بی مناسبت نیست به بهانه ی جشنواره تئاتر فجر درباه جایگاه این هنر والا و محجور ( و در حقیقت مادر هنر های هفتگانه ، یعنی شش هنر دیگر !) بنویسیم . ابتدا در باره خود هنر بگویم ( آنچه در تعریف هنر می گویم از دستنوشته های ناقص حقیر از کلاس « فلسفه هنر » استاد « بابک احمدی » در دانشگاه تهران است که به کلیت مباحث مطروحه در چند جمله بسنده می کنم . ) ریشه کلمه ی « آرت » از کلمه ی « تِخنه » ( به کسر ت ) آمده است که کلمه ای است یونانی و همان تکنیک رایج . در حقیقت مبنای هنر فن است که یعنی مسلط بودن به ابزاری برای رسیدن به هدف . البته این ریشه شناسی لغت هنر است به زبان غرب . ارسطو در ادامه می گوید : هدف هنر پالایش روح است . هنر آرامش درونی است و به واقع هنر تقلید جهان واقعی است و این جهان ابزار است برای بیان سرخوشی ها ! ( واژه ی سرخوشی از تعریف فیلسوف انگلیسی آمده است ! ) تقلیدی به گونه ای که جهان آن گونه که هنر نشان می دهد کاش بود . هنر آنچه است که از نظر هنرمند باید اتفاق بیفتد و آرمان شهر اوست و هنرمند دارای لذت و بهره وری از این جهان است . درازای این بحث به تفصیل بماند که به حد کفایت اشارت رفت .
درباره ی هنر تئاتر ، اساتید امر صاحب نظرند و ما در حد مخاطب . این پست مخصوصآ به استاد « بهرام بیضایی » و به ویژه آخرین اثر ایشان « افرا » که دیدنش واقعآ فرصت ارزشمندی بود می پردازد . پیش از این بحث ، در حداقل سیری که در نمایشنامه های پیشین ایشان داشتم ( مخصوصآ « مرگ یزدگرد » که حتی درجایی قصد تبدیل آن به داستان ساده تر برای فهم سن نوجوان کردم و نتوانستم ! ) قوت قلم استاد در نگارش متون ادبی بی بدیل و ستودنی است که خواندن نمایشنامه های ایشان را به شدت توصیه می کنم . برای نمونه چند دیالوگ کوتاه از قسمت های مختلف نمایشنامه « مرگ یزدگرد » را می آورم هرچند که می دانم حق مطلب ادا نمی شود ولی امیدوارم سبب جفای به آن نیز نشود :
- موبد : . . . تاریده باد تیرگی تیره گون تاریکی از تاریخانه ی تن . از تیرگی آزاد شود نور ، بی دود باشد آتش ، بی خاموشی باشد روشنی .
- زن : به سراسرایران زمین پند نامه بفرست ای موبد ، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای . ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم .
- سردار : این جوی سرخ که بر زمین روان می بینی از آن مردی است که در چهار صد و شصت و شش رگ خود خون شاهی داشت ، و فرمان مزدا اهورا ، او را برتر از آدمیان پایگاه داده بود ! اینک که دشمن گلوگاه ما را می فشرد چه دستیاری بهتر از این با دشمن که سر از تن جدا کنند ؟ همه می دانند که مردم تن است و پادشاه سر !
آنچه که در ادامه می آید حاصل جستاری کوتاه است از من درباره نمایش « افرا » که ترجیح دادم فعلا خود درباره ی آن چه که دیدم ننویسم و از مصاحبه ها و نقدها جسته و گریخته بیاورم . طولانی است ولی در یک پست آوردم که اگر حوصله کردید بخوانید :
البته خلاصه داستان این چنین است که افرا نام خانوم معلمی است که همراه مادر و برادر و خواهر کوچکتر خود مستاجر شازده خانوم دوره قجر هستند . محوریت کلی داستان این است شازده خانم پسری ( شازده چلمن میرزا ) دارد مبتلا به عقب ماندگی ذهنی ( و شایدم عقب نگه داشتندگی اجتماعی ! ) که می خواهد او را به زور به ازدواج افرا در بیاورد و با مشاهده ی امتناع افرا ، وی را متهم به سرقت از مغازه محل می کند و مردم محل هم همداستان با وی با تهمت خود ، افرا را راهی بازداشتگاه می کنند و الی آخر ماجرا که سرانجام اصل داستان بی گناهی افرا برملا می شود . این داستان به ظاهر ساده با دیگر عناصرش مثل آقای ارزیاب و سرگرد و مرد دوچرخه ساز و صاحب مغازه و مادر و برادر افرا و همه ، نمایش دیدنی افرا را رقم می زند . ( به بیان احمد مسجد جامعی از این نمایش :
افرا سزاوار، با مادر و برادرش زندگی میکند. پدرش به خاطر کشورش جانش را فدا کرده است. او معلم است. معلم بچههای مدرسه، معلم بچههای مدرسههای ماست و بین مردم قابل احترام.
افرا و خانوادهاش و بسیاری از اهالی محله، مستاجرهای شازده خانم هستند؛ شاهزاده بدرالملوک که پسری عقبافتاده دارد و قصد دارد برایش همسری انتخاب کند. اما این کار با هزار جور مشکل همراه است تا اینکه به نظرش میرسد افرا مورد مناسبی است. پس از اینکه افرا به این درخواست جواب رد میدهد برایش پاپوش میدوزند و او را به دزدی متهم میسازند و موجی علیه او راه میاندازند و فریاد میزنند: <وای به حال مملکتی که معلمهایش نمونه فسادند>!داستان نمایش کاملتر از این توصیفهاست و ماجراهای دیگری هم دارد، ولی شخصیت افرا شخصیتی است که ما او را میشناسیم و نمونههایش را سراغ داریم. بدرالملوکها هم فراواناند. )
لینک مقاله مسجد جامعی و ارتباط آن با موضوع رد صلاحیت ها هم اینجاست !
..........................................................................................................
نمایش« افرا » یا « روز می گذرد »
بازیگران : مژده شمسایی / مرضیه برومند / سهیلا رضوی / مهرداد ضیایی / هدایت هاشمی / حسن پور شیرازی / بهرام شاه محمد لو / محمدرضا زاد سرور / افشین هاشمی / رحیم نوروزی
موسیقی : محمدرضا درویشی
مرحوم اکبر رادی در آخرین نوشته اش خطاب به بهرام بیضایی او را «مرد فصل های صحنه ایران» لقب داد. شاید در نگاه اول پذیرش چنین لقبی برای مردی که گاهی شاهد غیبت طولانی اش از صحنه ها بوده ایم، عجیب به نظر بیاید. اما در نگاهی دقیق تر حضور او همیشه در تئاتر ایران جاری بوده است؛ حتی آنگاه که امکانی برای چاپ کتاب یا حضور در صحنه نداشته است.
بهرام بیضایی گریست. برای بی گناهی افرا و برای بی پناهی برادر کوچکش که درانتظار پسرعموی خیالی خود بود؛ برای نویسنده یی که شیفته شخصیتی شد که خود خلق کرده بود، برای آن شاخه گلی که افرا در راه بازگشت از حبس از دست دختربچه یی گرفت و شاید برای رسوایی همه کسانی که افرای بی گناه را هو کردند. و شاید برای آنچه ما نمی دانیم و برای دیگرانی که نمی شناسیم. اما همه اینها گمانه زنی های ماست که چند سال پیش شاهد روخوانی بیضایی از این نمایشنامه در خانه هنرمندان بودیم. و آن لحظه غریب که بغض کرد و خواندنش قطع شد. او دو نمایشنامه همراه داشت، گفت که یکی بلند و دیگری کوتاه است؛ حالا کدام را بخوانم؟ خواندن نمایشنامه بلند درخواست حضار بود؛ پس «افرا یا روز می گذرد» خوانده شد. او پس از این نمایشنامه های دیگری هم نوشت و «مجلس شبیه در ذکر مصائب....» را به صحنه برد اما همه کسانی که آن نمایشنامه را خوانده بودند و آن روز در خانه هنرمندان حضور داشتند در انتظار اجرای این اثر بودند. تالار وحدت ، تالاری که شکل و شمایل آن با تاثیری که بر شیوه اجرایی نمایشنامه دارد، شاید چندان انتظار مخاطبانی را که آن روز نمایشنامه را با صدای بیضایی در خانه هنرمندان شنیدند، برآورده نکند. و شاید هم تصویر روشن تری از این نمایشنامه که به لحاظ ساختار نظیری در ادبیات نمایشی ایران معاصر ایران ندارد، ترسیم کند.
ولی اینبار بعد از سالها طلسم اجرای نمایش «افرا» شکسته شد و در حالی که علاقهمندان آثار بیضایی در انتظار اجرای نمایش "سهرابکشی" ـ متنی بودند که سال۸۵ نگارش آن به پایان رسیده بود ـ اما بیضایی اعلام کرد: نمایش «افرا» را اجرا میکند. سهراب کشی" به دلیل بازیگر اجرا نشد . او دربارهی تغییر متن انتخابیاش میگوید: در آخرین لحظات متوجه شدیم، نمیتوانیم برای «سهرابکشی» بازیگر پیدا کنیم. ( به بیان خود بیضایی :این تنها نمایشنامه یی بود- غیر از سهراب کشی- که احتمالاً مجوز می گرفت و گرفت. وقتی برای سهراب کشی بازیگر پیدا نکردم، به نظرم رسید که این تنها نمایشی است که می تواند مجوز بگیرد. پرسیدیم و گفتند این می تواند مجوز بگیرد ، ما هم اجرا کردیم. بنابراین اگر نمایشنامه های دیگری که داشتم مجوز می گرفتند؛ شاید کار دیگری می کردم. برای این کار اصرار ویژه یی نداشتم. هر چند خیلی این نمایشنامه را دوست دارم و دلم می خواست خوب اجرا شود. نمی خواستم یک بار دیگر تمرین کنم اما اجرا نشود. )
به همین دلیل «افرا» جایگزین آن نمایشنامه شد. اما «افرا» برای بهرام بیضایی نمایشنامهای بود با خاطرات غمانگیز آنچنان که خود او بارها اعلام کرده بود؛ نسبت به این متن تلخ شده است.
او در اینباره توضیح میدهد: به دلیل همین تلخی که در ذهنم مانده بود، نمیخواستم دوباره «افرا» را کار کنم. دو سال پیش این نمایش را تمرین کردیم. اول محل تمرین را نداشتیم و پس از آن هم تالار اجرا و بودجه مورد نیاز به ما داده نشد و این در حالی بود که در آغاز توافق کرده بودند که شرایط را فراهم کنند. اما به طور ناگهانی همه چیز منتفی شد و بعد به طور ناگهانی متوجه شدیم محل اجرای ما را به نمایش دیگری اختصاص دادهاند. بنابراین بدون هیچ توضیح و خبری ناگهان از صفحهی روزگار محو شدیم و این تجربهی بسیار تلخی بود.
ناکامی «افرا» آنچنان که بیضایی میگوید؛ تنها به صحنهی تئاتر برنمیگردد. چرا که بارها و بارها قرار بود این متن به صورت فیلم تولید شود، اما فیلمنامه آن هرگز به تصویب نرسید تا اینکه سرانجام روی صحنهی تالار وحدت به اجرا رسید.
زمان روایت نمایش "افرا" برخلاف بسیاری دیگر از آثار بیضایی به دورهی معاصر برمیگردد. این نمایشنامهنویس دراینباره توضیح میدهد: نمایشنامههای معاصر هم دارم، اما تعدادشان از این جهت کمتر است که دربارهی زمان «معاصر» کمتر میتوان سخن گفت. به محض اینکه دربارهی زمان معاصر حرف بزنیم، دشواریهایی پدید میآید که ممکن است اجرای نمایشنامه را با مشکل روبهرو کند؛ چرا که در برخورد با زمان معاصر، حساسیتها کمی بیشتر است. علاقهمندم روزی "افرا" را در سالن مناسب اجرا کنم در نمایش «افرا» آدمهای فرودست جامعه، محوریت دارند، بنابراین به نظر میرسد اجرای این نمایشنامه در تالار وحدت که معمولا جنس دیگری از تئاتر را ارایه کرده است، یک مقدار به آن ضربه زده است.
پایان نمایشنامه یک پایان مصنوعی است .
بهرام بیضایی دربارهی پایان نمایش خاطرنشان میکند که؛ نمایش «افرا» پیش از آمدن شخصیت "نویسنده" تمام میشود. جایی که «بُرنا» ( برادر افرا در موضوع انشا به پسر عموی خود نامه ایی بنویسید . ) برای پسرعمویش نامه را میخواند، نمایش تمام میشود. اما نویسندهی داستان، پایان دومی به کار میدهد. او از نمایشنامهاش که خیلی تلخ است راضی نیست بنابراین وارد نمایش میشود تا بتواند سرنوشت قهرمانانش را تغییر بدهد و این را هم میگوید که این یک پایان مصنوعی است؛ چرا که تغییر باید در داستان، محله و شرایط اتفاق بیافتد و اینگونه است که تلخی پایان دوم از نوع دیگری است؛ چرا که میدانیم جعل میکنیم برای اینکه صحنه را بدون آزار ترک کنیم و در عین حال به فکر میافتیم باید چیزی در شرایط تغییر کند.
در حقیقت به طور کلی می توان بیان داشت اجرای «افرا یا روز می گذرد» اولین نمایش این سال ها نیست که در آن معلم را به مسلخ می برند و هر چه مواجب از هر که کم می کنند می گویند دادیم به معلم بچه هاتان که چشم و دل گرسنه بودند. در سطحی ترین برداشت آنچه در این نمایش روایت می شود اگرچه در چند دهه پیشتر از این رخ می دهد، در این سال ها بیش از همیشه نمایش داده شده است. و همه نمایش ها به صداقت تئاتر نیستند.
با روایتی که مبتنی بر قرارداد «گفتم- گفت» پیش می رود و متکی بر گزارش و اعترافات آدم های نمایش در حضور شخص نویسنده است و شکل گیری ارتباط دیالوگی در بستر وقایع و حوادث آن مدام به تاخیر می افتد، بنیان و چارچوب درامی پی افکنده می شود که اجرای آن دستور زبان روایت و خلق جهانی متفاوت با قواعدی دیگر را بر قاب صحنه تحمیل می کند؛ صحنه یی که با شماری میز و نیمکت قرار است آموزگاه مدرسه، دادگاه، فروشگاه و خانه پیچ در پیچ شازده تا اتاق های اجاره نشینان، قرارگاه کلانتری، مغازه های محله، گذر اصلی و درمانگاه را بازنمایی کند.
این تعدد مکان رعب آور و توضیح صحنه تو در تو شرح همه آن مکان هایی است که در خیال نویسنده نقش می بندد تا با حضور شخصیت ها در آن، «روایت» در نمایشنامه «افرا یا روز می گذرد»، متکثر و هزارتو شود و به تناوب فرصت و امکان چرخش و تغییر زاویه دید از یکی به دیگری فراهم آید.
................................................................................................................
گفتار ابتدای و آغازین نمای افرا
افرا ( با بازی مژده شمسایی ) : دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون میوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی ! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی آب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » - امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ - نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه - این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کمِ کم چشمش به کوله پشتی و کفش عاج دار همشاگردیهاشه؟ - امروز رفتم قبول کردم!
باز هم سلام،
با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش و همچنین با سلام بر خلف راستینش حضرت آیت الله مقام معظم رهبری برنامهی امروز را آغاز میکنیم.
سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران و برپایی حکومت عدل و داد و همچنین برافراشته شدن شجرهی طیبهی جمهوری اسلامی توسط امام خمینی را تبریک میگویم. همچنین از خداوند سلامتی و بهروزی هرچه بیشتر باغبان و نگهدار حکیم انقلاب حضرت مقام معظم رهبری را خواستارم. که اگر اکنون نبودند معلوم نبود این شجرهی طیبه با چه آفات و علوفهی هرزهای از بین رفته بود و به چه شجرهی خبیثهای تبدیل شده بود.
و اما سوال امروز برنامهی «از تو میپرسند...»، نویسندهی جملات زیر کیست؟ اگر بتوانید بگویید این اظهارات را ایشان در چه زمانی ایراد کردهاند. جایزهای مضاعف دریافت خواهید کرد.
" امام علی مگر با رعایای خود نمیگفت «از گفتن مقوله حقّی و دادن مشورت عدلی دریغ نورزید که من برتر از خطا نیستم»؟ امّا اینک به نام نامیرای نهجالبلاغه حکومتی در ایران برپاست که حکامش در بی اعتنایی مطلق به شیوهی علی (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشستهاند و از رعایا جز انقیاد و اطاعت نمیطلبند. امروز از نماز جمعهها و از نشست خبرهها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سیما، بانگی برنمیخیزد مگر در تجلیل پیشوا. و در مطبوعات رسمی، سطری و ستونی بهم نمیرسد مگر در مریدپروری و تأیید آموزههای رهبری. و دریغ از مقوله حقی یا مشورت عدلی. اینجا جانی تاوان انتقادی است، که نظام جز مرید مطیع نمیپسندد.
...
جامعهیی که پیامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علی(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر میدیدند و بر صدر مینشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که این نظم نامیمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوی فشردهی عالمان در جمهوری اسلامی ایران، و اسب رهوار مدّاحی و ریاکاری و خرافهگستری و جولان جاهلان و سر در گلیم کشیدن عاقلان را میبینم، هم بر ناکامی پیامبر رحمت اندوه میخورم و هم به رسالت پیامبرانه روشنفکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمنتر میشوم.
...
باور کنید که برای این ملک و ملّت دشمنی غدّارتر و عقربی جّرارتر از شجرهی خبیثه استبداد و این ساختار جبّار جبون پرور نیست. و حدیث غدر بیگانگان و تورّم این توهّم، خود پرده دیگری است از نمایشنامه استبداد. "
جایزهی این سوال نیز همان است که بود: بلیت رفت و برگشت به زادگاه نویسنده توسط محفلیان. امیدوارم شما برندهی ما باشید. تا درودی دیگر بدرود!
ویرایش (پینوشت): قرار نبود در این یادداشت خاطر کسی مکدر شود. یعنی ابدا عمدی در کار نبود و اگر این یادداشت تنها چند ساعت دیرتر منتشر میشد تغییرات لازم برای تخفیف لحن آن انجام میشد. اما چه کنیم از سهلانگاری نگارنده و عجلهی ناظر!؟ ضمنا باید یادآور شوم جواب سوال قبلی (از تو میپرسند...) دکتر عبدالکریم سروش بود. او در مقدمهی کتاب «علم چیست، فلسفه چیست؟» آن جملات را گفته بود. این که آن متن در سال ۶۸ نوشته شده خود نکتهای دارد که فهم آن در گرو پاسخ به سوال بالاست.
سلام،
ضمن عرض تبریک به مناسبت «ایامالله» دهه فجر انقلاب اسلامی ایران مسابقهی امروز «از تو میپرسند...» رو شروع میکنیم.
سوال امروز برنامهی ما: نویسندهی سطور زیر کیست؟
" شجرهی طیبهی «جمهوری اسلامی» که بذر مبارکش در این دیار به دست برکتخیز رهبر بزرگوار انقلاب افشانده شد و به خون پاک جوانان خداطلب آبیاری گردید و به اذن و توفیق حضرت حق همواره در ثمربخشی است، سایهی میمون* خود را بر سر ساکنان این مرز و بوم گسترده است و هر روز و هر دم رسیدن میوهای شیرین و ارمغانی نوین را نوید میدهد. دانش جوان فلسفهی علم، در ظل ظلیل* این جمهوری چنین مینماید که رو به بالیدن است. "
راهنمایی: نوشتهی بالا مقدمهی کتابی است که نویسنده، آن را اولین بار در سال ۱۳۶۸ به زینت طبع آراست(این ادبیات هم از تاثیرات همین نویسنده است!) ولی تا تابستان همین امسال شانزده بار دیگر چاپ شده است. البته نویسنده هرگز به صرافت حذف این مقدمه در هیچ یک از چاپها نیفتاده است. دیگر بیشتر از نمیتوانم کمکتان کنم، اصرار نکنید!
در ضمن به هر یک از برندگان جایزهای معادل بلیت رفت و برگشت به زادگاه گویندهی این سخنان تقدیم خواهد شد. که گروه تولیدی «محفل» هزینهی اون رو متقبل شده. امیدوارم شما برندهی امروز برنامهی ما باشید. این هم ادامهی سخنان این نویسنده که بر سبیل دعا تقدیم میگردد:
"خدای را بخوانیم تا فضای شهادت آکَنَد این دیار را از عطر دلانگیز دانش و رایحهی هوشنواز عرفان مالامال کند و به لبخندی مهرآمیز در جان شیفتگان این دیار، طراوت و لطافت بنشاند و هر همه را به راههای قرب خود هدایت کند و از دست نوازشگر خود شراب طهور بنوشاند. آمین!"
تا سلامی دیگر و برنامهی آینده، بدرود!
* پانوشت: این متن دقیقا از روی آخرین چاپ کتاب خود نویسنده برداشت شده است. بدین وسیله اینجانب ،به عنوان راوی، هرگونه تلخیص، دستکاری و سوءاستفاده در تنظیم متن منظور را انکار می کنم. باشد که مانع هر سوءتفاهمی گردد.
"ب"
سلام
این یکی کوتاه است. داشته باشید تا پست بعد «مراحل تکوین نو گرایی در غرب» و بعدش هم «آثار و پیامد های مدرنیته» خب به مراتب خیلی جذاب ترند.
--------------
ممکن است برخى به جنبه هاى صورى و ظاهرى جهان مدرن نگریسته، آنها را با جنبه هاى جهان سنّتى مقایسه کنند و در نتیجه بگویند آنچه که مدرنیته را مدرن ساخته، ماشین و ماشینى کردن زندگى و صنعت، و صنعتى کردن جهان و حاکم شدن استانداردهاى پیشرفته ى زندگى و دیگر ویژگى هاى صورى جهان مدرن است، اما جامعه شناس امریکایى پیتربرگر (Peter Berger) سؤال کاملاً بجا و درستى را مطرح ساخته است و آن این که آیا در این صورت ما همان مصریان باستان نخواهیم بود که سوار بر هواپیما (و برخوردار از جلوه هاى صنعت و فناورى) گشته اند؟
اگر تنها به جنبه هاى صورى و مادى قضیه توجه کنیم، بدان معناست که تفاوت جامعه ى مدرن با سنّتى صرفاً ابزارى و صنعتى است و نیز مدرن سازى کشورهاى توسعه نیافته، تنها از طریق به کارگیرى ابزارهاى صنعتى و ماشینى صورت مى گیرد و هیچ رابطه اى با فرهنگ و روان شناسى آن کشورها ندارد; اما مشکلات پیچیده ى اجتماعى و فرهنگى که از ره آورد مدرن سازى، دامنگیر جهان مدرن شده است، بطلان این مطلب را ثابت مى کند. در واقع، تفاوت جوامع مدرن با سنّتى، صرفاً مربوط به پیشرفت هاى صنعتى نظیر هواپیما نیست، بلکه مربوط به اندیشه و فرهنگ انسان هاست. بنابراین، انسان مدرن در جامعه اى زندگى مى کند که در بردارنده ى شاخصه هاى مدرنیسم به صورت جامع مى باشد. آنچه که ویژگى هاى صورى و ابزارى مدرنیته را فراهم ساخت، اندیشه و تفکر آن بود.
---------------
یا علی
آقای فراتی, تبریک می گم شما مرد شدید. بعد از اینکه اون اخلاق های بچه گانه و عقاید فانتزی رو کنار گذاشتید, بالاخره می تونید تو این جامعه زندگی کنید.
بعد از اینکه تخیلاتم رو برای تبدیل شدن به مردی واقع گرا از دست دادم و شبها دیگه خواب های جالب ندیدم فهمیدم دارم مرد می شم.
وقتی تو شهرمون, شهرِ آدم کوچولو ها زیر پاها له شد, بوی مردونگی همه جا پخش شد.
بعد از اینکه تصمیم گرفتم پای فیلم و کتاب و چیزای دیگه به راحتی گریه نکنم. احساس کردم دارم مرد می شم.
وقتی احساسات و عواطفم و رو به ترس از ضعیفه خطاب شدن فروختم, احساس مردونگی کردم.
سرِ دستمزد کارم که مامانم گفت: "اگه اینجوری برخورد کنی تو این جامعه گرگ ها می خورنت." احساس کردم دارم ریش در می آرم.
دوسنت عزیز خیلی وقته که شازده کوچولوت داره لای کتاب های قطور فلسفی بهش فشار می آت. وای, سلینجر جان, هیچ وقت حرف ناطورت رو فراموش نمی کنم:" توی شهری که مهمترین مساله مرد هاش اینه که یک لیتر بنزین چند کیلومتر راه می بره...".
محمد اصفهانی , تو دیگه باید بدونی که توی عصر آتش و خون خیلی وقته که مردم عشق رو فراموش کردن, اون بعضی هایی هم که تو گفتی یا مُردن و یا زیر چتر اون بنیاد کذایی همه چیز رو فراموش کردن!
وای مردونگی چه لذتی داره, آقای فراتی!!!