محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

زروان؛ خدای زمان

« باری، آیین زرتشت که اسلام آن را به خطر افکنده بود، جنبه‌ی ثنوی داشت. درین آیین مبدا خیر از مبدا شر جدا بود. هر آن چه نیکی و روشنی و زیبایی بود آن را به مبدا خیر منسوب می‌داشت و هر آن چه زشتی و تیرگی و پستی بود آن را به مبدا شر نسبت می‌داد. در کشاکشی که میان نیکی و بدی هست، تکلیف آدمی را چنین می‌دانست که نیکی را در وجود هرمزد یاری کند.


این تکلیف که برای آدمی‌زاد مقرّر بود، از آزادی و اختیاری که انسان در کارهای خویش می‌داشت حکایت می‌کرد. بنابراین جبر و سرنوشت نیز که اسباب عمده‌ی انحطاط دین‌ها است در آیین زرتشت راه نداشت. [در نتیجه] انسان یارای آن را داشت که که نیکی را یا بدی را برگزیند و یاری کند. رهایی و رست‌گاری او نیز به همین خواست بستگی داشت.


در چنین آیینی، کسی نمی‌تواند گناه کاهلی و کناره جویی خویش را بر گردن تقدیر نامعلوم بی‌فرجام بگذارد، پس به خوبی می‌توانست راه روشنی و پاکی را به مردم نشان دهدو شوق به معرفت و عمل را در دل‌ها برانگیزد. » ( دو قرن سکوت، ص 270و271 )



ولی این آیین از آن قاعده‌ی کهن که همه‌ی ادیان را محکوم می‌کند به تفرقه و پاره‌پاره شدن بین چند مذهب ، مستثنا نیست. آن خوش‌بینی و ساده‌دلی که خاص آیین زرتشتی بود، در اواخر عهد ساسانی، تحت تاثیر فلسفه و زندقه، اندک اندک درهم فروریخت. نشر عقاید مانی و تعالیم عیسی و بودا، همه از اسبابی بود که علاقه به زهد و کناره‌جویی را در بین مردم بیش وکم رایج می‌کرد. اما مهم‌ترین‌شان آیین زُروان ( Zurvan ) است که در دوره‌ی ساسانی بر دیگر مذاهب و ادیان برتری داشت، اندیشه‌ی سرنوشت و تقدیر را که برای آیین و مُلک زهری کشنده بود ترویج کرد.



زروان


« زُروان، خدای دیرین، که پدر هرمزد و اهریمن به شمار می‌آمد تنها زمان بی‌کران نبود، مظهر تقدیر و سرنوشت نیز محسوب می‌شد. در آیین زُروان، جهد تمام رفته بود که خیر و شر، هردو را به مبدا واحد که زُروان است منسوب بدارند. بدین گونه آیین زُروان ثنویت زرتشتی را به یک نوع توحید نزدیک می‌کرد. از آن جا که زُروان پروردگار زمان بود، مختار مطلق و جبار مقتدر گردید و دیگر جایی برای قدرت و اختیار انسان نماند.


اما چرا باید آیین زُروان در عهد ساسانی گسترش یابد؟ آن هم چنان گسترده که برخی محققان برین باورند که این مذهب رایج‌ترین مذهب بین عامه‌ی مردم آن روزگار بوده است. در حالی که اعتقاد به زُروان البته قبل از عهد ساسانیان در ایران وجود داشته است. نه‌فقط در اوستا، ذکر زُروان آمده است بلکه در مآخذ نسبتا قدیم یونانی هم به وجود آن اشارت رفته است. چنان‌که یکی از شاگردان ارسطو به نام اِدموس اشارت به انتشار اعتقاد به خدای زمان در بین پارسیان کرده است. »



چنین به نظر می‌رسد که دولت‌مردان آن دورانِ ایران تلاش مضاعفی را برای ترویج این مذهب بین عامه‌ی مردم می‌کردند؛ چرا که این مذهب می‌توانست ریشه‌های اختیار را در تفکر ایرانیان بخشکاند و راه سلطه و استثمار را برای حاکمان هموار کند.



اکنون خوب است کمی راجع به این موضوع بحث کنیم که واقعا چه چیز سبب اصلی انحطاط ادیان است؛ زرین کوب معتقد است جبر و سرنوشت از اسباب عمده ی آن است. در تاریخ معروف است که جبراندیشی را معاویه در اسلام بدعت نهاد و همانطور که می دانید اکثریت مسلمانان جهان اشعری مسلکند و اعتزالیون نسلی رو به انقراض محسوب می شوند.



به نظر شما اکنون تشیع در چه وضعی به سر می برد؟ جبر را حاکم می داند و وظیفه ی ما را تنها انتظار برای منجی و تن دادن به سرنوشت می داند؟ یا رسالت ما را تلاش برای رسیدن به منبع خیر لایزال ایزدی می داند؟ فقط دقت کنید که می گویم اکنون در چه وضعی به سر می برد. نمی گویم اندیشمندان و عالمان قرن ۱۰ و ۱۱ یا حتی شیخ مفید و سید مرتضی چه معارفی را برای این مذهب تبیین کرده اند.





ویرایش۱: به نظرات مطرح شده تا تاریخ میمون ۲ خرداد ۸۶ پاسخ دادم. دوستان حتما ببینند چراکه چنین بحث هایی در قسمت نظرات ابعاد جدیدتر و جالب تری به خود می گیرند. مثلا برخی علل دیگری که موجب انحطاط دین می شود را می توانید آنجا ببینید.


ویرایش۲: ادامه‌ی حماسه‌ی پاسخ‌گویی ...

نظرات 9 + ارسال نظر
سجاد 1386/02/31 ساعت 03:32 ب.ظ

مطلب جالبی را بیان کردی . اما من فکر می کنم که در کنار اعتقاد به جبر خرافه و عقل ستیزی نیز از عوامل انحطاط در یک دین یا بطور کلی مکتب است. البته بنظر می رسد کلا افراط در هر بعد ضرری به دنبال خواهد داشت.
من می خواهم به نکته ای اشاره کنم که دکتر سروش در سخنرانی ای با عنوان خشیت در قران بدان اشاره کرد(این سخنرانی در دانشگاه شریف بر قرار شد!)
او در این سخنرانی اشاره می کند در قران سخن از عشق و عرفان دینی نیامده و فقط خشیت در قران بیان شده است. او غزالی را به عنوان کسی معرفی می کند که تعالیم زاهد گونه را به اوج خود می رساند. اما کسانی مانند مولوی احساس می کنند که این طریق دیگر مردمان را به را صحیح هدایت نمی کند(یا برای هدایت عده ای خاص قابل استفاده است)پس را عشق و عرفان در پیش می گیرند....
این را به عنوان نمونه ای از لزوم تغییر در را ه بیان کردم(هدف یکیست فقط مسیر پیچ و تاب یافته)اما اینکه شیعه امروز گرفتار چه آفتی است ، من عقل ستیزی و اسرار بر ناتوانی عقل را بزرگ ترین آفت میان شیعیان می دانم و مصداق آن خرافات است!

وقتی موسی ۴۰ شب را در کوهی مشغول صحبت با خدایش بود، در پای کوه مردمان جهل پرست مشغول عبادت گوساله ای زرین شدند. (این وسط بیابید هارون را!)
وقتی عقل و علم به حال خود رها شود و همه ی تصمیم گیری های سران مملکت با استخاره و دعا و توسل بر امام موعود به انجام رسد، چه انتظاری ست مردم کار دیگری غیر از این پیشه کنند.

PurePersian 1386/02/31 ساعت 09:45 ب.ظ http://booksociety.blogsky.com

به نظر می آید که بحث کم کم جدی می شود.
جبر به زعم من نه تنها سستی عقل و عقیده را ناشی می شود، می توان گفت که جبر زمان و یا به قولی سرنوشت راه فراری به دست آنانی می دهد که تمایل اصلی شان چیزی به جز محتوای دین است.
به جز اینها و خرافه و عقل ستیزی که سجاد اشاره کرده (کامنت پایینی) یکی از چیز هایی که دین را منحط می کند به نظر من ریا است. یعنی کار کسانی که در چشم بقیه دین دار می نمایند و فی الواقع جز این هستند. آن ها همان کسانی هستند که اعمالشان مستقیما یا به طور غیر مستقیم به دین گره می خورد و قباحت عمل مسبب قباحت دین می شود.
بهتر است از بحث خارج نشوم ... به نظر من امروز محوریت بیشتر با افراد نماینده دین است تا خود دین. و چون فکر می کنم که به نوعی برای ثابت ماندن فرد در محوریت معمولا صلاح آن فرد در رواج جبر و خرافه است، قهرا در نوع جدیدی از باور به جبر فرو رفته ایم.
مثلا همین قضیه ولی فقیه را ببینید. بنا به تعاریف او یک عارف اشراقی است و به همین جفت می تواند حتی مدعی مکاشفه کند. بنابر این هیچ عمل او بی توجیه و قابل ظن نیست. پس او شخصی است که جبرا و قهرا بر ما حاکم خواهد بود، تا آن که خود مایل به ترک این مقام شود.
یا اگر قضیه مسجد ارک را بیاد بیاورید، جوری در تلویزیون با آن برخورد کردند - مخصوصا سعید حدادیان که صحبت می کرد - که انگار در واقع این لطف مکتوب ایزدی بوده که همه آن ها در آتش سوخته اند و "قسمت" آن ها این بوده که در مخلوطی از نماز و آتش به فیض شهادت نایل شوند.
مخلص کلام آن که، حس می کنم نوعی جدید از جبر بر افکار عمومی ما حاکم است که بسیار هم خطرناک است. فکر می کنم به سوالتان جواب داده باشم.

به نظرم امروز محوریت دین تا قسمت زیادی در شعائر دین است و کسی که خوب این شعائر (که البته ۸۰ درصد آن در ظواهر خلاصه می شود.) را پیاده کند نماینده ی دین محسوب می شود. به همین دلیل هرکس مایل است از امتیازاتی که نماینده ی دین دارد بهره بگیرد باید اولویت را در ظواهر قرار دهد و به تعبیری «ریا» کند. این گونه است که مقدمات انحراف دین از سوی ریاکاران پایه ریزی می شود.

در مورد «نوع جدید جبرگرایی» و اوصاف آن بسیار مشتاقم بیشتر موشکافی کنم. حیف که این دو هفته امتحان داریم.

The one 1386/03/01 ساعت 12:18 ق.ظ http://محفل

"زروان" دید جالبی به جبرگرایی است. سپاس .
به نظر من مهمترین قسمت بحث این سوال است که چرا زروان گسترش یافت؟ در کل برای اینکه دینی گسترش پیدا کند یا انحطاط، قبل از هر چیز "امکان" تبلیغ یا ضد تبلیغ آن دین است. در شرایطی که یک دین انحصارگرا که از پشتیبانی حکومت برخوردار باشد، انحطاط متوجه جامعه می شود نه دین، چرا که جایگزینی برای این دین نیست. انحطاط دین فقط در جامعه ای مطرح می شود که در آن ادیان بتوانند در "بازاری آزاد" با یکدیگر رقابت کنند. در چنین جامعه ای (جامعه پلورال) که حکومت از دینی طرفداری نکند(حکومت سکولار)، دین (فرقه، ...) جبرگرا از رونق می افتد و عملا کنار می رود.
انطباق این جامعه و حکومت با ایران کنونی بر عهده ی خودتان!
پ.ن: منظورت از ( همان، ص 270و271 ) چه بود؟
اگر منبع را ذکر می کردی به هدف وبلاگ لطمه ای وارد نمی شد!

منبع من کتاب "دوقرن سکوت"، نوشته ی عبدالحسین زرینکوب، بود. چون این مطلب قسمتی از مطلبی کلی تر بود که فقط با دید تاریخی نگاشته شده بود،ذکر منبع با اشکال مواجه شد. از این بابت از همه عذر می خواهم.
ولی در ذیل نظرت باید بگویم فرقه فرقه شدن یک دین حکایت از چند چیز دارد؛ از انحراف در اصل دین گرفته تا انحراف در برداشت(هایی) که مردم (یا بهتر است بگویم عالمان و حاکمان) پس از مرگ یا غیبتِ آورنده ی دین از معارف آن کرده اند. اگر ما معنای دوم را اختیار کنیم، حکما می پذیریم که آن دین گرفتار تکثر شده است.
چون به یقین می دانیم که "دو پادشاه در یک اقلیم و دو شمشیر در یک نیام نمی گنجند!" پس حاکم ناچار است یا طریقت شوم سکولاریسم را پیشه کند، و به همه ی ادیان به یک اندازه فرصت ترویج و تبلیغ دهد، (یا به قول تو "بازار آزادی برای جذب پیرو" فراهم کند. که مسلما این کار باعث می شود رفتار حاکم محدود به مبانی عقلی ای شود که مورد پذیرش همه ی آن فرقه هاست. فکر نمی کنم این وضعیت برای هیچ حاکمی مطلوب باشد!) یا باید تنها مذهبی را برگزیند که بیشترین اختیار و کمترین محدودیت را برای رفتار حاکم ایجاد نماید؛ که این مذهب همانا مذهبی جبرگراست.
پس هر کار حاکم در نظر رعیت به حساب سرنوشت واریز می شود و راه اعتراض مسدود می شود. حتی راه سعی و تلاش برای رسیدن به مبدا خیر هم مسدود خواهد شد چرا که رعیتی که حاکمیت روزگار را پذیرفته و مقابل جبر زمانه شکست را پذیرفته هرگز تلاشی برای بهتر شدن نمی کند. حال اگر انحطاط جامعه را این گونه تعریف کنیم تو درست می گویی: «حاکمیت منحصر یک دین جبرگرا در جامعه ای موجب انحطاط خود جامعه است.»

PurePersian 1386/03/01 ساعت 10:19 ق.ظ http://booksociety.blogsky.com

با سخن The One اصلا موافق نیستم. به زعم من انحطاط دین در هر شرایطی امکان پذیر است و تاریخ این را به خوبی به ما می نمایاند. مثالی بارز از این موضوع انحطاط دین مسیحیت در زمان رنسانس است که با این که حاکمیت مطلق جبرا با دین بود وعاملانش دین رو به زوال رفت و تنها پس از زوال نظری دین بود که حکومت به زیر کشیده شد.
در ضمن چون این مطلب در ادامه مطب "زمان داران" نوشته شده یقینا منظور از "همان" در ارجاع، کتاب حکمت و معیشت اثر عبدالکریم سروش بوده است. البته انکار نمی کنم که به دلیل شکاف زمانی بین دو مطلب صحیح تر می دانم که منبع در این مطلب نیز مستقلا ذکر شود.

یقینت را می ستایم، ولی اشتباه کردی، منبع را در متن تصحیح کردم.
در ضمن به نظرم شروع انحطاط مسیحیت در زمان قرون وسطی و حاکمیت مطلق پاپ در اروپا شکل گرفت، نه در زمان رنسانس. دلایلی نظیر تجاری کردن دین و اختلاف شدید طبقاتی بین روحانیان و مردم و همچنین فاصله گرفتن دین از علم (خرافه گرایی) ، دین و به تبع آن حکومت در قرون وسطا رو به زوال رفت.

محمد امین 1386/03/02 ساعت 08:52 ق.ظ

نکتهجالبی بود
ان الله لا یغیر القوم الا بانفسهم

جمله ی فوق عبارتی ست که جنبه ی اختیاری دین مبین اسلام را پررنگ تر از جنبه ی جبری آن می کند؛
لازم به یادآوری نیست که جملاتی در قرآن هست که تنها خواست خدا را عامل هدایت یا ضلالت بندگان می شمارد؛ مانند:
«یهدی الله لنوره من یشاء» ـآیه ۳۵ سوره نورـ

سجاد 1386/03/03 ساعت 11:18 ق.ظ

در سخنرانی دکتر دلشاد تهرانی در مورد عاشورا ، رویکرد ها و رها ورد ها، رویکردی به نام رویکرد جبر گرایانه مطرح می شود که امام حسین باید به کربلا می رفت وباید به شهادت می رسید و این همه از فلک و دور زمان سیده استو اوست که مقصر است!
در زمانه ما جبر را با عقل در می آمیزند و و عقل را تابع جبر می کنند . اما کسانی که جبر را می نویسند در جبر خود غرق نمی شوند بلکه آن را هدایت می کنند.
ویلدورانت جمله ای دارد ، هرگاه فرهنگی به اوج غنای خود میرسد به سمت انحطاط خود گام بر می دارد!
ربطش را خودتان پیدا کنید!

پرّان 1386/03/03 ساعت 09:25 ب.ظ


بحث تفکرصحیح شیعه درباره جبر و اختیار برای ما خیلی حیاتی است، هم از این جهت که خودمان را به آن نزدیک کنیم در راستای انجام وظیفه دینی که همه مردم تاریخ در قبال دینشان به عهده دارند، هم از این جهت که می بینیم اصحاب زمانه ای شده ایم که مقدمه غایت <دین> است و وظیفه ای بر ما علاوه می کند. (اصلا همین قضیه کلی جای حرف دارد که باید بحث کرد ...
انّی لاجد ریح یوسف، لولا ان تفندون... {یعقوب:} رایحه یوسف را میشنوم، اگر دیوانه ام نپندارید...)


اگر عالمان قرن ۱۰ و ۱۱ را کنار بگذاریم و بپردازیم به شیعه امروز و خودمان را یکی شان حساب کنیم، خیلی فردی درباره خودم که بگویم:
هر وقت که خواسته ام دست به کاری بزنم، یک اضطراب کشنده منفعلم کرده است.
کارم درست است یا نه؟ انجام دادنش درست است یا نه؟

همیشه دو راه برایم وجود دارد.
اولی اینکه مسئله را تقدیم کنم به سرنوشتم.
خدا یهدی لمن یشاء و یضل لمن یشاء است. ضمنا توکل.. رضا.. تسلیم.. مفاهیم بزرگی هستند که از این زاویه نه تنها جواز جبرگرایی میدهند که حکم به آن میکنند.
عدم تفقه (یا به نتیجه نرسیدن آن) در باب معنای آیه ها و مفاهیم از یک طرف، بدتر از آن احساس لذت و رضایت درونی از عمل به دستور مثلا تسلیم و نفهمیدن رنج درک نادرست آن معنا از طرف دیگر مشکل را دو چندان میکند.

دومین راه،پیروی از دسته دیگری از آیه هاست که مطلقا آدم را از تقلید باز میدارد. بشّر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه... ما لکم لاتعقلون... افلا تتفکرون...
و اینکه عقل رسول است و امام صادق علیه السلام که گفته اند لایفلح من لایعقل و لایعقل من لا یعلم.
یعنی رابطه مستقیمی بین رستگاری و عقل و علم وجود دارد.
اصلا اینکه یکی از هول انگیزترین صحنه های قیامت این است که آدم خودش برای خودش قضاوت میکند و فاصله اعمال و افکارش را با سنجه اصلی میفهمد یعنی قدرت مطلق عقل در تشخیص(وقتی علمش کامل باشد).
حالا اگر آدم علمش نادقیق، ناکافی، یا حتی اشتباه باشد، که برای من همیشه هست، ناچار استفاده از عقل هم زیر سوال میرود. چون اگر مقدمات موضوع صحت نداشته باشند، خود عقل میگوید تالی هم مشکل دار است. پس روی نتیجه عقلی هم چندان نمیشود حساب کرد.


گیر کردن بین این دو راه هیچی، مفاهیم دیگری هستند که پیچیدگی را بیشتر میکنند و واقعا آدم را سوق میدهند به شیریاخط کردن و خلاص شدن!!

مثلا اینکه کسانی که طالب حیات دنیا اند بهشان میدهیم..، همیشه فکرم را مشغول میکند که نکند انقدر اصرار بورزم که به نتیجه رسیدن کارم حاصل استدراج باشد.


...

این مسئله همیشه مسئله همه آدمها بوده. حتی آیه ها و حدیث ها را حذف کنیمش، باز هم همین دو راه میماند.

من کلید این هزارچم کولی کش را(!) در یک عبارت گنگ میبینم. گنگ حتی برای شیعه.

<<حیات باطنی امام.>>


1. مفاهیمی چون توکل، توسل، رضا و تسلیم مفاهیمی هستند که تنها در نتیجه‌ی امور خودنمایی می‌کنند. یعنی باید تمام شرایط را برای حصول نتیجه‌ی مطلوب فراهم کنیم و وقتی خیالمان از این بابت راحت شد که باتوجه به علم محدودمان همه‌ی راه‌ها را طبق موازین عقلی پیموده‌ایم، آن‌گاه به پروردگار توکل می‌کنیم.
پس چنین آیاتی هرگز حکم به گردن نهادن به سرنوشت و پذیرفتن جبرگرایی نمی‌دهند.
2. استفاده از عقل و تکیه بر علم همیشه محدود آدمیزادی، در مسایل تحقیقی و اصولی بسیار توصیه شده است و تقلید در زمینه‌هایی چون توحید، نبوت، اصل وجود معاد، امامت و ولایت و حتی نظریه‌هایی چون ولایت فقیه بسیار مذموم است و به نظر من از این جنبه است که پروردگار بر فکر نکردن، ندیدن و ندانستن بندگانش خرده می‌گیرد و به این خاطر است که باید گفت: « رابطه مستقیمی بین رستگاری و عقل و علم وجود دارد.».
اما چون در تشیع امروزی علم فقه و قضیه‌ی تقلید چنان فربه گشته است که کسی دنبال تحقیق در اصول بنیادین دینش نیست. و این گونه است که هرکس به یک جلد مفاتیح الجنان (که سه‌شنبه شب‌ها دعای توسلی از روی آن بخواند.)، به علاوه‌ی یک جلد رساله‌ی عملیه (که از روی آن بتواند شیوه‌ی وارد شدن به بیت الخلا را بیاموزد) و یک جلد قرآن کریم (که یادگار سفره‌ی عقد مادربزرگش است و از آن زمان تا به حال کسی لایش را باز نکرده) روی تاقچه‌ی خانه‌اش اکتفا می‌کند. (شاید به این دلیل است که آمار بازدید کنندگان وبلاگمان یک هجدهم وبلاگ‌های کفتربازی هم نیست!)
کسی به چنین آیاتی از قرآن (... افلا تتفکرون و ...) چندان بهایی نمی‌دهد؛ این بها ندادنها تا بدان جا می‌رود که منتقد وضع موجود را که بر چنین تقلیدی (البته با لحنی تیز) خرده می‌گرفت، به جرم ارتداد به اعدام محکوم کردند.
(چه می‌گفتم... )
3. خوب است در اصول دین عقلمان را مکفی بدانیم، چون اگر این گونه فکر نکنیم، باز هم چاره‌ای نداریم جز این که با همین عقل ناکافی برای گزاره های گوناگون حکم درست یا نادرست صادر کنیم. البته این که این احکام صادره حقیقتا عادلانه اند یا نه را واگذار می‌کنیم به خدا و اینجاهاست که توکل به کار می‌آید.
4. برایم جالب است که کلیدِ قفل هایی چنین حساس را در فضایی چنان مه‌آلود می‌جویی: عرفان!

سجاد 1386/03/04 ساعت 10:40 ق.ظ

من نفهمیدم مشکل عقل این وسط چه بود یا دوست عزیزمان (پران) چرا اینقدر نگران است!
من تا آنجا که فهمیدم عقل هر انسان سالم و بالغ کامل است و نفی این موضوع مساوی است با اینکه بگوییم خدا ناقص آفریده است! پس فکر می کنم برای سعادت مندی عقلمان بس باشد!(البته عقل برای آنکه بتواند درست کار کند نیازمند لوازمی است که وحی مقداری از آنها را فراهم میکند!)
توصیه می کنم کتاب "قران در اسلام " از علامه طباطبایی را مطالعه کنید مخصوصا بخش مربوط به تفسیر قران . در آن جا ایات بسیاری در مورد تفکر کردن برای یافتن معانی آیات دیگر خواهید یافت!
دین به گفته دکتر سروش فربه تر از ایدئولو‍ژی است. باز تر و زیبا تر ببینیدش . هر لحظه شک کنید و دوباره به یقین برسید تا طعم خوش ایمان را فراموش نکنید.
و در آخر مسئله هدایت باطنی امام . من مطالعه ای در آن نداشته ام اما یک بار درمورد صحت آن شخصی مطالبی شنیدم که چندان مرا به وجود آن معتقد نکرد .
در خواست می کنم اگر کتاب یا منبعی در این مورد می شناسید معرفی کنید.
فراموش نکنید که حقیقتی که می فهمیم نسبی است.

پرّان 1386/04/03 ساعت 02:17 ب.ظ

این نگرانی نیست.از این سه راه بالاخره یکیش هم به درد ما میخورد! اگر شما مشغول این قضیه نشده باشید خب طبیعتا به چند راهی نرسیده اید.

«تمامیت عقل با کمال عقل فرق دارد» و اصلا اگر این دو تا را از هم تفکیک نکنیم حکمت خدا زیر سوال میرود. البته زیر سوال رفتن اشکالی ندارد. آدم شک میکند، به یقین میرسد و لذت ایمان به همین است.

آقای سجاد گفتند یکی از لوازمی که عقل نیاز دارد تا بتواند درست کار کند وحی است. به شما که وحی نشده، به من هم که نشده، حدیث را هم باید سره و ناسره کرد، تازه هر حدیثی دوای دردیست اما هر حدیثی دوای هر دردی نیست، قرآن هم به همان اندازه که روشنی بخش و راهگشا و نورانی و هدایتگر است نقطه مبهم دارد.
ما بیش از آنکه به منبع حقیقی علم(ماده اولیه عقل) دسترسی داشته باشیم، اطلاعاتی محدود و سطحی درباره اطرافمان داریم.

عقل ِتمام ما با همین اطلاعات دقیقترین و درستترین نتیجه گیری را میکند. ولی اساس نتیجه گیری اش همین اطلاعاتی ست که وصفش را کردم.
فلاح ما در بکار بردن عقل نیست، عقل اصلا دست ما نیست خودش برای خودش فکر میکند نتیجه میگیرد قضاوت میکند بعد هم دستور میدهد، فلاح ما در کسب معرفت هر چه بیشتر و عمیقتر است تا نتیجه های عقل به سمت حقیقت حقیقی برود.

{حقیقت اگر نسبی است که یعنی برویم بمیریم! ... این از آن قصه های پر غصه است...
شاید منظورتان این است که درک ما از حقیقت و دانایی ما نسبت به واقعیت های پیش روی ما، یا حقیقت نیست یا اگر هست لزوما تمام حقیقت نیست. این قبول.}

آوینی که من و شاید شما فقط به فیلمهای روایت فتح میشناسیمش درصورتیکه سید شهیدان اهل قلم است نه سید شهیدان اهل فیلم، یک کتابی دارد به اسم هدایت باطنی امام. که منظورش از امام، امام خمینی است.
من از آوردن این عبارت منظورم فقط لفظ هدایت و باطن و امام بود و اصلا قصدم آن کتاب نبود. فکر کنم بهتر باشد اینطوری تصحیح کنم: <<ولایت و هدایت باطنی امام معصوم>>
«ولایت معنوی» فکر کنم مختص شیعه باشد و بحث سنگینی ست. باید با مطالعه بیشتر حرف زد. خودم هم گفتم که در این باره خیلی گنگم. همین قدر که دانسته ام، خیلی باز و زیبا و دلنشین و آرامش بخش و شفا دهنده یافته امش... عین جرعه ای از آن شراب ریّاً رویّاً هنیئاً سائغاً لاظما بعده...
پس خوب شد حرفش پیش آمد که جرقه ای باشد برای اینکه دنبالش را بگیریم...



و یک سوال:
آقای عطا گفتند: خوب است در اصول دین عقل را مکفی بدانیم.
خوب است یعنی چی؟ باید مکفی بدانیم یا نباید؟ چرا؟


برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد