محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

اینجا یکنفر مرده است آقا...

از ساختمان خوش هیکل ابن سینا با سرعت خارج می شوی. تمام سبزی های اطرافت را نادیده می گیری و در حالیکه برسر حل سوال کوییز(بقول یکی از دوستان امتک!) با همراهت جدل می کنی ، راهت را برای رسیدن به کلاس بعدی از روی سنگفرش های خیس کنار بانک پیش می گیری. شهاب را می بینی . لبخند از روی عادت، روی چهره ات نقش می بندد و مثل همیشه یک سلام علیک سریع را برای طرف مقابل آماده می کنی. چهر اش کمی گرفته تر از همیشه است. تیشرت سیاهش و قتی حرفش را می شنوی بیشتر توجهت را جلب  می کند. می گوید :" پیامک دوره به دستت رسید؟" یادت می افتد که وقتی سرکلاس بوده ای ، از ویبره موبایلت به خودت لرزیدی و هرچه از دهنت در آمده به بسیج دانشگاه گفتی. آخر تو چه گناهی کرده ای که شماره ات را بسیج دارد و هر شب و هر روز با پیام هایش تو را دعوت به شرکت در انواع و اقسام جلسات و مراسم ها می کند! خیلی ساده می گویی نه ! چهره اش هنوز گرفته است . می گوید:" شهروز کشاورز بود؟! معلم شیمی سوم؟. مرده !" برای یک لحظه هم که شده است از فکر گندی که به امتکت زده ای در میایی و چهره او را بیاد می آوری. مردی با مو های جو گندمی و صورتی که پر از یادگاری های دوره جوانی بود. اما زمان بیشتری برای فکر کردن به او نداری . کلاست دیر می شود اگر سر و ته حرفتان را بهم نیاری . پس با یک ابراز تاسف ساده و بیان اینکه " سنی نداشت بنده خدا!" حرفتان را تمام می کنی و به سمت کلاست دوان می شوی. در راه برای همراهت قصه شطنت هایتان را در مدرسه و سر کلاس او تعریف می کنی.

 کلاست تمام می شود. و هیچ چیز مقدم بر ناهار سلف نخواهد بود. جوجه می دهند با گوجه. جوجه ها کمی ترگل مرگل شده اندو آقای سر آشپذ از زعفران هم استفاده کرده است. با اینکه جوجه ها نیم خام هستد اما با ولع همه را می خوری. وقت خارج شدن از سلف فرهاد را می بینی. داستانی برایت تعریف می کند. می فهمی خودکشی بوده است. شاخ هایش نمایان می شود.خودکشی به خاطر مسائل مالی ؟! به خاطر تحقیری که استاد کرده بودش؟! چه قدر ساده . چقدر ساده ...!

فردا می شود بازهم تند و سریع تمام سنگ های سنگفرش  دانشگاه را زیر پایت له می کنی و حضورت را در کلاس های مختلف به هم میرسانی! ظهر می شود باز آرامگاهت سلفست. با خبر می شوی که یک نفر در دانشگاه مرده است . فوتبال بازی می کرده . البته نه در سه سالن موجود در دانشگاه . فقط روی همان سنگ هایی که هر روز زیرپایت لهشان می کند. خدا بیامرزدش . این را همه می گیند . البته جدا جدا. در شریف چه اهمیتی دارد که یکی مرده است. همه از سال ورودیش می پرسند و معدلی که داشت. و بعد سر تکان می دهند و با تاسف می گویند:" اگه یکم دیگه زنده بود حتما Applyیش را میگرفت و می رفت". یک نفر داغ می کند ، با دو دستش خر خره ات را گرفته است که " یک نفر مرده است آقا." می گویی مقصر خودش بوده است که بجای درس خواندن در دانشگاه داشته فوتبال بازی می کرده. دیگران تایید می کنند و همه از کنار اعلامیه ختمش، دانشجوی تازه مرده، می گذرند.

یادت می افتد که همین یک سال پیش شندی یکنفر در علامه طباطبایی سکته کرد و آنقدر صبر کردند که تا در دانشگاه جان بدهد ، نه جای دیگر. همین یک سال پیش بود که یکی از برقی های شریف خودکشی کرد و استاد محترم او را جزو تلفات سیستم دانست.(یادت هست که چقدر به او خندیدیم!؟!) یادت می افتد همین یک سال پیش یک نفر در کف استخر  علم و صنعت ماند و دیگر بالا نیامد(البته که استخر پر از آب بود.) و بعد در انتظار Applyات همچنان سنگفرش های دانشگاه را زیر پای می گذاری!!

یادم رفت بگویم ،همین چند ماه پیش بود که 20 تا دانشجوی دیگر هم جزو راهیان گور شدند!

نظرات 8 + ارسال نظر
مهدی 1387/02/17 ساعت 01:21 ق.ظ

من هنوز هم شوک فوت آقای کشاورز رو نمی تونم بیان کنم.
آخه اون حداقل به ما بهشتی ها خیلی نزدیک بود. واقعا متاسفم. دیگه نمی دونم چی بگم. آخه ما بهش مدیون بودیم.

Pashutan 1387/02/17 ساعت 09:42 ق.ظ

می خواستم از زیبایی متن تعریف کنم
ولی
خیلی تلخه
خیلی

امیرحسین 1387/02/17 ساعت 10:10 ق.ظ

فکر کنم جا داره به خط آخر کمی بیشتر فکر کنی. بقیه اش که حال و روز همیشه مونه و راسته. آخریو شک دارم.
یا علی/.

بیشتر فکر می کنم. سعی می کنم بیشتر از بیشتر فکر کنم. امیدوارم که شما هم به خط آخر بیشتر فکر کنید. امیدوارم همه ما به خط آخر بیشتر فکر کنیم.

م.ح.م 1387/02/17 ساعت 12:47 ب.ظ

راستش بهتر بود برای دلالیل خودکشی از کلمه ی احتمالا استفاده می کردیُُ.
از لفظ راهیان گور هم خوشم نیومد.
اما بقیش خوب بود!

طنز به احتمالات کاری ندارد. به حقیقت هم کاری ندارد. واقعیت همین بود. هرچند حتی تمام واقعیت هم نبود. حقیقتش را خدا می داند.
راهیان نور یا گور ! چه فرقی می کند . تا انجا که من می دانم در قبر هیچ کسی لامپ نمی گذارند (حتی توی قبر ادیسون!) پس همه راهیان گور خواهیم بود ولی خدا کند که به نور هم راهی پیدا کنیم!
از اینکه نوشته ام راهیان گور شدند خوشحال نیستم. ولی خوشحالم که این کلمه بیش از تمام متن دوستان را به تفکر واداشته. چکسی پرسید چرا ؟
امیدوارم راهیان نور بعدی راهیان گور نشوند و به سلامت از سفر نورانی خودشان به وطنشان برگردند.

فرهاد 1387/02/17 ساعت 01:03 ب.ظ http://15khordadi.blogsky.com

متن را به تمامی متوجه نشدم!
دانشگاه و اساتید ظاهرالصلاح و همه و همه ی بدی ها به درک... آنقدر بزرگ شده ایم که به فکر خویش زندگی خود را بسازیم... مملکت هر طوری هست دیگران هرطوری فکر می کنند و هزاران عوامل دیگر هر طور که هستند... به من و تو نباید مربوط باشد. جمله ام را اصلاح می کنم: به من و تو مربوط است تا جاییکه سلامت زندگی مخصوصا سلامت روحی هیچ کدام از ما به خطر نیفتد. در مورد دانشگاه چیزی نمی توانم بگویم چون عباسپور به لحاظ فرهنگی و جو داخلی بسیار به شریف مشابهت دارد. برای اولین بار در یک حرکت نمادین همین ۲ هفته پیش بود که بسیج دانشجویی عباسپور تعلیق شد. دعوا بر سر مقالات کمونیستی چاپ شده توسط انجمن اسلامی بود که خالی از سکس هم نبودند!
به هر حال می خواهم بگویم که همه جا وضع همین است.
دوست دارم میلاد اگر فرصتی کرد از آینده ای که (احتمالا)می داند برایمان بنویسد.
به امید دیدار!
یا علی

البته من هم تمام متن را ننوشته ام فقط حاشیه ای زدم بر متن زندگی. فرهاد دیگری در دانشگاه است شما هم می شناسیش. چقدر از مرگ آن دوست فوتبال دوست ناراحت بود! ای کاش همه ما از مرگ دوستان فوتبال دوست و فوتبال نه دوست ناراحت می شدیم. ای کاش اینقدر لحظه های گذشته برایمان بی معنی نمی گذشت.
اما درباره تاثیر محیط بر ما و تاثیر پذیری ما از آن ، همین کافی که باید فیلمنامه زندگیمان را خود بنویسیم!!

علیرضا 1387/02/18 ساعت 09:42 ب.ظ

سجاد جان خیلی متن خوش قلمی بود به نگارشی قوی !
از بابت قوت حس ، کنایه ها ، لحن و سبک بسیار موثر بود ! ممنون !
درباره کلیت موضوعی که بهش پرداختی نکته قابل تاملیه ، اتفاقآ با The One داشتم راجع به این موضوع حرف می زدم که جدای از ریشه شناسی اجتماعی علل و عوامل خودکشی های دانشجویی و افزایش اون ، افزایش اتفاقی فوت زودرس دانشجویان بر اثر حوادث هم خود مزید این علته که بگیم که تیر غیب جامعه علمی ( و مهمتر از اون بی نوای ! ) دانشجویی رو هدف گرفته انگار ! دوستان مواظب خودشون باشند ! ! !
در مورد راهیان گور اتفاقا تعبیر جالبی بود و باز هم اتفاقا چه خوب که دو معنا واسه یک نفر یکسان باشه و راهش به سمت گورش راه به سمت نورم باشه !
جدای از بحث مرگ و میر دانشجویی اصل حرف این پست تیتر اون بود و کنایه هاش که مردن هم انگار دیگه مهم نیست ، یه جور تکراه ، شایدم عادی شده ( یا شایدم دیگه بدون دلیل می شه مرد ! )، نمی دونم این یعنی به مرگ خو کردیم و باهاش کنار اودیم که خوبه یا که نه ، می خوایم ازش جلو بزنیم و به زندگیمون برسیم !

پرده خونی بسه، مطرب! دل صدپاره رو دریاب!
خواب بی دغدغه ننگه! وقتشه بپری از خواب!
تا کجای قصه می شه، تن به ضرب دلخوشی داد؟
بخون از خرابه های، پشت این پرده ی آباد!

پرده ی آینه رو بنداز، پیش چشم این جماعت!
این اهالی تزلزل! این تبار بی شکایت!
قصه، بی غصه دروغه! زندگی معنی مرگه!
قصه ی زجر سپیدار، زیر شلاق تگرگه!


در فاصله کمتر از یک هفته دو خبر دانشگاه شریف را به لرزه در آورد. دو مرگ عجیب . یکی کسی که داشته فوتبال بازی می کرده . یکی هم کسی که در راه رفتن به خانه به قتلش رسانده بودند. یکی از دوستان به شوخی می گفت جناب فرشته مرگ یه دو واحدی در شریف بر داشته !! من می ترسم از فضای خر خونی شریف دلش بگیره یه سری به فضای دانشگاههای دیگر هم بزنه!!

athena 1387/02/20 ساعت 12:21 ق.ظ

اتفاقا این فرشته ی گرانقدر یه چند واحدی هم دانشگاه تهران برداشته!
چند روز پیش بود که یکی از بچه های دانشگاه تهران حین کلاس تمرین به دلیل امبولی مغزی در گذشت...
----
راستی چرا باید دلمون واسه اونی که مرده بسوزه؟غیر از اینه که کمتر این دنیای اطرافمونو که به لجن کشیده شده با ادمای مزخرفش تحمل میکنه؟یه جوری برای مرده ها افسوس میخوریم که انگار خودمان چیزی فرای مرده های عمودی هستیم..
رسم دنیا همینه ادما می میرن و بعد یه مدت فراموش میشند..
ما همه مجرمانیم که از ازل طناب دارمان را اویخته اند و همه در این مسیر یک طرفه به سمت مرگ پیش میرویم ..دیر یا زود...
---
حس میکنم در این وبلاگ مرزهای عقیده و عقده خیلی باریک شده انقدر که اشتراکش دیگه تهی نیست..
یه زمانی خوندن مطالب این وبلاگ و به خاطرفرقی که با بقیه وبلاگها داشت برام شده بود یه اوقات فراغت پربار ولی الان...
نمی دونم چرا حس میکنم اکثرادمایی که از غیرت و تعصب حرف میزنند و ایراد میگیرند خودشون یه جای کار در یک جهت دیگه تعصب دارند..
این پیش فرضهای از پیش تعیین شده تا کی باید باشه تا کی باید قضاوتهامون ازز قبل از دیدن اتفاقات با چشمای خودمون باشه..
عصر عصر پرستیدن حرفهای به ظاهر قشنگ و روشنفکرانه است حتی اگر زیر نقاب گرگ خفته باشد..
یه سری ادما چه بد باشند چه خوب صرف اینکه قشنگ حرف می زنند خوبند..
یه سری چه خوب باشند چه بد صرف اینکه نمیتونند خوب حرف بزنند محکوم دائمی اند
افسوس که اکثر ادمهای بد خوب حرف میزنند..
در هر صورت این اخرین کامنت من توی این وبلاگه ..
امیدوارم نویسنده های این ووبلاگ در اینده یادشون باشه که توی این سن چه حرفایی زدند و یه وقت نشن مثل هزاران ادمی که فقط با هنرشون پول در میارن..
ببخشید اگه این اواخر کامنت میگذاشتم و کمی مخالف میزد و لحن تندی داشت...ترجیح میدادم اینقدر در مقابل مطالب سعه ی صدر داشتم که همیشه به صورت خواننده ی مطالب باقی میماندم...
شادزی یا حق

کسی نگفت دلمون باید برای اونهایی که مردن بسوزه! فقط خواستم بگم که جان آدم ها بزرگترین هدیه جشن تولد اون هاست که البته از طرف بزرگترین دوست و تنها صاحب شون بهشون داده شده. شاید اگر فرهاد آن روز در سلف دانشگاه پیش من نمی نشست و از اینکه چرا بخاطر ممنوع بودن فوتبال بازی کردن در سالن های دانشگاه بچه ها مجبورند که روی سنگفرش جلوی دانشکده ریاضی و صنایع فوتبال بازی کنند، صحبت نمی کرد، این عقده های من بالا نمی زد و این متن را نمی نوشتم که آدمی بدی باشم که خوب می نویسد که و که و که....!
هنوز نگران (بیننده) جمله آخر من هستید! چرا؟


























تا اینجا جواب نوشتم ولی گفتم چه فایده ای داره بازهم متهم می شوم به عقده گشایی!!! شاید بهتر یاشد که تا پایان این بازی ، ساکت در همین گوشه وبلاگ بنشینم و نظار ه گر آدم های خوب و بدی باشم که حرف زدن رابلد نیستند و هستند!!

athena 1387/02/20 ساعت 02:14 ب.ظ

عجب برداشتی از جملات من داشتید خدا خیرتان دهد !!!!
امان از پیش فرض های ذهنی که باعث چه برداشت هایی از حرفهای ادما میشه....
۱. اقای محترم من اصلا جمله ی اخر شما رو زیاد نفهمیدم به کی و کجاست چون اصلا هم دانشگاهی شما نیستم که بدونم دقیقا در مورد چی صحبت می کنید
۲.از کسانی که قشنگ صحبت می کنندولی فی ذاته گرگ تشریف دارند ! منظورم شما و هیچ کدوم از نویسندگان این وبلاگ نبود.منظورم برخی از لینکاتون توی این وبلاگ بود ( باز هم بگم منظورم دکتر شریعتی بزرگ هم نیست باز نیایید یه برداشت دیگه کنید!)
۳.اما عقده و عقیده ! منظورم باز هم کلی بود نه صرفا نوشته ی شما ..این کامنتم چند وقت پیش میخواستم بذارم صبر کردم گفتم شاید نوشته های این وبلاگ دوباره بشه مثل قبل ..بدون این که در اون یه سری ادما بدون این که به درستی بشناسیمشون تخریب شخصیتی بشن ..مثل قبل که وقتی ایم وبلاگو میخوندم قبلش با بعدش جتی شده یه ذره اطلاعاتم فرق داشت ...ولی اینجا بیشتر شدشبیه ادمایی که فقط با دیدن ظاهر اتفاقات غر غر می کنند بدون این که راهکاری ارائه کنند و فقط مجکوم می کنند و عقایدو زیر سوال می برند نه زیر سوالی که حاصل شک باشه که به قول دکتر شریعتی مقدسه بلکه سوالی که جوابش از قبل نهی اون مورده ..
از عقیده و عقده و اختلاطش گفتن با هم سخته چون مرزهای خظرناکی داره ولی یه چیزو میدونم این که خودمون رو در یک سطح بالاتر از عقیده بدونیم و دیگران رو استهزا کنیم خودش حاصل یه عقیده است که با عقده مخلوط شده ..کاش هیچ وقت راوی خودشو بالاتر از یک کارگر در کل جامعه ی ما نمی دونست .کاش کارگر نماد یه سری چیزها توی این نوشت نمی شد و کاش راوی های جامعه ی ما یاد میگرفتن که قلم صرفا ا
گاهی نمیاره و به اندیشه تقدس نمی بخشه هر چند که در قران بهش سوگند یاد شده باشه
این که دقیقا منظورم کدوم نوشته های شما بود و کدوم افراد و چ مواردی به هوش سر شار! خوانندگان وبلاگ واگذار میکنم
میتونید همه ی شما باز هم به این کامنت از دید کامنت یک ادم متحجر نگاه کنید و کسی کههیچ چیز رو نمی بینه و نمی فهمه و به یه سری عقاید تعصب داره و توجیه کنید و بگذرید مثل هزاران باری که این اتفاق برای هممون می افته
متاسفم که توی جامعه ی ما بین جوونای ما همیشه یه سری افراد هر کار هم که کنند قابل ستایش هستند و یک سری افراد همیشه طرد میشن
هیچ وقت نمیخواستم این کامنتو اینقدر صریح بذارم و میخواستم به شکل حکایت یک راوی بذارم ولی حیف که بعضی اوقات اگه صریح نباشیم خیلی بد برداشت میشیم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد