محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

آزادی

 

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

 نام تو را می نویسم

 

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

نام تو را می نویسم

 

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

نام تو را می نویسم

 

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

نام تو را می نویسم

 

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

نام تو را می نویسم

 

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

نام تو را می نویسم

 

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

نام تو را می نویسم

 

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

نام تو را می نویسم

 

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

نام تو را می نویسم

 

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

نام تو را می نویسم

 

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

نام تو را می نویسم

 

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

نام تو را می نویسم

 

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

نام تو را می نویسم

 

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

نام تو را می نویسم

 

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

نام تو را می نویسم

 

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

نام تو را می نویسم

 

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

نام تو را می نویسم

 

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

نام تو را می نویسم

 

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

نام تو را می نویسم

 

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

نام تو را می نویسم

 

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

 من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی                                        

 

سروده ی پل الوار


 

و  امروز به یاد دیوار های سلول، بر سر در این محفل نام تو را می نویسم

 آزادی

۱۴مرداد می گذرد با تمام همبستگی ها و فریادهایش

 اما دیوارها می مانند با بغض فروخورده ی آزادی

نظرات 3 + ارسال نظر
sajjad 1386/05/15 ساعت 11:17 ق.ظ

اندک زمانی از خاطره زندان ها و شکنجه های نظام قبل نگذشته. اندک زمانی از امید نگذشته. اندک زمانی از اشک های لرزان و دل های شکسته نگذشته. خودشان زنده اند و همه جز من و چندی خرد سال دیگر یادشان هست.
چقدر زود زندگی هامان رنگ تکرار گفت. چقدر زود خاطره هامان پرنگ شد.
مگر قبلی ها چه می گفتند ؟ چه می کردند؟
سنگینی سکوت شاید تا ابد بماند! اما نه تا ابد ! روزی هم خواهد آمد که امیدی جاودان بدرخشد! روزی که خیلی دورست و خیلی نزدیک.
فرقی میا طلا وپارچه نیست! فرقی میان خون و خون نیست. فرقی میان نماز خوان و بی نماز نیست. شاید هم من کور شده باشم!!
من از دو علی شنیده ام ! آه کمتر کاریست که نشان از انسان بودنم خواهد اشت.
نه برای او ، نه برای تایید و نه برای نفی دیگری! فقط برای انسانیت آه می کشم!!

پیام 1386/05/16 ساعت 01:44 ق.ظ http://insunset.blogfa.com

freedom is the only hallucination

لعنت به آزادی.............[ ... ] هر کس که دنبالش است... واقعا کهیر زدیم آنقدر در گوشمان خواندی آزادی...

عطا 1386/05/16 ساعت 11:57 ق.ظ

شرق توقیف شد!


چه قدر مهمه که شرق، هم میهن ، چند تا (دانشجو نما) یا حتی محفل ما توقیف، زندانی، یا فیلتر بشه؟ تو نه آنی که زبونی کشی از چرخ فلک؟ هه ... چرخ برهم زنی ار غیر مرادت گردد؟ واقعا هه هه... (این ادات صوت پوزخنده)
زندگی با شرق یا بی شرق در گذره برهم زدن چرخ روزگار هم در حد یک ادعا بیش تر نیست. ولی...

ولی فکر می کنم زندگی بعضی ها این گونه رقم خورده است، که در تکاپویی بی پایان باشند برای اثبات آزادگی نوع بشر. من به شخصه با این عده ی رو به انقراض و البته در بند ابراز هم بستگی میکنم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد