راوی راهش را گم کرد. اما به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. فقط برای جلوگیری از بدتر شدن اوضاع، چراغ قرمزهایی که رد می کرد را می شمرد. و به عنوان نشانه، روی هر تیر چراغ قرمز آدامسی می چسباند. پشت چهارمین چراغ، راوی فهمید تنها نیست. دخترکی یویو به دست هم منتظر سبز شدن چراغ بود. همزمان با شمارشگر چراغ یویو اش را پایین می انداخت و همزمان آدامسش را در دهان می چرخاند. وقتی راوی آدامسش را برای نشانه گذاری به تیر چسباند، دخترک هم تقلید کرد و در حالی که نخ یویو را دور انگشتش می پیچاند از راوی پرسید راهش را گم کرده است؟ راوی برای این که روایتش خراب نشود دروغ گفت، اما دخترک سه آدامس قبلی راوی را از لای دستمالی بیرون آورد و به هم چسباندشان، کشیدشان و مانند یویو بالا پایین انداختشان. راوی که حالا واقعا گم شده بود، از شدت استیصال تنها می توانست چهار راه چهارم را بالا پایین کند.
یه سری هم به ما بزنید
دوستان سر تا پا مهندس من
سلام
وبلاگ زیبایی دارید. به وبلاگ من هم سر بزنیدو نظر دهید و در صورت تمایل به تبادل لینک در بخش نظرات وبلاگ نظر خود را اعلام کنید.
وبلاگ من را با نام "اعتماد88" لینک کنید.