تعریف توده: خیل عظیم افراد بی تفاوت و از نظر سیاسی بی طرف جامعه که در هیچ سازمان متشکلی برای رسیدن به نفع مشترک نمی توانند جمع شوند. آنها فقط در شرایطی خاص و بحرانی بواسطه احساس و عقیده ای مشترک مانند نارضایتی یا ملی گرایی یا مذهب گرد رهبری کاریزما متحد می شوند.
در ایران بخاطر نبودن طبقات اجتماعی و حتی طبقه اشراف، تمام مردم در برابر شاه به یک میزان آسیب پذیرند و مردم مرجع اجرایی و عامل بدبختی دیگری جز شاه و اطرافیانش نمی شناسند، برخلاف غرب که عامل بدبختی را طبقات بالاتر می دانستند. از طرف دیگر به علت عدم مدرن شدن کشور مردم عادی درکی از مسائل فراتر از روستایشان نداشنتد. به این ترتیب جامعه توده وار به طور تاریخی در ایران ریشه داشته و فقط نیاز به شرایط ویژه ای داشته تا متحد شوند.
این شرایط به ۴ مرحله تقسیم می شود:
۱. ساده شدن عرصه سیاست : به طور مشخص توسط شاه و با گفته ی او در ۱۳۵۴ اتفاق افتاد: "هر ایرانی باید موضع خود را اعلام کند و جای هیچ بی طرفی وجود ندارد." سعی شاه در رقابت با مخالفانش و موجه جلوه دادن خود او را هم سطح مخالفانش پایین می آورد و به مردم امکان مقایسه می داد.
۲.قطبی شدن گسترده : در پی ساده شدن، عرصه سیاست ایران به سرعت قطبی شد. شاه در یک طرف به عنوان عامل تمام بدبختی ها و آیت الله خمینی در طرف دیگر نماد دین و خوبی در مقابل هم قرار گرفتند.
۳. سیاسی شدن قشر هایی که به طور معمول سیاسی نیستند : در عرض چند سال پیش از انقلاب جمعیت تهران از ۲ به ۴ میلیون نفر رسید. مهاجران که نمونه کامل توده هستند بواسطه تورم کمبود مسکن و مبارزه پلیس با خانه های غیرقانونی، مخالف شاه می شوند. از طرف دیگر بخاطر مذهبی بودن در مراسم روزهای عاشورا و تاسوعا که به صورت راه پیمایی بودند شرکت می کنند و بواسطه احساس مشترک دینی و نارضایتی از شاه متحد می شوند. تبعید سران جامعه روحانیت مبارز به روستا ها توسط ساواک هم تاثیر زیادی بر این سیاسی شدن قشرهای غیر سیاسی داشت.
۴. تضعیف توان سرکوب گری حکومت : شاه تحت فشار کارتر و عفو بین الملل آزادی های سیاسی را زیاد می کند. آموزگار را به عنوان اپوزوسیون و رفرمیست نخست وزیر می کند. در مراسم رحلت شریعتی و مصطفی خمینی ساواک هیچ اقدامی نمی کند. در سال ۱۳۵۷ شاه رئیس ساواک را به زندان می فرستد و ...
در این وضعیت توده های ناراضی از شاه به رهبری آیت الله خمینی و به نام دین بسیج شدند و شاه را برکنار کردند.
نکته نهایی در این مدل نتیجه انقلاب است. پس از انقلاب تنها قدرتی که می تواند بر توده ها حکومت کند، حکومتی توتالیتر و مکتبی بر اساس همان عقیده مشترکی است که منجر به انقلاب شده.
از جمله انقلاب های توده ای موفق دیگر می توان به چین مائوئیستی و آلمان نازی اشاره کرد. فرصت نیست، اما می توان به سادگی گذاره های اصلی این مدل را بر آنها تطبیق داد.
منابع:
کوهن، آلوین استانفورد، تئوری های انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، نشر قومس
گلدستون، جک، مطالعاتی نظری، تطبیقی و تاریخی در باب انقلاب ها، ترجمه محمد تقی دلفروز، انتشارات کویر،
همایون کاتوزیان، محمدعلی، تضاد دولت و ملت: نظریه تاریخ و سیاست در ایران، ترجمه علیرضا طیب، نشر نی
به نظرم تحلیلت کامل نیست. خیلی از جنبه ها رو در نظر نگرفتی. توی ایرانی دیگه نباید اینجوری بگی این ماله کسی که از بیرون گود نگاه می کنه. (البته تو هم اون موقه بیرون بودی)!!!
در تحلیل هایی به این شکل مهمترین جنبه ها را در نظر می گیرند نه تمام آن ها را و البته وجود جنبه های دیگر نفی نمی شود.
از نظر من کسی که بیرون بوده باشد بهتر می تواند بی غرضانه تحلیل کند، فقط نیاز به کمی تعدیل از جانب کسی داخل گود دارد
می بینم که از کتابی که بهت داده بودم یادداشت برداشتی!
اینکه گفتی را نمی توان به عنوان یک الگو برای یک انقلاب مطرح کرد بلکه می توان گفت که چه عوامل تاریخی و روانی ای در شکل گیری این انقلاب تاثیر گذار بوده!
نبود طبقات یا همان نبود قدرت در طبقات عامل بسیار جالبی است که در بسیاری از اخلاق های اجتماعی ایرانیان موثر است . از جمله اینکه چرا در ایران هیچگاه قانون حاکم نمی شده(و نمی شود) همواره حاکم بر کشور (مستبد!) بر قانون حکومت می کند همان طور که به مردم حکومت می کند. وجود طبقه اشراف در نظام فئودالی اروپا و قدرت آن طبقه حاکم یا پادشاه را محدود می کرد و درواقع قانونی هرچند نا نوشته را به اجرا می گذاشت. حال شما فکر کنید چند سال طول می کشد تا این اخلاق تاریخی ایرانیان چه در مقام حاکم و چه در مقام مردم تغییر کند!!!
با پاراگراف دوم زیاد موافقم نیستم، الگوی شسته رفته به این ترتیب است:
در جامعه ای بدون طبقات اجتماعی پایدار در صورت رخ دادن: ۱.ساده شدن سیاست ۲.قطبی شدن آن ۳. سرایت سیاست به قشر محروم ۴.ضعف حکومت در سرکوبگری، مردم(توده) توسط احساسی مشترک حول رهبری کاریزما بسیج می شوند و تا مرز سرنگونی حکومت پیشین پیشروی می کنند. پس از انقلاب برای حفظ وفاداری توده به حکومت، آن احساس مشترک به صورتی مکتبی(ایدئولوژیک) و توتالیتر ظاهر می شود.
البته بدیهی است که هر مدل انقلابی "شرح عوامل تاریخی و روانی ای است که در شکل گیری انقلاب تاثیر گذار هستند". مساله فقط زدودن اتفاقات تاریخی از آن است که امیدوارم در اینجا موفق به انجام آن شده باشم.
عدم وفاداری به قانون شاید مهمترین عامل انقلاب های کشور های جهان سوم باشد، ولی جایی که صحبت از انقلاب است چرا سخن از قانون می آوری؟!
سلام
همان مشکل تاریخی قیاس ناپذیری...
تحلیل درونپارادایمی نیاز است.
یاعلی
"اپیدمی شده ها! هی قیاس با آنطرف آبی ها! بابا در ایران اگر جنبش دانشجوییای بوده ماهیتی متفاوت از جنبشهای دانشجویی سایر نقاط جهان داشته. فرق جنگ و جهاد را که سابقا عرض کرده بودیم..."
همان توهم تاریخی قیاس ناپذیری...
با وجود تحریم ها آنقدر از جهان جدا شده ایم و در بومی سازی پیشرفت کرده ایم که هیچ کارمان با ذره ای دیگر از جهان یکی نیست. البته در این مورد با شما همعقیده ام که خودبینی و خودپرستی ایرانیان هیچ مصداقی در جهان ندارد!