راوی در پارک به دنبال روایتی سفید می گشت. وقتی چیزی روی زمین پیدا نکرد سر به آسمان بلند کرد و بادبادکی دید که مثل ابر سفیدی تلوتلو خوران با باد استُپ هوایی بازی می کرد. راوی از خوشحالی بال در آورد ولی به بادبادک نرسید. روایتش ناقص بود. مثل عروسکی خیمه شب بازی در روز بود، به دست دخترکی شوخ و شنگ، لی لی کنان، آب نبات خوران بر روی جدولی، شطرنجی، گرگم به هوا بازی می کرد. راوی سعی کرد در بازی شریک شود تا روایتش کامل شود. اما دخترک بدون توجه به راوی، آب نبات طلایی اش را از دهان در آورد، لیسی زد، جلو خودش نگه داشت و انگار آدمی کچل با موهای بور باشد، برایش توضیح داد هیچ راوی ای هر چقدر گرگ باشد نمی تواند از پس بادبادک بر آید.
اما بادبادک اغلب نخی دارد که او را به زمین پیوند میدهد، باد که باشد هست و دور میشود از قرقره و زمین.
بادکنک را دوستتر میدارم که رهاتر و آزادانهتر میرود، سبک است و آسان دل میکند و میرود...
.
راستی خوب شد که توضیحات راجع به وبلاگ رو اضافه کردید.
در پناه حق، موفق و پایدار باشید.
سلام دوست عزیز
چنانچه هنوز به آینده امیدوارید
لطفا به وبلاگ زیر حتما سر بزنید و ثبت نام کنید :
http://khatamibemanad.blogfa.com/
شاد باشید و آزاد
سلام و درود. سال نورا به شما دوست گرامیم تبریک عرض میکنم.