راوی پس از مدتها سوار تاکسی شد. زیرا می خواست سر وقت به سخنرانی یک منتقد بزرگ تازه از خارج برگشته برسد. اما چون نمی توانست روایت کند از کسالت خوابش برد. وقتی بیدار شد خودش را وسط ترافیک یافت. قبلا هیچ وقت به این جنبه زندگی مدرن برنخورده بود. پس اول موضع حق به جانب گرفت که اسب ها در قدیم سریع تر از ماشین های امروزی حرکت می کردند. ولی کم کم عادت کرد و کوتاه آمد و حتی توانست یک روایت خوب از ترافیک انجام دهد. اما دوباره حوصله اش سر رفت و غر زد که چرا شهرداری اتوبان های دوطبقه نمی سازد و مهندسان مکانیک ماشینه ای پرنده اختراع نمی کنند...
بالاخره پس از چند ساعت به آخر سخنرانی رسید و موفق شد تنها جملهی پایانی سخنران را بشنود: فراتر از هر چیز، اگر نقد می کنید لطف... (کنید علامت تعجب نگذارید) اما کف و سوت حضار نگذاشتند این انتهای صحبت را بشنود. و راوی به سادگی یک نتیجه گرفت: ... لطف می کنید!
مگر جز این است که وقتی نقد می کنی لطف می کنی؟!
البته در برخی از مواقع وقتی نقد می کنی در واقع خیانت می کنی مثلا وقتی جناب محمود بر می دارد و تمام پول نفت را از روی خیر خواهی و خلوص درصد بالای نیت نقد می کند چه با ما که نمی کند و نخواهد کرد!!!