محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

کنگره سراسری پیری های پارک (کپک)

آخر تابستون بود و هوا هنوز گرم، ولی درخت های خسیس برگ هاشونو همچنان حفظ کرده بودن تا مایه دلخوشی رهگذارن باشن. بعد از ظهر بود که خسته، کوفته، تشنه، سرخورده و هزار و یک درد دیگه داشتم بر می گشتم خونه. برای فرار از سلطه مطلق آفتاب راهم رو کج کردم و طبق اصل حمار، که همیشه ی خدا از وسط چمن رد می شه، صاف از وسط پارک سر در آوردم.

اعتدال پاییزی به جای درخت ها به زمین حمله کرده بود. پارک شبیه میدان جنگ شده بود، با خاکریزهایی که بچه ها پشتشون سنگر می گرفتن. یکی بعد از کلی سال تصمیم گرفته بود زیر ساخت پارک رو درست کنه شاید هم روبنا شو. چون زورش فقط به سنگفرش ها، این مظلومان همیشه تاریخ، رسیده بود. ولی منظره پارک بدون سنگفرش تنها یک هشدار بود برای شگفتی های بیشتر، باید منتظر انقلاب می بودم!

درست وسط پارک کنار فواره جلبک گرفته، 15،20 تا پیرمرد، قد و نیم قد، کچل و موفرفری، سیاه سفید مثل فیلم های لاله زار، دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن. منظره جالبی بود، نزدیک بود ناخودآگاه موبایلم رو در بیارم و جیره بلوتوث ماهم رو ببندم. رهگذرا پا شل می کردن و مثل وقتایی که شاهد یه تصادفن، ترافیک شده بود.

قضیه از این قرار بود که در حین زیر و رو سازی پارک ناچار به نیمکت ها آزادی مشروط داده بودن تا هر کجا می خوان برن. حتمن می دونید که آزادی هم مسریه، خلاصه پیرمردها اوضاع رو مناسب می بینن و چند تا نیمکت کنار هم می ذارن تا کنگره سراسری پیری های پارک (کپک) رو برپا کنن. یه نمونه کوچک و مامانی از جامعه مدنی مشارکتی برای اداره یک پارک. در آن واحد فقط یه نفر حرف می زد و بقیه با صبوری ناشی از پیری گوش می کردن، وسط حرف هم نمی پریدن. خلاصه رفتارشون دموکراتیک دموکراتیک بود.

ولی وقتی نزدیک شدم صداشون منو از توهم اورد بیرون، یکی از کچلاشون از لای لبای بی دندونش با صدایی که از ته چاه می اومد می گفت –موندم بقیه با اون گوشای بیرون زده و چشای خیره اشون اصلا چیزی می شنیدن؟-  "جوون که بودیم از این قرطی بازیا نبود، پارک نداشتیم که. یه زمین زمین خاکی بود با دو تا گل کوچیک. سه تام درخت کنارش در اومده ..." سرفه امانش نداد وگرنه لابد می گفت 4تا موش و 5 تا دختر همسایه هم بودن!

توهم خودم بود که به مخم نرسید که اونا از زندگی مدرن همون قدر می فهمن که بچه های کوچولوی پشت خاکریزها از جنگ می فهمن. پس سرخورده تر از قبل سرمو پایین تر انداختم تا فقط جلو پای خودمو ببینم و بس.

نظرات 5 + ارسال نظر
محسن 1387/07/24 ساعت 08:00 ق.ظ http://www.piale.ir

مفهوم نبود!

عطا 1387/07/24 ساعت 11:42 ق.ظ

دقیقا همین هنگام که مشغول خواندن داستانت هستم، به مطلب جالبی در فضای وب برخوردم که از بس به داستانت مربوطه حیفم می آد آن را اینجا نگذارم. شکل مفصل این یادداشت رو می تونی از وبسایت دکتر قاضیان (www.daal.ir) بگیری. نویسنده اش هم خود دکتر قاضیانه که از اعاظم و اسلاف وبلاگنویسیه:

"ما در زندگی روزمره‌یِ خود، بسیاری از آدم‌ها، اشیاء، رویدادها، نهادها و موقعیت‌ها را ملقب به صفت مدرن می‌کنیم. اما گویی در نسبت دادن صفت مدرن به این چیزها بیشتر از آن‌که قصد توصیفی دقیق‌تر از واقعیتِ مورد مشاهده داشته باشیم، در حال تقسیم صفت‌های ارزشمند بین این چیزها هستیم. مثلاً می‌خواهیم بگوییم چیزی شیک است، می‌گوییم مدرن است، می‌خواهیم بگوییم چیزی جالب، زیبا، جذاب، و مانند آن‌‌هاست، می‌گوییم که مدرن است. در واقع، مدرن در ذهن بسیاری از ما با طنینی دلپذیر همراه است. اما مدرن بودن صفت چیزهای خوب یا شیک نیست. مدرن (در معنای اصطلاحی و نه لغویِ آن) حتی معنای امروزی بودن ندارد، یا دستِ کم فقط معنای امروزی بودن ندارد.
اما مدرن بودن دقیقاً به چه معناست؟ ...

با همین خودفریبی‌های دلپذیر است که بتدریج فکر می‌کنیم اگر ماشین برانیم و موبایل به دست بگیریم و پشت کامپیوتر بنشینیم، نام‌های متفکرانِ بزرگ را بلغور کنیم و کتابشان را زیر بغل بزنیم، از آخرین فیلم‌ها و موسیقی‌ها و مدها حرف بزنیم، و امروزی بگردیم و بچرخیم و مصرف کنیم، مدرنیم.
تا وقتی درک ما از مدرن بودن این باشد، نه مدرن می شویم و نه سنتی می‌مانیم. می‌شویم آدمی پادرهوا و معلق میان این و آن.‌ و آن‌وقت می‌شویم یکی از خیل مردمانی که در جهان مدرن به سر می‌برند، و ناگزیر مصرف مدرن دارند، اما مدرن زندگی نمی‌کنند، چرا که ذهن و زبان و جهانشان هنوز مدرن نیست. مدرن بودن شهامت و مسؤولیت می‌خواهد."

کلیت یادداشت قاضیان را بخوانید چراکه با مصداقهای جالب و مبتلابهی سعی در جا انداختن مطلبش دارد.

علی 1387/07/24 ساعت 12:11 ب.ظ http://shahrestani.ir/weblog/

روون و تو دل برو بود! مثل یه لیوان آب لیمو شیرین و پرتقال!

پیشنهاد:
- تنها یک هشدار، فقط یک هشدار (یک مثال برای یکنواختی لحن)
- صداشون منو از رویای شیرین،(یا) توهم فانتزی اورد بیرون
- ربط موش و دختر همسایه رو هم نفهمیدم!
- چند تا ویرگول هم بدهکار شدی!

ولی نهایتاً 50 سال دیگه، وقتی صبح با دندون مصنوعیهای جاگذاشته تو لیوان، تو پارک نشسته بودی و آرزو می کردی کاش می شد صندلیهای پارک رو جابجا کرد، بهت می گم!

حسین 1387/07/27 ساعت 02:31 ق.ظ http://asr-e-roshangari.persianblog.ir

سلام

بسیار لذت بردم از جمله ی بالای وبتون . هر چند در مقام عمل هیچ انسانی نمیتواند به طور تمام و کمال از پیشفرض ها و یقینیاتش فاصله بگیرد اما فاصله گرفتن از عقده ها کاری بس پسندیده و ممدوح است !

اگه به بنده هم سر بزنین خوشحال میشم !

شاد باشین و سر بلند

عطا 1387/07/29 ساعت 08:57 ب.ظ

یه چیزی؛
تو باید به همه چیز نقادانه بنگری، این از ویژگی های جوانی است.
یعنی باید هم به پیری نقادانه نگاه کنی و هم به «بی پیری».

(این یک کامنت خصوصی است!)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد