای اینو که می خونه نمیدونه طرف کی رو بگیره !!!
بعد از این حرفا مام که عاشق سینه چاک و کشته مرده اون مرحوم نازنین ، مصدقیم ! ( راستی عزیز « سفر کرده ۲۰:۳۰ » رو که شنیدید ؟!) ، دیدم چه بهانه ایی بهتر از شرایط فوق العاده خاص و حساس و ویژه ی ایران امروز در امر انرژی هسته ای ( و البته باقی و سایر و تمام امور ! سرلوحه ویژه نامه نوروزی اعتماد ملی خیلی قشنگ همه چی رو ترسیم کرده ، اونم خواهشا بخونید ، البته به نظر من خیلی بدتر از اون که اون گفته است ها ! ) و مقایسه و تشابهی که بعضا با ملی شدن صنعت نفت برقرار می کنند ، متن سخنرانی دکتر مصدق مورخ دوشنبه ۱۵ اکتبر ۱۹۵۱ (۲۱ مهر ۱۳۳۰)در جلسه شورای امنیت سازمان ملل ( محل پاره کردن ورق پاره ها !) که این مطالب را به عنوان دلایل ملی شدن نفت شخصا ابراز داشتند ، بیارم !
این متن رو کامل بخونید ، توش نکته واسه گفتن زیاده ولی من دیگه حوصلتون رو سر نمی برم :
(( هم میهنان من فاقد وسایل اولیه و ضروری زندگی اند و سطح زندگی آنها احتمالاً از جمله ی پایین ترین سطوح زندگی در دنیاست. بزرگ ترین منبع طبیعی ما نفت است. این نفت باید منبع کار و غذای مردم ایران باشد. بهره برداری از آن باید به نحو مناسبی در اختیار صنعت ملی ما قرار گیرد و درآمد حاصل از آن باید به نحو مناسبی در اختیار صنعت ملی ما قرار گیرد و درآمد حاصل از آن باید صرف بهبود شرایط زندگی مردم ما شود. با این حال، صنعت نفت که اکنون تشکیلاتی پیدا کرده، عملاً هیچ کمکی به رفاه مردم یا پیشرفت فنی و یا توسعه ی صنعتی کشور من نکرده است، دلیل آن هم این است که پس از ۵۰ سال بهره برداری از آن توسط یک شرکت خارجی، ما هنوز به اندازه ی کافی تکنسین ایرانی در اختیار نداریم و مجبوریم از کارشناسان خارجی دعوت به کار کنیم. اگر چه ایران در تأمین نفت جهان نقش چشمگیری ایفا می کند و طی نزدیک به پنجاه سال جمعاً ۳۱۵ میلیون تن نفت تولید کرده، کل منافع آن بنا به محاسبات شرکت سابق نفت، فقط یک درصد میلیون پوند استرلینگ بوده است. برای این که تصوری از رقم منافع ایران از این صنعت عظیم به دست دهم، باید بگویم که در سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷)، طبق محاسبات شرکت سابق نفت انگلیس و ایران، درآمد خالص آن از ۶۱ میلیون پوند تجاوز کرد. اما از این مبلغ ایران فقط ۹ میلیون پوند دریافت کرد و این در حالی بود که ۲۱ میلیون پوند از این سود فقط به حساب خزانه داری بریتانیا بابت مالیات درآمد واریز شد.در این جا باید اضافه کنم که جمعیت ساکن در منطقه ی جنوب ایران و اطراف آبادان، که بزرگ ترین پالایشگاه نفت جهان در آن قرار دارد، در شرایط فقر مطلق به سر می برند و از ابتدائی ترین ضروریات زندگی، محروم اند. اگر بهره برداری از صنعت نفت ما در آینده نیز همچون گذشته ادامه پیدا کند، اگر ما قرار باشد در همان شرایطی بمانیم که ایرانی صرفاً به کاردستی در حوزه های نفتی مسجد سلیمان، آغاجاری و کرمانشاه و در پالایشگاه آبادان ادامه دهد، و اگر استثمار گران خارجی همچنان و عملاً تمام درآمد ما را به خود اختصاص دهند، مردم ما برای همیشه در شرایط فقر و بینوایی باقی خواهند ماند.))
اینها دلایلی است که پارلمان ایران – مجلس شورا و سنا – را بر آن داشت که به اتفاق آرا رأی به ملی کردن صنعت نفت بدهد.بقیه مطالب توسط اللهیار صالح سفیر ایران در سازمان ملل بدلیل کسالت مصدق قرائت شد.
با اینا خستگیمو در می کنم !
تازه کلی حرف واسه نوروز داشتم که بماند واسه پست بعد ، می خوام از یه نگاه تازه به نوروز بگم ، ایشالا ۸۶ !
دعا می کنم سال خیلی خوبی داشته باشید و موفقیت و سربلندی انتظار تک تکتون رو بکشه ! امیدوارم سال ۸۶ تو زندگیمون ، یه سال خاص و درخشان باشه !
علیرضا
در ادامه آنچه در تحلیل قبل قول آن را دادم ، امروز در سالروز انقلاب ، در تحلیلی کلی از این رویداد ، که در ضمن آن به دو شخصیت دیگر و موثری که عطا از قول استاد ادبیات خود به آنها اشاره کرد نیز مختصر می پردازم :
در کتابی با نام « سقوط دولت بازرگان » که برای آشنایی بیشتر با فرد مهندس بازرگان قصد مطالعه آن را نمودم ، دکتر غلامعلی توسلی ( ایشون دکترای دولتی جامعه شناسی از دانشکده حقوق و علوم اقتصادی پاریس دارند و پس از انقلاب هم رئیس دانشگاه اصفهان بودند ! ) در مصاحبه ای در این باره به نکاتی کلی تر و قابل ملاحظه توجه می دادند : در خارج که بودم عده ای از چپها می آمدند و می گفتند ممکن است پس از سقوط شاه دیکتاتوری مذهبی باشد ، اما ما چون خودمان روشنفکر مذهبی بودیم ، این حرف را قبول نداشتیم و از مذهبمان دفاع می کردیم . می گفتیم مذهب اصیل دیکتاتوری نیست . یادم هست که در جلسه ای در لندن من و شریعتی از حرکت امام در سال ۴۲ دفاع می کردیم ، چپها داد و فریاد راه انداختند که دیکتاتوری مذهبی از دیکتاتوری نظامی بدتر است . ما این حرف را باور نمی کردیم . . . زمانی که در فرانسه بودم ، وقتی شعار می دادیم یا قطعنامه صادر می کردیم به طور مستقیم علیه شاه بود . در کنگره لوزان فرانسویان به من گفتند چرا شما علیه نظام سلطنتی حرف می زنید و از نظام جمهوری دفاع می کنید ، مگر اسم فرقی دارد . در آن زمان باز این مطلب را نفهمیدم که تغییر باید در بنیانها و شیوه ها و روشهای عملکرد باشد نه اسم . . . . »
در ادامه این فصل نیز ایشان به طور مبسوط و عالی به تحلیل آن روزگاران انقلاب و وضعیت دولت موقت و نتایج آن حتی در امروز پرداخته اند که مجال نوشتنش نیست و در جلسه ای حضوری به عرض برسد ، موثرتر است .
در پشت جلد این کتاب نیز به نقل از سخنرانی مهندس مهدی بازرگان مورخ ۲۲ / ۱۱ / ۱۳۶۰ ( دقیقآ ۲۵ سال پیش از این و ۳ سال پس از انقلاب ! ) آمده است : « دوستان و من هم غافل از این بودیم که بعدآ چه معامله خواهند کرد و مرا به طور موقت برای جلب اعتماد مردم ایران و خارج و اعتبار انقلاب به عنوان نردبان قدرت در آنجا می گذارند و راه و برنامه های خودشان را گام به گام دنبال خواهند کرد . مرحوم طالقانی توصیه کرده بود نپذیرم و فرموده بود این آقایان وفا و صفا نخواهند داشت ولی دوستان و خود من در چنان اوضاع و احوال وظیفه شرعی و ملی خود دانستیم که شانه از زیر بار مسئولیت خالی نکنیم . » ! ! !
در جایی شنیدم که مرحوم بازرگان در آخرین روزهای عمر با عزت خود خطاب به سید احمد خمینی گفتند که :«تفاوت من با پدر شما این بود که من اسلام را برای ایران می خواستم و او ایران را برای اسلام». این جمله برای من بسیار تامل برانگیز بود و این موضوع را محور بحث و صحبت خود در میان جمعی از دوستان حقوقی انتخاب کردم . در این جلسه بیشتر سعی بر آن شد که به تحلیل حقوقی انقلاب ۵۷ و با رویکرد قوانین آن تا کنون بپردازیم که جلسه ای بسیار پربار حاصل شد . جای دوستان محفلی خالی بود و خلا آن را احساس نمودم !
آنچه در آنجا بیان داشتم این بود که آنچه را که به عنوان ( دولت دینی ) پیش روی ما ساختند حتی با چشم پوشی از کارنامه ی آن، از یک مشکل اساسی در مبنای نظری خود رنج می برد و آن اینکه دولت دینی، تابع قانون دینی است و قانون، همگان را موظف به تبعیت از خویش می کند؛ زیرا با رأی اکثریت، مشروعیت می یابد و اقلیت باید به آن تمکین کنند چه از سر رضایت و چه از سر اکراه ؛ اما دین به حکم آیه ی شریف « لا اکراه فی الدین » و تعلیمات ناب خود ، خود را بر هیچ کس تحمیل نمی کند، اقلیت و اکثریت نمی شناسد و حتی یک نفر را نیز به اکراه، دیندار نمی خواهد. اینجاست که از قانون دینی و «دولت اسلامی» ترکیبی متناقص پدید می آید: « دین » که اکراه را مجاز می شمارد و « قانون » که نه تنها اکراه را مجاز نمی داند بلکه با اکراه نابود می شود و ضمانت اجرا و هدف خود را از دست می دهد .
حال با توجه به جمله مرحوم بازرگان در آخرعمرشان ، آنچه به نظر می رسد و ما فهمیده ایم اینست که آن کس که اسلام را برای ایران می خواهد آن را به جامعه مدنی می سپارد تا مردم به تناسب خواسته ها، نیازها و پرسش هایشان با اسلام ارتباط برقرار کنند و پاسخ بگیرند و دولت تنها موظف است بستر مناسب را برای سهولت و فراوانی دینداری با شکل ها و برداشت های مختلف موجود در جامعه فراهم کند.
اما حالا ۲۸ سال از آن روز گذشته استو این در حالی است که دولت اسلامی جای جامعه اسلامی را تنگ کرده و بسیار پررنگ تر از عملکرد دارد ! قضاوت را به شنونده این حرف ( اینجا خواننده اش ! ) می سپارم !
به اینجای کلام که رسیدم یکی از حاضران سخنم را قطع کرد و برخاست و با صدای بلند شروع به صحبت کرد که : جدای از وظیفه دولت دینی ، نقش توده ها پر رنگ تر است و به قول استوارت میل : دیکتاتوری مبتنی بر توده مردم از هر نوع دیکتاتوری بدتر است ! وای به آن روز که دیکتاتوری وجه دموکراسی و مردمی پیدا کند ، وای به امروز !
علیرضا