محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

معرفی کتاب: بازگشت شازده کوچولو

تیریپ ۱ :

بعضی چیزا فقط ارزش یه بار اومدنو دارن؛ یه بار دیدن٬ یه بار شنیدن. مثل شازده کوچولو با شاه قاقم پوش و عزلت نشین می خواره اش. مثل شازده کوچولو و تجیرش که تنها هنرش محروم کردن نفس های گرم و بی صدای شهریار کوچولو از عطر گل سرخشه. مثل قصه اهلی کردن و اهلی شدن. مثل ...

اما عوضش بعضی چیزای دیگه رو اگه صد بار هم ببینی سیر نمی شی. یعنی سیر نمی شی که هیچ٬‌ اشتهات تازه گل و گشاد تر می شه و نفس هات برای دوباره دیدنشون به شماره می افته. مثل قسمت آخر نرگس. مثل حفظ پس دادن از جدول ضرب زیر نگاه های خیره و سنگین معلم سوم دبستان که اگه بزرگ تر نشی فکر می کنی که دیگه انتهای ریاضیاته. مثل سیاه کردن ورقای زندگی با سر مشق تصمیم کبری ها. مثل ...

بعضی چیزا میرن. یعضی چیزا هم می مونن. بعضی چیزا رو باید نگه داشت و بعضی چیزا رو هم باید دور انداخت. اصلا بعضی چیزا رو باید برگردوند. اما ... اما نه به هر قیمتی.

تیریپ ۲ :

شمایی که دوست دار شازده کوچولو هستی می ری کتاب فروشی. از قضا چشمت به جلد زرد یه کتابی می افته. روش پسر بچه ی کارتونی ای رو می بینی که با یه ببعی ناز تو یه جزیره ای وایسادن. از قضاتر چشمت می افته به عنوان کتاب : بازگشت شازده کوچولو.

چشمات دوازده تا می شه. دلت لرز بر می داره. دستت به گزگز می افته و سرت خارش می گیره. تو کنه دلت قند بارونه. دستت یواش یواش می ره که کتابه رو برداره. اما ...

به عنوان یه داداش نیمه آگاه بازگشت شازده کوچولو خونده یه توصیه ای بهت دارم : تمام پولاتو بذار تو جیب پیرهنت (یا مانتوت - البته ما اکیدا مخلص خواهران چادری هم هستیم) دستات رو تا آرنج (اگه جا نشد تا مچ) بکن تو جیب شلوارت. چشاتو محکم ببند. یه طوری که هوا هم از لای پلکات رد نشه و حس کنی الانه که چشات بترکن. در همین حال و احوالات سعی کن بدون برخورد به سایر مشتری ها و کتاب فروش و قفسه ها و ... راه خروج رو پیدا کنی. هم چی که رسیدی بیرون یه نفس عمیق بکش. چشاتو بازکن و دستت رو از جیبت دربیار. یه نفس عمیق دیگه ... حالا با حد اکثر سرعت بدو!
نظرات 5 + ارسال نظر
سجاد 1386/03/11 ساعت 09:46 ق.ظ

این حرفت مثل اینکه من برم توی مغازه کتاب فروشی (شهر کتاب نیاوران!!) بعد به طرف که نشسته و داره چرت می زنه (چون جمعه ساعت10 کسی نمی ره کتاب بخره!) بگم من کتاب شازده بزرگ و می خوام (چون فکر می کنی بعد از اینهمه سال بزرگ شده دیگه !!) اونم با غرولند کردن بلند می شه و می ره کلی می گرده و کتاب بازگشت شازده کوچولو را از لای اونهمه کتاب کلفت اخمو (البته بعضی هاشون دیوونن چون به ترک دیوارم می خندند.) در میاره می ده دستم ، بعد من می بینم یه بچه مثبت کناد ببیی نشسته بعد با خودم می گم من بزرگ شدم چطور این یا رو بزرگ نشده ،بعدشم کتاب و پس می دم و می گم این به درد نمی خوره قبل از اینکه مورد عنایت فروشنده قرار بگیرم از مغازه خارج می شم .!!!!! فقط چون شازده کوچولو ، شازده بزرگ نشده؟

نه دقیقا ولی با مسامحه آره، همونیه که تو گفتی.
هدف این بود که بدونید هنگام عبور از نزدیکی این کتاب باید شعاع امنیتی 16 متر رو رعایت کنید.

علیرضا 1386/03/11 ساعت 12:47 ب.ظ

نمیدونم این رو قبلا انگار یه جا خوندم ! مهر ۸۵ بود گویا ! ( کاش حق کپی رایت رو رعایت می کردی ! )
به قول یه حامد نامی :
داستانش برای کودکان +18 بود دیگه، با این توصیفات آدم که کتابش را نخونده چی ها فکر می کنه!!!
به قول یه علیرضا نامی ( نقل قول از قول خودم تا الان نکرده بودم ! ) :
میلاد جان
چند وقت پیش تو ترنج از شازده کوچولو یا به قول شاملو از شهریار کوچولو نوشتم ! از همون قسمت خوبی که تو هم گفتی! دوباره یه کوچولوش رو مینویسم!:
نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند....
آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند!...
..............................
نظرم هنوز همونه که گفتم ! همونه که هست ! ولی دستت درد نکنه !
..............................
۲ تذکر آئین نامه ای علنی :
۱. از دونفر از اعضای محفل به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی ازشون خبری نیست ، از نگرانی برهانید و خبر بدید که ایشالا دیگه نیستن کلآ ! ( جدی پیگیری و تهدید و ارعابشون کن ! )
۲. حکمت لینک به سایت لوح رو تو این وبلاگ محفل هنوز من نفهمیدم ولی خواهشا لینک اون رو بردار ! شاید تا حدودی بدونی چرا ولی مفصل حضورا می گم ( قزوه و سرشار و امیرخانی و ... و ادبیات و دربار و چه دردبار و ... ! )

آقا به قصد رعایت کپی رایت: این مطلب از میان مطالب وبلاگ آیینه که بنده سابقا در آن فعال بودم گزینش شده. هم چنین ممکن است بعدا نیز از میان مطالب آن وبلاگ مواردی جهت نشر مجدد گزینش شود.

پاسخ گویی آیین نامه ای علنی:
والا یکیشون که دست من هیچ رقمه بهش نمی رسه و به قولی توان ارعابش نیست. اما دیگران را چشم. به مرور زمان و با بهره گیری از سیاست محبوب و مشهور "چماق-هویج" توجیه می کنم. اگه این مطلبو می خونین بدونین که نوبت شما هم می رسه ایشالا!!!
حکمتش تعدیل بود. به قصد سقوط حذف شد.

The one 1386/03/11 ساعت 04:50 ب.ظ http://محفل

بخاطر موضوع بندی سپاس گذارم. ولی فکر کنم این پستت بیشتر نقد اثر یا حتی غرغر بود! اگر کمی کتاب را معرفی می کردی بهتر بود!!

نظر شما اعمال شد.

پیام 1386/03/11 ساعت 08:05 ب.ظ http://booksociety.blogsky.com

سلام

1.کلا می گن هرکتابی که نوشته می شه ارزش خوندن داره! حداقل ارزش یه بار خوندن رو داره ! (البته می گنا...من هیچ کارم)

2.در مورد خبر نبودن از اینجانب باید بگم که به دو دلیل مطلب نمی دم :
1.keyboard ام layout فارسی نداره !
2.هنوز خودم رو در حدی نمی بینم که بخوام مطلبی بدم...(کاملا جدی گفتم ،اگر برای ما کمیت مهمه که هیچی ! وگرنه...)

1. ...
2. دلیل اولت ناشی از تنبلیه و دلیل دومت هم ناشی از تنبلیه.
اینجا قراره هر کی به اندازه وسعش مطالب خوبی ارائه کنه و در هر لحظه توان آدم تغییر می کنه و در حال تغییره.
اگه فکر می کنی که در حد نوشتن نیستی و به این علت نمی نویسی باید بگم که هیچ وقت هم به حد نوشتن نمی رسی! چون فقط با تمرین و ممارسته که اگه تعقل به کفایت حمایتش کنه می تونه آدمو به رشد و ترقی برسونه.
امیدوارم موفق باشی.

عطا 1386/03/13 ساعت 02:23 ب.ظ

با نظر پیام نسبتا مخالفم، ارزش زمان گذاشتن برای کتاب های بی مزه را درک نمی کنم.
از نثر روانت متشکرم، و از موضوع بندی که شکل معقول تری گرفته.
من مطمئنم که تهدید علیرضا و اولتیماتوم purepersian اصلا متوجه من نمی شود. ولی اگر هم این گونه باشد یا به هرکس دیگری نیز باشد، تهدید چندان مطلوبی نیست. من به راههای مسالمت آمیزتر بیشتر معتقدم. اگر هم کمی دیر برای این پست نظر گذاشتم دلیلی داشت که خواهم گفت.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد