توجه : من عصبانی هستم. اگر احتیاج به خواندن یک مطلب به دور از احساسات آنی دارید از خواندن این مطلب به شدت پرهیز کنید. باز هم تکرار می کنم: من عصبانی هستم!
زمانی بود که معلمین جور واجور و رنگ و وارنگ تاریخ و اجتماعی و ... احساسات پاک میهن پرستانه ما را با نقل حوادث پر افتخار شاهنشاهان ایران باستان بر می انگیختند. اندکی بعد تر که کمی بزرگ تر شدیم و احساس کردند دیگر می شود برخی جنبه های تلخ تاریخ را نیز بازگو کرد به نقل اقوال قجریان کشور فروش و بی مایه پرداختند تا چشم هایمان را – که هر چند نه به پاکی دیروز، ولی پاک تر از فردا بودند – پر از اشک و حسرت کنند. اما هیچ گاه به فکر هیچ کدام نمی رسید که گویا تاریخ رو به افول ما دیریست که سر به سوی درکات دارد و دیگر وقت آن است که ما علاوه بر وطن فروشی، استعمار پذیری و تحقیر خود، قصد تحمیق نفوس عامه خود را هم بکنیم و در حالی که مغزها را، هنوز از رحم مادر بیرون نیامده می آلاییم، ادعای فرار مغزها کنیم.
آری قاجاریان و پهلویان و پدیده هایی نظیر ایشان در تاریخ ایران زیاد بوده اند، حوادثی ورای آن که آدم بخواهد به یادش بسپارد. اما کدامین رسته از این میان، تنها به حربه تحمیق و با نام مردم دوستی و تعاون گستری بر این جامعه کهن – که افکاری تازه یافته را در سر جوانش می نشانند – حکومت کرده، جز آن که ما امروز شاهدش هستیم؟ آن چه امروز بر ما می گذرد را با کدام نظر عقلی می توان توجیه کرد؟ چگونه ممکن است که جامعه ای که به خود برای داشتن متفکرین و متشرعین و مبدعین می بالد، چون اسبی کم بینا، که پوست بر چشمش نهاده اند، افسار بر دستان سواری بسپارد که در زندگی خود حتی در حال پیاده روی نظری بر اسب سواران نداشته است؟
اگر این وطن نیست که شما می جویید، اقلا به داد دین برسید! اگر این دین نیست که می جویید، اقلا به داد سرمایه هاتان برسید! اگر این سرمایه هاتان نیست که برایتان مهم ند، جوانان خود را دریابید! اگر جوانان نیز مهم نیستند، به فکر لبخندهای گهگاهی باشید که برلبتان می نشیند! چطور ممکن است یک نفر بتواند به تنهایی و بی هیچ کمکی این همه تهدید برای یک جامعه درست کند؟ و چطور ممکن است که بازهم ما برایش دست بزنیم و او را به صورت اسلو موشن در تصاویر تلویزیونی خود نشان دهیم و برایش اشعار عاشقانه بخوانیم!
شعر زیر را شخصا مناسب احوالات خود در حال حاضر می دانم، هرچند که استفاده از این شعر به معنای هم سویی سیاسی یا اعتقادی شاعر با من نیست و دوستانی که شاعر را می شناسند می دانند که حتی او از خاک ما نیست. این شعر در دوران زمانی دیگری سروده شده است.
شکر خدا که اهل جدل هم زبان شدند
با هم به سوی کعبه عزت روان شدند
شکر خدا که گردنه گیران محترم
بر گله های بی سر و صاحب شبان شدند
شکر خدا که کم کمک از یاد می رود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند
شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره – پوست کنده بگویم – دکان شدند
جمعی، چونان قدیم، هر آن را که سرفراشت
قربان مادر و پدر و خاندان شدند
یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را
با استخوان سینه خود نردبان شدند
مانند یک دو خوان دگر بعد گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند
هر کس به گونه ای به هدر داد آن چه داشت
یک عده هم که سگ نشدند استخوان شدند
1373
کاظمی، محمد کاظم، قصه سنگ و خشت، کتاب نیستان، صص 78-79ویرایش: نظرات مطالعه شده و احیانا پاسخ هایی هم داده شده. از نظرات غمخوارانه تان ممنون. درضمن من چون آن زمان که این مطلب را پست می کردم عصبانی بودم، نگاه نکرده بودم که آیا قبل از من کسی پستی داده یا نه. بنابراین لطفا پست پایینی را هم بخوانید.