خاک کتاب فروشی
چند مدتی ست که نمی دانم می دانید یا نه، در کلاس های داستان کوتاه شرکت می کنم. تعریف از کلاس و مکان آن یعنی شهر کتاب مرکزی که به نظر من یکی از بهترین اماکن روشنگری ست باشد طلبتان.
اینکه شهر کتاب از اسفند خرید نداشته و آخرین بار که رفتم آخرین صندلی های آنجا را سوار وانت کردند و بردند و بزرگترین کتاب فروشی تهران را تعطیل کردند هم به من ربطی ندارد.
حتی به من ربطی ندارد که علت تعطیل کردن آنجا حرص صاحب ملک در افزایش کرایه بوده و یا فقر شهرداری در دادن آن.
فکر نمی کنم مهم باشد که کتاب قطور تحلیل فیلم اشک ها و لبخند ها که به دلیل قیمتش سالها با حال و هوای کتاب فروشی آشنا بود، اکنون کجاست و به چه فکر می کند.
می دانم به من ربطی ندارد اما خیلی دوست دارم بدانم خاک کتاب فروشی از این پس خود را به چه کسی خواهد فروخت. چه حریف سختی خواهد داشت از این پس خاک کتاب فروشی. نی از این پس حریف اوست. تمام بار ساختمان بر دوش خاک کتاب فروشی بود، که اکنون بیوه شده است و نمی دانم که به چه چیز امید دارد...
شایعه در تمام شهر پراکنده شده است: همه می گویند این زمین ، زمین خدایان است. عده ای می گویند که غار اصحاب کهف به روایتی در این مکان بوده است، عده ای می گویند که تمام افسانه ها در بستر این خاک صورت گرفته است. اما کسی بدرستی نمی داند علت چیست که بعد از خشکسالی در تمام دنیا تنها این قطعه زمین چند صد متری همچنان سبز مانده است. هیچ کس نمی داند که چرا تمام شب از این زمین صدای گریه می آید. هیچ کس نمی داند که چرا گندمزار این زمین همیشه محصول دارد اما همه می دانند که زندگی خود را مدیون این زمین هستند.
اداره حفاظت از بقایای طبیعت تمام قدرت خود را در حفظ این زمین مرموز به کار گرفته است. می گویند این اداره هفته آینده در جلسه ای مشترک با تمام دانشمندان بزرگ دنیا به بحث در مورد اسرار این زمین خواهند پرداخت. البته سال هاست که این جلسات برگزار می شود. اما می گویند این بار جلسه متفاوت خواهد بود. گویا پیرمردی در ارثیه پدرانش یک قطعه کاغذ پیدا کرده است که در مورد این زمین مرموز اطلاعاتی دارد.
روز موعود فرا رسید ، مردم از سراسر زمین جلسه را به دقت نگاه می کردند. ابتدا پیرمرد که به سختی سخن می گفت نامه خود را به رییس جلسه تحویل داد. پس از اینکه تمام حضار نامه را خواندند. همهمه بزرگی به راه افتاد. هیچ کس باور نمی کرد، البته غیر قابل باور هم بود که زمینی این چنین در پی معشوقش زنده مانده باشد. این کار از انسان ها هم بعید بود. سرانجام تصمیم بر آن شد که گروهی مشتمل بر تعدادی دانشمند ,مسئول این شوند که آیا صحت دارد که این زمین صد ها سال قبل یک کتابفروشی بوده یا خیر.
ابتدا تحقیقات وسیعی روی کتاب شد و معنی آن در اسناد قدیمی یافت شد. دستگاه تاریخ نگار روی 498 سال پیش تنظیم شد و زمان را نشان داد ، آنجا سبزی فروشی بود، 499 سال پیش آنجا رستوران بود. دستگاه روی 500 سال پیش یعنی سال 1387 تنظیم شد، دستگاه صدای غریبی داد. تکانی خورد و ناخود آگاه خاموش شد.
در جلسه بعدی که دانشمندان گزارش کار خود را ارائه می کردند. دستگاه تاریخ نگار هم ضمیمه گزارش بود. و رییس دادگاه همانند جلسات قبلی موضوع را ناتمام اعلام کرد و آن را تا پیدا کردن سندی محکم تر به تعویق انداخت...
سلام آسمونی
دنیا به کفشت پسر...
بیا اونورا
جناب ناظر نسبت به مطلب بنده کم لطفی کرده اند!!
این یادداشت من رو یاد دو سه چیز انداخت:
اولیش داستان های گابریل گارسیا مارکز هستند که معروف به استفاده از رئالیسم جادویی در آن هستند. من چیز زیادی از این سبک یا تکنیک داستان نویسی ندارم ولی اگر تا به حال در همین کلاس های داستان کوتاه با آن روبرو نشدی، شک ندارم تا به زودی با آن آشنا می شوی (شاید هم می شویم!)
دومیش شخصیتی است در داستان و فیلم «ارباب حلقه ها» با نام «چوبریش» که یک Ent است و از روز پیدایش زمین بوده است و به دنبال نوع ماده ی خود می گردد و فقط به عشق او زنده است.
سوم، یاد کافه کتاب های خیابان کریمخان افتادم که هرگز نتوانستم به آنجا بروم و خاطره اش را در ذهنم نگه دارم.
این زمین همان جایی است که نوک برج بابل فرود آمده و آخرین دانش بابلیان یعنی زبان طبیعت را در خود مدفون کرده. زبانی که طعم ها را هم منتقل می کرد. از کاشته شدن آن درختی پدید آمد که میوه اش کتاب بود. کتاب هایی از تمام دانش ها و دانسته ها، همه چیز جز عشق. چون عشق آخرین کلمه برج بود که به دریا افتاد و گم شد.