این سفارش های پدری است که می رود ، پدری که می داند لحظه ها می گذرند ، می داند زندگی اش رو به پایان است .
پدری تسلیم نظام روزگار ، از دنیا بیزار ، ساکن خانه های گذشتگان ، که می داند نوبت اوست خانه ها را بگذارد و برود .
این سفارش های پدری است به فرزندش و فرزندان آرزوهای درازی که دارند ، که به آنها نمی رسند ، در راهی می روند که به نابودی می رسد ، فرزندان انسان نشانه گاه تیر دردها ؛ اسیران روزگار ؛ تیررس رنج ها ؛ بندگان دنیا ؛ معامله گران هیچ و پوچ و برنده های رقابت فنا و زوال اند . فرزندان انسان ؛ در بند مرگ ؛ ناگزیر از رنج ؛ همدم اندوه ؛ آماج بلا ؛ شکست خورده شهوت و جانشین مردگان اند .
فرزندم این روزها که می بینم دنیا پشت کرده و آخرت نزدیک می آید ، از فکر و ذهن دیگران رها شده ام ، به بیرون از خود اعتنایی ندارم ، نگاهم از مردم به درونم برگشته ، به خود می اندیشم ، نزدیک شدن مرگ ، از فکرها و خواهش ها هم مرا منصرف کرده و حقیقت وجودم را عریان پیش چشمم نهاده . مرا مشغول اموری جدی کرده که شوخی بر نمی دارد ، به حقایقی کشانده که عین واقعیت اند .
فرزندم این روزها از فکر دیگران بیرون آمده ام ولی به تو فکر می کنم چون تو پاره وجود منی نه ! ، بالاتر از این ، تو خود منی ! رنجی به تو برسد ، به من رسیده . مرگ اگر سراغت بیاید سراغ من آمده . حال و احوال تو ، حال و احوال من است به همین خاطر این نامه را می نویسم ، می نویسم تا پشت و پناه تو باشد ، چه من زنده بمانم چه نمانم . . .
بخشی از نامه ۳۱ نهج البلاغه
آنچه در زیر می خوانید بخش اول از خلاصه ای است که از فصل اول کتاب گریز از آزادی برداشته بودم. این فصل به تشریح مفهوم ابهام بر انگیز آزادی می پردازد. این کتاب مهم ترین کتاب اریک فروم است ، و از اسم آن می توان انتظار مطالبی جذاب را داشت که اینگونه نیز هست.
=========================================
• آنچه به هستی انسان کیفیت خاصی می بخشد آزادی است.
• معنای آزادی به حسب درجه آگاهی و تصور انسان از خویش به عنوان موجودی مسنقل و جدا ، متغیر است.
• آغاز تاریخ زندگی اجتماعی بشر چنین بود که وی از حالت یکی بودن با جهان طبیعت
• بیرون آمد و از خویش به عنوان موجودی مجزا از محیط طبیعی و دیگر مردمان آگاه شد
• در تاریخ جدید ، سیر بیرون آمدن فرد از علقه های اولیه ، که می توان آ ن را سیر تفرد یا تعین و تشخص نامید، در قرون بین دوره رفورم تا زمان حاضر به اوج می رسد.
• در تاریخ زندگی فرد نیز همین سیر مشاهده می شود، کودک وقتی چشم به جهان می گشاید که دیگر به مادر یکی نیست ! مع ذالک ، با آنکه این جدایی آغاز زندگی فردی آدمی است، کودک تا مدت قابل ملاحظه ای از نظر کار با مادر یکی می ماند.
• به همان میزان که فرد با بند ناف به دنیای خارج متصل است ، به همان درجه فاقد آزادی است ، اما این بند ها یا علقه ها به او ایمنی و احساسی از تعلق می بخشد.
• این استقلال تنها در معانی ساده و اولیه جدا شدن دو بدن دارای حقیقتی است. از نظر کار ها و انجام وظایف نوزاد هنوز جزئی از مادر است. به تدریج کودک به مادر و دیگر اشیا به عنوان موجوداتی جدا از خود می نگرد . رشد جسمی و فعالیت های کودک باعث می شود جهان خارج از خویشتن را بصورت تجربه در آورد.تعلیم و تربیت به سیر پیشرفت تفرد کمک می کند.
• این سیر ناکامیها نهی هایی را به دنبال دارد که نقش مادر را دگدگون می سازد و او را به صورت کسی با هدفهایی مخالف خواسته کودک و حتی شخصی متخاثم و خطرناک در می آورد.
• کودک دچار خود مرکزی ست . یعنی به خود مشغول است . پدر و مادر قسمتی از دنیا کودکند و این دنیا هنوز قسمتی از کودک است.
• یکی ازجوانب متزاید تفرد ، رشد قدرت نفس است.
• به همان اندازه که کودک از این دنیا بیرون می آید ، به تنهایی خود پی می بردو با این حقیقت که وجودیست جدا از دیگران آشنا می شود.
• وقتی کسی فردیت یافت باید در برابر دنیا و جنبه های خطرناک و نیرومند آن بایستد.
• به همان اندازه که کودک هرگز نمی تواند به رحم مادر باز گردد ، به همان ترتیب نیز محال است بتواند روحا سیر تفرد را به عقب باز گرداند.
• تفرد سیری است که در آن نیرو و تمامیت شخصیت فردی افزون می شود ، اما احساس یکی بودن با دیگران از دست می رود . و کودک از سایرین جداتر می گردد.
• پیشرفت سیر تفرد غیر ارادی است حال آنکه در راه رشد نفس به چند دلیل فردی و اجتماعی موانعی وجود دارد.
راوی با دست های داخل جیب و قدم هایی بلند و تا جایی که شأنش اجازه می داد بسرعت از داخل پارک عبور می کرد. سرش پایین بود و اهمیتی به بقیه نمی داد. همیشه مسیرش را در لحظه ی آخر عوض می کرد تا با کسی برخورد نکند. راوی اعتقاد داشت اگر با دیگران کاری نداشته باشد آنها هم کاری با او نخواهند داشت. تقریبا هم موفق شده بود به سلامت از پارک رد شود که یک سگ جهان شمول بودن اعتقادش را نقض کرد. درد خفیفی در پای چپش او را متوقف کرد. پوزه باریک یک سگ کوچک قهوه ای با سماجت به پای راوی چسبیده بود. آوردن سگ به پارک توسط تابلوی بزرگی در ورودی پارک ممنوع شده است. اما قانونی وجود ندارد تا سگ ها را از حق طبیعی گاز گرفتن منع کند.
روزگاری دو سیّاح به قطعه زمین صافی در دل یک جنگل رسیدند. در این بخش از جنگل گلهای فراوان و علفهای انبوهی روییده بود. یکی از سیّاحان گفت: «حتما باغبانی از این قطعه مراقبت میکند.»
سیّاح دیگر از سر مخالفت گفت:«باغبانی وجود ندارد.»
لذا آن دو سیّاح چادرهایشان را برپا کردند و به انتظار نشستند. به هیچ وجه باغبانی دیده نشد... «اما شاید او باغبانی نامرئی است!» پس آن منطقه را با سیم خاردار محصور کردند. سیمها را به جریان برق وصل نمودند و خودشان به همراه سگهای تیزشامّه به گشت پرداختند (چون ایشان به یاد داشتند که «مرد نامرئیِ» اچ. جی. ولز اگرچه قابل رؤیت نبود، اما قابل بوییدن و قابل لمس بود.)
اما آنها فریادی نشنیدند که نشان دهد کسی قصد داشته پنهانی به درون حصار بیاید و لذا دچار شوک الکتریکی شده است. در سیمهای خاردار نیز حرکتی به چشم نمیخورد که نشان دهد موجودی نامرئی میخواسته از آنها بالا برود. سگهای تیزشامّه هم مطلقا پارس نمیکردند.
با این همه آن سیاح معتقد، هنوز قانع نشده بود و میگفت:«باغبانی نامرئی، غیرقابل لمس و غیرحساس به شوکهای الکتریکی وجود دارد، باغبانی که پنهانی سر میرسد تا به باغی که به آن عشق میورزد، سرکشی و رسیدگی کند.» سرانجام آن سیاح شکّاک نومید شد و گفت:«آخر از آن حکم اولیهی تو چه باقی مانده؟ آنچه را تو یک باغبان نامرئی، غیر قابل لمس و همیشه گریزان میخوانی، حقیقتا با یک باغبان موهوم یا اصلا با عدم وجود یک باغبان چه فرقی دارد؟»
داستانی از جان ویزدم (1904 - ) به نقل از آنتونی فلو (1923 - ) در مقالهای تحت عنوان «الهیات و ابطالپذیری». [ترجمهی مقالهی فوق در کتاب «کلام فلسفی» (مجموعه مقالات، ترجمهی احمد نراقی – ابراهیم سلطانی، موسسه فرهنگی صراط، 1374 خورشیدی) درج است. هر چند من آن را از کتاب دیگری از آن دو مترجم در این جا نقل کردم.]
چه پرسشهای فلسفی و کلامیای در داستان بالا نهفته است؟ مهمترینشان کدام است؟ این پرسش در چه حوزهای از فلسفه مطرح شده است؟ این دو سیاح نماد چه انسانها یا حتی کدام دسته از فیلسوفان میتوانند باشند؟
شاید بتوان سوالهای پایهایتری نیز مطرح کرد؛ مانند این که آیا داستان فوق فلسفی است؟ یا اساسا تعریف داستان فلسفی چیست؟ اصلا آیا ادبیات ظرفیت و توانایی مطرح کردن مسایل فلسفی و پاسخ دادن به این گونه پرسشهای بنیادین را دارد؟ هرچند نمیخواهم به همهی اینها پاسخ مستقیم دهید بلکه هدفم مطرح کردن این موضوع بود که یک داستان ساده تا چه حد میتواند ما را در رسیدن به هدف کمک کند. ولی شما به سوالات فوق فکر کنید و داستان را به خاطر بسپارید؛ به زودی به آن بازخواهیم گشت... شاید وقتی دیگر!