و حرف هایی برای گفتن
و خردی می خواست برای فهم آن
و خدا صبور بود و آفریننده
آفرید و به انتظار نشست
تا علی در خانه اش به دنیا آید
و محمد او را تربیت کند
آنگاه در یک شب که در برابر ابدیت خدا هیچ بود اما در برابر صبرش عظیم
خدا "کلمه" را بر استوارترین ایمان و مطمئن ترین دل به ودیعه گذاشت
خدا دوستی می خواست که او را ببیند و بشنود و بفهمد
و خدا حرف هایی برای نگفتن داشت
آنگاه در یک شب که در برابر ابدیت خدا هیچ بود اما در برابر صبرش عظیم
صبر خدا با عمر علی تمام می شود تا علی حرف های نگفته ی خدا را بشنود
از حرف های گفتنی خدا که همه را مولا(ع) گفت.
ناگفته های خدا را آنچه امکان گفتنش بود هم خود خدا به مولا(ع) گفت.
اگر ناگفته هایی ماند که خدا به علی(ع) هم نگفت دیگر به ماچه؟!
پیامبر هایی که حرف های خدا را از جبرئیل می شنیدند هم اگر به معراج - جایی که بال جبرئیل را می سوزاند- راه مییافتند آنجا فقط صدای علی(ع) بود که حرف های خدا را می گفت.
فقط می ماند نسبت ما با گفته های خدا از زبان علی(ع).