محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

آقای فراتی تبریک می گم, شما مرد شدید!!!

آقای فراتی, تبریک می گم شما مرد شدید. بعد از اینکه اون اخلاق های بچه گانه و عقاید فانتزی رو کنار گذاشتید, بالاخره می تونید تو این جامعه زندگی کنید.


بعد از اینکه تخیلاتم رو برای تبدیل شدن به مردی واقع گرا از دست دادم و شبها دیگه خواب های جالب ندیدم فهمیدم دارم مرد می شم.


وقتی تو شهرمون, شهرِ آدم کوچولو ها زیر پاها له شد, بوی مردونگی همه جا پخش شد.


بعد از اینکه تصمیم گرفتم پای فیلم و کتاب و چیزای دیگه به راحتی گریه نکنم. احساس کردم دارم مرد می شم.


وقتی احساسات و عواطفم و رو به ترس از ضعیفه خطاب شدن فروختم, احساس مردونگی کردم.


سرِ دستمزد کارم که مامانم گفت: "اگه اینجوری برخورد کنی تو این جامعه گرگ ها می خورنت." احساس کردم دارم ریش در می آرم.


دوسنت عزیز خیلی وقته که شازده کوچولوت داره لای کتاب های قطور فلسفی بهش فشار می آت. وای, سلینجر جان, هیچ وقت حرف ناطورت رو فراموش نمی کنم:" توی شهری که مهمترین مساله مرد هاش اینه که یک لیتر بنزین چند کیلومتر راه می بره...".


محمد اصفهانی , تو دیگه باید بدونی که توی عصر آتش و خون خیلی وقته که مردم عشق رو فراموش کردن, اون بعضی هایی هم که تو گفتی یا مُردن و یا زیر چتر اون بنیاد کذایی همه چیز رو فراموش کردن!


وای مردونگی چه لذتی داره, آقای فراتی!!!


نظرات 7 + ارسال نظر
sajjad 1386/11/11 ساعت 10:08 ق.ظ

بزرگی شدی آقای فلانی!
تمام وقتی که داشتیم بزرگ می شدیم سعی می کردیم بازی آدم بزرگ بودن رو بکنیم! و حالا ، آنقدر بزرگ شدیم که آدم بزرگ بودن برایمان بچه بازی شده.

مائده 1386/11/11 ساعت 08:58 ب.ظ http://mojdeyevasl.blogfa.com

سلام
ممنون که سر زدید !
تشریف بیارید به روزم .

عطا 1386/11/11 ساعت 10:13 ب.ظ http://محفل

بزرگ شدن اجتناب ناپذیره. بعضی از امور اجتناب ناپذیر هست که بعدش جای تبریک زیاد داره. یکی اش بزرگ شدنه. (یکی دیگر از امور اجتناب ناپذیر مبارک، ازدواجه!... منظوری نداشتم! بی خیال.)

اما به نظر من تخیل، فانتزی، احساسات، عواطف و حتی پدیده ی مبهمی به نام عشق برای آدم بزرگ ها هم هست. ولی تنها فرقش اینه که در آن سنین کمی جدیت هم با آن ها مخلوط شده است و کمی این رنگ جدیت آن تخیل و احساسات رو تحت الشعاع قرار داده.

من که از هر چیز جدی ای استقبال می کنم!

قیصری 1386/11/11 ساعت 10:15 ب.ظ http://tardidnak.blogfa.com/

سلام
احوال شما؟
یه عمر دلواپس بزرگ شدن بودیم.... حالا که بزرگ شدیم دیگه بزرگ شدن برامون خیلی مثل بچگی ها جذاب نیست!
این رسم روزگاره....

فرهاد 1386/11/12 ساعت 10:22 ق.ظ http://15khordadi.blogsky.com

در مورد بزرگ شدن و بچه بودن با علیرضا(شیخ الاسلامی) خیلی صحبت کردم... یعنی با هم بحث های زیادی داشتیم... حتما ازش بخواه برات بگه چیزایی که همیشه نگفته اند...

مردونگی عین بچگیه!!!
یا حق

علیرضا 1386/11/12 ساعت 01:40 ب.ظ http://booksociety.blogsky

چشمات هم بذار ، رفیق! بیا تا بچه گی کنیم!
بیا که تو قصه های کارتونی زندگی کنیم!
بیا شنل قرمزی ‌رو بدزدیم از پنجه ی گـرگ!
آخه تو کلبه ش هنوزم منتظر مادربزرگِ!
بیا تا مثل گالیور، پا بذاریم تو لی لی پوت!
نذار مسافر کوچولو، گم بشه توی برهوت!
نذار رابین هودو تـه ، کارتون ما اسیر کنن!
نذار پلنگ صورتی رو با ماهی مرده سیر کنن!

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه و زشت!
آخ که چه بی سلیقه یی، زندگی ما رو نوشت!

بگو که تام سایر کجاس؟ بگو کجاس هاکل بری!
میخوام بازم سفر کنم، به قصه ی تام و جری!
سند باد قصه آخرش، نگفت که مقصدش کجاس!
هیشکی نفهمید گالیور، عاشق فلرتیشیاس!
تنادو شیهه می کشه، زورو هنوز رو ترکشه!
می خواد رو دیوار ستم، علامت ضد بکشه!
ببین که عمر غولای کارتونی خیلی کم شده!
بیا تولـد بگیریم، پینوکیو آدم شده!

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه و زشت!
آخ که چه بی سلیقه یی، زندگی ما رو نوشت!


.............................
زمان ما برنامه کودک ساعت ۵ بعد از ظهر شروع می شد ، کسی می دونه الان ساعت شروع برنامه کودک کی ؟!!!

PurePersian 1386/11/14 ساعت 12:33 ق.ظ

کاش می‌شد وقتی که برای بزرگ شدن صرف کردیم صرف بچه‌ موندن می‌کردیم، شاید این‌جوری بچه می‌موندیم، کسی چه می‌دونه!؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد