محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خرده روایت های راوی: ابوالهول

راوی از مسیر همیشگی اش می رفت و مثل همیشه عجله داشت که ناگهان متوجه شد چیزی برخلاف همیشه راهش را سد کرده و مانند ابوالهولی از آسمان بر سر راهش نازل شده است. نردبان دو پایه ی زردی تمام عرض پیاده رو را مسدود کرده بود. راوی چاره ای نداشت یا باید از زیر نردبان می گذشت یا از خیابان.
راوی خرافاتی نبود ولی نمی توانست از زیر نردبان رد شود، ممکن بود نردبان ناگهان باز شود و روی سرش بیافتد. خیابان از آن هم بدتر بود. بخاطر سرازیری، ماشین ها، خلاص شده از بند می غریدند و منتظر عابری بودند تا شکارش کنند. راوی می دانست ابولهول به جواب اشتباه رحم نمی کند پس منتظر ماند ببیند جواب بقیه چیست.
نظرات 3 + ارسال نظر
مهدی 1386/09/19 ساعت 11:54 ق.ظ

راوی اگر از پهلو نردبان رو دیده -که این طور به نظر می رسه- فقط یه خط کج می دیده.پس از کجا فهمیده نردبونه؟۱و۲
۱: اگه نفهمید که رد می شه.
۲:اگرم فهمیده پس لابد سرش رو یه کم تو خیابون کج کرده.پس رفته تو خیابون چه یه سر چه ۷ وجب.

sajjad 1386/09/19 ساعت 08:35 ب.ظ

راوی نباید منتظر می ماند . برای اینکه با این کارش روایت را از دست داده !
البته جواب هم ساده است. باید از نردبان بالا می رفته و از آن طرفش پایین بیاید!!

پشوتن 1386/09/24 ساعت 01:47 ب.ظ

بسیار نشاط رفت هم از روایت هم از نظرات.

کلی حال کردم بالاخره یکی یه باگ از راوی گرفت.
حالا دیگه راوی نمی تونه مراوا(روایت شونده !!!!)ها رو بپیچونه

در یک وجبی راوی روایت شد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد