محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خرده روایت های راوی: ملودی صبح

راوی بیدار شد. چشم هایش را شست. ساعت را نگاه کرد. فهمید دیر شده. قهوه اش را سر کشید. بی خیال تُست شد. کتش را پوشید. خودنویسی همراهش برد. به اتوبوس نرسید. روایتش تمام شد. 

 

با الهام از آهنگ A Day in the Life گروه Beatles

نظرات 2 + ارسال نظر
guess who 1388/03/09 ساعت 09:22 ب.ظ

It deeply impressed me!.going to kill myself
(I didnt put the ! sign in the end of the above sentence
because it would come in the first)

roya 1388/03/14 ساعت 01:22 ق.ظ

rAvi che lux zendegi mikone....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد