در طول انقلاب صنعتی، مدارس با نیتی خوب و آرزوی نیک آموزش رایگان همگانی بوجود آمدند. اما از بدو تاسیس خود بیش از هر چیز تبدیل شدند به محل تربیت کارگران وقتشناسی که عادت میکنند به هر تکلیف بیهدفی تن دهند و برای کار در کارخانه آماده شوند. اما برعکس، دانشگاه از زمان تاسیس چندهزار سالهی خود همیشه کانون خلاقیت بوده است. اگر در مدارس تخیل کودکان را محدود میکنند، در دانشگاه نمیتوانند مانع انتشار رویای آزادی در ذهن دانشجویان شوند. اما اکنون در قرن بیست و یکم حربهای جدید کشف شده است. دانشگاه را بیمعنا میکنند. همانطور که سند زحمات و انتخابهای وسواسانهی دانشجویان را با مشتی کاغذ پاره بیمعنا میکنند.
مهمترین عاملی که دانشگاه را از نهادهای دیگر اجتماعی متمایز می کند آزادی است. آزادی از تصمیماتی که جامعه بر انسانها تحمیل میکند. دانشگاه مانند بیمارستان، تیمارستان و زندان نیست که انسانها را به اجبار برای مصونیت جامعه در آنها ایزوله کنند. تصادفی نیست که انتخاب رشته اغلب اولین جایی است که مسیر زندگیمان را خودمان تعیین میکنیم. در دانشگاه با انتخاب واحد و فعالیتهای فوقبرنامهی داوطلبانه برای اولین بار مسئولیت زندگیمان را خودمان بر دوش میکشیم. در دانشگاه یاد میگیریم تا درسها و استادهایمان را خودمان انتخاب کنیم. اما تمام این آزادیها موهوم خواهند بود اگر نتیجهاش تنها مشتی کاغذ بی مصرف باشد.
کشورمان جوان و در حال توسعه است. یعنی هنوز به اسباببازیهایی برای سرگرم شدن احتیاج دارد و چه چیزی بهتر از مایهی پیشرفت دنیای مدرن، یعنی کاغذبازی؟ در این بازی، با تعریف آزادی به معنی انتخاب از میان کاغذ پارهها میتوان جادو کرد. و حالا که معجزه رخ داده است نباید تعجب کنیم.
اما این معجزه نقطهی شروع ما است. زیرا شاید بتوانند آزادی را در مشتی کاغذ، تعریف و محبوس کنند، چرا که خود آزادی در برابر محدودیتگذاری بیدفاعترین است. اما دانشجو تعریف نمیشود. نه در 16 کلمه و نه حتی 18 کلمه. و میدانیم آزادی به معنای انتخاب بین این دو عدد شرمآور برای حکومتها، نیست. آزادی دانشجویان در ساختن زندگی خودشان است. و اگر کلمه ای برای بیانش باشد، آن شور جوانی است. و ایمان به اینکه می تواند چیزی باشد بیش از آنچه در میان دیوار های آجری محدود دانشگاه برایش مشخص میکنند. آنهایی که دانشجوی نمونه را تعریف میکنند و او را همانند فرمولهای قشنگ استادان، داخل یک ابر کادوپیچ میکنند و رویش هک می کنند «صادراتی»، نمیتوانند اتحاد دانشجویان را برای شکستن تعریف متعارف دانشجو بشکنند.
اما تاریخ به خصوص در می68 نشان داده است که...
...با خارج شدن دانشجویان از متن دانشگاه، هم دانشگاه جایگاهش را از دست میدهد و هم جنبش دانشجویی محکوم به فناست. بنابراین هیچ تغییری را نمی توان در مفهوم دانشجو بوجود آورد، بدون آنکه باعث ایجاد تحولی در دانشگاه شویم و از آن مهمتر، به هیچ هدف بالاتری در جامعه نخواهیم رسید اگر برداشتمان را به دیوارهای آجری دانشگاه محدود کنیم.
در وضعیت کنونی که اساتید بعد از دولتمردان، دور ترین افراد به دانشجویان شدهاند، تنها اتحاد دانشجویان است که به آنها هویت جدید میدهد. مسئله این نیست که نیاز داریم دانشجو و دانشگاه را مجددا تعریف کنیم، بلکه مشکل این است که دانشجو، استاد و دانشگاه بیش از حد تعریف شدهاند و بیش از همیشه در چهارچوبهای از پیش برنامهریزی شده فشرده شدهاند. حتی وجود تشکلهای دانشجویی را هم برای دانشگاه لازم تشخیص میدهند و به آن امر میکنند.
دانشجویان باید آزادانه و آگاهانه خودشان جایگاه خودشان را انتخاب کنند. چرا که اگر برای هوش و تواناییهای دانشجویان آنقدر ارزش قائل نباشیم که به او اجازه انتخاب مسیر پیشرفت خودش را ندهیم، دانشگاه چه تفاوتی با محیطهای نظامی و اداری خواهد داشت؟ یعنی سازمانهایی که در آنها دستورات مشخص در نظامی ماشینی و از پیش تعیین شده انجام میگیرند و هیچ فرقی بین دو کارمند و یا دو سرباز وجود ندارد. جز اینکه یکی دستورات را بهتر از دیگری انجام میدهد. خلاقیت به عنوان مهمترین خصلت دانشجو تنها در تعریف نشدن و محدود نشدنش معنی می یابد. پویایی دانشگاه تنها در صورتی تحقق مییابد که اساتید، نه به عنوان پدرسالارهایی بوروکرات که وظیفهی ارشاد دانشجویان را دارند و مجری دستورالعملهایی خشک هستند، بلکه به صورت انسانهایی با هدف تعالی خود تلاش کنند.
روابط استاد و دانشجو به روابط پیمانکار-کارفرما و فروشنده-خریدار تبدیل شده است و در بهترین حالت شکل معلم-شاگردی را در قالب سنتیِ تعلیم و تربیتیاش به خود گرفته است. وظیفهی استاد تنها به انتقال درس به حافظهی دانشجو و یا نصیحت پدرانه محدود شده است. درس کالایی است که استاد به شاگردانش میفروشد و در مقابل انتظار تولید علم و مقاله دارد. هیچ اثری از تعامل بین دانشجو و استاد در جهت پیشرفت وجود ندارد. در دانشگاههایی که استادان نمی توانند رئیس دانشگاه را خودشان انتخاب کنند، چرا باید حق دانشجویان در انتخاب درسها و استادهای خود و یا سیلابس درسها را به رسمیت بشناسند؟
از طرف دیگر سیستم نظارتی در دانشگاه درونی شده است. استاتید با تمرین و امتحان، بر کار دانشجویان نظارت میکنند تا به بیراهه نروند و سرشان به درسشان باشد. در مقابل دانشجویان در فرم نظرسنجی، به صورت ناخودآگاه اساتیدی را که خارج از چهارچوب درس و جایگاه تعریف شدهی استادی قرار میگیرند را تهدید میکنند. نتیجهی این همکاری صمیمی بین اساتید و دانشجویان، شکوفایی خلاقیت کشور جوانِ در حال پیشرفتمان خواهد بود تا کاغذهایی جدید و بازیهای جدیدتری اختراع کند. و این حداقل نظارت و غیر مستقیم ترین نوع آن است. حذف دانشجویان و اساتید در قالب بازنشستگی اجباری و ستارهدار شدن در سطوحی بالاتر، قویتر از همیشه در جریان است.
ابی هافمن از فعالان جنبش دانشجویی ضد جنگ امریکا، 20 سال پس از رویدادهای سال 68 در یک سخنرانی برای دانشجویان جوان میتوانست با خیال راحت بگوید: «در سال های دانشجویی ما دانشگاه فرقی با پادگان نداشت. یک سالن بزرگ، و استادی که باورهای احمقانهاش را هر روز برایمان با فریاد تکرار می کرد: «به سمت راست نگاه نکنید، به سمت چپ نگاه نکنید». حال آنکه اعتراضات ما سرانجام دست و پای نظام آموزشی مستبد آمریکا را جمع کرد. به طوری که اکنون شما میتوانید در این سالن با من سخن بگویید و هیچ پلیس مخفیای شما را تحت نظر نداشته باشد.» اما این مشکل در ایران ریشهایتر است.
در تظاهرات ضد شاه سال 1967 در آمریکا، ماسکهای مقوایی مبارزین که نشاندهندهی وضعیت اطلاعاتی امنیتی شدید حاکم بر ایران به جهانیان بود، به سمبل این دانشجویان ایرانی تبدیل شد. و حالا در قرن حاضر با اسباببازیهای جدیدی که در اختیار داریم میتوانید مطمئن باشید هیچ پلیس مخفیای شما را تحت نظر ندارد. شما خود پلیس خودتان شدهاید. هر بار که از گیتهای کارتخوان رد میشوید، سایهای را در پشت سرتان احساس میکنید و هر حرکتی را که از شرم دوربینهای مداربسته فرومیخورید، صدقهای میشود به جیب بودجهی دولتی ذیربط.
تاریخ این چند سال نشان داده است که همه چیز را می توان بی معنی کرد، از مفاهیم انتزاعی نظارت و آزادی گرفته تا مدارک عینی. فقط کافی است با عدالت با کاغذها برخورد کرد و همهی کاغذها را یکسان در نظر گرفت، یعنی یک مشت کاغذپاره. و اگر خوب به دور و بر خود نگاه کنیم متوجه میشویم تمام هویتمان در مشتی کاغذ جمع شده است. کارت دانشجوییمان که برای هر بار وارد دانشگاه شدن باید به عنوان سند موجودیتمان بالا بگیریم، کاغذی بیش نیست. گواهی اشتغال به تحصیل که بدون آن از کوچکترین حقوق غیر شهروندی، همانند آموزش رانندگی هم محرومیم، کاغذی بیش نیست. و بالاخره فراموش نکنیم برگهی رای نیز کاغذی بیش نیست.
شاید در پایان این راه بفهمیم که جوانی اولین چیزی بوده است که بیمعنایش کردهاند. زیرا هر تلاشی که اکنون در جوانی انجام دهیم نتیجهاش مشتی کاغذ پاره خواهد بود. خواه مدرک باشد، یا خبرنامه، ... و یا احضاریه. اما در پایان دیگر جوان نخواهیم بود و هر کاغذی سندی خواهد بود از مبارزهی ما برای ساختن دنیایی بهتر از دنیای پدرانمان و استادهایمان. یعنی دنیایی که هیچکس برای داشتن حقوق اولیهاش، نیازی به مدرک و تایید مقامی بالاتر نداشته باشد و دانشجو بر روی هیچ کاغذی تعریف نشود. پس همین الان و تا جوان هستیم، پیش به سوی دنیایی بدون کاغذها و بازیهایشان.
و این همان چیزی است که ابی هافمن، مبارزِ پیری که زمانی پرشورترین جوان عصرش بود سخنرانی اش را با آن پایان داد:
«جنبش دانشجویی یک جنبش جهانی است. عنصر ذاتی آن هم همواره جوانی است. جنبشی که تغییرات اساسی را طلب میکند. فراموش نکنید که اگر پا به سن بگذارید دیگر این شور و حرارت را نخواهید داشت. اما اکنون که جوانید، میتوانید با عقلانیت، امیدواری به آینده و آن کامپیوترهای شخصیتان جنبشی عظیم بیافرینید... باید بخواهید که هر تحولی همان دم اتفاق بیافتد باید شعار اصلیتان در ایجاد تغییر در زمان حیات خود باشد. مثلا «همین الان عوامل سی.آی.ای از دانشگاهها بیرون بروند»... اکنون زمان شماست. فرصت شما و فقط فرصت شما. ... من خسته شدم. میروم خانه و منتظر دیدن شما در حال مبارزه از طریق تلویزیون خواهم بود!»
کیهکگور ایمان را تنها شرط جوان ماندن میدانست. اما در این لحظه، جوانی من ایمان من است. حالا هر چه قدر میخواهند با الفاظ «جوانان نابغهی ایرانی» که اتم میشکافند و آپولو هوا میکنند، بیمعنایش کنند. دانشگاه نه تنها زنده بلکه همیشه جوان است.
در پایان برخلاف آنچه در دانشگاهها و محیطهای آکادمیک آموزش میدهند که برای هر حرفی باید مدرکی اصیل ارائه دهیم، من چیزی برای ارائه ندارم. برای من جنبش دانشجویی که در بین شما زنده است، اصیل تر از هر مدرکی است.
SetIq140
جزئیات بسیار، پراکنده و از هر جا شاید در یک راستا
نمودار: 122233447891
انگیزش زیبا، همراه با کات نهایی
5- تیتر
7- انتقاد
8- محتوا
9- ایده و فکر
9.8- سخنرانی
پ.ن: نهایتاً هم قرض 68 رو بده
پرتال انتخابات 88 شما را برای رای دادن دعوت میکند
آیا از شخص مورد نظر خود حمایت نمیکنید!!!
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی با هدف سازماندهی حامیان حضور ایشان در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری آغاز به کار کرده است.
وب سایتها و وبلاگهای حامی مهندس موسوی میتوانند ضمن قراردادن لوگوی جنبش با انتشار مطالب مرتبط و متنوع به گستره و غنای آن بیافزایند.
نشانی صفحه اصلی جنبش : http://www.mirhussein.com
می بینم که هیشکی به متنت نپرداخته. من لذت بردم. از جمله متن هایی بود که معلوم بود از خودت تراوش کرده و منشعب یا گرته برداری نبوده. شایدم اشتباه می کنم ولی من لذت بردم چون توی متن سجاد رو دیدم. سپاس