"ب"
سلام
در ادامه ی زندگی نامه و مراحل فکری دکتر سروش به بررسی فرایند فکری دکتر سروش می پردازیم.
--------------
فرایند و بسط اندیشههای دکتر سروش را با دو رویکرد میتوان دنبال کرد.
رویکرد نخست: شخص محور است یعنی با توجه به شخصیتهایی که بیشتر در شکلیابی اندیشههای دکتر سروش تأثیر گذار بودهاند، شناسایی فرایند فکری به ایشان انجام پذیرد.
رویکرد دوم: جریان یا موضوع محور است یعنی با توجه به جریانهایی که دکتر سروش با آنها در تقابل بوده یا موضوعاتی که دغدغة فکری او را تشکیل میدهند، بسط اندیشههای ایشان، بازخوانی و تحلیل شود. نگارنده با عنایت به هر دو رویکرد، توصیف و تحلیل خود را از بسط فکری دکتر سروش ارایه میدهد.
فرایند فکری سروش با رویکرد شخص محوری
دکتر سروش در فرایند فکری خود به ترتیب از شخصیتهایی مانند ملاصدرا، پوپر، کانت و گادامر، شلایر ماخر متأثر بوده است بر این اساس، میتوان چهار گام را به این رویکرد شخص محوری به شرح ذیل نسبت داد.
گام نخست: رویکرد صدرایی
دکتر سروش دراین مرحله، گرایش خود را به اندیشههای صدرایی و مبانی معرفت شناختی و رئالیستی حکمت متعالیه با تدوین کتاب نهاد ناآرام جهان نشان میدهد .
گام دوم: رویکرد پوپری
سروش در این مرحله با توجه به علاقهشان نسبت به فلسفه علم و گرایش به دیدگاههای فیلسوفان علم به ویژه ابطالگرایی پوپربه سوی ابطالگرایی معرفت تجربی سوق مییابد کتاب علم چیست؟ فلسفه چیست؟ در این مرحله تدوین میشود و برای نخستین بار فلسفه علم کارل پوپر وارد اندیشه دانشگاهیان میگردد.
گام سوم:رویکرد کانتی و گادامری
سروش که سالهاخود را شاگرد خلف پوپر میدانست از ادریبهشت سال 1367 وارد مرحلة جدیدی میشود و مدتی فلسفه علم را کنار گذاشته و پای به عرصة هرمنوتیک و معرفت شناسی معارف دینی میگذارد. و با تدوین قبض و بسط تئوریک شریعت که به صورت مقالاتی در کیهان فرهنگی نیمه دوم دهة شصت با عنوان بسط وقبض تئوریک شریعت منتشر گردید، رویکرد گادامری و نسبی گرایی معرفت دینی را نظاممند کرد. هر چند نمیتوان صاحب نظریه قبض و بسط را بنیانگذار نظریه نسبیت معرفت دینی دانست زیرا سالها پیش این نظریه توسط اقبال لاهوری، مهندس جلالالدین آشتیانی و دکتر شریعتی مطرح شده بود اما دکتر سروش ، برای اولین بار توانست این نظریه را با استفاده از ذهن شناسی و فلسفه استعلایی کانت و هرمنوتیک فلسفی گادامر به صورت ارکان سه گانهایی نظام مند سازد. جالب توجه این که، گادامر، شاگرد هایدگری است که به شدت با پوپر در تزاحم و تعارض بوده و همانند اسلاف مکتب پوزیتویسم و اگزیستانسیالیسم دائماً در حال ستیز و مخالفت با یکدیگر بودند و حال دکتر سروش، هرمنوتیک فلسفی هایدگر را با بهرهگیری از کتاب حقیقت وروش گادامر احیا میکند و در کنار نظریه ابطال گرایی پوپری مینشاند البته سروش هیچ گاه در کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت، نام گادامر را نمیبرد اما از صامت دانستن دین و تأثیر گذاری معارف بیرون دینی بر فهم متون دینی کاملاً پیداست که سروش از این مدرسه بهرة فراوان برده است.
خوانندگان به این نکته هم باید توجه داشته باشند که قبض و بسط، نقطة آغازین زاویهی علمی ـ نه عملی ـ دکتر سروش با نظام جمهوری اسلامی است زیرا وقتی معرفت دینی، معرفتی بشری گردد و ناخالص و نامقدس و آمیختهای از حق وباطل و نسبی و عصری معرفی شود؛ در آن صورت، تشکیل حکومت دینی برگرفته از معرفت دینی نامقدس از تقدس میافتد و معرفتی بشری خواهد شد؛ علاوه بر اینکه، متون دینی صامت، قابلیت این را دارند تا با معارف بشری لیبرالیستی هم تفسیر شوند و مدل دیگری از حکومت دینی لیبرالیستی را در جامعه پیاده کند.
گام چهارم: رویکرد شلایر ماخری
دکتر سروش در این مرحله به نسبیت معرفت تجربی و معرفت دینی بسنده نمیکند و پا را فراتر گذاشته ونسبیت دین را هدف قرار میدهد و با تدوین و انتشار بسط تجربه نبوی در سال 1378، تأثیر پذیری خود را از شلایر ماخر و شاه ولی الله دهلوی نشان میدهد. وی در این اثر، علاوه بر بسط تجربه نبوی به مقولههای دیگری مانند ذاتی و عرضی در ادیان، دین اقلی و اکثری، خاتمیت پیامبر و غیره نیز پرداخته است به تعبیر وی:
«قبض و بسط تئوریک شریعت، سخن از بشری بودن و تاریخی بودن و زمینی بودن معرفت دینی میرفت و اینک در بسط تجربه نبوی سخن از بشریت و تاریخیت خود دین و تجربه دینی میرود. به عبارت دیگر، این کتاب رویه بشری و تاریخی و زمینی وحی و دیانت را، بدون تعرّض و رویه فرا تاریخی و فرا طبیعی آن، بل با قبول و تصدیق آن، میکاود و باز مینماید.»
کتاب صراطهای مستقیم که کوششی است در راه بسط اندیشه کثرت گرایی در این مرحله از دین شناسی سروش نگاشته شده است. کثرت گرایی دینی به تعبیر وی، نظریهای معرفت شناسانه و دین شناسانه در باب حق بودن ادیان و محق بودن دینداران است.
مولف صراطهای مستقیم با بهرهگیری از قبض و بسط تئوریک شریعت و بسط تجربه نبوی به تفسیر خاصی از هدایت و عقلانیت و تفسیر تجارب و متون میپردازد تا بر حقهای بسیار مهر صحت بنهد.
تعارض دانستن امامت و خاتمیت و نیز امامت و دمکراسی که در سال 1384 در دانشگاه سوربن فرانسه در جمع دانشجویان مطرح کرد، در راستای تکمیل مرحله چهارم معنا پیدا میکند.
----------------------
یا علی
به مناسبت سالمرگ داستایفسکی:
این یادداشت در ادامهی معرفی شیاطین است. اما سعی دارم کمی هم به اصل اعتقاداتی که داستایفسکی به آن میتازد اشارهای داشته باشم و از این راه با چند اصطلاح سیاسی و فلسفی آشنایی حاصل کنم. نخست پارهای دیگر از داستان:
" شیگالییوف ناگهان برپاخاست و گفت: «اجازه میدهید که واقعیتی را بیان کنم؟»
[ورخاوینسکی:] «واقعیتتان را بیان کنید!»
شیگالییوف نشست و خود را آماده کرد و گفت: «تا جایی که من میدانم، و نمیشد نداست، شما خود، ابتدا یکبار و بعد بار دیگر با بلاغت بسیار، گرچه به بیانی بیش از اندازه تئوریوار تصویر روسیه را طوری رسم کردید که شبکهی بیکرانی از حلقهها آن را فرا گرفته است و هر یک این گروههای فعال، وظیفه دارد ضمن تبلیغ اندیشه، گروندگان تازه به دست آورد و شاخهها و شعبههای محلی تأسیس کند و شبکه را تا بینهایت گسترش دهد و نیز از طریق تبلیغات افشاگرانهی بنیادین، پیوسته در تضعیف اعتبار و تخریب قدرتهای محلی بکوشد و همهجا حیرت و بیاعتقادی ایجاد کند و تخم وقیحاندیشی بپراکند و رسوایی به پا کند و بیاعتقادی را هرچه عمیقتر سازد و نارضایی از وضع موجود و عطش به وضعی بهتر را در مردم تیز کند و سرانجام از طریق آتشسوزی که سلاحی مردمی است، در زمانی معین، در صورت لزوم، کشور را در پرتگاه درماندگی کامل ساقط کند. این سخنان، که من کوشیدهام کلمه به کلمه به خاطر بسپارم از از شما به عنوان نمایندهی مختار کمیته مرکزی به ما ابلاغ شد؟ آن هم نه کمیتهای، که تا امروز هیچیک از ما چیزی از آن نمیدانیم، تا جایی که برای ما به صورت چیزی خیالی درآمده است!» " (شیاطین، ص 742)
آنارشیسم از واژه ی یونانی «آنارشی» گرفته شده و به معنی بیسروری، فقدان رهبری و فقدان حکومت است. واژه یونانی آنارشی، ریشهای دو بخشی دارد؛ کلمهی Archon به معنای حاکم و پیشوند An به معنی فاقد. از این روی، آنارشی به معنی وضعیتی فاقد حاکم میباشد. از نظر لغوی آنارشیسم آموزهای مبنی بر این اعتقاد است که اکثر مشکلات اجتماعی، ناشی از وجود حکومت بوده و در مقابل آن بهعنوان بدیل، تعداد بسیاری از اشکال تشکیلات داوطلبانه اجتماعی وجود دارند. مخالفانش آن را هرج و مرج طلبی نامیدهاند و آن را اینگونه معنا میکنند که در راه رسیدن به این هدف از توسل به خشونت نیز چشم پوشی نمیکنند. درادامهی تعریف، باید گفت آنارشیست کسی است که سعی در ایجاد جامعهای بدون حکومت مینماید، ولی به نظر میرسد هدف او نتیجهای جز هرج و مرج و وسیلهای جز خشونت ندارد. البته خود آنارشیستها (که بد نیست بدانید تولستوی روسی نیز جزو آنهاست) فعالیتهایی نظیر مبارزات مسالمتآمیز گاندی را سرلوحه کارهای خود قرار میدهند. از نظر مارکسیستها، آنارشیسم چیزی جز جملات کلی علیه استثمار سرمایه داری، بدون درک ریشهها و علت آنها، نیست. و به بهانهی اینکه شخصیت انسان آزاد است، به اصالت فرد و حفظ آزادیهای فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته (حتی دولت پرولتاریایی) را به عنوان اینکه وسیلهی استثمار و خفقان مردم است رد میکند. اینجاست که فرق آنارشیسم با مارکسیسم و سوسیالیسم نمایان میشود. (منبع: نسل پویا و ویکیپدیا)
* نقاشی صدر متن، اثری است از نقاش اکسپرسیونیست بلژیکی جیمز انسور، به نام توطئه (Intrigue). این تصویر روی جلد کتاب شیاطین نقش بسته بود و من آن را بی ارتباط با این بحث ندیدم. تصویر میانی نیز نشان عمومی آنارشیستهاست.