روزگاری دو سیّاح به قطعه زمین صافی در دل یک جنگل رسیدند. در این بخش از جنگل گلهای فراوان و علفهای انبوهی روییده بود. یکی از سیّاحان گفت: «حتما باغبانی از این قطعه مراقبت میکند.»
سیّاح دیگر از سر مخالفت گفت:«باغبانی وجود ندارد.»
لذا آن دو سیّاح چادرهایشان را برپا کردند و به انتظار نشستند. به هیچ وجه باغبانی دیده نشد... «اما شاید او باغبانی نامرئی است!» پس آن منطقه را با سیم خاردار محصور کردند. سیمها را به جریان برق وصل نمودند و خودشان به همراه سگهای تیزشامّه به گشت پرداختند (چون ایشان به یاد داشتند که «مرد نامرئیِ» اچ. جی. ولز اگرچه قابل رؤیت نبود، اما قابل بوییدن و قابل لمس بود.)
اما آنها فریادی نشنیدند که نشان دهد کسی قصد داشته پنهانی به درون حصار بیاید و لذا دچار شوک الکتریکی شده است. در سیمهای خاردار نیز حرکتی به چشم نمیخورد که نشان دهد موجودی نامرئی میخواسته از آنها بالا برود. سگهای تیزشامّه هم مطلقا پارس نمیکردند.
با این همه آن سیاح معتقد، هنوز قانع نشده بود و میگفت:«باغبانی نامرئی، غیرقابل لمس و غیرحساس به شوکهای الکتریکی وجود دارد، باغبانی که پنهانی سر میرسد تا به باغی که به آن عشق میورزد، سرکشی و رسیدگی کند.» سرانجام آن سیاح شکّاک نومید شد و گفت:«آخر از آن حکم اولیهی تو چه باقی مانده؟ آنچه را تو یک باغبان نامرئی، غیر قابل لمس و همیشه گریزان میخوانی، حقیقتا با یک باغبان موهوم یا اصلا با عدم وجود یک باغبان چه فرقی دارد؟»
داستانی از جان ویزدم (1904 - ) به نقل از آنتونی فلو (1923 - ) در مقالهای تحت عنوان «الهیات و ابطالپذیری». [ترجمهی مقالهی فوق در کتاب «کلام فلسفی» (مجموعه مقالات، ترجمهی احمد نراقی – ابراهیم سلطانی، موسسه فرهنگی صراط، 1374 خورشیدی) درج است. هر چند من آن را از کتاب دیگری از آن دو مترجم در این جا نقل کردم.]
چه پرسشهای فلسفی و کلامیای در داستان بالا نهفته است؟ مهمترینشان کدام است؟ این پرسش در چه حوزهای از فلسفه مطرح شده است؟ این دو سیاح نماد چه انسانها یا حتی کدام دسته از فیلسوفان میتوانند باشند؟
شاید بتوان سوالهای پایهایتری نیز مطرح کرد؛ مانند این که آیا داستان فوق فلسفی است؟ یا اساسا تعریف داستان فلسفی چیست؟ اصلا آیا ادبیات ظرفیت و توانایی مطرح کردن مسایل فلسفی و پاسخ دادن به این گونه پرسشهای بنیادین را دارد؟ هرچند نمیخواهم به همهی اینها پاسخ مستقیم دهید بلکه هدفم مطرح کردن این موضوع بود که یک داستان ساده تا چه حد میتواند ما را در رسیدن به هدف کمک کند. ولی شما به سوالات فوق فکر کنید و داستان را به خاطر بسپارید؛ به زودی به آن بازخواهیم گشت... شاید وقتی دیگر!
سلام
نمی دونم تصادفا به این سمتی پیش دارید می رید یا واقعا خودتون مایل هستید به پیش روی در این سمت٬ اما فکر می کنم درگیر مسایلی دارید خودتون رو میکنید که چرخ زدن توشون کلاف سر در گمی ما رو بیشتر می کنه. در باره ی مطالب «ویژگی های مدرنیسم» هم همین طور: بلغورات حضرت آقا!
اصلا چطوره قبل از ادامه ی نمایش فلسفه گری٬ هدفتون رو از بیان این مطالب بگید. به نظر شما اون خواننده ای که میاد تو وبلاگ شما ٬ خودش دسترسی به این چنین مطالبی نداره؟
توضیح واژه ى مدرنیسم به کجای شما مربوط می شه؟ به نظرم معلومه که به کجای ما هم مربوط می شه ! آیا توضیحات بسیار کامل تر و رساتری در اختیار خواننده نیست؟«خیال کردید اگر راجع به آنها که گفتم نظر ندهید پست بعدی نمیرسد؟ خیر! خیال کردید!» اگر این بی احترامی به خواننده نیست٬ پس چیست؟
اون موقع که می خواستم بیام پست بدم تو وبلاگتون و پز بدم٬ فضای خوبی بود٬ اما حالا احساس می کنم بهتره یه جلسه با هم باز بذارید و ببینید دلیل تمایلتون به این مطالب چیه؟
«انقلاب بدون یادبود» آخرین پست خوبتون بود تا حالا.
***
خوب حالا شما ۳ وضعیت جلوتون دارید :
۱) میشینید و با خودتون می گید : ّ طرف چرت می گه ! ّ
۲) کمی فکر می کنید و میگید ّ بی راه نمیگه یارو ! اما گور باباش! ّ
۳) بیشتر فکر می کنید و وبلاگ دوست داشتنیتون رو درست می کنید!
***
در هر صورت امیدوارم به این نکته توجه کنید که من بیکار نیستم این همه حرف براتون بزنم٬ اما حس کردم شاید نظر یه خواننده پر و پا قرص براتون مهم باشه و به دردتون بخوره( نخورد هم نخورد!) .
موفق باشید .
پ.ن : نظرم هیچ ربطی به پست عطا نداره! دارم کلی میگم.
نظرت ربطی به پستم نداشت ولی فکر می کنم تا حدی به خودم مربوط باشه؛
فکر می کنم نظر بیشتر کسانی که برامون نظر می گذارند اهمیت داره ولی شاید نظر کسی که علاوه بر اون ما رو می شناسه مهمتر هم باشه؛
در مقابل حرفهایت هیچ کدام از اون 3 وضعیت رو انتخاب نمی کنم؛
من دلیل (شاید هم علت) حرفهایت و لحن خاص (و با تسامح گستاخانه) و گله گی هایت را به حساب این می گذارم که هنوز یک هفته ی از اول مهر بیشتر نمی گذره؛
شاید من هم پیش از این تمایل زیادی به پست های بی خودی و عوام پسند و ... داشتم ولی فکر می کنم جو خاص دانشگاه و رفقای جدیدم من رو به این سمت سوق داد که بیشتر به مسایل معرفت شناسی و عمیق تر بپردازم. امری که امیدوارم به زودی برای تو هم رخ دهد؛
...
ملکیان رو در یاب رفیق...!
سلام
فقط خطاب به عطا :
شاید به نظر خودت هیچ یک از اون ۳ وضعیت رو انتخاب نکردی ٬اما از دید یک ناظر بیرونی٬یعنی به غیر از من و تو ٬ تو وضعیت۲ رو انتخاب کردی!
با تسامح گستاخانت خیلی حال کردم ٬ اما چه ربطی داشت به این که هنوز یک هفته ی از اول مهر بیشتر نمی گذره ؟ با خودت فکر کردی که یارو جو گیر شده؟ برای اطلاعت می گم که استفاده از این تسامح گستاخانه دلیل خیلی خوبی داره :
۱) در جواب تو تاثیر داشت(که دیدم)
۲) در خودت هم یه تاثیری داشت (احساسی که داری و من می دونم چیه)
و این دقیقا همون چیزیه که بهش می گن تاثیر کلام بر روح. البته این یه موضوع روانشناسیه که کسی ازش مستثنا نمی شه! (حتی تو !)
***
اگه پست های ، The One ٬ Sajjad یاravAn رو پست های بی خودی و عوام پسند می دونی٬ بهت تبریک می گم که در جمعتون خیلی فوق العاده هستی. (!) اما اینو بدون که حرف تو درباره ی مسایل معرفت شناسی و عمیق تر فقط یه ادعاست ٬ چرا که این معرفت نیست . ذکر مطالب از منابع معرفت شناسی دلیل کار بر مسایل معرفت شناسی نیست که چه برسد به عمیق تر !
در هر صورت باید بگم با این پاسخت منو خیلی از خودت نا امید کردی ٬ اما نگران نباش که هنوز هم این وبلاگ رو دوست دارم و برای خوندنش میام . اما اینو بدون که دیگه نه برای پست های مسایل معرفت شناسی و عمیق تر (!) ٬ بلکه برای پست های The One ٬ Sajjad یاravAn که به نظر تو پست های بی خودی و عوام پسند اند میام.
***
منتظر نظر بقیه دوستان هم هستم .
زنده باد خاتمی، که می گفت زنده باد مخالف!
این هم اشکال گفت و گوهای الکترونیک است؛ من باید بین واژه ی تسامح و کلمه ی گستاخانه یک دانه ویرگول قرار می دادم تا منظورم مورد سوء تفاهم واقع نشود؛ یعنی مخاطب خیلی باید با تسامح نظرت را بخواند تا از کنار کلماتی چون «بی ادبانه»، «چرت و پرت»، «غرض ورزانه» و ... بگذرد و فقط واژه ی «گستاخانه» را برای توصیف نظرت برگزیند.
می بینی که عدم وجود یک کاما چگونه می تواند یک انسان را در توهّم روانشناس بودن غرق کند!!!
حرف های من و جوّ دادن های تو چیزی از ارزش پست های رفقا کم نمی کند؛
جالب است، هر وقت با آن رفیق مشترکمان، علیرضا، درباره ی وبلاگ صحبت می کردیم، خیلی تاکید داشت که مطالبمان باید (یا بهتر است) «آکادمیک» باشد. تلقی من از این حرف این بود که بهتر است پست هایی بدهیم که برخاسته از فکر و مطالعه باشد. بگذریم از این که این رویکرد درست است یا نه، اغلب رعایت می شد و فکر می کنم همه ی پست های رفقا از این قاعده پیروی می کردند و حتی اگر The One درباره ی Tyler Darden و آن فیلم صحبت می کرد، حداقل فیلم نامه اش را خوانده بود.
لذا منظورم از عوام پسند، بی خودی و سطحی چیز دیگری بود که فکر می کنم همه بدانند چیست. همین جا از دوستان بابت این که سخن من به ناحق به ایشان مربوط گشته بود، طلب بخشش می کنم.
(از نقل هرگونه تک بیت و شعر حاوی تعریض معذورم، که می دانم باعث افزایش سوء تفاهم ها می شود.)
برای اثبات وجود خدا ابتدا یک گزاره فرا جهان شمول (مانند اینکه هر نظمی ناظمی دارد یا هر علتی معلولی) را صحیح فرض می گیریم و سپس به سادگی خدا را اثبات می کنیم. در اینجا این گزاره اینست که هر باغی باغبانی دارد.
مسئله بیش از معرفت شناختی بودن مربوط به وجود است. احتمالا برهان صدیقین را شنیده ای ...
جالب تر این بود که باغ را ویران می کردند و آنوقت منتظر می ماندند که باغبانی بیاید و آن را درست کند!
-------------
در جواب حامد لبخند می زنم، همین!
معنایش این نیست که گورباباش، بلکه می خواهم بگویم توضیح واضحات شما مطمئنا وقت مرا گرفت و تاثیرش یک لبخند بوده!
------------
مخالفم که در عمل به آخرین وصیت مرحوم دکتر شریعتی کوشا هستم!
هدف سیاح مومن این نبود که خدا/باغبان را اثبات کند. چه این کار بسیار ساده تر از آن بود که آن چنان به جست و جو بپردازد. خودت هم اشاره کردی، کافی بود این پیش فرض را که «هر باغی باغبانی دارد.» صادق بینگارد و سپس به اثبات وجود خدا/ باغبان برسد.
به نظر من سیاح مومن بیشتر در پی تجربه ی پروردگار بود، آن هم نه تجربه ای شخصی و وجودی، بلکه او می خواست رفیقش را نیز در این تجربه و مشاهده سهیم کند.
در واقع او در پی معنا بخشیدن به این گزاره بود که «باغبان وجود دارد.» نه در پی اثبات صدق یا کذب آن. این که این دو چه فرقی با هم دارند به زودی...
دارم بهش فکر می کنم. ، نوشتم که بدانی مطلبت را خواندم.
من چهارشنبه افطاری ای را برای دوستان دانشکده برگزار کردم که برایم سرشار از خاطره ، تجربه و ایمان بود . ایمان به خدا !!
اذا جاء نصرالله والفتح...
من با تمام وجود کمک خدا را در اجرای این افطاری احساس کردم و شاید برای اولین بار در زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که اگر خدا نمی خواست این اتفاق به هیچ وجه رخ نمی داد.
«می بینی که عدم وجود یک کاما چگونه می تواند یک انسان را در توهّم روانشناس بودن غرق کند!!!»
***
اینبار چیزی ازت به دل نمی گیرم اما فقط اینو بدون (که قاعدتا نمی دونی) من اینقدر مطالعه تو روانشناسی کردم که بدونم حرفای یه آدم دقیقا از کجاش در می آد.
حالا عدم وجود یک کاما مشکل من که نیست! من رو تو اونجوری حساب کرده بودم که آدم خیلی دقیقی هستی و رو این حساب نظر داده بودم .
***
من که ناراحت نشدم و به این سادگی ها هم ناراحت نمیشم ( می تونی از دوست مشترکمون بپرسی) .در هر صورت امیدوارم این کدورت (که از طرف من وجود نداره) رفع بشه و تو هم فکر نکنی که من از زیر بته در اومدم و دارم یه چیزهایی رو بهت میگم و بدون که هر حرف من حساب شده است .( می تونی باز از دوست مشترکمون بپرسی!)
***
یه سئوال فقط :
«آکادمیک» بودن رو قبول دارم ولی حرف دل آکادمیکش رو چی میگی عزیز دلم ؟
اون آقایی که بر آکادمیک بودن مطالب تاکید کرد بعدشم گفت که فقط اینجا مطالب جدی نوشته می شه ؟
سلام
چرا سیاح معتقد در پاسخ این سوال سیاح شکاک (که: آخر از آن حکم اولیهی تو چه باقی مانده؟ آنچه را تو یک باغبان نامرئی، غیر قابل لمس و همیشه گریزان میخوانی، حقیقتا با یک باغبان موهوم یا اصلا با عدم وجود یک باغبان چه فرقی دارد؟ ) پاسخ نداد: فرق عمده اش همان وجود باغبان است. در حالت اول هست در حالیت دوم نیست! همین!
از طفولیت علمی و عقلی نشات می گیرد اینکه بگوییم اگر چیزی ۱. رویت نشد ۲. لمس نشد ۳. با شوک الکتریکی تحریک نشد پس نیست! نه ابزارها مطلق و کاملند نه روش تجربه مان خطاناپذیر.
به سیاح شکاک بگویید «ویژگى هاى معرفت شناختى مدرنیسم» را در پست های قبلی بخواند تا تاب چرخ تجربهگرایی و ابزارگرایی اش بالانس شود! و قلمرو معرفتى انسان را محدود به رویت و لمس و شوک الکتریکی نکند!
-------
پ ن۱: این هم نقد ترین ربط پرداختن به موضوع مدرنیسم.
هدف هم گرچه بدیهی است اما در ابتدای پست بعد در باب مدرنیسم به جهت تعمیق و اصلاحش از منظری دیگر طرح مختصری میکنیم تا کنج ذهن دوستان باشد تا بعد ها چکشکاری اش کنند.
پ ن۲: اگر روانشناسیخوانده ها روی آن « خیال کردید »های ما بار طنزش را نمی بینند زهی روانشناسی! گفتیم: نظر بدهید. تک و توک نظر دادند. مزاح کردیم که: نظر ندهید هم ادامه میدهیم. همین. مثل « نخورد هم نخورد! » که ایشان گفتند و کسی ناراحت نشد.
همین است دیگر: وقتی حواشی مسئله بیش از متن اصلی بزرگ می شود پی نوشت ها به قاعده ی اصل نوشته حجیم و وقتگیر می شود. البته بد هم نیست! اقتضای مفاهمههای مدرن است! در وضع موجود می تواند مفید هم باشد.
..::یاعلی::..