للحق
اگر اوج زنانگی «مادری» باشد و کمال هدایت «ولایت».
و کلیدواژه مادری «حمایت» و کلیدواژه ولایت «علی».
چه بهتر که روشنفکر بازی را بگذاریم کنار؛
سرمان را بگذاریم روی خاک غم فاطمیه،
تا به لیله القدرش احیا شویم...
احیا شویم...
----------------------------------------
بعدن نوشت:
سلام هی حتی مطلع الفجر...
من که عربی ام تعریفی ندارد. ولی به نظرم آدم احیا می گیرد(بیدار می ماند) که احیا شود(زنده شود). آدمی که چشمم بسته باشد، مرده. زنده ها چشمهاشان باز است.
و این زبان عربی هم از آن چیزهای عجیب است که حسابی به شگفتی وامیداردم. حقیقت این است که نمیدانستم این احیا آن احیا نیست. فکر میکردم یک کلمه(با یک تلفظ) است که دو معنا دارد.
حالا این بار لیلای بی پایانمان را احیا بگیریم، شاید دیدی احیا شدیم... شاید مطلع فجرمان دمید، شاید سلامش را شنیدیم. ببینم ندیده اید یحیی بعد موت را که ابرو بالا انداخته اید از تعجب!؟
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...
پاسخ نوشتم.
نظرها به این نتیجه مهم رساندم که همه شما یک چیز را یادتان رفته. و من که آن را پیش فرض نوشته قرار میدهم، حرفم با حساب کتاب شما جور در نمی آید.
... فتکون لهم قلوب یعقلون بها ...
من ذیگه خسته شدم بسکه چشمام بارونیه!
من از این همه اشک ریختن چی می خوام ، شما می دونید ؟ من نمی دونم .
بقول دکتر من یه چیزی می خوام که به درد این دنیا هم بخوره.
من اصلا روشن فکر نیستم ، اتفاقا همه چیز رو تاریک می بینم.(اعضای محفل خوب می دونند.)
من دقیقا دنبال چیزی می گردم که مرا رها کند از کابوس تنهایی !
من دنبال رهایی از خودم هستم! نمی خوام بگم گریه کردن چیزی به کسی نمی ده ، اما می خوام بگم توی این دوره زمونه گریه کن و گریه در آور آنقدر زیاده که قطره های ناچیز اشک من برای امام حسین و مادر و پدر و برادر و فرزنداش به چشم نمی آید. من می خوام به فهمم چرا وقتی به خودم فکر می کنم اشکم می گیره؟
می خوام بدونم چرا ؟ چرا باید برای علی گریه کنم؟ اون که از مردنش راضی بود ، اصلا براش لحظه شماری می کرد. تازه از این دنیا هم راحت شد. من می خوام برای چی باید برای فاطمه گریه کنم؟ شاید چون او حقیقت را می دانست که اگر من هم می دانستم امروز اینقدر بی قرار نبودم!
سلام آقای سجاد؛
شاید من ندانم شما چرا بارانی هستید. ولی شما حتما مثل من میدانید که فاطمیه، عاشورا نیست! حماسه نیست. خون آدم را به جوش نمی آورد، آدم را سر شوق نمی آورد برای مبارزه. فاطمیه قلب را فشرده میکند...
خواستم بگویم که: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دبدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دبدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است.
دبدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسین است.
دبدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.
باز دبدم که فاطمه نیست.
نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است!
چگونه در مرگ بزرگترین زن تاریخ متاثر نشویم و چگونه بدون تامل در بزرگی وی متاثر شویم
بله باید احیا شد و باید احیا کرد، ولی نه غم فاطمه را بلکه اندیشه اش را و راهش را
سلام؛
اگر غم فاطیمه نبود کی یادمان می افتاد که برویم سراغ راه و اندیشه اش؟ نمی دانم... شاید هم میرفتیم دنبالش. به نظر شما میرفتیم؟
بزرگی فاطمه برای ما کاری نمیکند. تازه کلی مسئولیت ایجاد میکند و مکافات! خدا میگوید ببینید، انسانهایی که آفریدم پتانسیل اینطوری شدن را دارند! بعد ما که نه تنها مثل فاطمه سلام الله علیها نیستیم، حتی چیزیمان به ایشان نرفته کلی باید خجالت زده باشیم.
یعنی قرار بوده فاطمیه برای ما خجالت زدگی و شرمساری بیاورد؟ یا مثلا غصه و ماتم ما را –که کم نداریم- بیشتر کند؟
چیزی که به درد ما می خورد، «خود فاطمه» است. نه بزرگی اش.
احیا شدن چیست ؟
روشن فکر بازی چیست ؟
چندین قرن بدون تفکر گریستیم ...حالا وقت آنست که اشک ها را پاک کرده ، کمی بیاندیشیم...شاید اگر فاطمه را بفهمیم دیگر نمی گرییم...
سلام آقای پیام؛
اگر فاطمه را بفهمید... دیگر گمان نمیکنم جان داشته باشید فکر کنید، از بس زار زده اید.... (چرا؟)
چرایش برای من به روشنی خورشید... (نه،... که خورشید تاریک میشود) به روشنی خداست.
چقدر دلم میخواهد یک فرصت خوبی دست بدهد، در همین باره بنویسم، و اگر بیانم برای شما گویا باشد و شما حرفم را درک کنید، و من شما را بفهمم، حسابی بحث کنیم.
سلام
جای بس تعجب و تاسف است که اینچنین عوامانه و سطحی ، بهتر تشخیص داده شده که روشنفکر بازی را کنار بگذاریم ، حال دقیق نمی دانم این یعنی روشنفکری ، بازی بوده که همه امروز به آن پرداخته اند و بازنده بودند و یا بازیچه که که اینگونه عوامانه تعبیر می شود از آن و نسخه ای هم برای ترکش تجویز ، خلاصه دروازه گشادیست که هرکه از بیراهه و کجراهه ای می رسد منزلی چند در آن اطراق می کند و از سر کوری یا فحش و ناسزا حک بر دیوارش می کند مانند همین که حاکم جائر و غاصب بر مسند ولایت ( که به خیال باطلش کمال هدایت است !!!) می نشیند حکم می دهد که باقی روشنفکرنما یند و کج اندیش و اهل روشنفکر بازی ! و یا خلاصه بت کده ای می شود برای عوام جاهلی بیرون این معبد روشن تفکر و پله ای زیبا و مرمرین با فرش قرمز برای ترقی !!!
پس نگو که خودمان اجازه دادیم به بهترین کلماتمان اینگونه وهن آلود بنگرند و خود گذاشتیم هر چه خواستند به ذهنمان ریختند که نتوانستیم حقیقت محض را اینگونه مدافع شویم : چه بهتر که لمحه ای روشنفکر شویم و آن را لحظه ای کنار نگذاریم و سرمان را بلند کنیم به شادی روی مادر که نه بگریم از کبودی و سرخی ، افتخار کنیم که مادر اولین و بزرگترین شیعه بود که فهماند پدر بزرگترین فکر روشن تاریخ است و چه خوب فرزندانش آموختند و اگر می خواهی فرزندش شوی و خلف ، بیاموز که سند و اعتبار شیعه ریسمان دیروز دستان پدر نیست ، بی آبرویی ریسمان دست و پا گیر دستان بسته ی امروز من و توست ، احیا شو که بند از هم بگسلی !
برای این احیا شو که روشن ، فکر کنی و روشنفکر شوی ، نه خیانت کنی ، حتی به واژه اش !
"از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک «زن» بود، آنچنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقط مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همهی ابعاد گوناگون «زن بودن» نمونه شده بود.
مظهر یک «دختر» در برابر پدرش.
مظهر یک «همسر»، در برابر شویش.
مظهر یک «مادر»، در برابر فرزندانش.
مظهر یک «زن مبارز و مسئول»، در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وی خود یک «امام» است، یعنی یک نمونهی مثالی، یک تیپ ایدهآل، یک «اسوه»، یک «شاهد» برای هر زنی که میخواهد «شدن خویش» را خود انتخاب کند." – شریعتی مزینانی، علی؛ مجموعه آثار 21 (فاطمه)؛ صفحه 202 –
توضیح: می خواستم این متن را به عنوان یک پست مناسبتی قرار دهم که هم یادی از معلممان شریعتی بود و هم تلاشی (هرچند کم فروغ) برای افزایش فهم و معرفتمان از مادر آزادگان فاطمه.
اما بعد،
- مظلومه...!؟ مظلومه کیست؟
- مظلومه یعنی زنی که به او ستم شده باشد.
به قول سجاد واقعا حضرت فاطمه مظلوم است، چون هیچ چیز از او نمی دانیم. آری، ظلم به فاطمه نه فقط آن سیلی یا فشار سهمگین در، که همین جفای ما در حق شخصیتش است. جایگاهش را در حد یک شاکی پرونده ی زمین خواری نازل کردیم؛ که داد "وافدکا !" سر می دهد و در کوچه های مدینه پی حق غصب شده ی خلافت همسرش است. شاید این ها را بتوان دستاویزی برای چندی گریستن قرار داد، ولی آن چه جان و دل را می سوزاند فقط این ها نیستند. تکبر است و نادانی و غفلت و تاریکی و تاریکی و تاریکی.
نه، این رسم احیا نیست. اِحیاء (به کسر اول : زنده داشتن) را با اَحیا (به فتح نخست: بیدار ماندن ) قرین می دانند؛ یعنی از هر سو هم که بروی یا به هر وسیله هم که بخواهی واژه ی روشنفکری را قلب کنی، باز هم باید بیدار بمانی و خوب بنگری و این هیچ چیز نمی خواهد مگر روشنایی!
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو -مولانا-
سلام آقای عطا؛
متشکرم از شما و دکتر شریعتی.
توضیح:
منظورم تقلب کردن نبود.
سطح روشن فکری خیلی (اگر نگویم خیلی خیلی) پایین تر از روشن بینی است. و من مرحله بعدش را میگویم روشن دلی، یا مثلا روشن قلبی.
کلمه ها حواستان را پرت نکند!
غم فاطمیه که به مظلومیت نیست... داغ فاطمیه به در و دیوار خلاصه نمیشود، خودتان هم همین را میگویید. غم تکبر است و نادانی و غفلت و تاریکی و تاریکی و تاریکی...
من از هدایت و ضلالت سر در نمی آورم. ولی «جهالت» را «میفهمم» !
جهالت یا حتی ضلالت که «روشنی» نمیخواهد!!!!!! (که حالا ما سر فاز های روشنی از فکر تا دل بحث کنیم... و من ثابت کنم درست نوشته ام و خیانت نکرده ام و بگویم خائن همانیست که آدم را تا روشن فکری تنزل دهد...)
روشنی نمیخواهد...
«نور میخواهد! خود نور را میخواهد!»
...
دلا ز نــــــــــور هدایـت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
علیرضا عجیب تند رفت ! اصلا در شان او نیست که اینگونه سخن گوید...
...باید ابتدا تعریف پران از روشن فکر معلوم شود و بعد او را مورد بررسی قرار دهیم که کژبرداشتی نشود...چرا که هر کس تعریفی دارد از روشن فکر...
اتفاقا من هم «در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب...»
یک جور هایی دارد دستم می آید که چارچوب فکر من و قدیمی ها تا حدی با هم فرق دارد.
باید حسابی درباره <فاطمیه> ، <فکر> ، <روشن> ، <نور> ، <هدایت> ، <ولایت> دعوا کنیم!
دست کم خوبی اش این میشود که به یک گفتمان مشترک میرسیم.
در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست
می رود حافظ بیــــدل به توّلای تو خوش
اتفاقآ من هم همینطور ...
باقی بیت ناکام مذکور ، مصرع فوق است که باز خدا را شکر آنقدر اعتبار داشتیم که حرمت نگه دارند و جایش ... بیاید ! :
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
( در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یارب مباد آنکه گدا معتبر شود ! )
به خاطر همان شأنی که پیام عزیز لطف داشت به من و بی انصافانه نسبتش داد به من که باید سکوت می کردی ، این بار بسنده می کنم به بیتی دیگر از همان غزل حضرت حافظ که :
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
بس نکته ، بس !
این لحن سخن نه شایسته شخصیت هایی مانند شماست نه جایگاه آن اینجاست...از جناب علیرضا خان و جنابه پران تقاضا دارم دیگر اینگونه جواب هم نگویند...
=====================================
من که جواب نگفتم.
ببخشید که بعد از ابراز تعجب و تاسف، عوام و سطحی ... بیراه و کجراه... کور... جائر و غاصب... عوام جاهل... دارای نگاه وهن آلود... خائن... خطاب میشوم و لب نمیزنم.
ببخشید که تقصیر من است که ایشان فرق مولای ما علی که کمال هدایت است را با ولی فقیه نمی داند.
می دانید آقای پیام، در دنیا آژانس های شیشه ای زیاد است. یکی حاج کاظم میشود و بالاخره دادش را میزند. ولی عباس خیلی مظلوم است.
یک وقتی شد که حالت به هم میخورد تو خیابانهای شهر راه بروی، یک وقتی شد که نیروی انتظامی یکی را درب و داغان کرد، یک مدت این طرف آن طرف را ناسزا گفت، حالا یک مدت هم برعکس است. این وسط عباس مانده، مظلوم. عباس مانده و جهالت دو طرف. میفهمید که!
حاجی.... گلوم موسوزه...
آدم باید برای طفلکی بودن خودش گریه کندو دعا کند قاطی عباس کشان نشود.
<قلوب یعقلون بها...
شما چرا فکر میکنید باید با عقلتان فکر کنید وقتی خدا گفته با دلتان؟
نکند آدمهای سطحی و نادانی مثل من باید در کلام خدا تامل کنند؟ حیف نیست بافهم ها بی نصیب بمانند؟ فکرشان که روشن است، سه فاز. گفتم شاید دلشان هم روشن شود بد نباشد. قرآن خدا گشوده است، للتی هی اقوم...>
به علیرضا :
به جان خودم ۲۰ بار به مهدی گفتم ، چیکار کنم تبریزه . پیام عطوفی هم تمایل خودشو اعلام کرد اما معلوم نشد کجا رفت ،حمید(هادی) فزانه هم که پایه هر شتی هست ، حقیقتش علیرضا فک می کنم نیاز به یک رهبر داریم که صحنه را ببیند و هماهنگی و انسجام ملی ایجاد کند ، فک می کنم تو شخص خوبی باشی ! به هر حال همون صحنه تئاتر از همه صحنه ها بهتر است ،باشد که دیده شود !
امید بود که این مطلب اندکی دیدگاه ها را نزدیک کند.
اما متاسفانه چنین نشد. و متاسف تر از آنی شدم که به جایش پیش آمد.
اندکی صبر ... چرا پیش از سخن گفتن فکر نمی کنیم؟ و چرا بی آن که مجال سخن برای مخاطب قایل شویم می خواهیم خاطب بی منازع باشیم؟
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند، جمال چهره تو حجت موجه ماست ...
سلام
کاملا مشخص است که این وبلاگ یک وبلاگ دوستانه است .
خیلی جالب و قشنگ بود . این نظر را نذاشتم که به وبم سر بزنید . گذاشتم که حسم را به مطلبتان بگم .
ببخشید، اشتباه شد. یعنی من اشتباه کردم؛ گویا خیلی به دانسته های ناچیزم اطمینان کرده بودم؛ در واقع احیا(ahya) دو معنی بیشتر ندارد؛ 1. جمع حیء به معنی زندگان و 2. جمع حی به معنی قبایل (به یاد آورید: "حیئی از احیای عرب" در گلستان شیخ سعدی).
اما احیا (ehya ) از آن جهت به معنی شب زندهداری است که پیش از این به شکل احیاءالیل(شب زندهداری) بوده که در گذر زمان به این شکل تغییر کرده. البته این کلمه در تداول عامهی عجم به شکل احیا (ahya) به کار می رود. (منبع: فرهنگ سخن، ذیل واژهی احیا) من هم سهوا گمان کردم شب زنده داری و اِحیا تمایز دارند. خلاصه باز هم باید عذر مرا بپذیرید. عربی زبان فوقالعاده ایست ولی تطور و سیر تاریخی آن نیز بسیار جذاب است.
-------------------------------------------------------
اما بعد، خطاب مولاناست به علیرضا و پران که:
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
نفهمیدم چرا PurePersian متاسف شد! ما که جدل نکردیم، صدای چکاچک گفتمانمان را نمی شنوی؟!
البته فکر می کنم در این گفت و گوها (که هرگز نباید آن را جدل و نزاع لفظی خواند!) بهتر است بیاییم کمی به عقاید دیگران بیشتر احترام بگذاریم و آن ها را به القاب دون شانشان نخوانیم .(رقیب و گدا و ... استغفرالله)
عقیده پرستی را نیز ترک کنیم که کم از بت پرستی نیست و آن خود شرک است.
« و اذ قال ابراهیمُ ربِّ اجعَل هذا البلدَ ءامناً واجنُبنِی و بَنِیَّ اَن نعبُد الاَصنام.» - سوره ی ابراهیم (14) آیه ی 35 -
در این باب بیشتر خواهم گفت.
اهل نزاع نیستیم، یا دست کم نیستم.
من واقعا حیرت کردم.به قول خود آقای علیرضا حرمت هم نگه داشتم.
اگر نزاع بود، برنده آن بود که زور بیشتری دارد و فحش های بیشتری بلد است، در این صورت من قطعا برنده نبودم.
داریم جدال احسن میکنیم. دست کم اینطرفش که با من است اینطوری است.
هر چند ننوشته بودمش برای بحث. کوتاه و مختصر بود برای حس و حال فاطمیه. ولی مطمئنا با دیدگاه های مودب دیگر گفتگو میکنم. برای همگون کردن تعابیرمان از واژه ها، قبلا یکسری کلمه ها را پیشنهاد دادم.
شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی...
بگذریم.
زبان فارسی هم فوق العادگی خودش را دارد. گفتمان با گفتگو فرق میکند. گفتگو یعنی همان که میدانید. گفتمان یعنی چارچوب فکری. یک جورهایی مثل پارادایم. مثلا میگوییم گفتمان مدرنیته یا گفتمان دینی. در گفتمان مدرنیته توسعه جایگاه مهمی دارد ولی در گفتمان مذهب شیعه توسعه معنی ندارد. بعد که بیاییم مفهوم توسعه را در این گفتمان تبیین کنیم، می بینیم قبول ندارد. در گفتمان شیعی «تعالی» مطرح است.
تعامل گفتمان ها احتمالا از طریق گفتگو حاصل میشود.
خلاصه نمی شود گفتمان کرد.
از گشت و گذارتان در فرهنگ سخن متشکرم. پس قضیه احیا بالاخره این است.
منتظر بقیه بت ناپرستی ابراهیم و آلش هستیم.
راستی، این وسط که همه از ما میرمند،
دل رمیده ی ما را که دست می گیرد.... ؟؟؟...
فکر کنم دوستان زیاد درس خوندن و زیاد زیر آفتاب موندن و زیاد به قیمت خونه که روز به روز بالا می ره فکر کردن و زیاد گربه محلشون ساعت 3 نصف شب هوس آواز خوانی و در واقع بداهه خوانی به سرش زده و ... و چوخ و سن و گیز و لر و خیلی چیز های دیگر و غیر دیگر و حتی غیره ! اگر این طوری نیست پس چرا کیهان برای علیرضا پیغام می زاره و میلاد متاسف می شه بعدش عطا ابراز خوشحالی می کنه که چرا سجاد بارونیه و the one 'گیر می ده که اصلا انسان یعنی چی ؟ بعد علیرضا .... می شه و به طرح جمع آوری گدایان اعتراض می کنه و در آخر یکی که نمی خواد ما وبشو ببینیم از روابط دوستانه ایران و آمریکا تشکر می کنه. من نمی فهمم بالاخره ربط اینها به قضه استوکس چیه؟
اصلا چرا می توان قضیه گرین را برای تمام خم های بسته استفاده کرد اما برای خم های غیره بسته نمی توان و این خود بزرگترین تبعیض میان ازادی خواهان و سرسپردگان بیگانه پرست چوخ است!....
افرین بر سجاد...منم اعتراض دارم D:
می بینم که این جا رو تالار گفتمان کردید رفت!
خب، اول اینکه متاسف بودم، هنوز هم هستم، شاید هم متاسف بمونم. ولی فکر نکنم دلیلی باشه که خودمو برای دیگران توجیه کنم.
پران عزیز از انعطاف پذیری شما در بحث متشکرم.
عطا جان از غور شما هم در مبدا لغات متشکرم
نمی دونم چرا این قدر بحث این جا منحرف شده از موضوع مطلب؟
----
در این دیوانگی هر دم اسیرم
که دل را چرا،
به چه امیدی،
به کسی جز تو می سپارم،
و هردم،
روزها نقشی جدید بر تارک اندیشه من
حک می کنند از روزی دیگر،
که بی تو گذشت.
ای کاش می فهمیدم،
آن روز را که تو را زخم زدند،
و ای کاش بانگ جرس های دوعالم،
پیاپی صدای سیلی دستان شیطان را بر صورتت،
در خود فرو می بردند.
ای کاش، در اقیانوسی به نام تو،
در زورقی به نام علی غوطه می خوردم،
و ای کاش از این دنیای بی پایان
از میان این خدایکان
خدایی مرا نصیب می بود
که نامش فاطمه بود.
ای کاش که در این عصیان
در این تزویر
جایی بود، دور از ناپاکی
جایی بود بری از غیر
که می شد نامش را
با همه بی آلایشی اش
با همه مملو بودنش
در نام تو جست
فاطمه
چون چشم ندارند هماورد ببینند
همواره برآنند که نامرد ببینند
کابوس شگفتی است که بیراهه نشینان
از راه نپیموده ، ره آورد ببینند
امید من آنست که در آینه یک روز
چون دیده گشودند کمی مرد ببینند
سلام علیکم جمیعا و مخصوصا سرکار خانم پران ، آنچه در زیر می آید نه من باب نزاع است نه از روی به اصطلاح همان جدال احسن ! نه برای گفتگوست و نه تاسف ! شکایت نیست که بخواهم نشان بدهم فحش های بیشتری بلدم ولابد در این صورت من قطعا برنده هستم . تنها و تنها برای به اصطلاح تنویر افکار جمع منورالفکر و احقاق حق ضایع شده خود از روی سوء تفاهمات موجود است . برای آنکه بفهمیم شاید چه خبر شده و اینها همه به هم چقدر مربوط است ! و همه بخش کوچکی از همه آنچه که من باید بگویم است اما کافی :
عین جملات و احتمالآ سوء تفاهمات اصلی ایجاد شده برای سرکار خانم پران اینچنین باید باشد که:(( ببخشید که بعد از ابراز تعجب و تاسف، عوام و سطحی ... بیراه و کجراه... کور... جائر و غاصب... عوام جاهل... دارای نگاه وهن آلود... خائن... خطاب میشوم و لب نمیزنم. )) و نظر بی پاسخ من هم مفصلآ ایان و آشکار هست که جدا بخوانید ، نمیدانم کلماتی رایج برای نقد تفکر ، آن هم در رسانه های خفه و دچار خفقان امروز تا چه حد سنگین بود که برنتافتند ولی بسی کوته فکرتر از ایشان که نه بربتابند همانگونه در جامعه هیاهو می کنند که :من مظلوم دم نمیزنم ، خود قضاوت کنید که چه ها بار من کرده و گفته .ولی من منتقدانه به نظرت و برادرانه از نظرم ، عوام و سطحی را صفتی شایسته آنچه درباره روشنفکری بیان داشتی به کار بردم و نه خودت که مرا با تو چه کار است و این حداقل فضای آزادی بود که برای این محفل متصور بودم و فکر می کنم جمع متوفق بر آن بودند . بیراهه و کجراهه و کور به شما نبود ، تقسیم بندی عمومی و کلی حقیر بود از جامعه امروز ایران در مواجهه با روشنفکری حال حضرتعالی ، خود را در آن گروه پسندید ، مختارید و آزاد . نمیدانم چگونه جائر و غاصب را به خود گرفتید و چه جور کردید و چه را غصب که برآشفتید ولی در این مورد واضحآ با سرکار نبودم و حداقل این مبرهن است . حال بماند که نظر همه دوستان پاسخ داده شد و من بی پاسخ که یعنی جوابت نمی دهم ! و بیت شعر کذا که شما را در تنگنای حیرت قرار داده بود لابد خطاب به من نبود ،باشد ، خوانند قاضی شود ! از خودم و همه خواستم و می خواهم همواره که لا اقل اینجا عوام و جاهل نباشیم و به متعالی ترین مفاهیم ، که دربردارنده و مترادف بزرگترین شخصیت های خلقتند ، نا خواسته خیانت نکنیم حال هر که به خود بگیر و اثر دهد برنده است و هر که مغموم این نقد شود ، مغبون جریان هم خواهد شد .
جدای از تمام اینها تعجب و تاسف از آن باب بود که اگر به روشنفکری در پستی علنی از پستهای رسمی وبلاگ محفل توهین شده است بحثی جداست و اینکه شخصی در نظرش اینچنین می کرد بحثی دیگر ! وقتی شما صلاحیت عضویت در محفل را پیدا کردید یک حداقل تعریف روشنفکری مشترک با جمع باید داشته باشید و این توقعی بیجا نیست که کارشکنی و ساختارشکنی در مفاهیم اساسی اعضا نشود .
دیگر اینکه درباره این جمله کاملآ سکوت میکنم و قضاوت را به سایر اعضا می سپارم : (( ببخشید که تقصیر من است که ایشان فرق مولای ما علی که کمال هدایت است را با ولی فقیه نمی داند. )) نمی دانم چه بگویم که فریاد زده ام ولایت بی علی بی معناست و این هم از آن اوست و بس ! از کدام جمله من چنین توهینی آن هم به علی ، شخصیتی که بی ادعا حداقل ارادتم نسبت به او ، شاید نزد دوستان بروز بیرونی و سابقه هم داشته است ، برداشت می شود . و خود که مفهوم را فهمیدید و به جهت رعایت مصلحت خود سانسوری نمودم که مخاطب خود فهیم است و بوده است. و لابد من هم حال باید گریه کنم که طفلکی ام یا دعا کنم که خون عباس پای من نیفتد !!! که نه ، هیچکدام ، که اینجا آنجا نیست که داد صلوات بلند کنیم تا ختم به خیر شود آنچه را که از آغاز خیر بوده و اتفاقا این اولین بار است که خیلی حرفهای تازه از جنس دیگر مطرح شد و این قدم که نه ، این پرش و جهش بواسطه حضور پران به فال نیک است ، نه اعتراض و طوفان و داد و قال و تاسف ! باز هم حر دل داشتم که بماند که هنوز انگشت حیرت به دهان می گزم که از چند خط ساده حقیقت اینچنین همگی برآشفتیم ، نمیدانم ولی احساس می کنم نیاز به تجدید نظر داریم ، همگی !
- بله، برایم خیــــــــلی سنگین بود! کسی تا حالا با من اینطوری حرف نزده بود. بیش از این هم کسی اجازه ندارد.
ادامه حرفتان نوشته اید: «بسی کوته فکر تر از ایشان...» هنوز هم دست بر نداشته اید.
من هم روش شما را میتوانم یاد بگیرم و بدتر بکار ببرم.
- من که آن مظلوم نیستم. شما باز هم یک تصوری کردید و روی آن شروع کردید مانور دادن. آن مظلوم حرف من بود که نفهمیده ناکارش کردید. من که حاج کاظم بازی در آوردم.
- شیفته ی ادب و اخلاق مخالف پذیری تان که بودم. جدیدا شیفته این توافقتان شدم سر بد و بیراه گفتن به دیگران و آزادی نامیدن آن.
- روی سخن تان با من بود. اگر منظور تان از آن حرفها از اول من نبودم، یا بعدا به این نتیجه رسیدید من نباشم، حتی اگر دومی درست باشد، چه خوب.
- یک کلمه را لرزاندم از سرجایش ( و از سر جایش در ذهن شما)، همین. روشنفکری را. شما حق چندانی ندارید در دفاع از این کلمه. اگر حق داشته باشید، می تواند بخاطر فارسی زبانی تان باشد، یا تعلق خاطرتان به «بزرگترین شخصیت های خلقت» یا اعتقادتان به درست بودن این کلمه. (که البته من نگفته ام این کلمه نادرست یا بد یا... است. گفتم مرتبه بالاتر هم دارد، لازم نیست خودمان را برای این سطحش بکشیم!)
فرض میکنم شما حق دارید.
شما به ولی فقیه و رهبر فعلی جمهوری اسلامی ایران، گفتید حاکم جائر غاصب.
شما این همه قشقرق راه انداخته اید برای اینکه من گفتم روشنفکر بازی را بگذاریم کنار. (هر چند درنگ نکردید بفهمید چرا همچین ادعایی کردم، باز میگویم، برای اینکه روشن بینی را و روشن دلی را تجربه کنیم...)
یعنی با محق دانستن خودتان درباره دفاع از روشنفکری، مدافعان نظریه ولی وفقیه را محق نمیدانید و نه تنها محق نمی دانید که به الفاظی درشت می خوانید.
خودتان می دانید چکار دارید می کنید؟ شما به اصول خودتان پایبند نیستید. شرط اول صحت هر ایده ای هر مکتبی هر نظریه ای، این است که تضاد درونی نداشته باشد. {اصلا همین شرط اول، باعث میشود در عالم خیلی گزاره ها در عین نادرستی معتقدانی داشته باشد. برای اینکه انسان دنبال آرامش است و اعتقاد به آن گزاره و هماهنگی تعالیم و اصول آن، آدم را از آشفتگی نجات داده به دامن آرامش آن گزاره(غلط) می رساند...}
شما بی اساس ترین بحث را در نهایت تاریکفکری راه انداخته اید. از تکان دادن جای کلمه روشنفکری برآشفته اید و کلمه ولی فقیه را... من همین جا، حرفم را برای بحث با شما پس می گیرم و از این به بعد فقط به قول خودتان رفع سوء تفاهم خواهد بود.
- اگر اخلاق گفتگو بلد نیستید، یا عصبانی بودید و فراموش کردید، من ترجیح میدهم مخاطب ...هایتان خودم باشم تا دیگرانی که مورد حمایت و محبت عده ای هستند و جزء معتقداتشان به حساب می آید. تخطئه یک آدم معمولی کمتر بد است(!) تا تخطئه کسی که میلیون ها آدم او را گزاره مبنای گفتمان هویت شان قرار داده اند. همه میدانند حتی درباره اعتقادات دشمن هم نباید تحقیر و توهین بکار برد. حتی درباره اعتقادات دشمن.
- پست آقای عطا در باب روشنفکری را به شیوه سابقم خوانده بودم. ایشان (که برایم روشن شده اهل پژوهیدن و واپژوهیدن اند) اگر احساس کرده اند خواسته یا ناخواسته توهین کرده ام، خواهند گفت و خوشبختانه رودربایستی نداریم. و من هم برایشان توضیح بیشتر خواهم داد و حتما اگر رنجیده باشند عذرخواهی درستی خواهم کرد. (بر وجه توضیح بیشتر تاکید میکنم، شاید رنجش از باب سوء برداشت باشد و رفع شود)
- مرامنامه شما و جمعتان را خوانده ام و در نوشتن اش شرکت کرده ام. صلاحیت یا ویژگی تعریف نشده.
- توقع بیجا و عجیبی ست از یک روشنفکر(!) که بازخوانی مفاهیم اساسی اش را ممنوع کند. کارشکنی این وسط چه ربطی دارد؟
- شما نوشته اید خیال باطل آن حاکم... این است که کمال هدایت است.
نه او همچین خیالی کرده، نه دیگران، غیر از شما. واژه های مرا جایی بکار بردید که انگار من گفتم ولی فقیه کمال هدایت است. ولی من گفتم علی علیه السلام کمال هدایت است.
- از آغاز شاید به خیر بوده. ولی من این را فراموش نمی کنم. با به فال نیک گرفتن و... حرفهایتان یادم نمی رود.
شما برای من اولین خاطره محفلی خیلی بدی ساختید، با عجله تان. با بددهنی تان. با برداشت به رای نادرست تان.
شما خیلی روشنفکر هستید.
دیگر هیچی نخواهم نوشت.
از همه بخاطر چکاچک احیانا دل آزار این گفتگو معذرت میخواهم.
لطفا حق بدهید. حرف نگفته ماند ولی بعضی هایش را باید می گفتیم.
کمتر از یک ماه دیگر می روم حج. دعا کنید، نکردید حلال کنید. نکردید بگویید چجوری جبران کنم.
ب
سلام
عزیزی که قائل بر کنار گذاشتن روشنفکر بازی است با ورود و دامن زدنش به مجادله ی طرف دیگر، خود بازیگر بازی شده. کنار گذاشتیم که کنار گذاشته باشیم نه مثل سیگاری هایی که سیگار را می گذارند کنار و بعد از کنار برمیدارند و می کشند! (مثال بود. مناقشه نکنید باز)
هرچه پست به پست خواندیم که خیر و معرفتی دستگیر مان شود نشد. گفتم طرحی مطرح کنم بلکه طرفین نزاع و اطرافیان لااقل بهره ای از نورانیت دانسته ها و معرفت های تحصیل شده ی همدیگر ببرند.
حضرت پران و جناب پیام و علیرضا و همه ی همراهان:
این کامنت ها را می شد بسیار پر بارتر و منور تر به نور السماوات والارض پیش برد. اینکه کمال هدایت ولایت است، و کلید واژه ولایت علی(ع) ، اینکه کلید واژه مادری حمایت است، اینکه غم فاطمیه را با مقام لیله القدری حضرت(س) چه نسبت و مناسبتی است. اینکه فاطمه(س) در احیاء (به هر تعبیری!) چه نقشی دارد و یا معرفت حضرت به وجود نوری ایشان از خلقت نور حضرت(س) پیش از خلقت خلق تا خلقت وجود زمینی ایشان، جایگاه ایشان پس از شهادتش در پیشبرد برنامه های امامت و ولایت و اینکه جایگاه فعلی ایشان در اداره ی عالم و ماموریتی که به منظور تحقق ظهورحضرت بقیه الله(ارواحنا فداه) متوجه حضرت زهرا(س) است و اینکه پس از ظهور و رجعت، حضرت(س) چه خواهند کرد و... اینها به نظرتان مفید تر از جدال حاضر نیست؟
حداقل اش این است که کسانی که مطالعه ای دارند نکات معرفتی در باب شناخت ایشان را ارائه می کنند و آنها که ندارند هم خب منبع یا کتاب معرفی شود جهت تحصیل معرفت که بخوانند و بگویند. دیدم که دوستان دیگر هم ابراز تمایل کرده بودند و به نظرم خود پران هم این یکی را بیش از وضع حاضر بپسندد و پیام و سجاد و عطا و PurePersian و حتی علیرضا.
به نظر همین کار اگر تا میلاد حضرت(س) ادامه یابد برکات بی مانند و فوق العاده ای خواهد داشت.
لذا به جای ادامه و اطاله ی خصومت و دل آزاری جاری، بیایید محبت یکدیگر به حضرت ریحانه النبی(س) را در دل هم ایجاد و
افزون کنیم. که در این صورت طبق روایات، انبیاء و شهدا بر حالتان رشک خواهد برد.
هرکه هرچه از حضرت(س) می داند بگوید. مدیریت اش هم با خود سرکار پران که بانی خیر شد و جناب پیام؛ که موضوعی که مطرح می شود به سطح قابل قبولی برسد و بعد از آن عبور شود.
..::یاعلی::..
سلام آقای سعید؛
حرفهای شما را قبول نداشته باشم با بند آخر خط سوم موافقم.
از کوک زدن بیزار بوده ام.
از کوک زدن های دین و دنیای دکتر سروش و بقیه هم.
از این مدل شما هم.
من فقط از پاک دوزی خوشم می آید.