محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خرده روایت های راوی: حماقت

در مترو بود که راوی بزرگترین توهینی را که نمی توانست بشنود، شنید. راوی برای کامل کردن مجموعه کتاب های نویسنده ی محبوبش سوار مترو شده بود و در راه با علاقه مشغول خواندن کتابی از همین نویسنده بود که کناردستی اش با دیدن کتاب ناخودآگاه گفت نویسنده اش یک احمق است. راوی که نویسنده را می پرستید و روایت هایش تقلیدی از نوشته های او بود، خشمگین شد ولی چیزی نگفت. لبخند استهزا آمیزی زد و به خواندن ادامه داد. ولی نتوانست تحمل کند در کنار چنین آدمی بنشیند و در اولین ایستگاه پیاده شد. اگر آن مرد هر کلمه ای غیر از احمق به کار برده بود راوی مجبور نبود بقیه ی راه را تا کتاب فروشی پیاده برود. ولی این ها هیچ کدام باعث نشد راوی کتاب را نخرد. راوی با شوق کتاب را باز کرد و در صفحه ی اول برای اولین بار چهره ی نویسنده ی محبوب را دید. نمی توانست باور کند این همان مردی باشد که به او توهین کرده است.

نظرات 4 + ارسال نظر
مائده 1386/10/13 ساعت 06:14 ب.ظ http://mojdeyevasl.blogfa.com

سلام
خیلی قشنگ بود.

ممنون که نگفتید احمقانه بود!

مهدی 1386/10/15 ساعت 11:44 ق.ظ

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خدایا ما را از حماقت، چه در عقیده و چه عقده، مصون بدار!

PurePersian 1386/10/16 ساعت 01:01 ق.ظ

از نظر ادبی پایان قشنگی داشت.
از نظر غیر ادبی ...

منظورت این نیست که استفاده از واژه ی احمق، بی ادبی است؟!

ادبیات راه خوبی برای فرار از توضیح اضافه است، ولی اگر "اسرار" دارید:
حرف نگفته ی غیر ادبی روایت، حماقت راوی در توهین دانستن حرف نویسنده است. اگر نویسنده شخصا خود را در کلام احمق نمی خواند، عمل احمقانه ی راوی کمتر به چشم می آمد.

رویا 1386/10/16 ساعت 02:15 ب.ظ

پایانش قابل پیش بینی بود
یادم نمی اید قبلا کجا خوانده ام!!!

روایت، بیان ادبی اتفاقی روی داده و تکراری است!
تفاوت در راوی آن است

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد