در مترو بود که راوی بزرگترین توهینی را که نمی توانست بشنود، شنید. راوی برای کامل کردن مجموعه کتاب های نویسنده ی محبوبش سوار مترو شده بود و در راه با علاقه مشغول خواندن کتابی از همین نویسنده بود که کناردستی اش با دیدن کتاب ناخودآگاه گفت نویسنده اش یک احمق است. راوی که نویسنده را می پرستید و روایت هایش تقلیدی از نوشته های او بود، خشمگین شد ولی چیزی نگفت. لبخند استهزا آمیزی زد و به خواندن ادامه داد. ولی نتوانست تحمل کند در کنار چنین آدمی بنشیند و در اولین ایستگاه پیاده شد. اگر آن مرد هر کلمه ای غیر از احمق به کار برده بود راوی مجبور نبود بقیه ی راه را تا کتاب فروشی پیاده برود. ولی این ها هیچ کدام باعث نشد راوی کتاب را نخرد. راوی با شوق کتاب را باز کرد و در صفحه ی اول برای اولین بار چهره ی نویسنده ی محبوب را دید. نمی توانست باور کند این همان مردی باشد که به او توهین کرده است.
سلام
خیلی قشنگ بود.
ممنون که نگفتید احمقانه بود!
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
خدایا ما را از حماقت، چه در عقیده و چه عقده، مصون بدار!
از نظر ادبی پایان قشنگی داشت.
از نظر غیر ادبی ...
منظورت این نیست که استفاده از واژه ی احمق، بی ادبی است؟!
ادبیات راه خوبی برای فرار از توضیح اضافه است، ولی اگر "اسرار" دارید:
حرف نگفته ی غیر ادبی روایت، حماقت راوی در توهین دانستن حرف نویسنده است. اگر نویسنده شخصا خود را در کلام احمق نمی خواند، عمل احمقانه ی راوی کمتر به چشم می آمد.
پایانش قابل پیش بینی بود
یادم نمی اید قبلا کجا خوانده ام!!!
روایت، بیان ادبی اتفاقی روی داده و تکراری است!
تفاوت در راوی آن است